مثل خيلي چيزهاي ديگه توي اين عالم تب و تاب امروز هم سپري شد ، امروز روز اعلام نتايج اوليه كنكور كارشناسي ارشد سال 87 بود . امروز خيلي ها نمي تونستن جلوي خنده شون رو بگيرن و خيلي ها هم توانايي مقابله با بغض درحال تركيدن خودشون رو نداشتن و من شاهد يكي از اين بغض هاي تركيده بودم
با اين كه خودم ازچهره هاي موفق بودم و كلي خوشحال بودم و احساس مي كردم كه به حق ام رسيدم ولي باز هم سئوالاتي برام پيش اومد كه باز هم مثل هميشه من رو مغموم و دل خسته كرد ، مثلا دوستاني كه به استعداد و تلاش شون ايمان داشتم و مي دونستم كه براي رسيدن به هدف خودشون چقدر تلاش كردن و حالا مي ديدم كه دست بي رحم زمانه چطور ساده و مسلم ، يك سال از زندگي و عمرشون رو سوزوند . نيما ، احسان ، مجيد ، احمد ، عارف و خيلي هاي ديگه نمونه كساني بودند كه من خودم شاهد تلاش هاي فراوانشون ، حتي در آستانه كنكور بودم و به استعداد و توانايي هاي تك تك شون ايمان دارم .
اما از آن سوي طيف كساني كه اصلا شايسته چيزي كه به دست آوردند نبودند ، فراوان بودند. كساني كه بيشتر از آنچه حق شان بود دريافت كرده بودند .
نميخوام گلايه كنم از اين افراد ، اين افراد نقشي در داستان كلي ندارند ، وقتي آدم هاي مستعد در معرض يه سيستم تصادفي و بي منطق مثل كنكور قرار ميگيرند ، نتيجه همين خواهد شد ، ولي سئوال من اينه كه چرا فرزندان شايسته اين مرز و بوم را توسط يه منطق كور طبقه بندي ميكنند ؟؟ آيا اين به معناي ناديده گرفتن خيلي از استعدادها و به عبارتي خشكانيدن بسياري از آنها نخواهد بود ؟؟؟
وقتي امروز صبح با اشك هاي احسان مواجه شدم ، واقعا منقلب شدم ، چرا كسي كه من معتقدم كه چندين برابر من استعداد داره و داراي توانايي هاي ذهني بيشتري نسبت به منه ، حالا بايد اينگونه لاي چرخ هاي اين ماشين بي منطق و كور له بشه ؟؟؟
به هر حال اميدوارم روزي اين كنكور لعنتي ، پاش رو از روي گلوي شايسته ترين فرزندان اين آب و خاك برداره ، و مثل بقيه سيستم هاي آموزشي دنيا ، افراد بتوانند حق خودشون رو توسط زحمت هاي منطقي خودشون ايفا كنند .
+ نوشته شده در
2008/5/20ساعت 18:28  توسط ساعد
|
الان ساعت 5:20 دقيقه صبحه و من نيم ساعت قبل با صداي زنگ كاوه از خواب بلند شدم ، گفت كه نتيجه ها اومده ، تصور كنيد چه حالي داشتم
با ترس و لرز به سيستم نزديك شدم و وارد شبكه شدم و رفتم سايت سنجش ، اولش هر چي تلاش مي كردم نمي رفت داخل ، ترس برم داشته بود خيلي زياد ، خدايا نكنه يه وقت اتفاقي افتاده باشه .
اتفاقي نيوفتاده بود ، ظاهرا بايد پسوند فاميلي ام رو نمي زدم تا مي رفت داخل سايت . صفحه اول سايت رو كه ديدم يهو دلم ريخت ، گفتم خداي مهربان كمكم كن ، دلم نميخواد ببازم .
رفتم و رتبه رو ديدم ، 164 ، ووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ، از خوشحالي داشتم بال در مي اوردم ، 164 معادل مهندسي برق قدرت- سيستم دانشگاه صنعتي علم و صنعت روزانه و مهندسي برق قدرت - سيستم دانشگاه صنعتي شريف شبانه است و از اونجا كه خانواده با دوره هاي شبانه هيچ مشكلي نداره ، پس پيش به سوي دانشگاه صنعتي شريف ، بالاخره به آرزوم رسيدم ، آرزويي كه پنج سال با خودم يدك كشيده بودم و حتي يك لحظه هم در بدست آوردنش ترديد نكرده بودم .
شايد گفتنش بي خود باشه ، كساني كه من رو مي شناسن و با نتايج من در آزمون هاي آمادگي براي كنكور پارسه آشنا هستند مي دونند كه توانايي هاي من خيلي بيشتر از اين حرفا بود ، ولي خوب از اونجا كه من توي زندگي ام هميشه يه سري اتفاقات خارج از كنترل خودم مي افته كه كلا گند مي زنه به همه چيز ، در اين آزمون هم درس مدارهاي الكتريكي رو خراب كردم ( درصد = 7 ، معادل 1/15) و همين باعث شد كه اون چيزي نشم كه دلم ميخواست ، ولي ديگه مهم نيست ، مهم رسيدن به شريف به هر قيمتي بود كه احساس ميكنم رسيدم و اين يعني يك نقطه پرتاب .
اميدوارم بچه ها همگي خوب داده باشند ، چون اصلا دلم نميخواد توي اين بي پولي اسفناكي كه گريبانگيرمه به اونا شيريني بدم : دي
+ نوشته شده در
2008/5/20ساعت 5:33  توسط ساعد
|
امروز ، طبق معمول با هزار مشقت از خواب بيدار شدم .
تو كلاس زبان ، بحث قضاوت براساس ظاهر بود . بحث رو با بي حوصلگي دنبال ميكردم ، بازم مثل هميشه آيدين پر انرژي بود و پر از ايده . تلمذ كرديم . بحث قشنگي بود
بدو بدو خودم رو رسوندم به دانشگاه ، جلسه دفاع نيما امين بود ، بايد مي رسيدم ولي خوب آخرش رسيدم ، به جاهاي جالبش نرسيدم ، يه عالمه شيريني مونده بود كه زديم به بدن ، كيوان و ايمان داشتن با دخترا درباره جشن فارغ التحصيلي مشورت ميكردن ، زياد برام مهم نبود ، شايد چون مي دونستم كه فارغ التحصيلي اي در كار نخواهد بود و بچه ها خيلي بي بخار تر از اين حرفا هستن .
هاشم نيا هم اومده بود ، وقتي براش از اينكه من وبلاگش رو بالكل خوندم و كاراش رو دنبال مي كنم گفتم ، كلي خوشش اومده بود ، مثل همه آدما از اين كه يكي ازش تعريف كنه خوشش مي اومد .
غذاي سلف جوجه كباب بود ، چه حالي داد ، پول كتاب رو هم از رضا وفا گرفتم ، اونم خيلي حال داد . انگار رو دور شانس بودم .
سعيد وحيديان رو ديدم ، رفتيم خوابگاه اتاقش ، كلي با هم بحث كرديم ، بازم مثل هميشه از هر دري بحث شد و آخرش هم به اين نتيجه رسيديم كه اين كشور اصلا جاي موندن نيست و بايد از اين كشور رفت .
كاوه كه اومد رفتم اتاقش و بازم مثل هميشه بحث رفت سمت دوست دختراي كاوه و من هم چند تا داستان جالبي كه برام پيش اومده بود رو براش تعريف كردم ، ريسه رفت از خنده ، كمتر خنديدن از ته دلش رو ديده بودم ، خيلي حال داد ، سلطان قديري هم نيومده بود ، حيف شد
يه كليپ از گل آخر پيروزي هم بچه ها دانلود كرده بودن كه هي پخش ميكرديم و بچه ها كف مي كردن ، حتي مني كه از فوتبال خوشم نمي ياد هم جذب شده بودم ، خدائيش خيلي پايان دراماتيكي داشت اين بازي . مثل فيلم هندي ها شده بود .
برگشتم خونه ، چون موبايلم جا مونده بود گفتم حتما هزار تا اس ام اس و ميسد كال دارم ، دو تا اس ام اس داشتم و يه ميسد كال ، اس ام اس ها مال احسان مرادي بود ، تابلو بود كه استرس داره ، من هم استرس داشتم
فردا ساعت 18 قراره نتايج ارشد بياد و من خدا خدا ميكنم كه رتبه ام زير 200 شه ، اگه نشه تمام آمال و آرزوهام نقش بر باد مي شه و من تبديل مي شم به يك بازنده واقعي ، دلم نميخواد ايندفعه جزو بازنده ها باشم .
به اميد فردا
+ نوشته شده در
2008/5/19ساعت 23:3  توسط ساعد
|
الان خوندن متن Pdf اعترافات " سعيد امامي " رو تموم كردم . چنان شوكه ام الان كه اصلا نمي تونم درباره اون چيزايي كه خوندم نظري بدم .
دكتر عليرضا نوريزاده به بازخواني ماجراي " قتل هاي زنجيره اي " پرداخته و خدائيش حاصل كارش خواندني است .
اون چيزي كه توي اين كتاب برام بيش از همه جالب بود تلاش سترگ خاتمي براي قطع يد عاليجنابان از قدرت بود ولي جالب اينجاست كه اين عاليجنابان در دوره جناب احمدي نژاد به قدرتي چندين برابر رسيدند ، مثلا پورمحمدي شد وزير كشور و محسني اژه اي شد وزير اطلاعات و ...
كتاب " هاشمي بدون روتوش " صادق زيبا كلام هم از بازار كتاب جمع شد ، وگرنه قصد داشتم بعدش برام سراغ اون كتاب ، اميدوارم سريع Pdf اش بياد تو اينترنت ، بشه مفتكي خوندش : دي
بگذريم . مهم اينه كه سه شنبه نتايج ارشد مي ياد و من ميتونم بفهمم كه چند مرده حلاجم . البته با اين گندي كه زدم زياد اميدوار نيستم ولي همش خدا خدا مي كنم كه رتبه ام زير دويست بشه . دعا كنيد براي اينجانب
+ نوشته شده در
2008/5/18ساعت 19:19  توسط ساعد
|
امروز توي كلاس زبان بحث تبعيض بود و بازم همه شروع كردن به غر زدن .
نتيجه گيري اخلاقي : همه دارن از تبعيض رنج مي كشن .
يكي از بچه ها بحث فرار مغزها رو مطرح كرد و اين بحث اون قدر كش پيدا كرد كه آخرش رسيديم به " فرسايش مغزها " .
ولي من نظرم اينه كه اگه ما فضاي سياسي مون رو اصلاح كنيم ، مهم نيست مغزهاي ما كجا باشن ، بازم مي تونن بدرد كشورشون بخورن و به قولي من زياد نگران اين پنج ميليون نخبه اي كه در عرض اين سي سال از كشور خارج شدن نيستم .
اين نتايج ارشد هم نيومده و من دارم كم كم به مرز جنون مي رسم .
هيچ كس هم اين داستان كوتاه ما رو نخوند . اگه واقعا حسش رو داريد ، پيش نهاد مي دم كه بخونيد نه ضرري ميكنيد و هم اينكه بنده رو مورد التفات خودتون قرار مي ديد :دي
زياده عرضي نيست ، فقط ياد يكي از دوستام افتادم كه چند روز قبل بهم گفت : " تحليل ات خيلي زيبا بود ، اما مرده شور نتيجه گيري تو ببره " ، امروز فهميدم كه اين جمله رو خيلي ها قبلا بهم گفتن : دي
+ نوشته شده در
2008/5/17ساعت 23:32  توسط ساعد
|
اين اولين داستان كوتاه منه و تنها به كساني توصيه ميكنم كه به خوندن داستان هاي كوتاه علاقه دارن .
