تبليغاتX
پول شيرين ايراني

پول شيرين ايراني

جامعه ، اقتصاد ، سياست ، علم و بحران هاي شخصي

 آقايان و خانم ها
اينجانب ... متاسفانه به دليل تبليغات شديد برخي از دوستان ، خام شدم و خانه ام رو عوض كردم ، از اين به بعد من رو در خانه جديدم دنبال كنيد .


من مكتوب
www.saeedsharif.wordpress.com


+ نوشته شده در  2008/8/9ساعت 19:34  توسط ساعد  | 

راستش اين روزا ، روزاي پوچي هستن
روزهاي خالي ، گاهي وقتا با سيروس مشغول بازي ميشيم ، بازي هاي سگا كه تازه از اينترنت داونلود كردم ، همون هايي كه تو دوره راهنمايي بازي ميكردم ، خيلي نوستالژيكه و خيلي خالي
دست و دلم به كار نمي ره ، اصلا حس باز كردن و ورق زدن كتابهام رو ندارم .
ديروز با سعيد داشتيم بحث ميكرديم ، بحث استقلال . من الان به سني رسيدم كه كم كم بايد بار و بنديل ام رو ببندم و از خانواده جدا بشم و مثل هر شروعي ، اين شروع هم خيلي دردناك و سخته .
تا پيش از اين به خيلي مسائل فكر نكرده بودم ولي حالا بايد كم كم بهشون فكر كنم ، مثلا اين كه نيازهاي واقعي من چه ارزش ريالي اي دارند ؟؟ منظورم اينه كه من چقدر پول بايد ماهانه در بيارم تا بتونم بيشتر نيازهاي واقعي ام رو پوشش بدم ؟؟ وقتي مي رم سراغ پيداكردن كار ، چه پيش نهادهايي رو بايد رد كنم و چه پيش نهاد هايي رو بايد قبول كنم ؟؟ اصلا حضور و كار من چقدر مي ارزه ؟؟ ارزش ريالي من چقدره ؟؟ اينا البته سئوال هاي حاشيه اي هستند ، سئوال هاي اصلي هنوز مونده !!
خيلي چيزها هستند كه بايد خانواده فرهنگ اش رو به من منتقل مي كرد ، مثلا فرهنگ استفاده از پول ، فرهنگ كار گروهي ، فرهنگ مسئوليت پذيري و خلاصه خيلي چيزهاي ديگه
خيلي چيزها هم هستند كه بايد سيستم آموزش و پرورش و سيستم آموزش عالي بهم ياد مي داد كه اونها هم تو كارشون ، غل و غش فراوون بود .
خيلي چيزها رو هم بايد خودم ياد ميگرفتم كه متاسفانه چون هيچ وقت احساس نياز بهشون نكردم ، اصلا نرفتم سراغشون و الان دارن من رو آزار مي دن .
خلاصه من الان بين يه عالمه چيز كه نمي دونم و بايد بدونم ، هاج و واج موندم و نمي دونم بايد چه كار كنم ، اين جور مواقع پدر و مادر به كمك فرزند مي آن و دستش رو ميگيرن و از اين مراحل دشوار عبورش مي دن كه متاسفانه از اون بابت هم من اوضاعم بدجور بي ريخته و هيچ پشتوانه اي ندارم
يه تصميم ميخوام بگيرم كه كلا من رو تغيير مي ده ، اونقدر من رو تغيير مي ده كه شايد يه روزي خودم رو نشناسم و اون اينه كه كارشناسي ارشدم رو انصراف بدم و برم بازار كار . اصلا من چرا دارم براي ارشد ميخونم ، اين دو سال قرار نيست چيزي به من اضافه كنه . اون چيزايي رو كه من ميخوام رو مي تونم با هميني هم كه هستم بدست بيارم . به نظرم ديگه وقت آموختن تموم شده و من بايد از آموخته هام استفاده كنم .
كار كردن هميشه بدترين چيز بوده برام ، هيچ وقت احساس نميكردم كه بايد براش آماده بشم ، هميشه از برعهده گرفتن مسئوليت فراري بودم ، چرا كه اگه مسئوليتي رو قبول مي كردم و يه ذره خطا مي كردم چنان برخورد شديدي از طرف پدرم مي شد كه به گه خوردنم راضي مي شدم ، اين بود كه من هيچ وقت خودم رو مشتاق به عهده گرفتن مسئوليت نشون ندادم و الان هم هيچ آمادگي ذهني اي ندارم .
ولي حقيقت هميشه خشن تر از اين حرفاست ، من بايد تصميم بگيرم ، بايد وارد بازار پول و سرمايه و كار بشم ، بايد وارد جامعه بشم ، بايد بدون حمايت خانواده بتونم زندگي كنم و گليم خودم رو از آب بيرون بكشم ، بسه ديگه وابستگي ، بايد يه نقطه بذارم ته خط وابستگي مالي و عاطفي و ... به خانواده
اين روزها ، روزهاي فكر كردن منه ، به خودم و به آينده ام . سخت ميگذره ولي داره ميگذره ، اميدوارم از اين دوران سخت بتونم سربلند بيرون بيام
همراه باشيد
+ نوشته شده در  2008/7/31ساعت 12:41  توسط ساعد  | 