اصلا نمي دونست كه انتهاي باغ كجاست ، انگاري اين باغ تموم شدني نبود ، هيچ كدوم از درخت ها رو هم نمي شناخت . با يه نگاه گيج به همشون نگاه مي كرد و دنبال يه چيز جالب مي گشت ولي هيچ چي نبود . هي با خودش مي گفت بسه ديگه بهتره برگردم . انگاري اين باغ آخر نداره ولي يه چيزي بهش مي گفت كه بايد آخرش رو ببينه ، با خودش لج كرده بود . نمي شد هم از خير اين همه راهي كه اومده بگذره . هر چي جلوتر ميرفت كنجكاوتر مي شد . توي ويلا كه بود پر از آدم بود دور و برش . ولي اون زبان هيچ كدومشون رو نمي فهميد . بچه ها خيلي بهش محبت داشتن . همش ميخواستن كه اون رو هم قاطي بازي هاشون كنن ولي اون نمي تونست خودش رو قاطي بازي اونا كنه . چون بازي هاشون مستلزم اين بود كه زبانشون رو بدوني ولي اون زبون اونها رو نمي دانست . همين بدجوري پكرش مي كرد . توي دخترا يه دختر بود به نام شيرين . شيرين رو بيشتر از همه دوست داشت . شيرين خيلي سعي كرد كه بهش زبان خودشون رو ياد بده ولي مگه ميشد در عرض دو هفته زبونشون رو ياد گرفت . يه روز كه با شيرين تنها بود و داشتن با زبان اشاره با هم حرف مي زدن شيرين رفته بود توي باغ و ديگه اون روز شيرين رو نديده بود. با خودش مي گفت كه انتهاي باغ چه خبره . شيرين كجا رفت كه اون روز ديگه پيداش نشد ؟ كاش زبونشون رو مي دونست و مي تونست از شيرين بپرسه . حالا خودش مجبور بود بره و انتهاي باغ رو پيدا كنه ولي انگار اين باغ نهايت نداشت . همش درخت بود . اين يكي از بزرگترين باغ هاي منطقه بود . پدرش قبلا اين رو بهش گفته بود . پدر زبون اونها رو مي دونست . پدر صبح ها اون رو تنها مي ذاشت و با دوستاش مي رفتن شهر . اونجا بايد كاراش رو انجام مي داد . پدر كارش صادرات و واردات بود و دوستاي زيادي توي كشورهاي مختلف داشت . اين اولين سفري بود كه با پدر مي اومد . تا اين جا كه خاطراتش رو مرور مي كرد مي ديد كه بغير از شيرين، نكته جالبي رو نمي تونه توي سفر پپدا كنه . شيرين هميشه پيش اش بود . شيرين تنها كسي بود كه از ايما و اشاره ها و گيج بازي هاي اون خسته نمي شد . شيرين زيباترين دختري بود كه تا حالا تو زندگي اش ديده بود. يه بار پدر بهش گفته بود كه مبادا با شيرين كار خاصي بكنه و اون با خودش فكر مي كرد كه اساسا چه كار خاصي مي شه با شيرين كرد ؟ نمي فهميد چرا پدر اين حرف رو بهش زده ، پدر قصد داشت چي رو بهش بفهمونه . كاش شيرين الان اينجا بود . اون باغ رو مي شناخت و مي دونست كه انتهاي باغ كجاست . حتما انتهايي وجود داره . الان بيست دقيقه بود كه فقط داشت درخت مي ديد . درخت هاي مختلف . درخت هاي پر از شكوفه . به نظر نمي رسيد انتهايي داشته باشه . بار اولي نبود كه چنين كاري مي كرد قبلا هم چنين كاري كرده بود . وقتي كه محرم با بچه هاي فاميل از روستا تا امامزاده سبز رفته بودن همين جوري شده بود . هيچ كدومشون قبلا اين راه رو نيومده بودن و نمي دونستن چقدر طول مي كشه كه به مقصد برسن . فقط مي دونستن اگه جاده رو دنبال كنن به امامزاده سبز مي رسن . يادش نمي اومد كي اين فكر رو انداخت تو سرشون كه برن امامزاده سبز . اون مسير هم تموم نمي شد وقتي كه راه افتاده بودن فكر مي كردن كه يه ربع ديگه به امامزاده سبز مي رسن ولي دقيقه ها از پس هم و ساعت ها از پشت هم مي گذشت و اونها به امامزاده سبز نمي رسيدن . اونجا هم همه فكر مي كردن كه گم شدن . انتهايي وجود نداره . هيچ كس هم دلش نمي اومد برگرده . همه فكر مي كردن همين الانه كه برسن . بعد پنج ساعت پياده روي به امامزاده سبز رسيده بودن . پاهاشون تاول زده بود. اصلا نمي دونستن كه چرا چنين حماقتي كردن . امامزاده سبز هيچ چيز جذابي نداشت . تمام دسته هاي عزا داري روستاها از اين امامزاده رد مي شدن و مدتي در اونجا عزاداري مي كردن . با خودش فكر كرد اگه اين مسير طولاني رو با همين دوستاي غريبه اش كه زبان اونها رو نمي فهمه قرار بود بره چه بلايي سرش مي اومد . پنج ساعت طولاني كه هر ثانيه اش مثل پتك كوبيده مي شه توي سرت ، ولي اگه شيرين همراهشون بود ديگه مهم نبود كه چند ساعت طول مي كشه . داشت به اين فكر مي كرد كه آيا شيرين هم به اندازه اون از هم نشيني با اون لذت مي بره . اصلا چرا شيرين اين قدر بهش محبت مي كرد ؟ چرا بايد كسي رو كه اصلا نمي شناسه رو اينقدر باهاش صميمي بشه ؟ شيرين تنها بهانه اون براي تحمل اين مسير بي پايان بود . با خودش ميگفت نكنه اين مسير هم مثل مسير امامزاده سبز بشه ؟ با خودش فكر مي كرد كه اگه قرار اين هم مثل اون بشه بهتره برگرده . چون امامزاده سبز هم اصلا جذاب نبود براش . سرش داشت گيج مي رفت . صبحانه نخورده بود. اصلا با غذاهاشون حال نمي كرد . يك سبك متفاوت براي آشپزي داشتن . مزه غذاهاي خودمون رو نمي داد . حتي صبحانه شون هم مزه خوش آيندي نداشت . چاي سبز مي خوردن و به جاي قند هم از يه سري شكلاتاي بي مزه يا بدمزه استفاده مي كردن . داشت ضعف ميكرد . سرش چند بار گيج رفته بود . هر كدوم از درخت ها رو مثل يه امامزاده سبز مي ديد . شايد پدر تا حالا براي ناهار برگشته باشه . نگران شد . پدر حتما از نديدن اون ناراحت و دلواپس مي شه . به هيچ كس نگفته بود كه مي ياد توي باغ . به هيچ كس هم نمي تونست بگه . همه سرگرم كار خودشون بودن . شايد واقعا انتهايي نداره . يه احساس سمجي بهش مي گفت كه بايد حتما آخر باغ رو ببينه . يه صدايي به گوشش رسيد . نكنه سگ باشه . چون سگ بازيگوش باغ يك بار اومده بود دنبالش و پريده بود روي پشت اش . همه خنديده بودند . همه مي دونستند كه اين سگ ترس نداره جز اون . همش با خودش فكر مي كرد كه اگه تنها بود چه بلايي سرش مي اومد . همه ماجرا رو براي پدر تعريف كرده بودن و با هم كلي خنديده بودن . پدر خيلي ناراحت شده بود . پدر احساس خجالت كرده بود . خجالت از اين همه بزدلي اون . هيچ كس ترس بي اندازه اون رو درك نمي كرد . اگه سگ بود چي . سگ هاي اينجا با هيچ كس شوخي ندارن . ترس از روبرو شدن با سگ در تنهايي بدجوري مي ترسوندش . داشت با خودش فكر مي كرد كه اگه سگ باشه چطور مي شه از شرش خلاص شد ؟ مي شد رفت بالاي يكي از اين درخت ها . اما تا كي مي تونست روي درخت بمونه . مسلما پدرش خيلي نگرانش مي شد و شايد باز دوباره خجالت بكشه . اصلا نميخواست باعث بشه پدر به خاطر اون خجالت بكشه . ولي ترس از سگ يه لحظه هم رهاش نمي كرد صدا خيلي وقت بود كه از بين رفته بود ولي اون داشت هنوز به سگ فكر مي كرد . اگه الان شيرين همراهش بود ديگه لازم نبود بترسه . انگار باغ تموم شدني نبود . صداي قار و قور شكمش بهش فهموند كه ديگه بايد برگرده . شايد هم برگشتن بهترين كار بود . شايد اگر برمي گشت و به پدر مي گفت ، پدر راه بهتري رو براي رسيدن به انتهاي باغ پيش نهاد ميكرد .دلش نمي اومد برگرده ، شايد الان يك ساعت بود كه داشت مي اومد و اصلا دلش نميخواست كه به برگشت فكر كنه . شايد انتهاي باغ چند قدم اونورتر باشه . بايد برميگشت . اين باغ تموم شدني نبود . ياد كتاب "روبوت فراري " افتاد . وقتي مدرسه بود از كتابخانه قرض گرفته بود و خيلي خوشش اومده بود. ولي از اون جايي كه بايد پس مي داد و دلش نمي اومد اون كتاب رو ديگه نداشته باشه شروع كرد به نوشتن اون كتاب صد صفحه اي توي يكي از دفترهاي صد برگش . اولش صد صفحه چيز زيادي به نظر نمي رسيد ولي بعد از يه مدت فهميد كه خيلي سخته تموم كردن اين كتاب . سي چهل صفحه رو نوشته بود و اصلا دلش نمي اومد ول كنه . ولي ديگه حس اش نبود . ديگه نمي شد ادامه اش داد . اون موقع هم هيچ رغبتي به بازگشت نداشت . انگار اين خود مسير بود كه اون رو به جلو مي برد . احساس مي كرد مجبوره ادامه قصه رو بنويسه . از كتاب بدش اومده بود . اون موقع هم رفت و به پدرش گفت . اون موقع هم پدر خجالت كشيد . كارهاش هميشه عجيب بودن . هيچ كس اون رو درك نميكرد . شايد تنها دليلي كه كسي بهش گير نمي داد اين بود كه اون شاگرد اول مدرسه بود . شاگرد اول مدرسه كه بي دليل كاري رو نمي كنه . ولي اون هيچ وقت نمي تونست دليل كاراش رو براي ديگران توضيح بده . پدر براش اين كتاب رو خريد و بهش داد ، ديگه كتاب جالب نبود در نظرش . اين همه زحمتي كه كشيد بود به نظرش مسخره مي اومد . شايد اگر برميگشت باز هم پدر كاري مي كرد كه اون ديگه اينقدر زجر نكشه . ولي پدر هميشه اون رو سئوال پيچ مي كرد و از علت كاراش مي پرسيد و اون هيچ وقت نمي تونست بگه چرا ؟ چرا اون بايد حتما انتهاي باغ رو ببينه . چرا ؟ نمي تونست خودش رو به اين راضي كنه كه صرفا بدونه انتهاي باغ چيه ، بايد حتما خودش مي ديد اون رو . خيلي لج باز بود ، ولي بايد حتما برمي گشت . نمي خواست پدر رو ناراحت كنه . شايد هم واقعا اين باغ پاياني نداشت . اصلا امكان داره چيزي توي دنيا پايان نداشته باشه ؟ تا حالا اين سئوال رو از خودش نكرده بود . چوابي هم براش نداشت . سئوالهاي بدون پاسخ زيادي توي ذهنش انباشه شده بود و اون اميدوار بود كه روزي به جواب همه شون برسه . داشت جدي جدي برمي گشت . احساس سرخوردگي مي كرد . كارهاي بيهوده زيادي توي زندگي اش انجام داده بود . راه هاي نرفته زيادي رو به خاطر داشت . ولي هميشه در انتهاي هركدومشون يك احساس بدي داشت . انگار كه عده زيادي شاهد اين شكست اش بودن و الان دارن اون رو هو مي كنن . انگار كه همه مي دونن كه اون توانايي به پايان رساندن كاري رو كه شروع كرده رو نداره . احساس مي كرد زمان زودتر از موقع رفت داره مي گذره . دقيقه ها سيال تر شده بودند . شايد به اين خاطر بود كه انتهاي باغ رو از اين سمت مي دونست . مي دونست انتهاي اين وري باغ چه شكليه ، حتي مي دونست كه كي قراره بهش برسه . اون احساس مبهم و گيج رو بيشتر دوست داشت . بيشتر دوست داشت توي اون مسير باشه . بازم شيرين اومد تو خاطرش . كاش مي تونست از خود شيرين بپرسه كه آخر باغ چه خبره . ترجيح داد كه ديگه به آخر باغ فكر نكنه تا برسه به ويلا . يه لحظه اومد به ذهنش كه نكنه انتهاي باغ يه ديوار باشه . اگه يه ديوار مي بود چي ؟ اگه قرار بود بعد اون همه پياده روي فقط يه ديوار ببينه چي ؟ ولي به هر حال خيلي از باغ ها به يك ديوار ختم مي شن و اين اصلا چيز عجيبي نبود ، ولي نمي تونست خودش رو متقاعد كنه . حتما چيزي وجود داشته كه شيرين رفت و توش گم شد . حتما چيزي وجود داره كه ارزش اين همه پياده روي رو داره . كم كم داشت از دور ويلا رو ميديد . ميدونست كه ده دقيقه ديگه مي رسه و ميتونه از پدر تمام سئوال هاش رو بپرسه . تابه حال خيلي ها بهش گفته بودن كه خيلي كنجكاوه . مخصوصا معلم عربي . يه بار كه توي كلاس درس يه سئوالي پرسيده بود كه خيلي عجيب به نظر مي رسيد ، معلم عربي بهش گفته بود كه پسر معلومه تو خيلي كنجكاوي و اون تا مدت ها داشت به اين فكر مي كرد كه از روي اين سئوال اصلا معلوم نمي شد كه اون كنجكاوه . توي همين حال و هوا بود كه ويلا رسيد . باورش نمي شد كه اين قدر زود به ويلا برسه . چقدر مسير رفت و برگشت متفاوت بودن از هم . وقتي برگشت همه چيز مثل قبل بود . انگار كه غيبت دو ساعته اون هيچ كس رو نگران نكرده . شايد هم هيچ كس متوجه اين غيبت نشده . تقريبا توي اون خانه مثل اشباح بود ، ديده نمي شد . تنها شيرين اون رو ميديد .بقيه هم گاهي اوقات سر راهش قرار مي گرفتن ولي مثل شيرين نبودن . شيرين با روح اون حرف مي زد . شيرين ميدونست چطوري بايد با اون حرف بزنه . انگار شيرين رو سالهاست كه مي شناسه . پدر هنوز نيومده بود . رفت توي خانه و خودش رو ، روي كاناپه رها كرد ، اصلا نفهميد چطور خوابش برده . وقتي چشماش رو باز كرد ديد هوا تقريبا تاريك شده . خيلي خوابيده بود ، پدر هم اومده بود . داشت با دوستش بگو و بخند مي كرد . كار هميشگي اش بود . براي هم سن و سالاش آدم جذابي بود . اون هم رفت ميانشون ، همه گفتگوها قطع شد و همه به اون نگاه مي كردن . به چيزي هم مي خنديدن ، شايد چشاي بادكرده اون براشون خنده دار بود ، شايد هم به اين مي خنديدن كه اون شب قراره چطور بخوابه . باز هم چاي سبز ، چقدر از اين چاي نفرت داشت ولي هيچ راه فراري نبود ، بايد مي خورد . شايد اگر اونها هم قند داشتن راحت تر مي شد مزه تلخ چاي سبز رو تحمل كرد ولي چاره اي نبود ، بايد نوشيده مي شد . بچه ها همه به سمت تلويزيون دويدن . انگار كه برنامه جالبي نشون مي ده ولي اون هيچي نمي فهميد . اصلا هم دلش نميخواست بره پيش شون . وقت تلف كني بود . بيشتر حوصله اش سر مي رفت . نميخواست گفتگوي پدرش رو قطع كنه . چون با بي حوصلگي اون وقت جوابش رو ميداد و اون از اين بي حوصلگي هاي پدر خيلي بدش مي اومد . پدر معمولا وقتي تنها بودن بي حوصله نبود . تازه يادش مي اومد كه پدره . شايد بايد خيلي صبر مي كرد . شايد بايد كار ديگري مي كرد . هيچ كاري نبود كه انجام بده . گاهي وقتا مي رفت و عكس هاي كتاب هاي كتابخانه رو ميديد . شايد الان هم بهتر بود مي رفت اين كار رو مي كرد .اين كار براش خيلي لذت بخش بود . مخصوصا اينكه خيلي از اون كتابها عكس هايي رو داشت كه اون قبلا مثلش رو نديده بود . بلند شد از جاش و رفت سمت كتابخانه . يكي از كتابها رو برداشت و بي حوصله ورق زد ، يه نيم نگاهي هم گاهي به پدر مي كرد . ولي صحبت پدر حالا حالا ها تمومي نداشت . خيلي دلش ميخواست بدونه دارن از چي صحبت ميكنن . سفره رو داشتن مي ذاشتن . خوبيش اين بود كه اين يه رسمشون مثل ما بود ، يعني لازم نبود روي ميز بشينيم . غذا رو آوردن . مثل معمول از گوشت ساخته شده بود . چقدر از گوشت بدش مي اومد .مخصوصا گوشت قرمز . چطور آدما راضي مي شدن كه گوشت يك موجود زنده رو بخورن . اون گوسفند هم قبلا مثل اونها نفس مي كشيده و زندگي مي كرده . اون هم ادبيات خاص خودش رو داشته . چرا آدما به خودشون اجازه اين كارا رو مي دن . گرسنه بود ، از صبح هيچ چيزي نخورده بود ، اولين لقمه رو كه برداشت احساس كرد كه مزه سابق رو نمي ده ، به نظرش خوشمزه تر مي اومد . شايد به خاطر گرسنگي بود . ولي اين بار غذا رو تا آخر خورد . خودش هم باورش نمي شد كه اون همه اين غذا رو خورده باشه . سفره كه جمع شد معلوم بود كه پدر ديگه نمي تونه مجلس رو گرم كنه . معمولا بعد غذا موقع خواب بود ، پدر معمولا هيچ وقت بعد شام نمي تونست جلوي خوابش رو بگيره ، پدر از دوستش خداحافظي كرد و سمت اتاق خوابش رفت ، منم دنبالش . وقتي افتاد توي رختخوابي كه براش پهن شده بود ، اون هم كنارش دراز كشيد . از پدر درباره انتهاي باغ پرسيد و پدر لبخندي زد و از علت سئوال پرسيدنش پرسيد . اون هم جواب داد كه فقط يك كنجكاوي ساده است . پدر گفت كه انتهاي باغ يك انباري بزرگه كه معمولا تمام مايحتاج خانواده اونجاست . تمام ذخيره غذايي هنگام زمستان اونجا انبار مي شه و تمام نوشيدني ها هم اونجاست. در ضمن يك خانه بزرگي هم هست كه معمولا مال مهموناست و اونها هم قرار بوده اولش برن اونجا ، تازه يك در هم داره كه ميخوره به باغ بغلي كه شيرين هم مال اونجاست . اون كه شوكه شده بود پرسيد كه تا اونجا چقدر راهه و پدر اظهار بي اطلاعي كرد و گفت شايد پياده يك ساعت راه باشه ولي از كنار باغ با ماشين پنج دقيقه هم طول نمي كشه .ديگه سئوالي نپرسيد . احساس كرد كه چقدر دنياي واقعي با اون چيزي كه اون فكر مي كنه متفاوته ، ولي خوشحال بود كه حداقل انتهاي باغ يك ديوار نيست . تا حالا نمي دونست كه شيرين مال يك خونواده ديگه است . البته مي ديد كه شبا پيش اونا نمي مونه ، ولي دخترا معمولا شبا مي رفتن و پيداشون نمي شد . كم كم فكر باغ داشت توي ذهنش كم رنگ مي شد ، داشت دوباره به شيرين فكر مي كرد . به اين كه اگه زبونشون رو مي فهميد شايد اين سفر چندين برابر لذت بخش تر مي شد . با خودش مي گفت كه اگه بزرگ شه حتما زبون اونها رو ياد مي گيره ، ولي آيا اون موقع هم شيرين هست . فكر اين كه بازم فردا با شيرينه خوشحال اش ميكرد و توي همين افكار غوطه ور بود كه پلكاي سنگين شده اش روي هم رفت و اون رو به سمت جهاني تيره و تاريك هدايت كرد ، با اين كه خواب بود ولي لبخند كوچكي گوشه لباش جا خشك كرده بود ، شايد يه خواب شيرين مي ديد .
پايان
26 ارديبهشت 1387
+ نوشته شده در
2008/5/16ساعت 17:52  توسط ساعد
|
چرا همه احساس كمبود محبت ميكنند ؟ اصلا اين محبت چيه كه خانواده ها با تمام تلاشي كه مي كنند باز هم نمي توانند به اندازه كافي براي فرزندان خود فراهم كنند ؟ تا به حال كسي رو نديدم كه وقتي پاي درد دل هاش نشستم از ميزان محبتي كه خانواده به روحش تزريق كرده ، راضي باشه . همه احساس مي كنن كه يه كم كاري صورت گرفته و اگر خانواده به ميزان كافي به اونها محبت ميكرد الان اونها آدم هاي شادتري بودند و بالتبع اش كلي اعتماد به نفس داشتن .
يه دوستي داشتم كه وقتي بچه بودم ، هميشه مي رفتم خانه شون و وقتي ميزان رفاه اون رو مي ديدم پر از حسرت مي شدم . اون قدر پدر و مادرش هواي اين تك پسر رو داشتن كه حد و حساب نداشت . حتي خواهر بزرگترش هم به خواسته هاي اون عمل مي كرد . همه دوستش داشتن . تقريبا مي شد گفت كه يك امپراطوري كوچك توي خونه شون داشت و اون حاكم بلامنازع اون امپراطوري بود . مدت ها بود كه نديده بودمش تا اينكه يه روز بهم زنگ زد و گفت كه با خانم اش مي خواد بياد خانه من . نمي دونستم زن هم داره . من هم از خدا خواسته قبول كردم . خيلي وقت بود نديده بودمش ، كنجكاو بودم ببينم چه شكلي شده و در چه حاله . وقتي ديدم اون رو با خانمش . فهميدم كه هنوز زنش نشده و تازه اين زن دومشه . بيست و دو سالگي و يك زن طلاق داده و يك زن جديد . جالبه نه ؟ ديدم اون آدم شاد قبلي نيست . بعدا از مادرم شنيدم كه خيلي وقته خانواده اش ازش خبر ندارن و خانواده رو ترك كرده . همه نگرانشن . تازه من توي جيب ام ده هزار تومن داشتم كه وقتي دوستم از خانه مون رفت ديدم نيست .
عجيبه نه ؟ من تا بحال هيچ كس رو نديدم كه احساس كنه كه كمبود محبت نداشته و همه چيز رو به اندازه كافي داشته . اين دوست منم از اون كسايي بود كه من خيال ميكردم كه وقتي بزرگ بشه تبديل به شادترين موجود دنيا مي شه ، ولي وقتي شروع كرد به ناليدن از روزگار كودكي ، فهميدم كه نه ، از اين خبرا نيست ، اينم داره مي ناله .
نميخوام بگم كه خانواده ها كم كاري مي كنن ، مي خوام بگم كه محبت مثل آب شوري مي مونه كه هر چقدر هم بهت بدن باز هم احساس كمبود مي كني .
در مورد عقل هم چنين چيزي مي گن ، كه هيچ كس نمي گه عقل من كمه و همه مي گن كه من عقل كلم . يعني با اين كه خيلي ها مي بينن كه عقل شون به اندازه بقيه كار نمي كنه ولي بازم احساس كمبود نمي كنن ، ولي در مورد محبت دقيقا بالعكسه ، مهم نيست كه چقدر بهت محبت شده باشه ، تو باز هم احساس كمبود مي كني . گويا Bulk محبت در روح هر انساني مثل جيب ملا مي مونه و پر شدني نيست .
اما اين كه چرا اين بحث رو مطرح كردم ، يه خرده اش برمي گرده به اتفاقي كه اخيرا برام افتاد . مادر من هنوز هم عادت داره خودش براي من لباس و كفش مي خره و مسئوليت خريد لباس براي خودم رو به خودم نمي ده . چند روز قبل بهم گفت كه برام پارچه خريده و من بايد برم اندازه هام رو بدم خياط تا برام بدوزه و من هم با ناراحتي گفتم كه اگه شلوارم ريش ريش بشه و لباس ام نخ نما بشه مي پوشم ولي نمي رم و اون لباس هايي رو كه برام خريده رو نمي پوشم . چون خسته شدم از اين وضع و اصلا هم از اون لباسايي كه برام ميخره خوشم نمي آد . بهم گفت كه لباس هايي كه من ميخرم لباس هاي بي شخصيتي هستند و به من شخصيت نمي دن و من كه ديگه داشتم منفجر مي شدم گفتم كه من بين دوستام نيازي به شخصيت ندارم و اين لباس هاي به قول شما با شخصيت رو توي محيط هاي رسمي بايد بپوشم كه فعلا در حال حاضر در هيچ محيط رسمي اي حاضر نميشم . پس بهتره اجازه بده خودم براي لباس پوشيدنم تصميم بگيرم . مادرم خيلي ناراحت شده بود و با گلايه گفت كه اگه اين كار رو نكن بعدا ماها ميگيم كه اونا به ما محبت نكردند و ما دچار كمبود محبت شديم .
به نظرتون چنين استدلالي درسته ؟ اين كه خانواده ها هر كاري رو كه به نظرشون درسته انجام بدن تا يه وقت فرزند خانواده دچار كمبود محبت نشه ؟ به نظرتون درسته مادر من بدون اينكه نظر من رو بپرسه بره و برام بهترين پارچه ها و گران ترين پارچه ها رو بگيره و لباس كنه و انتظار داشته كه من هم طعم شيرين محبت اش رو درك كنم ؟
شايد از سن من گذشته باشه كه در مورد مسئله اي چون كمبود محبت بحث كنم ، ولي بعضي وقت ها احساس مي كنم كه توي دنياي وارونه اي زندگي مي كنيم ، كه هيچ چيزي رو نميشه به اندازه كافي داشت .
+ نوشته شده در
2008/5/16ساعت 17:50  توسط ساعد
|
اون روز خيلي بيكار بودم . اصلا حوصله توي خونه موندن رو نداشتم . توي دانشگاه هم كاري نداشتم ولي بهتر ديدم كه برم دانشگاه ، شايد چند تا از دوستام رو ببينم . معمولا شادترين لحظات زندگي ام لحظاتي بوده كه با دوستام مي ريم تريا و مباحثات طولاني و بي هدف و مسخره راه مي اندازيم و زمين و زمان رو به عقد هم در مي ياريم ، خلاصه نشئه اون لحظات هميشه با منه . گفتم برم دانشگاه ، شايد بتونم چندتا شون رو گير بيارم و خلاصه از بي كاري در بيام . معمولا هميشه اين طوري ام وقتي كه بي كارم بقيه رو هم از كار مي اندازم .