والله راستش رو بخوايد ، اين روزا خيلي داره بهم خوش ميگذره
سريالم رو تموم كردم و مشغول مذاكره با دوستانم در اقصي نقاط كشورم تا بتونم ازشون سريال هاي ديگه اي رو هم بتونم بگيرم ، البته معمولا اين معامله ها پاياپاي هستن ، يعني من يه چيزي مي دم و در عوض يه چيزي ميگيرم ، اين پسنديده ترين شكل معامله است ، مخصوصا اين نوع معامله در زمينه كارهاي فرهنگي هميشه جواب مثبت داده ، مثلا من يه كتاب دارم و دوستم يه كتاب ، ما كتابهامون رو عوض مي كنيم ، بعد از مدتي كه من اون كتاب جديده رو خوندم ، با يكي ديگه عوضش ميكنم و اين جوري من مي تونم كلي كتاب بخونم ، بدون اين كه پول زيادي داده باشم .
البته اين سريال ها رو مي شه داونلود هم كرد ، ولي از اونجايي كه سرعت اينترنت در شهرهاي كوچيك اصلا خوب نيست و تازه من محدوديت دانلود هم دارم ، ترجيح دادم كه از دوستان بگيرم
مزيت اصلي ديدن اين سريال ها ، علاوه بر تقويت زبان انگليسي ، آشنا شدن با فرهنگ آمريكايي هم هست ، البته آشنايي با اين فرهنگ رو نمي خوام كه خداي نكرده ازشون تقليد كنم ، صرفا به اين خاطر ميخوام، كه باهاش آشنا باشم ، متاسفانه دنيا داره به سمت آمريكايي شدن مي ره و باز هم متاسفانه دانستن فرهنگ آمريكايي ، به معني آشنايي با فرهنگ نصف مردم دنياست كه كوركورانه دارن از اين جريان سيال فرهنگي تقليد ميكنن .
اين تابستون آخرين تابستوني يه كه من اينقدر آزاد مي تونم فعاليت هاي دلخواهم رو انجام بدم و ديگه اين تابستون تكرار نمي شه ، چون تصميم جدي دارم كه از مهر برم و كار كنم و همون طور كه مي دونيد ، دنياي اقتصاد يه دنياي عجيب غريب و اعتياد آوره ، يعني شما پول رو ميخوايد كه باعث بشه به آرزوهاتون برسيد ولي بعد از مدتي بدست آوردن پول تمام دنياي شما مي شه ، و من هم مطمئنم كه روزي همين جوري مي شم ، يعني كوركورانه به دنبال پول افتادن
پول معمولا باعث مي شه كه خودآگاهتون خيلي قوي بشه ، شما مي تونيد خيلي راحت گاز بديد و خيلي راحت هم مي تونيد ترمز بگيريد ، تمام اون چيزايي كه دوست داريد شدني يه ، البته نميخوام بگم كه پول باعث مي شه كه شما به هر چي ميخوايد برسيد ، ولي به خيلي از خواسته هاتون مي تونيد برسيد ، متاسفانه يه ايراد اساسي اين دنيا داره ، وقتي خواسته هاتون دست نيافتني هستين ، احساس ميكنين كه اگه بهشون برسين كلي لذت مي برين ، ولي متاسفانه اين طور نيست ، يعني وقتي بهشون رسيديد مي فهميد كه اون قدرا هم باحال نيستن و اون همه اشتياق صرفا به خاطر اين بود كه نمي تونستيد بهش برسيد ، اين احساس رو زماني كه ماشين داشتم دقيقا دركش كردم ، يعني اون چيزي كه فكر ميكردم نبود ، بعد از يه هفته عادي شد و بعد از يك ماه آرزو ميكردم كه كاش اين رو نداشتم و مي تونستم خيلي راحت قدم زنان برم سمت خونه ، و واسه همين هم هست كه من هميشه مي گم كه اين دنيا دنياي رسيدن نيست ، دنياي نرسيدنه ، پس اين دنيا رو زياد جدي نگيريد
به هر روي اين روزا ، روزاي شادي هستن

+ نوشته شده در  2008/7/27ساعت 12:32  توسط ساعد  | 

اول از همه معذرت ميخوام از غيبت طولاني مدتم
دوم دليلش
دليل اين غيبت: مشغول ديدن سريال فوق العاده جذاب و قابل پيشنهاد " How I met your mother " بودم ، اين سريال ساخته شركت CBS ه و پر از صحنه هاي جالب و ديالوگ هاي بامزه است و همه شخصيت ها هم در حد عالي بازي ميكنند . من سه تا سيزن (season) اش رو دارم و ديدم ، گويا فعلا همين ها ازش اومده به بازار ، چند تا سريال ديگه هم هستن كه مشتاقانه در انتظار ديدنشون هستم ، سريال گمشدگان (lost) ، سريال دوستان (friends) ، سريال "south park " و چند تا سريال ديگه كه به محض رسيدن به يه اينترنت فوق سريع بدون محدوديت ، مثل اينترنت دانشگاه ، حتما مي بينمشون
سريال هاي آمريكايي معمولا هزينه زيادي صرف ساختشون مي شه و روي فيلمنامه شون هم خيلي كار مي شه ، شايد علتش تعداد بيننده هاي اونه (تقريبا بخش اعظم جمعيت انگليسي زبان دنيا )
راستي جادي هم فصل پنجم كتابش رو تو سايتش گذاشته بريد و دانلود كنيد و لذت ببريد
حرف خاصي نيست ، فقط خواستم بهتون پيشنهاد بدم اگه سريال آمريكايي جالبي ديدين ، حتما ببينيد و از دست نديد ، اين سريال خودم رو هم كه اكيدا پيش نهاد ميكنم

+ نوشته شده در  2008/7/25ساعت 11:21  توسط ساعد  | 

نمره تافل ام اومد
نمره ها رو زير مي ذارم
reading...28
listening...22
speaking...20
writing...20
من نمي دونم چرا بايد بدترين نمره ها مال آيتم هايي باشه كه من توشون مسلط هستم ، مثلا من مي تونم مثل بلبل انگليسي صحبت كنم ، ولي بدترين نمره ام مربوط به صحبت كردنم بود
TOTAL : 90
با اين كه اصلا راضي نيستم ، ولي نمره خوبي يه ، اونم تحت اين شرايط كه من زياد انگيزه واسه شركت كردن نداشتم و قبلش هم زياد نخوندم ، فارغ از همه چيز ، خوبيش اينه كه كار من رو راه مي اندازه
با تشكر از شركت ETS  كه نتيجه رو با يك هفته تاخير اعلام كرد ( اينم آمريكا ، همه كشورها سر و ته يه كرباسن)
با تشكر از دوستام كه با شنيدن نتيجه ، اولين چيزي كه به ذهن شون رسيد گرفتن شيريني از من فلك زده بود
با تشكر از دوستم كاوه ، كه زحمت ترنسفر كردن من رو به تهران ، به منظور شركت در آزمون ، به گردنش بود
با تشكر از دولت جمهوري اسلامي ، علي الخصوص شخص محمود احمدي نژاد ، كه با ديدن كليپ هاش در يوتيوب چند روز قبل از آزمون ، كلي شاد شدم و به من روحيه داد
با تشكر از ....( جاي سه نقطه هر كي از قلم افتاده رو بذاريد )
نمي گم از اين نمره خوشحالم ، ولي راضي ام
+ نوشته شده در  2008/7/20ساعت 0:9  توسط ساعد  | 

هوا چندان خوب نيست ، شاد هم باشه ، من كه خودم رو توي زيرزمين خونه مون محبوس كردم ، ديگه از هيچي لذت نمي برم ، كار به جاهاي باريك كشيده ، كار به هذيان كشيده ، كار به ندامت كشيده ، كار به فرياد كشيده ، كار از كار گذشته .
صدام مرده ، موبايلم خيلي وقته صداش در نيومده ، آهنگ هايي كه گوشم مي دم از مرز تكرار گذشتن ، رنگ هاي اطرافم همگي تكراري شدن ، شهر پر از رنگ خاكستري يه ، وقتي  مي رم بيرون آدم ها رو نمي بينم ، همش چشم مي گردونم شايد از دنياي اطرافم بتونم يه اتفاق جالب بيرون بكشم ، يه اتفاقي كه من رو تحت تاثير قرار بده  ، يه اتفاقي كه حداقل براي مدتي سردي زندگي ام رو با گرماش يه تكوني بده .
به شدت خودآگاهم سركوب شده ، اون قدر افسرده شدم كه حتي ناي به فحش كشيدن زمين و زمان رو هم ندارم ، اون قدر دنياي پيرامونم سياه و اون قدر فرداهاي پيش روم مبهمه كه حتي فكر كردن بهش تن ام رو مي لرزونه و اين هنوز روز خوبمه ، روزهاي سياه تر از راه خواهند رسيد .
به هر كي مي گم ، ميگه برو براي زندگي ات برنامه ريزي كن ، ولي هيچ كس ياد اين نكته نمي افته كه وقتي خودآگاهت نسبت به همه چيز بي تفاوت شده ، چطوري مي شه براي زندگي برنامه ريزي كرد ، چطوري مي توني براي رفتارهات اولويت قائل بشي ، اين ها همه توجيهات يه ذهن افسرده است ، يه ذهن فراموش شده ، يه ذهن اي كه زير خروار ها  ناتواني دفن شده ، يه ذهن لجن آلوده ، يه ذهني كه به پستي روزمرگي خو گرفته ، يه ذهن اخته ، يه ذهن ابتر ، يه ذهن اي كه سرطان گرفته ، يه ذهن در آستانه فروپاشي و يه ذهن ....
در حد مرگ از اين زندگي خسته ام ، كاش زودتر اين روزهاي سردرگمي و سرخوردگي تمام بشه و روزهاي " نمي دانم " ، جاش رو به روزهاي " ميدانم " بده .
فشارهاي زندگي ، روح آدمي رو محكم مي كنه ولي بزرگش نميكنه  
اميدوارم يه روزي اين همه فشار از روي روح خسته ام برداشته بشه