توي دانشگاه هيچ كي نبود . انگاري همه آب شده بودن رفته بودن زير زمين . اولين باري بود كه دانشكده مون رو اين قدر سوت و كور مي ديدم . رفتم تريا اونجا هم هيچ كسي نبود . دمدماي غروب هم بود و خيلي دلم گرفته بود. يه احساس زننده شديد هم همراهم بود ، از اون افسردگي هاي موقت و ديوونه كننده . خيلي حالم گرفته شده بود. حس هيچ كاري رو نداشتم . حتي حوصله برگشتن به خونه رو هم نداشتم . محوطه دانشكده خيلي بزرگ و سرسبزه ، گفتم برم اونجا قدم بزنم . معمولا هر وقت اونجا قدم زدم يه چند تا از دوستام رو ديدم ، گفتم شايد باز هم ببينم . رفتم ديدم تمام صندلي ها خاليه ، چند بار چرخ زدم و با بي حوصلي تمام اون محوطه رو گشتم . هيچ كس نبود و اين خالي بودن هم بيشتر توي دل من رو خالي ميكرد. نمي دونم چم شده بود ، فقط مي دونم كه دمدماي تركيدن بودم . يه گوشه از محوطه روي يكي از صندلي ها يه دختر نشسته بود و داشت لپ تاپ اش رو باز مي كرد . يه گوشي هم گذاشت تو گوشش و بعدش بي حركت واستاده بود و گاهي سرش رو تكون مي داد . رفته بودم بد جوري توي نخ اش . احساس ميكردم كه كاراش برام جالبه . انگاري توي اون شرايط كه همه چيز تكراري بود ، اين سوژه تنها سوژه اي بود كه مي تونستم دنبال كنم . كم كم داشتم بهش نزديك مي شدم ، حدس مي زدم كه داره آهنگ گوش مي كنه و به احتمال زياد نمي تونه صدام رو بشنوه . يهو به سرم زد يه كرمي بريزم . هيچ كسي اون دور و بر نبود و هيچ مشكلي هم پيش نمي اومد . حتي فكرش هم باعث شد كه قلب شروع كنه به سريع تر تپيدن . هيچ ايده اي به ذهنم نمي رسيد . كم كم داشتم خيلي بهش نزديك مي شدم ، بايد سريع تر فكر مي كردم . هيچي به ذهنم نرسيد ، از كنارش كه داشتم ميگذشتم آروم گفتم : يعني چي ؟ يعني ما هم لپ تاپ داريم ؟ حتم داشتم اگه آهنگ گوش مي داد صداي من رو نمي شنيد ، يهو سرش رو بلند كرد و با اخم نگاهم كرد و گفت : آقا شما كار ديگه اي نداريد ؟ اصلا انتظار جواب ازش رو نداشتم . روم رو برگردوندم و نگام كه به نگاهش افتاد ، قلبم لرزيد ، نگاهش خيلي نافذ بود ، معمولا خيلي خوب بلدم تيكه بندازم ولي اصلا بلد نيستم اگه كسي جوابم رو داد جوابش رو بدم . نمي دونستم چي بگم ، فقط مي دونستم كه بايد يه چيزي بگم ، سرم رو پايين انداختم و گفتم اگه مي دونستم كه شما مي شنويد نمي گفتم ، خودم هم داشت حالم از خودم بهم ميخورد ، اين چه جواب احمقانه اي بود كه دادم . واقعا مغزم هنگ كرده بود . هيچ وقت تو چنين مخمصه اي گير نكرده بودم ، حتي موارد مشابه اش رو هم تجربه نكرده بودم ، نمي دونستم عكس العمل اش چيه ؟ دوباره نگاهم كرد و يه لبخندي روي لباش نشست . انگار اون هم فكر نمي كرد كه من اينقدر ضعف از خودم نشون بدم . انگار اون هم نمي دونست چي بايد جوابم رو بده . گفت كه زياد مهم نيست ، اونقدرا ناراحت نشده ولي اگه ميخواد كه ببخشمش بايد بيام و بهش بگم چطور مي شه از طريق سيستم Wireless لپ تاپ اش به شبكه وصل بشه . من شنيده بودم از دوستام كه توي محوطه دانشگاه شبكه Wireless كار ميكنه و خيلي ها رو هم ديده بودم كه لپ تاپ هاشون رو آورده بودن و با اين شبكه كار مي كردن ولي خودم هيچ وقت اون رو تجربه نكرده بودم . فقط يه بار يكي از دوستام گفته بود كه موبايلم (P990i) قابليت WLAN داره و من مي تونم از طريقش توي محوطه به شبكه وصل بشم ، ولي هيچ وقت حتي امتحانش هم نكرده بودم . درست تر بگم كه اصلا نمي دونستم بايد چه كار كنم ولي با اين وجود رفتم كنارش نشستم و لپ تاپ اش رو ازش گرفتم . لپ تاپ اش هم مثل مال من بود (Inspiron6400) ، خوشحال شدم كه حداقل توي مقدمات گيج نمي زنم . رفتم درايور و اين چيزاش رو چك كردم و يه خرده تنظيمات اش رو دست كاري كردم ، خودش شبكه رو شناخت . خيلي احساس خوبي داشتم . لپ تاپ رو بهش دادم و گفتم كه حالا مي تونه با شبكه كار كنه . ازش پرسيدم كه انگار مال اين دانشگاه نيستش و اون هم با تكان دادن سرش تصديق كرد . بعدش سرش رو از روي مانيتور بالا گرفت و بهم گفت كه قبلا تهران درس مي خونده و الان چند وقته كه فارغ التحصيله و اومده مشهد ، رشته اش مديريت بود . ازش درباره خيلي چيزا پرسيدم و همه سئوالام رو با جواباي كوتاه پاسخ داد . اصلا حس خوبي نداشتم ، احساس مي كردم كه مزاحمم و بهتره برم و با سئوالام اذيت اش نكنم . يه چند لحظه سكوت كردم تا فضاي خداحافظي فراهم شه ، ولي انگار حواسش پيش من نبود ، گفتم اجازه مي ديد برم ، يه خرده جا خورد . اصلا انگار حواسش اينجا نبود ، ازم تشكر كرد و بهم گفت كه از اين به بعد معمولا عصرا مي ياد اينجا و خوشحال مي شه كه اگه من هم بيكارم بيام پيشش ، چون اينجا دوستي نداره . نمي دونم چرا داشت احساس بدي بهم دست مي داد . احساس مي كردم كه اين دختر يه مشكلي داره ، ولي از سوي ديگه بهر حال اون يه دختر بود و من يه پسر و من با كمال ميل قبول كردم و بهش گفتم كه من هم معمولا اين موقع روز خيلي دلم مي گيره و بهترين جا دانشگاهه . ازش اسم اش رو پرسيدم و بهش گفتم اجازه مي ده كه شماره اش رو داشته باشم ، انتظار داشتم كه مثل همه دختراي مشهدي كه تا بحال ديده بودم ناز كنه و نده ، ولي در كمال ناباوري من موبايلش رو درآورد و شماره من رو گرفت و به من هم يه تك زنگ زد . گفتم به چه اسمي شماره اش رو وارد كنم . گفت اسمش پريساست ، پريسا جوانمرد . از هم خداحافظي كردم و من با انرژي زيادي كه از اون مكالمه گرفته بودم برگشتم خانه . توي راه حتي يك لحظه هم فكر پريسا ذهنم رو راحت نمي ذاشت . با خودم گفتم شايد اين كه بهم شماره داده يعني اينكه اصلا قصد نداره يه دوستي نزديك باهام داشته باشه و مي خواد رابطه مون خيلي رسمي باقي بمونه . چون اگر قصد دوستي داشت حتما يه عشوه دخترانه رو هم چاشني كار مي كرد و ... خلاصه نمي دونم ، اصلا نمي دونستم چطور بايد رفتارش رو آناليز كنم . نمي دونستم توي ذهنش چي مي گذشت . حتي فكر اينكه بايد يك روز صبر كنم تا شايد دوباره ببينمش و به جواب سئوالام برسم داشت ديوونه ام مي كرد . همش چهره اش توي ذهنم بود . نمي دونستم آيا مي تونم با اون چهره كنار بيام . نميخوام بگم زشت بود ولي خيلي چهره اش سرد بود ، خيلي بي روح بود . يه جورايي چهره اش خيلي استخواني بود ، توش اثري از منحني ديده نمي شد . اصلا نميدونستم كه بايد چه نمره اي به قيافش بدم . همش به اين فكر مي كردم كه اگه دوستم كاوه بود اون چه نمره اي ميداد ؟ كاوه معمولا خيلي سخت گيره و الكي نمره نمي ده . مثلا اگه كاوه به دختري 12 كه نمره قبولي يه بده ، من حتما به اون دختر نمره 17 رو ميدم . همش به اين فكر مي كردم كه كاوه چه نمره اي بهش مي ده . مطمئن بودم كه كاوه نمره قبولي رو بهش مي ده ولي تا چند مي تونه بالا بره . نمي دونستم . اونقدر فكراي عجيب غريب اومد تو ذهنم كه اصلا نفهميدم چطوري رسيدم خونه ، توي خونه هم اين افكار دست از سرم بر نمي داشت . بار اول نبود كه با يه دختر روبرو مي شم ولي اين يكي با بقيه خيلي فرق ميكرد .
+ نوشته شده در
2008/5/14ساعت 15:19  توسط ساعد
|
امروز از كلاس كه مي اومدم خونه . يه مسيري رو پياده اومدم . توي هزارتوهاي ذهني ام غرق بودم كه صداي داد و بيداد يه خانم من رو به اين دنيا برگردوند . نگاه كردم ديدم داره سر بچه كوچولو هفت- هشت ساله اش داد مي زنه كه اگه يه بار ديگه از من جلو بيفتي مي رم و دوچرخه ات رو مي فروشم و بچه طفلي هم سرعت اش رو كم كرد و پا به پاي مادرش اومد .
اين صحنه من رو به عالم خاطراتم برد زماني كه پدرم برام يه دوچرخه دست دوم كه مال دختر دوستش بود رو گرفت تا من دوچرخه سواري كنم . هميشه مراقبم بود . هر اتفاقي كه مي افتاد منت دوچرخه رو سرم مي ذاشت و اين كه اون چقدر زحمت كشيده و براي من دوچرخه خريده و قدردان و سپاسگذار نيستم و اگر اين كارم دوباره تكرار بشه ، حتما دوچرخه رو خواهد فروخت و از اين جور حرفا .
البته من تقريبا سر همه اسباب بازي هام اين مشكل رو داشتم . يه بار كه همسايه مون از اون ماشين هاي كنترل دار خريده بود من هم پامو توي يه كفش كردم كه من هم از اين ماشين ها ميخوام و مادرم اومد و ارزان ترين ماشين ممكنه رو برام خريد . شايد به يك هفته نكشيد كه من دل و روده اون ماشين رو كشيدم بيرون و با آرميچر ماشين براي خودم يك پنكه كوچولو ساختم . بعد اون ماجرا اونقدر منت اون ماشين رو روي سرم گذاشتن و اونقدر تحقيرم كردن كه حد و اندازه نداره . همش مي گفتن تو بي عرضه اي ، عرضه نگهداري يه چيز كوچولو رو هم نداري و از اين جور حرفا .
چرا اين قدر سر بچه كوچولوها منت مي ذارن پدر و مادر . چرا اصلا به اين فكر نمي كنن كه دنياي بچگي بچه ها همين اعمال و رفتار اونهاست . مثلا همين رفتار الان اين مادر شك ندارم بيست سال ديگه هم از ذهن بچه بيرون نمي ره و اون بچه هميشه با خودش فكر ميكنه كه شايد اگر اون روز مادرم سرم داد نكشيده بود من الان آدم شادتري بودم و يا ....
فراموش كنيد . اصلا قصد نداشتم يه مطلب در مورد اين اتفاق ساده بنويسم ولي خوب ، خيلي روم تاثير منفي گذاشت . كاش خودمون ياد بگيريم كه دنياي بچگي بچه هامون رو خراب نكنيم
+ نوشته شده در
2008/5/14ساعت 13:24  توسط ساعد
|
وقتي آدم خودش رو در معرض آراي ديگران قرار ميده ، چقدر ميتونه هولناك باشه بعضي از اظهار نظرات . مثلا يكي از خوانندگان كه گويا تمام پست هاي من رو هم خونده بود من رو لجن : دي خطاب كرده بود و عده خيلي زيادي هم برام متاسف بودن . خيلي ها هم معتقد بودند كه اصولا از آدمي مثل من بعيده كه اين چيزاي خرد و بي اهميت دغدغه هام باشن .
به هر حال من هم براي خودم متاسفم كه در جامعه اي دارم نفس مي كشم كه حتي نمي تونن تحمل كنن كه كسي مثل من ، اينجوري هم مي تونه فكر كنه . اين وبلاگ يك آينه شخصي يه كه گاها خودم رو توش به تماشا مي شينم . به عبارتي خودم رو در معرض ديد خودم قرار مي دم . به من اجازه مي ده منسجم تر فكر كنم . هم فكرام رو پيدا كنم . از راهنمايي هاي ديگران استفاده كنم و ديگران رو هم اگه تونستم راهنمايي كنم .
مثل هر آدمي من هم از چيزاي متفاوت خوشم مي آد و يه بعدي به دنيا نگاه نمي كنم . شايد چيزايي كه بهش فكر ميكنم به مذاق عده اي خوش نياد ولي من هميني هستم كه مي بينيد . حداقل توي اين وبلاگ خودم رو سانسور نكردم و هميني هستم كه مي نويسم .
من دنياي خاص خودم رو دارم . همون جوري زندگي ميكنم كه دوست دارم نه اون جوري كه ديگران دوست دارن . گاهي اوقات سياست ورزي ميكنم . گاهي اوقات دروغ ميگم . گاهي اوقات ديگران رو بازي ميدم ولي همه اينا در راستاي رسيدن به ايده آل هاي شخصي مه . نمي خوام هيچ چيزي توي اين عالم محدودم كنه ، حتي نظر ديگران ، حتي نگاه ديگران ، حتي ضعف هاي شخصي ام . من مي خوام هموني باشم كه از بودنش لذت مي برم و نميخوام كسي باشم كه ديگران از ديدنش لذت مي برند .
زياده عرضي نيست . اميدوارم نوشته هام كسي رو نرنجونه و اگر كسي هم احساس كرد كه رنجيده شده ، مي تونه ديگه در معرض افكار من قرار نگيره . اگر هم ميخواهيد نقد كنيد من رو ، راهش فحش دادن به من نيست .