+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 19:19  توسط ساعد  | 

گاهي اوقات نوشتن اين اجازه رو به آدم مي ده كه روي بخش هايي از زندگي اش كه تن به كثافت روزمرگي داده اند تامل كنه و عميق تر بشه ، و حاصل اون بالتبع به بند كشيدن انگيزه هاي پشت رفتارهاشه ، به گونه اي كه بعدها با خواندن اين يادداشت ها ، دوباره مي تونه همون رفتارها و احساس ها رو بدون هيچ كم و كاستي دوباره توي ذهن اش تجربه كنه ، مزيت بعدي اين نوشته ها ، كمك اون به حفظ بهتر تجربيات فرده
اين روزها ، روزهاي سختيه براي من ، روزهاي خالي ، روزهايي كه من توانايي انجام هيچ كار مفيدي رو ندارم ، وقتي درست تر به زندگي ام نگاه مي كنم ، مي بينم كه زندگي من پر بوده از اين روزهاي خالي ، ولي اون چيزي كه الان حس ميكنم ، اين دردي كه الان به جونم افتاده به علت اين بي ثمري ،دليل اصلي اش نوع نگاه متفاوت من به اين روزهاست . معمولا پس از فارغ التحصيلي ، يا پس از برگشتن از سربازي ، اين احساس خلاء براي مدتي گريبان گير شخص مي شه
زندگي من چند تا مشكل اساسي داره ، يكي اش اينكه دنياي  درونم با دنياي پيرامونم اصلا هم خواني نداره ، به عبارتي دل مشغولي هاي ذهني من رو هيچ كدوم از آدم هاي اطرافم ندارند و همين مسئله باعث فاصله گرفتن من از اونها مي شه ، مثلا من توي خانواده ام و حتي دوستان اطرافم ( در شهر قوچان) كسي رو سراغ ندارم كه عاشق كتاب خواندن باشه و از كتاب خواندن لذت ببره ، كسي رو سراغ ندارم كه به اقتصاد علاقه داشته باشه و توي ذهن اش حداقل چند مدل ساده براي رفتارهاي اقتصادي اش داشته باشه ، يا اينكه كسي رو سراغ ندارم كه فارغ از دردهاي شخصي ، دردهاي اجتماعي هم دغدغه اش باشه و با ديدن دردهاي ديگران هم دلش به درد بياد ، خلاصه اينكه آدم هاي اطراف من بدجوري درگير خودشون و خودخواهي هاي خودشون هستن ، البته اين رو هم ذكر كنم كه قصد ارزيابي هيچ كس رو ندارم و نمي خوام بگم كه من خوبم و بقيه بد ، صرفا قصدم روشن كردن تفاوت هاي بين خودم و دنياي اطرافمه . فاصله بين من و دنياي اطرافم يكي از چيزاييه كه من رو زجر ميده و باعث مي شه كه اين روزها احساس كلافگي كنم
يكي ديگه از مشكلات من اينه كه توانايي تغيير در محيط اطرافم رو ندارم ، با مثالي اين جمله رو روشن ميكنم ، مثلا اگه به من باشه ، سريع مي رم موبايل و سيم كارت ام رو مي فروشم و واسه خودم دوچرخه مي خرم و كل تابستون رو بيرون از خانه مي گذرونم و لذت مي برم از دوچرخه سواري و بودن در فضاي آزاد ، ولي مطمئنا من نمي تونم اين كار رو بكنم ، چرا كه خانواده قيد هاي زيادي براي من گذاشته و اصلا اجازه نمي ده كه بدون اجازه و مشورت اونها كاري رو انجام بدم ، خودم هم قصد مخالفت كردن با اونها رو ندارم ، شايد هم هنوز اعتماد به نفس كافي رو كسب نكردم ، حالا دليلش هر چي كه هست من اين توانايي رو ندارم ، حتي توي يه شهر كوچيك توانايي كار كردن رو هم ندارم ( منظورم كار كردني يه كه با پول حاصل از اون بتونم نيازهاي ثانويه ام رو برطرف كنم ) ، خانواده هم متاسفانه توي وضعيتي نيست كه بتونه نيازهاي روحي من رو برآورده كنه ، خلاصه همين ناتواني باعث كلافگي و بي حوصلگي شديد در من شده
يكي ديگه از مشكلاتي كه اين روزها باهاش مواجه ام ، كم انگيزگيه ، مثلا با وجود اين كه من مي تونم از اين دو ماه باقيمانده تابستان براي مسلط شدن به زبان انگليسي و دادن آزمون "GRE" استفاده كنم ، ولي يه جور بي تفاوتي روحي نسبت به اين مسئله باعث شده كه من حتي يه ورق ساده كتابهاي مربوطه رو نزنم .
بچه هاي شهرهاي بزرگ شايد بعضي از مشكلات من رو نداشته باشند ، مثلا بچه مشهدي ها ، مي تونن اين تابستون رو كلا توي دانشگاه بگذرونن و كارهاي تحقيقاتي بردارن و سرگرم باشن و يا اينكه از اينترنت فوق سرعت بالاي دانشگاه ، فيلم دانلود كنن و هر روز مشغول تماشاي يكي شون باشن و يا اينكه برن و از امكانات ورزشي دانشگاه استفاده كنن ، امكاناتي كه من توي شهرمون به هيچ كدومشون دسترسي ندارم
بگذريم ، سرتون رو به درد آوردم و زيادي غر زدم ، اما فارغ از اين همه بدحالي و بي حوصلگي كه اين روزها دچارشم ، حس مبهمي بهم ميگه كه فرداها روشنه ، اگه اتفاقي براي اين كشور نيفته و از گزند شيطنت سرنوشت مصون بمونه ، دو ماه ديگه من وارد فاز جالب زندگي ام مي شم ، مرحله اي كه توش پر از جايزه هاي رنگ و وارنگه ، منظورم يه عالمه اعتماد به نفسه ، چون من دانشجوي دوره كارشناسي ارشدم ، توانايي كاركردن و كسب درآمد دارم ، مورد اعتماد اساتيدم ، مورد اعتماد دانشگاه و مهم تر از اون اينه كه توي يكي از بهترين دانشگاه هاي پايتخت دارم درس ميخونم ، تمام اينها چيزهايي هستند كه باعث مي شند من بتونم اين دوره سياه فلاكت بار رو تحمل كنم
زياده عرضي نيست ، بدرود