+ نوشته شده در
2008/5/13ساعت 23:29  توسط ساعد
|
اين روزا دچار گونه اي از آپاتي( بي تفاوتي ) شدم . هيچ موضوعي نيست كه دلم بخواد دنبال كنم . در آشفته بازار سياست هم هنوز اتفاق خاصي نيفتاده . در عالم سينما هم اثر جنجال برانگيزي معرفي نشده . دلم خوشه به اينكه هي برم سايت هاي مختلف و نظرات ديگران رو درباره سوتي هاي رئيس جمهور ، بخونم . در حالي كه دانشجويان دانشگاه دارن براي ميان ترم هاي عقب افتاده درس مي خونن ، من دارم از بي كاري مي ميرم و خيلي دلم ميخواست كه حداقل يه چند تا ميان ترم داشتم تا من رو از اين آپاتي شديد بيرون بياره . منتظر يه فاجعه هم هستم . منتظر نتايج كنكور كارشناسي ارشد . حتي نمي تونم درباره رتبه ام حدس هم بزنم . اونقدر خراب كردم كه اصلا دوست ندارم بهش فكر هم بكنم
زماني كه واسه كنكور مي خوندم و بعدش كه امتحان دادم به اين نتيجه رسيدم كه معمولا آدم هايي كه توي كنكور شركت مي كنند و قبول مي شند يا Good هستند يا Perfect . منظورم از Good اينه كه من هيچ مشكلي با فهميدن هيچ مسئله اي ندارم و هر مسئله اي رو اگه جلوم قرار بدند در زمان نامحدود مي تونم به ايده حل مسئله برسم و مسئله رو حل كنم . به عبارتي من كاملا مسلط به مفاهيم ام ولي صرفا در حد مفاهيم متوقف ماندم و هيچ طبقه بندي و جمع بندي اي از اين مفاهيم در راستاي حل مسائل ندارم . شما وقتي Good هستيد ، تنها مي تونيد از خودتون انتظار داشته باشيد كه اگر سئوالات بسيار شبيه سئوالاتي باشن كه شما قبل اونها رو حل كرديد بتونين در يك زمان كم حل كنيد .
اما Perfect به چه كسائي مي گند ؟ معمولا اين يك فاز بالاتر از Goodه . به عبارتي شما مفاهيم رو master شديد و حالا ميخواهيد بريد به فاز حل مسئله . معمولا در علوم مهندسي اين طوره كه بخش اعظم درك اين علوم نهفته در سئوالاتشه . يعني اگه ميخواهيد بگيد كه درك تون از درسي كه داريد ميخونيد كامله حداقل بايد تمام مسائل يكي از رفرنس هاي اون درس رو حل كرده باشيد و روي تك تك شون فكر كرده باشيد . هر سئوال در رفرنس هاي مهندسي نماينده الگويي از سئوالاته . و شما بايد تمام الگوهاي مهم رو ديده باشيد و روي تك تك شون فكر كرده باشيد .
معمولا اگر تلاش لازم براي رسيدن به مرحله Good مثل تلاش يك كوهنورد براي رسيدن به دامنه كوه باشه . Perfect به اندازه رسيدن به قله از اون كوهنورد انرژي مي بره .
توي مهندسي برق معمولا بچه ها همگي باهوشن و رسيدن به مرحله Good براشون خيلي راحته و شايد با خوندن يك يا دو بار رفرنس هاي مهم به اين مرحله برسن ولي رقابت اصلي در كنكور كارشناسي ارشد بين اونهايي است كه Perfect هستن . البته كمتر كسي رو ديدم كه توي تمام درس هاي مهندسي Perfect باشه ولي نمونه هاي زيادي رو ديدم كه توي يك يا دو درس مي تونن ادعا كنن كه هيچ مسئله اي نيست كه نتونن حل كنن . يه نمونه اش هم يكي از دوستام توي دانشگاه فردوسي كه براي درس سيگنال ها و سيستم ها چند تا كتاب نوشته و هنوزم كه هنوزه ، هر وقت مي رم سالن مطالعه مي بينم نشسته و يك كتابي مرتبط با سيگنال ها و سيستم ها ميخونه . اين يعني Perfect بودن .
من خودم رو آدم باهوشي مي دونم . اين رو از خيلي ها شنيدم و البته در مواجهه با آدم هاي ديگه هم مي تونم به راحتي پي به اين موضوع ببرم . همين باهوش بودن باعث شد كه من خيلي راحت صرفا با چهار ماه خوندن مداوم به مرحله Good برسم براي كنكور كارشناسي ارشد . ولي Attitude ام باعث شد كه نتونم از اين سقف شيشه اي بالاتر برم و نتونم به مرحله Perfect بودن برسم .
پنج شنبه يا حداكثر جمعه نتايج مي ياد ، نتيجه رو اينجا مي ذارم و مرثيه نامه اي هم برايش خواهم سرود : دي
+ نوشته شده در
2008/5/13ساعت 10:34  توسط ساعد
|
تغيير عنوان " پول شيرين ايراني " به " در جستجوي يك آغوش گرم " در راستاي طرح افزايش بازديدكنندگان .
ايده اش رو از پيام گرفتم
+ نوشته شده در
2008/5/12ساعت 16:50  توسط ساعد
|
گاهي اين توهم برام بوجود مي ياد كه نگاهم به عالم اصلا عميق نيست و دانسته هام خيلي سطحي يه ، البته من خودم مي دونم كه آنچه من مي دونم در مقابل آنچه نمي دونم قطره اي در برابر اقيانوسه . اما اين توهم يه توهم خاصه ، يه توهم افسردگي زا . كه حاصل اش اينه كه احساس ميكني عمرت رو تلف كردي
هفته قبل كه داشتم با اتوبوس مي اومدم مشهد ، توي مسير ، كنار جاده دختر و پسري رو ديدم كه نوع رفتارهاشون يه نموره عجيب غريب مي زد ، به عبارتي خيلي ريلكس برخورد مي كردن . برام جالب بود ولي وقتي دقت كردم ديدم براي همه مردم داخل اتوبوس جالبه ، چون همه سرشان رو برگردونده بودن و داشتن به اون دو تا نگاه مي كردن
نگاه كردن هايي از اين جنس رو شنيدم هيچ جا جز ايران باب نيست . يعني اگه توي اروپا دو نفر وسط خيابون با هم س ك س داشته باشند ، يا حتي يه جنايت روي بده ، خيلي كم توجه مردم دور و بر رو جلب مي كنه . نمي دونم اين تفاوت فرهنگي ريشه اش در كجاست ولي اينجا به صورت خيلي زشتي در جريانه . مثلا همين اخيرا كه بازم داشتم مي اومدم مشهد كنار جاده يه تصادف ساده روي داده بود ولي شايد شش هفت تا ماشين ديگه اونجا پارك كرده بودن و اومده بودن فضولي .
به هر حال قصد هيچ گونه اظهار نظر خاصي رو ندارم ولي اين نگاه هاي كنجكاوانه مردم هميشه باعث شده كه من توي خيابون و يا هر محل ديگه اي كه مردم حضور دارند نتونم راحت باشم . كاش مردم ما به جاي اينكه اينقدر هم- آگاهي داشته باشن يه خرده خود– آگاهي داشتن .
نگيد چرا هي غر مي زنم در مورد مردم ايران . نگيد كه من از وضعيت مردم دنيا بي اطلاعم . چون بي اطلاع نيستم . وقتي توي خونه يا محل كارتون نشستيد و كار خودتون رو مي كنيد و كاري هم به كار ديگران نداريد و زندگي روتيني داريد شايد خيلي از چيزا رو نبينيد ولي وقتي ميخواهيد كاري فراتر از كارهاي روتين تون انجام بديد بعد ميفهميد كه چقدر سنگ مي اندازن جلوي پاتون . خيلي از اين سنگ اندازي ها تقريبا يه شق فرهنگي به خودش گرفته ، احساس مي كني كه رفته توي خون اين مردم
بازم عذر ميخوام كه غر زدم . دلم از يه جايي پر بود بايد مي نوشتم
+ نوشته شده در
2008/5/12ساعت 12:46  توسط ساعد
|
امروز هم روز خداست . با اين كه كل شب رو نخوابيده بودم ولي باز هم زود بيدار شدم از خواب . نمي دونستم بايد چكار كنم . بي هدف بودم . نهارم رو كه خوردم يك اس ام اس اومد از يكي از دوستام كه توش نوشته بود " رتبه ات چند شد ؟ " ، بدو بدو خودم رو رسوندم به گوشي تلفن و زنگ زدم بهش ، گفتم حاجي مگه رتبه ها اومده ؟ گفت شوخي كردم ، شوخي قشنگي نبود ، اس ام اس رو واسه چند تا ديگه از دوستام فوروارد كردم كه اونها هم سركار رفتند و كلي خنديدم .
ساعت 6:30 بعدازظهر قرار داشتم . جلوي در كتابخانه مركزي دانشگاه فردوسي . فكر مي كردم امن ترين جاي مشهد اونجاست . تا به حال مشكلي پيش نيومده بود. قبل شش اومدم و يك دوست پيدا كردم . از بچه هاي پزشكي بود و خلاصه بعد چند دقيقه آشنا از آب در اومد .يه عالمه دوست مشترك داشتيم .
ساعت 6:30 دقيقه اومد . رفتيم پشت كتابخانه قدم زدن . من براش از دوست جديدي كه پيدا كرده بودم تعريف كردم و اون هم از پروژه اي كه الان داره روش كار مي كنه گفت . ده دقيقه كه گذشت سروكله يكي از نگهبان هاي دانشگاه پيدا شد و شروع كرد به استنطاق كردن ما . كلي حرف كليشه اي تحويل مون داد . ما رو از هم جدا كرد و هشدار داد كه دفعه بعدي برخورد خيلي سنگيني در راه خواهد بود. مي گفت : من ميدونم كه شما دو تا قصد ازدواج داريد ، ولي اين راه اش نيست . من هم در جواب اش گفتم كه اتفاقا اين يكي از راه هاي درستشه . دو تا مون دانشجو بوديم و اونجا هم كتابخانه بود . بهم گفت كه مطمئنه پدر اون دختر اصلا راضي نيست و من هم بهش گفتم كه اين كاملا طبيعي يه . چون پدر اون متعلق به دوره ديگري يه . به گونه ديگه اي همسرش رو پيدا كرده و دلش ميخواد دخترش هم به همون شكل شوهرش رو پيدا كنه ولي الان زمانه فرق كرده و دختر اصلا تمايلي به روش هاي سنتي نداره . دلش نمي خواد توي خونه بشينه و منتظر انتخاب شدن بمونه . دلش مي خواد خودش رو در ليست انتخاب ديگران قرار بده و مي خواد خودش هم در انتخاب شدنش نقش داشته باشه . زياد با نگهبان بحث كردم ، از من خوشش اومده بود . آخرش بهم گفت كه ماموره و معذور . من هم بهش گفتم كه درك مي كنم . ولي اصلا نمي تونستم درك كنم
بعدش رفتم پيش اون دوستي كه تازه پيدا كرده بودم . همون موقع كاوه هم اومد اونجا . با كاوه رفتيم سلف فجر دانشگاه فردوسي و شام خورديم . بعدش رفتيم اتاق كاوه و داستان هايي رو كه در غياب هم برامون پيش اومده بود رو واسه هم تعريف كرديم . بعدش دو نفري رفتيم و شش نفر ديگه رو پيدا كرديم و رفتيم توت خوري .
توت خوري يك سنت حسنه است كه معمولا بعد از رسيدن توت ها در فصل ارديبهشت اتفاق مي افته و معمولا هر چقدر يك دانشجو تجربه دانشگاه اش بيشتر باشه بيشتر مي تونه از توت هاي دانشگاه فردوسي فيض ببره . رفتيم و تك تك درخت هاي توت رو امتحان كرديم و بالاخره بهترينش رو پيدا كرديم . يكي بود توي آزمايشگاه هاي بخش كشاورزي . درخت پر باري بود . محمد ق . رفت بالاي درخت و ما هم پايين چادر رو گرفتيم و خلاصه شايد چهار – پنج كيلو توت جمع كرديم و برديم يه جاي پر نور و خورديم . من بعدش از بچه ها جدا شدم وپياده اومدم درب شمالي دانشگاه و بعدش هم خونه .
امروز روز جالبي بود . اگر چه سررشته امور رو از دست دادم ولي بازم اتفاق بدي نيفتاد و كلي هم خوش گذشت . بچه ها دل تو دل شون نيست . منتظرن زودتر نتايج ارشد رو بگيرن . اميدوارم زودتر بياد نتايج
+ نوشته شده در
2008/5/12ساعت 0:12  توسط ساعد
|
امروز عفت ( دخترعموم) اومده بود خونه ما . اومده بود براي كنكور ارشد دانشگاه ازاد . بعد از مدت ها ( تقريبا چند ساله ، بعد ازدواج اش ، كمتر پيش اومده باهم مثل اون قديما درد دل كنيم ) نشستيم و از گذشته ها گفتيم . از آشناهاي مشتركي كه داشتيم . از نيلوفر كه هنوز داره تو دنياي ماليخوليايي اش زندگي مي كنه ( نيلوفر يكي از دخترايي بود كه به معناي واقعي عاشق من !! شده بود ، ولي از اون جايي كه من هيچ علاقه اي به دختراي قد كوتاه ندارم ، با يك واكنش بسيار نسنجيده و زشت اون رو فرستادم پي كارش . چنان خردش كردم كه هنوزم دارم از اين همه اقتدارم در اون موقع لذت مي برم ). از محسن كه قصد داره ازدواج كنه . از رجايي و بندار و برات زاده و در انتها از بهنام . بهنام هميشه آدم خاصي بود . شاگرد زرنگ دبيرستان نمونه . يكي از اون كسائي كه همه توي جبه اش مي خوندن كه اين يك روز براي خودش كسي مي شه و الان داره توي دانشگاه تورونتو كانادا PhD مخابرات مي گيره . بهنام الان يك هفته است كه اومده ايران و من خيلي منتظر تماس اش هستم ، الان شيرازه پيش مامانش ولي قراره يه سر هم بياد پيش ما دوستان قديمي .