+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 22:18  توسط ساعد  | 

اول از همه بايد از " جادي " عزيزم ، بابت كتاب صوتي " بازي هاي جنگي " اش تشكر كنم ، صدا و اجرا فوق العاده است و داستان هم به اندازه كافي گيرا و جالب هست كه بخواي مشتاقانه آخرش رو بشنوي . من تا الان چهار فصل اش رو از سايت جادي دانلود كردم و منتظرم تا بقيه فصل هاش رو هم بخونه و بذاره ، در پايين لينك اين چهار فصل خونده شده توسط جادي رو مي ذارم به علاوه متعلقات
پیشگفتار ناشر کتاب بازی‌های جنگی
پیشگفتار (فصل صفر) کتاب بازی‌های جنگی 
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
دوم اينكه به شدت در دنياي مجازي غرق شدم كه علت اول و آخرش ، استفاده از اينترنت " اي دي اس ال " ه كه به من اجازه تجربه زندگي مجازي رو به شكل واقعي اش داده (تجربه هاي قبلي ام همگي ناقص بود ) .......خدا رو شكر ميكنم كه سرعت ام فاجعه پايينه ، اگه سرعت ام بالا بود از جلو لپ ام بلند نمي شدم
سوم اينكه اخيرا دوست هاي اينترنتي جالبي پيدا كردم كه دارن يه ذره جاي خالي دوستاي واقعي ام رو كه الان نميتونم ببينم رو پر مي كنن – بيشترشون توي فرندفيدن ، يه تعدادشون هم توي فيس بوكه كه معمولا با همديگه يه سري بازي ها رو به شكل كل كلي بازي ميكنيم و ركورد همديگه رو مي زنيم –
چهارم اينكه اخيرا متوجه شدم كه برداشتم از دنياي مجازي چقدر محدود بوده و اينكه اينترنت چقدر عظيمه و پر لايه است و من فقط متوجه لايه هاي سطحي اش بودم
پنجم اينكه اين سرويس هايي رو كه ميگم رو بريد و تجربه كنيد ، تازه متوجه مي شيد كه اينترنت يعني چي----  Google reader , Facebook , Twitter , Friendfeed , weheartit و .... ، بقيه رو بعدا معرفي ميكنم ، فعلا اين ها واسه معتاد شدن كافيه ، اين ها شاخ هاش هستن ، يعني ديگه از اينا خفن تر پيدا نمي كنين
    ششم اينكه اخيرا اخبار مربوط به جنگ احتمالي بين ايران و اسرائيل و آمريكا اونقدر بالا گرفته  كه كمتر كسي توي اين كشور مونده كه خطر رو احساس نكرده باشه ، نمي خوام تحليل خودم رو اينجا بيارم ، صرفا خواستم بگم كه من هم يه ذره احساس خطر كردم ، در اين مواقع آدم سناريوهاي زيادي رو بررسي ميكنه ، يكي از سناريوهايي كه توي اين مدت ذهن ام رو به خودش مشغول كرده اينه كه اگه خداي نكرده جنگ بشه ، من چه تصميمي ميگيرم ؟؟ فرار ميكنم ؟؟ دفاع ميكنم ؟؟ به حكومت كمك مي كنم ؟؟ به جريان مخالف حكومت كمك ميكنم ؟؟ ......... ؟؟؟
    هفتم ديگه نداره ، راستي يه مدتي به سرم زده بود كه اسباب كشي كنم و برم وردپرس ، ولي متاسفانه گويا سرورهاي وردپرس با من مشكل دارن ، براي بار دوم سرم به سنگ خورد ، بي خيالش
ديگه عرضي نيست ، يه چند تا چيز هم هست كه دلم ميخواست بگم ولي از اونجا كه جنس اونا با چيزايي كه الان گفتم فرق ميكنه ، اونا رو توي يه پست ديگه مي آرم 
+ نوشته شده در  2008/7/13ساعت 22:38  توسط ساعد  | 