بگذريم ، شيريني مرور خاطرات قديمي هنوز زير زبونمه . توي دبيرستان احساس ميكردم كه خيلي آدم خاصي هستم و از اونهايي هستم كه توي 1% تاپ اين دنيا هستن . هنوزم بهش باور دارم ولي خوب نسبت به اون قديما پخته تر شدم و بيشتر دنيا رو مي شناسم و مي دونم كه اصلا مهم نيست چقدر باهوش باشي . مهم اينه كه چقدر اهل تلاش و كوشش باشي .
بچه هايي مثل ما كه احساس مي كنن خيلي باهوشن ولي امكانات اطرافشون به نحوي نيست كه هوش شون رو به چالش بكشه ، بعد از مدتي دچار نوعي افسردگي مي شن . يه عالمه احساس تاسف به خاطر اون كسي كه مي تونستن باشن و نيستن .
عفت داشت از اين ميگفت كه اگه توي يه خانواده فرهيخته و علمي به دنيا اومده بود و يا اينكه اگه توي يك شهر بزرگ تر و با امكانات بيشتر به دنيا اومده بود چقدر وضعش فرق مي كرد صحبت مي كرد . اونقدر ناراحت بود از شرايط فعلي اش كه حد نداشت . احساس ميكرد از تمام پتانسيل هاش استفاده نشده و اون مي تونسته خيلي بالاتر از اين جايي باشه كه الان هست . خلاصه كلي ناليد ..... كار به راست و درست اش ندارم ولي يه جورايي دلم به حالش سوخت . حالش رو كامل درك مي كردم
بهش گفتم كه من هم گاهي مثل تو حالم گرفته مي شه ولي من تقريبا عادت كردم . اين ضرب المثل آمريكايي رو حتما شنيديد كه مي گه وقتي نمي تونيد جلوي تجاوز رو بگيريد بي خيال شيد و لذت ببريد و يا اين جمله عميق فيلم rounders رو كه مي گفت وقتي ديدي دستت خوب نيست ، دستت رو بنداز زمين . خلاصه ما به اين نتيجه رسيديم كه با اين دست بد نمي شه بازي كرد و از همون اول دست مون رو ريختيم زمين و ديگه بازي نكرديم .
وقتي يه جوان هيجده ساله كه توي اوج رابطه عاطفي با پدرشه ، پدرش رو از دست مي ده ، تازه اون هم نه يه پدر معمولي و ساده رو ، يه پدر ثروتمند و جالب و دنيا ديده رو كه يك سر داشت و هزاران سودا ، از اون چه انتظاري دارين كه بخواد در مورد مسائل كوچيك هم ناراحت بشه . ديگه هيچ چيزي توي اين عالم نمي تونه من رو ناراحت كنه و من رو به اشك ريختن وادار كنه .
وقتي توي انتخاب هاي طبيعي هيچ جايگاهي نداري ، نداري ديگه ، ديگه اين رو نمي شه عوض كرد . چون اين بازي يك بار انجام مي شه و بار دومي در كار نيست . پس اگه ديدي طبيعت داره دستت مي اندازه و تو رو انداخته آخراي ليست . بدون كه ديگه همه چيز تمومه و بهتره بيشتر از اين غصه هيچ چيز رو نخوره .
به هر حال من عادت كردم به بودن در ليست بازنده ها .
+ نوشته شده در
2008/5/11ساعت 2:56  توسط ساعد
|
در اين مطلب قصد دارم بعضي از جزئياتي كه مي تونه بازدهي دختربازي : دي شما رو افزايش بده را تا حدودي تشريح كنم . در اين مطلب قصد دارم درباره كارت دعوت ها صحبت كنم .
تا به حال با خودتون فكر كردين كه جذابيت هاي شما به چه چيزهايي وابسته است ؟ منظورم اينه كه چه چيزهايي باعث مي شه كه شما جذاب به نظر برسيد ؟ و اساسا هركدوم از جذابيت هاي شما چه قدر موثر و قوي هستند ؟
كارم رو با يك مثال شروع مي كنم . فرض كنيد كه رفتيد به جنگ يه سري آدم بد و يه هفت تير هم با خودتون برديد . شما مي تونيد به طور حتم بگيد كه اين هفت تير از شما آدم قوي تري نسبت به قبل ساخته ولي آيا مي تونيد ادعا كنيد كه با اين هفت تير مي تونيد به جنگ ده تا آدم غير مسلح بريد ؟؟؟؟ مسلما نه !! اون هفت تير به شما قدرت مي ده ، ولي اين قدرت محدوده و شما اگر فقط هفت تا آدم غير مسلح رو روبروي خودتون ببينيد مي تونيد مطمئن باشيد كه مي تونيد باهاشون روبرو بشين ولي در غير اين صورت بايد قبول كنيد كه قدرت شما با قدرت اونا برابر نيست. ..... حالا شايد از خودتون بپرسيد كه چرا اين مثال رو زدم ؟ عرض مي كنم خدمتتون ... بحثم رو با يك سئوال ادامه مي دم . اگر شما آدم شيرين زباني هستيد ، چقدر فكر ميكنيد كه اين زبان چرب و نرم و شيرين مي تونه براي شما جذابيت توليد بكنه ؟؟؟ و اساسا چه زمانهايي اين جذابيت مي تونه خودش رو نشون بده ؟؟؟
يه دوستي دارم كه معتقده اصلا مهم نيست كه لباست چي باشه ، كفش چه ماركي پات كني ، موهات رو به چه سبكي آرايش كني ، مهم اينه كه اعتماد به نفس داشته باشي و زبون چرب و نرمي داشته باشي . اما من با اين كه معتقدم اعتماد به نفس و زبان شيرين يه سلاح قويه ( مثل همون هفت تير ) ولي با اون بخش اول حرفاش مشكل دارم . غفلت از لباس و كفش و مدل مو باعث مي شه كه خيلي كارت براي جذب يك دختر طولاني بشه و انرژي بر و اساسا خيلي از موقعيت هاي بالقوه رو از دست بدي ، مثلا دختري كه اومده بيرون براي اين كه يك پسر پيدا كنه براي دوستي ( پسربازي ) ، مسلما انتخابش محدود به آدم هايي است كه احساس مي كنه اينها تمايل به دوستي دارن ، نه اونايي كه جذابيت دروني دارن ، مسلما جذابيت دروني رو نمي شه از روي ظاهر آدما تشخيص داد . پس با انتخاب لباس هاي خيلي معمولي ، خودتون رو از دايره انتخاب هاي ديگران خارج نكنيد .
مجسم كنيد كه با يك شلوار نخي و يك لباس نخي ساده جيب دار!!! و موهاي پايين داده داريد توي يكي از خيابون هاي شهر راه مي ريد . به نظرتون نگاه ديگران ( منظورم جنس مخالفه ) به شما چگونه خواهد بود ؟ آيا اونها شما رو فردي آماده براي شروع يك رابطه دوستي مي پندارند؟ ( چقدر ادبي شد : دي ) . جواب البته منفي است .
اگر چه شايد لباس و كفش و مدل موها در مقابل مسائل ديگه نقش كمرنگ تري داشته باشند ، ولي در جاي خودش مهم هستن . در واقع اينها كارت هاي دعوتي است كه شما براي افراد محيط پيرامون تون مي فرستيد و غير مستقيم آمادگي خودتون رو اعلام مي كنيد . در واقع به اونها مي فهمونيد كه شما آدمي هستيد كه براي دوستي هيچ گونه محدوديتي نداريد و در واقع با اين كار به ديگران فرصت فكر كردن مي ديد . مسلما هر چه اين فرصت فكر كردن بيشتر باشه شما نتيجه بهتري مي گيريد .
نتيجه گيري اخلاقي اين بحث اينه كه اگر واقعا دخترا براتون مهم ان ( كه معمولا توي سن هاي نوجواني و جواني حتما مهم ان ) ، روي اين كارت هاي دعوت سرمايه گذاري كنيد . لباس هاي زيبا و برازنده و پر از رنگ هاي شاد + يه كفش ست با شلوار + يه شلوار جين مارك دار + يك عطر مردانه اثر گذار + مدل موهايي كه نه زياد جيغ ان و نه زياد ساكت مي تونه يك هارموني جذاب بسازه كه نظر هر بيننده مشتاقي رو به خودش جلب كنه و اسم شما رو وارد ليست انتخاب هاي اون بكنه .
كارتهاي دعوتي كه ذكرش رفت تاثيرات عميق تر ديگه اي هم روي ذهن و روان جنس مخالف داره كه اگه بعدها حس اش بود ، براتون مفصل تشريح اش مي كنم
موفق باشيد ;-)
+ نوشته شده در
2008/5/10ساعت 22:28  توسط ساعد
|
يادمه اون موقع ها كه با كاوه ( رفيق فابم ) توي يك اتاق بوديم اون هميشه
گير مي داد كه چرا از دختراي معمولي(به تعبير اون ) خوشت مي ياد و چرا
دختراي سانتي مانتال و فشن رو انتخاب نميكني واسه دوست شدن و من معمولا
جوابي نداشتم و ميگفتم كه اصلا با اون جنس دخترا رابطه خوبي ندارم .
منظور كاوه اصلا روي زيبايي اين افراد نبود ، چون معمولا كسايي كه من
روشون انگشت مي ذاشتم اونقدرا هم داغون نبودن . بيشتر منظورش از لحاظ هات
بودن بود . معمولا دختراي هات به درد دوستي مي خورن و دختراي سنگين به درد
ازدواج و خانه داري و ... (ببخشيد ، اين آخرش زدم جاده خاكي ، جديدا هركي
ميخواد به زنا بد و بيراه بگه از لفظ ركيك آشپزخانه استفاده ميكنه
!!!!!!!!!)
تا مدت ها براي خودم هم سئوال شده بود كه چرا وقتي مواجه مي شم با يه دختر
خوشگل و صد البته فشن و هات ، چرا نمي تونم برم جلو و ازش بخوام كه با من
يه رابطه جدي رو شروع كنه ، تا اين كه بعد از يه ماجرايي ( يه ماجراي خيلي
غير طبيعي كه معمولا نظيرش خيلي كم اتفاق مي افته ) فهميدم كه ايراد از
كجاست ؟
اگه كنجكاويد كه براتون توضيح بدم كه ايراد از كجاست ؟ ابتدا بايد به يك مقدمه گوش كنيد و در ضمن اش به جواب هم مي رسيد .
اگه يك نگاه سيستمي به انسان داشته باشيم ، مي تونيم انسان رو يك سيستم
تعريف كنيم پر از حلقه هاي كنترلي ، حلقه هاي بسته و باز ( توي درس كنترل
اين ها رو مفصل خونديد ) ، حلقه هاي بسته (فيدبك ) كارشون ارزيابي شرايطه
و خوشبختانه هر انساني ميليون ها و چه بسا ميلياردها از اين حلقه ها رو در
فرآيندهاي ذهني و مغزي اش داره و بدون اين كه خود انسان متوجه بشه اين
حلقه ها در همه حال فعالن و مشغول ارزيابي شرايط و نتيجه كارشون رو تحت
عنوان " يك احساس عجيب " به انسان گزارش مي دن .
پس اگه احيانا رفتيد سراغ يه دختر و يك " احساس عجيب " بهتون دست داد كه
اين دختر ، از اون جنس دخترايي كه من ميخوام نيست ، بدونيد كه بيراهه
نرفتيد و حلقه هاي كنترلي ذهن شما كلي شرايط مختلف رو ارزيابي كردن تا شما
به اين احساس رسيديد.
وقتي يك پسر پررو و زبون بازي مثل من از مواجهه با نوع خاصي از دخترا
پرهيز ميكنه ، حتما يه ايرادي توي كاره . نميخوام بگم كه دارم اشتباه
ميكنم ، ميخوام بگم حتما حكمتي داره .شايد شما هم بهتر از من بدونيد كه
يكي از جاذبه هاي هر پسري زبون چرب و نرمشه . به عبارتي اگه زبون داشته
باشه و تيپ اش هم درست باشه ( قيافه اصلا مهم نيست) مي تونه گستره وسيعي
از دختران وحشي و رام نشدني رو رام خودش كنه اما نكته مهم اينجاست كه آيا
اين زبون چرب و نرم و تيپ درست مي تونه هر ماري رو از سوراخش بكشه بيرون
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جواب كاملا منفيه . مثلا شما نمي تونيد از يك دختري كه پدرش
كلي ثروتمنده و خودش هم سرش به تنش خدايي مي ارزه بخواين كه صرفا به خاطر
زبونتون و احيانا تيپ تون باهاتون بمونه در حالي كه شما حتي پول نداريد كه
اون رو چند بار به يكي از بهترين كافي شاپ هاي شهر ببريد . يا اينكه پول
نداريد كه در جشن تولدش يه كادوي متوسط براش بخريد . پس اگر شما هم يه
دانشجوي فلك زده مثل من هستيد كه ترجيح مي ديد پولتون رو بديد فيلم و
كتاب بخريد و پولي براي اين گونه ولخرجي ها نداريد بدونيد كه در مواجهه با
اين قسم دخترها يك بازنده واقعي هستيد . اما آيا اين بازنده بودن توانايي
هاي شما رو مي تونه به چالش بكشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جواب من منفيه . گاهي اوقات
بايد قبول كرد كه بعضي قفل ها رو نمي شه با كليدهاي سوبژكتيو باز كرد . يا
بريد يك كليد اوبژكتيو بسازيد يا هم اينكه بي خيالش شيد . به همين راحتي
به هر حال من با اين " احساس عجيب " ماجراها داشتم كه بعدا سعي مي كنم سر
فرصت مفصل براتون يافته هاي خودم رو در اين باره تشريح كنم .