امروز ساعت سه ظهر زدم بيرون ، اوج گرما بود ، خورشيد مستقيم رو مخ ام بود ، داشتم آتيش ميگرفتم ، ولي بايد مي زدم بيرون ، داشتم مي تركيدم ، بايد يه دوري توي شهر مي زدم ، اين موقع روز و توي اين گرما ، معمولا آدم هاي مرفه شهر نمي يان بيرون ، پس به راحتي مي شه حدس زد بقيه كه توي خيابون ها مي مونن از چه جنس آدم هايي هستن ، نمي دونم شهرهاي بزرگ مثل تهران و مشهد هم اين جوري ان ، اما اون چيزي كه من ديدم ، بدجوري دلم رو به درد آورد ، يه عالمه آدم معتاد و بيكار و آدم هاي فقير و .... ، نمي دونم اينا رو چرا قبلا نديده بودم ، اونقدر تعدادشون زياد بود كه من از تعجب شاخ در آوردم ، تازه مي فهمم وقتي مي گن نرخ بيكاري ايران دو رقمي يه ، يعني چي !!!
يكي از اون چيزايي كه قبلا نديده بودم ، صف هاي طويل شير بود ، معمولا چيزايي كه برام جالب نيست ، به طور اتوماتيك توي ذهنم فيلتر مي شه و من اونها رو هيچ وقت نمي بينم ، يكي از اون چيزا صف هاي شير بود ، ولي اخيرا چند تا مطلب درباره پايين اومدن سطح رفاه مردم و افزايش اين صف ها شنيده بودم ، سر همين قضيه اين بار خيلي دقيق تر نگاه كردم و متوجه مضحك بودن ماجرا شدم ، اون قدر حرف پشت اين صف هاي طويل هست كه ساعت ها مي شه در موردش گفت ، اصلا كشور ايران ، كشور صف هاي طولانيه ، صف هايي كه صرفا براي برآورده شدن نيازهاي ابتدايي شكل مي گيره ، مثل گرفتن حقوق ، پرداختن قبض ها ، گرفتن نون ، گرفتن شير و ..... ، اخيرا يه صف طولاني توي آمريكا براي گرفتن نمونه جديد آي فون كه قراره توي يه تاريخ مشخص بياد بيرون رو مي ديدم ، خيلي خنديدم ، اين يانكي ها چقدر عجيبن واسه ما جهان سومي ها ، حتي انگيزه پشت رفتارهاشون رو نمي تونم درك كنم . بگذريم
توي اون مدتي كه بيرون بودم ، از كنار هر كسي كه رد مي شدم ازش مي ترسيدم ، مي ترسيدم كه نكنه  يه آسيبي بهم برسونه ، يا احيانا پولام رو بزنه ، نمي دونم چرا ، ولي مي ترسيدم ، وقتي خسته شدم و يه گوشه نشستم ، ديدم هر كي مي خواد از كنار من رد شه ، مسيرش رو به شكل ضايع اي كج مي كنه ، گويا اونا هم از من مي ترسيدن ، جالب بود برام ، هيچ كس به هيچ كس اعتماد نداره و همه از همديگه مي ترسيم
توي اون مدتي كه بيرون بوديم ، كلي دلم براي خودم سوخت ، براي اينكه توي يه كشور جهان سوم به شدت ايدئولوژيك به دنيا اومدم ، از اين كه در يكي از شهرهاي كوچك متولد شدم ، از اين كه آدم هاي اطرافم من رو درك نمي كنن و من هم نمي تونم اون ها رو درك كنم ، يه روزي از اين كشور مهاجرت ميكنم و مي رم ، به نظر من " كندي  " داشت هذيان ميگفت ، وقتي گفت كه نگيد كشورتون چيكار براي شما كرده ، اول از خودتون بپرسيد كه شما براي كشورتون چه كرديد ؟!!!
معمولا وقتي يه اتفاق بدي توي كشور مي افته ، فشارش روي اقشار ضعيفه ، به عبارتي بالادستي ها توپ رو مي اندازن توي زمين پايين دستي ها ، ماجراي تورم و گراني و آشفته شدن اوضاع اقتصاد كشور هم نمونه اي از اون اتفاقات بده كه فشارش بر گرده اقشار محرومه ، من خودم رو نمونه اي از اين اقشار محروم مي دونم ، من از زندگي صرفا زنده بودنش رو فهميدم
معمولا توي سنين ابتدايي جواني ، آدم به شدت زندگي اش رو اسير سرنوشت مي بينه و علتش هم اينه كه قدرت تغيير نداره ، پول به آدمي قدرت تغيير مي ده ، در واقع پول ، فشرده شده قدرته ، در واقع پول زياد به معناي قدرت زياده  ، در سنين بالاتر كه آدمي توانايي تغيير مسير زندگي اش رو پيدا ميكنه ، كمتر احساس ميكنه كه زندگي اش اسير سرنوشته  .............منتظر پوليم ، خسته شدم از اين همه ضعف 
+ نوشته شده در  2008/7/13ساعت 22:29  توسط ساعد  | 

هميشه باورم اين بوده كه يك انسان هيچ فرقي با يك كامپيوتر پيشرفته نداره . درسته كه كدهاي برنامه نويسي اش از جنس صفر و يك نيست ولي اون هم توسط كدهاي ژنتيكي برنامه نويسي شده . لذت بردن انسان هم از جنس همين صفر و يك هاست ، به عبارتي وقتي داري از چيزي لذت مي بري ، توي يكي از اين حلقه هاي برنامه نويسي گير كردي و بالعكس . حتي محرك ها و پاسخ ها هم از قبل تعيين شده است . مثال هاي فراواني از رفتارهاي انساني رو مي شه زد كه مي تونيم در اون به طور واضحي رد پاي تفكر و ايده هاي برنامه نويس رو دنبال كرد . شايد هم واسه همينه كه همه ميگن خودشناسي مقدمه اي بر شناخت خالقه . چون ماحصل تفكرات خالق درباره چگونگي خلق موجودي به نام انسان در كدهاي اون تجلي پيدا كرده و اگر اين كد ها رو خيلي دقيق بشينيم و بررسي كنيم ، چگونگي نگاه خالق به انسان رو هم مي تونيم درك كنيم ، خيلي از مذاهب استدلال ميكنند كه چون در ذات انسان (فطرت) ، خداجوئي هست و ميل به كمال ، پس حتما اين از خواسته هاي خالق هم هست . مثلا وقتي يك كارخانه خودرو سازي يه خودرويي مي سازه كه ماكزيمم سرعت اش 430 كيلومتر بر ساعته و شتاب صفر تا صدش 4 ثانيه است ، خوب حتما از اين خودرو مي خواد كه توي مسابقات سرعت شركت كنه . مسلما براي مصارف عادي نيازي به چنين سرعت و شتابي نبود . پس وقتي خالق در انسان ميل به كمال و خداجوئي رو مي ذاره ، پس حتما ميخواد كه اون در مسير كمال وارد شه و تمام استعدادهاش رو شكوفا كنه و استدلالاتي از اين دست . به هر حال من قصد ندارم اين جا اين بحث خداشناسانه رو باز كنم ، بلكه ميخوام پرده رو كنار بزنم و ذره اي از اون چيزي رو كه بهش باور دارم رو عيان كنم .
بياييد خودمون رو بذاريم جاي خالق و دوباره بخواهيم يه موجودي به نام انسان خلق كنيم ، خوب اول از همه ، همه مون قبول داريم كه مخلوق ما بيانگر پيچيدگي خود ما هم هست ، پس اين موجود بايد به نوعي بيانگر پيچيدگي ذات خالق هم باشه ، مثلا شما وقتي يه موبايل رو دستتون مي گيريد و به توليد كننده اش فكر ميكنيد ، مجموعه اي از مهندسان و خبرگان صنعت كامپيوتر و الكترونيك رو مي بينيد ، و وقتي مثلا يه كوزه رو دست تون مي گيريد ، ماكزيمم يه كوزه گر زبر دست توي ذهن تون مي ياد و مسلمه كه كار دسته اول براتون ارزشمندتر از كار دسته دومه ، پس براي محصول دسته اول هم ارزش بيشتري قائليد .
از اون جا كه قراره ساخته دست شما ، بدون نياز به شما توانايي ادامه زندگي و حيات طولاني مدت رو داشته باشه و از اون جايي هم كه هر چيزي جز واجب الوجود ( كه خود شمائيد ) قابليت زندگي جاويدان رو نداره ، پس مكانيسمي به نام توليد مثل رو در وجودش قرار مي ديد ، حالا اين مكانيسم ممكنه براي موجودات مختلف فرم هاي مختلفي داشته باشه ولي در ذات هيچ تفاوتي نمي كنه ، شما مي تونيد فرم هاي مختلفي رو امتحان كنيد ولي اون چيزي كه خالق انتخاب كرده ، وجود يه جفت نر و ماده در كنار هم ه . به هر حال ما حكمت اين انتخاب رو نمي دونيم ، خدا در قرآن مي گه كه علت اش اينه كه اين دو در كنار هم به آرامش برسند ، اديان ديگه نظرات متفاوت ديگه اي دارند ، ولي حكمت اين انتخاب هر چي كه هست ، هدفش كاملا معلومه و همانا ادامه حيات رو كره خاكي است ، مكانيسم پاداش رو هم در اين پروسه فعال كرده ، همونطور  كه قبلا هم گفتم به نظرم پاداش يه سري محركه ، محرك سيستم عصبي كه باعث مي شه كدهاي  از پيش نوشته شده ما فعال بشن ( اين بخش ها ، بخش هاي ناخودآگاه ما هستند ) . لذت ( بخوانيد پاداش ) فوق العاده چيز عجيبيه ، يه جور فيدبك مثبته ، باعث مي شه كه بيفتي توي يه حلقه تكرار ، حلقه اي كه باعث مي شه شما يه مسيري رو ناخودآگاه بري جلو ( روي بخش ناخودآگاهش تاكيد ميكنم ) ، لذت و درد ، دو تا بخش مهم از ناخودآگاه ما هستند كه خودآگاه ما رو گاهي اوقات ناخواسته به بند مي كشند ، تقريبا خودآگاه ما رو همين دو تا جهت مي دهند ، فرار از درد ( فيدبك منفي ) و تلاش براي رسيدن به لذت ( فيدبك مثبت ) . اگه بخوام يه جورايي توصيف كنم ، اين دو رو به شانه هاي يه جاده شبيه ميدونم كه راننده رو محدود به رانندگي بين همين دو شانه ميكنه .