+ نوشته شده در
2008/5/7ساعت 23:14  توسط ساعد
|
يادمه وقتي بچه بودم و خواسته هاي غيرمنطقي داشتم ، پدرم من رو به كناري مي كشيد و برام يه ماجرايي رو تعريف مي كرد و اين داستان اونقدر كليشه اي بود كه تقريبا هميشه قبل از هر خواسته اي مطمئن بودم كه قراره بشنوم . پدرم داستان سيبي رو تعريف مي كرد كه نرسيده است و هنوز آب به خودش نگرفته و ترشه و هيچ لذتي خوردنش نداره ولي اگر صبر كنيم و اجازه بديم اين سيب برسه تقريبا به يك ميوه شيرين و پر آب مي شه .
هميشه بهم ميگفت كه " هرچيزي به موقع اش خوبه " و من پس از گذشت مدت ها از اون روزا و چشيدن سرد و گرم روزگار ، به اين نتيجه رسيدم كه اين عبارت اصلا در جاي درستش هيچ وقت استفاده نمي شه و معمولا يه عبارت گمراه كننده است .
يادمه پانزده سالم كه بود گاهي اوقات موتور پدرم رو بدون اجازه برمي داشتم و مي رفتم موتور سواري . لذت اون موتور سواري هاي پنهاني رو هيچ وقت فراموش نمي كنم ولي پدرم بعد از مدتي اون موتور رو فروخت و بهم گفت " هر چيزي به موقع اش خوبه " و من الان در همون سني هستم كه پدرم معتقد بود سن مناسب براي اين كاره و الان مي تونم بدون هيچ دغدغه اي موتور سواري كنم ولي الان اين ماجرا هيچ لذتي برام نداره .
يادمه توي همون سال ها يكي از لذت هام اين بود كه مدت ها با خواهش و التماس ماشين پدرم رو بخوام و توي محوطه كارخانه پدرم ماشين سواري كنم . هيچ وقت اون پز هاي پشت رول رو فراموش نمي كنم . اون ترمز گرفتن هاي خركي و اون تيك آف هاي پر سر و صدا رو . هيچ وقت لذت اون لحظه ها رو فراموش نمي كنم . ولي پدرم بعد از مدتي ديگه اجازه اون كار رو هم به من نداد و بهم گفت " هر چيزي به موقع اش خوبه " و الان مدت ها از اون ماجرا مي گذره و من هشت ماه گذشته رو يه 405 ناز داشتم ولي هيچ وقت از داشتن اش و رانندگي باهاش هيچ لذتي نبردم .( تو رو خدا نگيد ، طرف نفس اش از جاي گرم در مي ياد )
يادمه شانزده سالم كه بود يه روز جلوي استاد بينش اسلامي مون رو گرفتم و ازش خواستم كه برام كتاب " اسفار اربعه " ملاصدرا رو بياره كه بخونم ( من قبلش مطالعات زيادي درباره فلسفه ملاصدرا داشتم ) ولي بازم مواجه با اون جمله ي كليشه اي شدم كه بهم گفت " هر چيزي به موقع اش خوبه " و استاد به بنده فرمودند كه اين كتاب رو دانشجوهاي فلسفه اسلامي در دوره دكترا ميخونند و الان اصلا زمان مناسبي براي خوندن اين كتاب نيست و به من حتي اجازه نداد كتابش رو ببينم . الان خيلي از اون موقع ها گذشته و الان مي تونم برم اين كتاب رو از كتابخانه بگيرم و بخونم ولي ديگه اون لذت اون دوران رو نداره .
نمونه اين خاطرات و احساس هاي نوستالژيك رو زياد دارم و تمام اين خاطرات من رو به اين نتيجه مي رسونن كه هر كي گفته " هر چيزي به موقع اش خوبه " يك عبارت منطقي چرت و بي خوده كه معمولا نسل هاي بالاتر در جواب نسل هاي پايين تر براي از بين بردن احساسات آتشين آنها به كار مي برند .
نتيجه اخلاقي : هميشه خيلي قبل تر از موقعي كه به نظرمي ياد زمان مناسب چيزي فرا رسيده ، اون چيز براي شخص حاوي لذته و اصلا لذت يعني اين كه زماني كه همه مي گن يه كاري رو نكن تو اون كار رو بكني
( خرداد 76 من چند ماه به سن راي ام مونده بود ولي رفتم مدت ها (شايد يك ساعت و نيم ) توي صف طولاني انتظار كشيدم تا شايد مسئول راي دلش بسوزه و به من اجازه بده به خاتمي راي بدم . ولي هيچ كي دلش به حال من نسوخت )
+ نوشته شده در
2008/5/7ساعت 21:52  توسط ساعد
|
جاتون خالي . من اخيرا ( تقريبا يك هفته اي ميشه ) ، يه دوست دختر خوشگل پيدا كردم و الان در مرحله گفتگو هستيم ، داريم شرايط مون رو بهم ميگيم تا ببينيم آيا ميتونيم رابطه رو شروع كنيم يا نه ؟ ، معمولا اين گفتگوهاي پيش از آغاز دوستي به دو طرف اجازه مي ده كه تا حدودي نسبت به هم آشنايي پيدا كنند و يه حسن ديگه اي هم كه داره اينه كه ، معمولا از خيلي از سوء تفاهم هايي كه شايد در ادامه دوستي ممكنه اتفاق بيفته جلوگيري مي كنه . من چند تا از شرايطي رو كه رد و بدل شد رو اينجا مي يارم .
شرايط من
اولا كه هيچ گونه تعهدي در كار نيست و من اين دوستي رو يك دوستي موقتي مي دونم . از اون جاييكه فعلا اوضاع مالي ام خرابه كافي شاپ و سفره خانه و رستوران و فست فود و .... هم تعطيله . من زياد رمانتيك نيستم . قول بده وقتي كه با مني با هيچ كس ديگه نباشي و احيانا نبينم كه موازي با من ، يكي ديگه رو هم داري تغذيه عاطفي مي كني . من سن ازدواج رو براي يك پسر سن 27 سالگي مي دونم پس اگه در آينده خيلي نزديك اين ذهنيت برات بوجود آمد كه من ميتونم شوهر خوبي هم باشم ، اين فكر رو سريعا توي ذهنت بايد از بين ببري . من هم يك پسرم و مثل خيلي از پسراي ديگه يه سري چيزا رو حق خودم مي دونم كه تو به عنوان يك دختر حتما بايد بهم بدي و من از اين حقوق اوليه ام كوتاه بيا نيستم .
شرايط اون
بايد قبول كني كه ما دخترا برامون مهمه كه به عواطف مون هم احترام گذاشته بشه . اين كه به دوستي باهات جواب مثبت دادم به اين معنا نيست كه به خيلي چيزاي ديگه هم جواب مثبت خواهم داد و درآخر اينكه .............................. تو رو خدا اذيتم نكني .
هميشه اين آخرش خراب مي شه ، آخه يعني چي ؟ ، يعني چي كه " تو رو خدا اذيتم نكني " ؟ چرا همه دخترا فكر مي كنن كه اين پسرا هستن كه همه كاره يك رابطه دوستانه هستند و دخترا نفش انفعالي رو بازي ميكنند . چرا فكر مي كنند كه قراره يه گوشه واستن و به دلقك بازي هاي پسرا كه براي جلب توجه اوناست نگاه كنن و لذت ببرن . چرا فكر مي كنند كه قراره هميشه كافي شاپ و ... دعوت بشن و آخرش پول ميز رو پسر بيچاره حساب كنه و آخرش اونا برن و پز اين داستان رو به دوستاشون بدن و آخرش كه پسر بنده خدا مي ياد و خواسته هاش ( كه معمولا جنسي هم هستند ) رو مطرح ميكنه ، كلي ناز مي كنن و اخرش هم كه جواب مي دن و يه جورايي بي حساب مي شن ، كلي منت سر پسرا مي ذارن كه ......
بگذريم اصلا اين كه هر دختري آخر خواسته هاش مي گه كه " تو رو خدا اذيتم نكن " يعني چي ؟ يعني يا با من رابطه جنسي نداشته باش و يا اگر هم داشتي ، حتما بايد باهام ازدواج كني . چه بهاي سنگيني براي چه كالاي ارزاني !!!!!!!!
من كاري به اين دختري كه قراره باهاش دوست بشم ندارم ولي اينجا به همه دخترا بايد اعلام كنم كه ما ( پسرا ) به هيچ وجه از اين به بعد گارانتي نمي ديم كه شما آخر رابطه اذيت نشين . مفهوم شد .
+ نوشته شده در
2008/5/7ساعت 14:59  توسط ساعد
|
اول از همه عذر ميخوام از دوستاني كه پست قبليم رنجوندشون . اصلا قصد نداشتم كه برنجونمتون و اصلا هم فكر نمي كردم شاهد اين همه واكنش منفي از سوي دوستان باشم .
من هم مثل خيلي هاي ديگه ، درونم يه خدايي دارم كه هميشه باهاش درد دل ميكنم و هر وقت دچار مشكلي مي شم ازش كمك ميخوام . خداي من ، در واقع همون خداي پيچيده و عالمي يه كه من رو با تمام پيچيدگي ها و رازهايي پايان ناپذيرم خلق كرده و بهتر از هر كسي من رو مي شناسه و من رو درك مي كنه . خداي من يه خداي كله شق نيست كه حرف خودش رو بزنه و اصلا به حرفاي من گوش نده . خداي من ، من رو بهتر از هر كسي درك ميكنه .
اين چيزايي رو كه درباره خداي خودم گفتم واسه اين نبود كه بگم كه خداي من با تمام گناهان من كنار مي ياد . بحثم اصلا اين چيزا نيست . بحثم اينه كه گاهي اوقات يه بازي اي به اسم دين شروع مي شه و در زمان خودش جالبه . اما يه زماني مي رسه كه همه مون بايد داد بزنيم كه " Game Over " . ديگه بسه . ديگه اين بازي اصلا براي ما جالب نيست
بي خيال. اصلا نمي خوام بحث ديني اينجا بكنم . اصلا در مقامي نيستم كه از اين بحث ها بكنم . هر چند كه اگر هم بكنم كسي نيست كه من رو سرزنش كنه . توي اين كشور همه در مورد چيزايي كه نمي دونن اظهار نظر ميكنن
به هر حال من رو ببخشيد
+ نوشته شده در
2008/5/6ساعت 17:44  توسط ساعد
|
اين پست رو در جواب داداش كوچولوي خودم مي نويسم كه خيلي هم دوستش دارم و خير و صلاح اش رو ميخوام .
اين پست ترجمه بخش هايي از مطلبي است كه در ويكيپديا در مورد masturbation نوشته شده .
مزاياي خود ارضايي ( autoeroticism )
از لحاظ فيزيولوژيك
خيلي از متخصصان بيماري هاي مرتبط با روان، معتقدند كه خودارضايي مي تونه افسردگي و استرس رو از بين ببره و باعث سطح بالاتري از احترام به خود ( Self-worth) بشه . خودارضايي همچنين در شرايطي كه زن و شوهر در يك سطح از نيازهاي جنسي نيستند ( مثلا زن سكس خواه تر ازمرده ) مي تونه مفيد باشه و باعث نوعي تعادل بشه .
در سال 2003 ، يك گروه تحقيقاتي استراليايي به اين نتيجه رسيدند كه خود ارضايي مستمر مي تونه به جلوگيري از سرطان پروستات كمك كنه .
در سال 1997 ، مطالعات نشون داد كه رابطه معكوسي بين خطر مرگ از بيماري هاي قلبي و تعداد ارگاسم هاي شخص است .
از لحاظ رواني
زيگموند فرويد به اين اشاره كرده كه هر بچه نرمالي انواع روش هاي تحريك خود ارضايي رو در طول زندگي اش تجربه ميكنه . در دوره ويكتوريايي خيلي از مولفان مشهور كتاب هاي بسياري نوشتند و درآنها جوان ها را تهديد كردند كه خود ارضايي باعث اختلالات رواني و جنون مي شه اگر اونا در خود ارضايي افراط كنند . در حقيقت تاكنون هيچ شاهد علمي مبني بر رابطه علت و معلولي خود ارضايي و هيچ نوع اختلال رواني يافت نشده است .
خود ارضايي هيچ گونه ريسك فيزيولوژيكي ، رواني و عاطفي نداره و حتي باعث كاهش خستگي و استرس هم مي شه .
با تمام اين وجود ، هنوز هم بحث هايي وجود داره كه در مورد خطرهاي " اعتياد جنسي " به پديده خود ارضايي هشدار مي ده و بايد اونها رو جدي گرفت . چون اين اعتياد باعث اختلال در روند عادي زندگي فرد مي شه .