بعد از انتخاب مكانيسم توليد مثل ، مي رم سراغ بقيه قسمت هاش ، مثلا براش مكانيسم " حب ذات " رو ميذارم ، يعني يه سيستم  سلف- ايميون ( خود – امن ) ، يعني سيستمي كه خودش قادره از خودش مراقبت بكنه ، وظيفه مراقبت از خود ، به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم مي شه ، مثلا خودآگاه مراقبه كه سيستم وارد محيط هاي پر خطر نشه ، ولي اگر احيانا ناخواسته وارد چنين محيطي شد ، اين ناخودآگاهه كه وظيفه اش محافظت از شخصه ، اين دو مثل خلبان انساني و خلبان خودكار مي مونن ، تا زماني كه اوضاع و شرايط عادي يه ، اين خلبان انسانيه كه همه كاره است ، ولي وقتي شرايط بحراني مي شه ، هواپيما مي ره روي خلبان خودكار ، و اساسا اين مكانيزمي است كه انسان ها از روي مكانيزم دفاعي خودشون و موجودات ديگه كپي گرفتن ( ريشه چنين طراحي اي در تئوري كنترل كلاسيكه  كه برداشتي خشك از سيستم كنترل پيچيده كائناته ) ، يه مسال ساده ميخوام بزنم ، فرض كنيد يكي از دوستاتون انگشت اش رو آروم بياره طرف چشماتون ، شما چشماتون رو نمي بنديد ، به عبارتي همه چيز دست خودآگاه شماست ، ولي حالا اگه همون دوستتون با سرعت دست اش رو بياره طرف چشمتون ، سريع واكنش نشون ميده چشمتون و پلك ها رو مي بنده ، شما به هيچ وجه نمي تونيد جلوي اين بسته شدن چشم رو ببنديد ، به اين مي گن ناخودآگاه ( اين ناخودآگاه يه ذره اي فرق مي كنه با اون چيزي كه فرويد در نظرياتش مطرح مي كنه ، حالا يه خرده جلوتر بريم ، اين دو تا ناخودآگاه بر هم منطبق مي شند ) . ناخودآگاه همون بخش هايي از وجود يه انسانه كه اون هيچ كنترلي روش نداره ، و توانايي هدايت خودآگاه رو هم دارن ، يه بخش از ناخودآگاه محصول شرايط اجتماعي يه و بخش اعظم اش رو از طريق وراثت ما از يك نسل به نسل ديگه منتقل مي كنيم ، همون برنامه نويسي ژنتيكي مونه  .
در حالت عادي ، خودآگاه انسان تحت سيطره ناخودآگاهشه ، يعني همون كدهاي ژنتيكي و اجتماعي ، مثلا اگر يه انسان رو از بچگي توي يه محيط ايزوله ( مثلا يه جزيره متروكه ) رها كنيم و بعدش اون رو وارد اجتماع كنيم ، شاهد رفتارهايي از اون هستيم كه كاملا غريزي يه و محصول همون كدهاي ژنتيكي يه ، مثلا دنبال غذاست ، اگه يه دختر زيبا ببينه ، سريع مي ره سمت اش و .... ، خلاصه رفتارهاش كاملا اصيل و غريزي يه ، موقع غذا خوردن از دست ( دم دستي ترين ابزار ممكنه )  استفاده ميكنه ، نگاه ديگران اصلا واسش مهم نيست ، از تفاوت هاي خشن اش با ديگران احساس شرمساري نمي كنه ، به اين علت كه چيزهايي مثل آداب غذاخوردن ، احساس شرمساري و .... ، يه جور برنامه نويسي اجتماعي يه ، مثلا فرزندي كه توي يه خانواده اشرافي بزرگ شده و هنگام غذا خوردن تمام حركات اش زير ذره بين خانواده بوده و كمترين لغزش اش با نگاه هاي چپ چپ و يا تذكر هاي شديد مادر و يا پدر همراه بوده ، حتي نمي تونه تصور كنه غذا خوردن با دست رو ، چرا كه اين طوري برنامه نويسي شده ( از سوي محيط پيراموني اش ) ، يا دختري كه توي خانواده مذهبي بزرگ شده و نماز خوندن و چادر پوشيدن يك " بايد " مسلم توي زندگي اش بوده ، نمي تونه خودش رو خارج از اين مسائل تصور كنه .
---- ببخشيد كه ديگه اين بحث رو ادامه نمي دم ، ولي يه بحثي طولاني مي شه انگيزه ام واسه ادامه اش كم مي شه ، خلاصه اينكه اين روزا دارم با خودم وارد يه فاز لج بازانه مي شم ، به اين معنا كه ميخوام با "بايد" هاي مسلم زندگي ام مخالف كنم ، مثلا زماني كه صحبت كردن از خودم برام لذت بخشه ، ساكت بشم . زماني كه ديگران منتظر يه كار خوب از من هستند ، اون كار رو انجام ندم ، از الفاظ زشت استفاده كنم و خلاصه مي خوام يه سري قيد هاي اجتماعي و طبيعي رو كنار بگذارم .

+ نوشته شده در  2008/7/11ساعت 18:39  توسط ساعد  |