عليرغم تمام بحث هاي فوق ، مذاهب عقيده متفاوتي نسبت به اين مسئله دارند . نظرات مذاهب مختلف در اين زمينه كاملا با يكديگر متفاوته و خيلي از مردان دين در كتابهاي خود كوشيده اند تا به نظرات ديني خود جنبه علمي بدهند و تلاش كرده اند تا با برشمردن پاره اي از بيماري ها و ضعف هاي جنسي ، مخاطب خود را به اين نتيجه برسانند كه خداوند كاملا منطقي و حساب شده اين پديده ( خودارضايي ) رو قدغن كرده .
" امانوئل كانت " خود ارضايي رو نمونه اي از نقض قوانين اخلاقي مي دونه و نوعي بي احترامي به " نفس انساني " ميدونه .
به هر حال خودت مي توني بري و مقاله كامل ويكيپديا رو بخوني .
اما عقيده من به عنوان برادر بزرگت اينه كه روش هاي بهتري هم براي ارضاء شدن وجود داره و بهتره اونها رو تجربه كني . اما اگر هم نتونستي از اين متدهاي آلترناتيو استفاده كني ، عذاب وجدان نگير و زياد هم حرف هاي اين آخوندا رو جدي نگير .
اگر چه اين مسئله كاملا شخصي بود ولي اين جا گذاشتمش تا شما هم بدونيد كه دنيا چطوري به اين پديده شايع بين جوان هاش نگاه ميكنه .
+ نوشته شده در
2008/5/6ساعت 13:40  توسط ساعد
|
قصد دارم اينجا يكي ازمتد هاي معروف و قديمي دختر بازي مدرن رو براتون باز تعريف كنم و از پتانسيل هاي نهفته درش براتون بگم .
يكي از دوستام معتقده كه اساسا پسراي عالم رو مي شه به دو دسته تقسيم كرد . دسته اول اونايي هستند كه مي تونند شماره بدند و دسته دوم اونايي كه نمي تونند ، اين دوستم معتقده كه اگه توي خونت شماره دادن نباشه تو ديگه نمي توني به كسي شماره بدي و اساسا اين مسئله يك مسئله ذاتي و ژنتيكي يه و يادگرفتني نيست . من باهاش مخالفم و ميخوام اين روش رو براتون اينجا درس بدم
شماره دادن يكي ازمتدهاي كارا در زمينه دختر بازيه . مخصوصا درجوامعي مثل جامعه ما كه فضاي ارتباط بين دختر و پسر يك فضاي خاكستري و ممنوعه است اين روش خيلي خوب جواب مي ده .
شما قرار نيست با دختر مورد نظرتون صحبت كنيد . صرفا بايد اون رو انتخاب كنيد و پس از اون وارد مرحله تست كردن مي شيد و اگر نتيجه بخش تست كردن مطلوب بود مي ريد و شماره رو به اون شكلي كه من قصد دارم آموزش بدم مي ديد و مطمئن باشيد كه اگر مشكلي پيش نياد شما برنده اين بازي هستند .
يكي از بزرگترين ضعف هاي خيلي از پسرايي كه مي رن دختربازي اينه كه فراموش مي كنن فيدبك بگيرن . بايد حقيقت رو پذيرفت . خيلي از دخترا توي اون موقعيتي كه ما باهاشون برخورد ميكنيم در شرايطي نيستن كه يك رابطه دوستانه جديد رو آغاز كنند . دلائل متعددي هم مي تونه داشته باشه كه مي دونم خودتون همشون رو مي دونيد ، حالا اگه شما بدون فيدبك گرفتن بريد جلو و بخواهيد پيشنهاد يه رابطه دوستانه رو بديد شك نكنيد كه با يك جواب منفي بزرگ روبرو مي شيد كه كل اعتماد به نفس شما رو به يكباره از بين مي بره . پس مراقب اعتماد به نفستون باشيد .
روش هاي فيدبك گرفتن :
1. با حفظ فاصله دنبالش بريد ، بگونه اي كه متوجه حضور شما بشه و بعدش عكس العملش رو آناليز كنيد . اگه احساس كرديد كه حضور شما چندان آشفته اش نكرده بريد جلو و شماره بديد
2. براي مدتي به چشماش زل بزنيد . يا جوري نگاهش كنيد كه متوجه بشه كه شما تو نخ اش هستيد و بعدش عكس العمل اش رو آناليز كنيد ( روش هاي آناليز رو هم اگه خواستين بعدا بهتون مي گم) ، اگه موافق بود بريد جلو و شماره بديد
3. موقعيت هاي مختلفي ممكنه بوجود بياد ولي نكته مهم اينه كه شما هميشه فاصله تون رو با اون حفظ كنيد . اين حفظ فاصله باعث مي شه كه اون احساس ناامني نكنه و بتونه تصميم درستي در رابطه با شما بگيره .
يكي از مزاياي شماره دادن اينه كه دختر را وارد پروسه " خود مخ زني " ميكنه ، منظورم اينه كه كاري كه شما بايد خيلي براش تلاش كنيد رو خودش روي خودش انجام مي ده .
خيلي از دخترا در موقعيت هايي كه باهاشون برخورد مي كنيد دور و برشون پر از دوستاشونه و توي اين شرايط اصلا احساس نياز چنداني به پسرا نمي كنن ولي وقتي تنها مي شن شرايط متفاوت مي شه و احساس نياز ميكنن ولي نكته اش اينجاست كه شما در خلوت اونها حضور نداريد ولي اين امكان براي شما وجود داره كه نماينده خودتون رو بفرستيد توي خلوت دخترا . درست حدس زديد . منظورم شماره موبايلتونه .
من قبلا هم اين رو نوشته بودم كه " متلك انداختن " مال بازنده هاست و اگه ميخواهيد بازنده نباشيد نبايد از روش جوات و بي ارزش استفاده كنيد . ولي شماره دادن يك روش خيلي باكلاسه و معمولا برنده ها ازش استفاده ميكنن .
سعي كنيد خيلي باشخصيت بريد جلو و اين ديالوگ هاي default رو بهش بگيد .
" عذر ميخوام . قصد مزاحمت ندارم . ولي خواستم يه چيزي رو باهاتون در ميان بذارم . من الان مدتي يه كه دارم نگاهتون مي كنم و يه احساس عجيبي دارم كه اين احساس رو هيچ وقت قبل اين تجربه نكرده بودم . من ازتون خيلي خوشم اومده و ميخواستم ازتون بخوام محبت كنيد و اين شماره من رو بگيريد . اگه شما هم تمايلي به من داشتيد مي تونيد سر فرصت بهم بگيد . من منتظرتون مي مونم . به هر حال بازم معذرت ميخوام كه وقتتون رو گرفتم . اميدوارم من رو ببخشيد . فعلا با اجازه "
گفتن اين ديالوگ ها وقت زيادي رو از شما نمي گيره .
مطمئن باشيد اگه اون دختر تمايلي به رابطه با پسرا داشته باشه ، توي خلوت خودش حتما به اين نتيجه مي رسه كه شما ميتونيد اين تنهايي و خلاء رو پر كنيد .
موفق باشيد
+ نوشته شده در
2008/5/6ساعت 11:52  توسط ساعد
|
توي باغچه كوچولوي خونه مون يك درخت گيلاس داريم كه شايد تعداد گيلاس هاش به ده تا هم نرسه . الان دارم از توي پنجره نگاهشون مي كنم و سراسر وجودم رو شادي اي وصف ناشدني فراگرفته .
احساس ميكنم هنوز هم چيزهايي هستند توي اين دنيا كه ميتونند من رو شاد كنند ، تازه مي فهمم چرا سهراب ميگه " ... تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد .. "
احساس ميكنم بايد به يه شكلي از اين دنياي پيچيده بورخسي خودم رو رها كنم ، دارم توي هزارتوهاي تاريك ذهنم نابود ميشم ، دنيام به شدت خاكستري يه . بايد بتونم دوباره روي پاهام بايستم ، بايد دوباره "زندگي " رو تجربه كنم
ادامه ندارد ....
+ نوشته شده در
2008/5/5ساعت 14:43  توسط ساعد
|
بازم درد هميشگي . بازم شب بيداري . گريزي از جاذبه شب نيست . شبها به اندازه روزها و چه بسا بيشتر و عميق تر زيبا هستند .
و اين بار ميخوام از يك اثر تحسين برانگيز بگم . شبهاي روشن ، منظورم شبهاي روشن اثر فرزاد مؤتمن نيست . منظورم يك نسخه اصيل تره . شبهاي روشن اثر لوچيني ويسكونتي است .
شبهاي روشن نام رمان جاودانه تئودور داستايوفسكي يه .
داستان يك مثلث عشقي يه . داستان يك احساس عميق نوستالژيكه . داستان يك عشق ريشه داره . هميشه مثلث هاي عشقي تراژيكه . اساسا عشق در ذات خودش تراژيكه
يادمه وقتي تازه اومده بودم دانشگاه ( سال 82 ) ، براي اولين بار اثر فرزاد مؤتمن (شبهاي روشن ) رو ديدم . بازي ها فوق العاده بود . ديالوگ ها استادانه بود و كارگرداني فيلم درخشان . اونقدر عاشق فيلم شده بودم كه چندين بار نگاهش كردم . ديالوگ هاش رو حفظ بودم . عاشق شده بودم ، من با اون فيلم زندگي كردم
و الان چيزي در حدود چهار سال از اون موقع مي گذره و من به مرور اعتقادم رو به عشق از دست دادم ، ديگه اون كسي نيستم كه نامه هاي عاشقانه اش دست به دست بين بچه ها توي دانشكده مي گشت و عشق اش زبانزد خاص و عام شده بود ، آره ، همه مي دونستند كه من عاشق شدم جز خود معشوق . افسوس
الان چهار سال ميگذره از اون دوران عشق هاي آتشين و من ديگه اون آدم سابق نيستم
امشب كه روايت سينمايي اصيل تري رو از رمان شبهاي روشن مي ديدم ، اون هم از نگاه يكي از نوابغ سينما ، ديدم كه چقدر فرق كردم . ديگه احساس درد سراسر وجودم رو فرا نمي گيره . ديگه از اين شكست عشقي قهرمان فيلم شوكه نمي شم . ديگه ...
" Le notti bianche " ، اثر لوچينو ويسكونتي (يكي از نوابغ سينما ) محصول سال 1957 ايتالياست . برگرفته از رمان " شبهاي روشن" تئودور داستايوفسكي و با بازي تحسين برانگيز ماري شل و مارچلو ماسترياني .
خلاصه فيلم رو مي تونيد از imdb بگيريد و بخونيد و اونهايي هم كه فيلم شبهاي روشن فرزاد موتمن رو ديدن كه ديگه لازم نيست چون دقيقا همون داستانه ، تم داستان هيچ تغييري نكرده و صرفا جزئيات فرق كردن .
سينما خيلي عميقه ، سينما جايي يه كه عميق ترين انديشه هاي بشر رو مي شه بهش جان بخشيد و زنده كرد ، سينما زبان بيان ناممكن هاست . من عاشق سينما م
+ نوشته شده در
2008/5/5ساعت 4:50  توسط ساعد
|
...... اگه يه وقت سرت رو از تنت جدا كنند و تو باز هم زنده باشي
مي گي چي ؟
" من و سرم " يا " من و بدنم "
سرت چه حقي داره كه خودش رو " من " بنامه .
......
اين يكي از ديالوگ هاي محشر فيلم "Tenant" اثر رومن پولانسكي يه . مثل همه فيلم هاي قبلي اش دنياي نيهيليستي اش رو به زور به من براي مدتي تحميل كرد . من عاشق پولانسكي ام . البته توي فيلم هاش از همه بيشتر از " Bitter Moon" خوشم اومد . حتما مي دونيد چرا ...... : دي
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 17:5  توسط ساعد
|
امروز ديدم خواهرم كتاب "Secret" رو خريده و من هم كه فيلمش رو ديده بودم ، گفتم بگيرم كتابش رو هم بخونم .
يك بيست صفحه از كتاب رو خوندم و ديدم كه كتاب به مرز تكرار رسيد . معمولا تكراري شدن مطالب در اين گونه از كتابها امري رايج و عاديه .
خواستم براي دوستاني كه كتاب رو نخوندم در چند جمله ، كل كتاب رو تشريح كنم .
در كشورهاي پيشرفته ، تعداد زيادي معلمان " موفقيت " وجود دارند كه ميخواهند روند رسيدن به موفقيت رو فرموليزه كنند ، علت اصلي هم اينه كه عده ي بيشتري رو وادار به كار و تلاش كنند ، اين كار و تلاش باعث مي شه كه جامعه و اقتصاد تحرك بيشتري پيدا كنه و اون كشورها قوي تر از ايني كه هستند بشند . شعار آنها اينه " لازم نيست نابغه باشي ، تا موفق باشي " ، عده اي از اين معلمان موفقيت بر روي ضعف هاي انساني تكيه مي كنند و به مخاطبانشون سعي مي كنند القاء كنند كه اگر اين ضعف ها رو از بين ببري به موفقيت مي رسي .البته بيشتر اوقات هم اين متد جواب مي ده . چون يكي از دلائل عدم موفقيت ماها ضعف هاي ماست . ضعف هاي انساني مثل نااميدي ، تلاش كم ، روياپردازي و ..... ، عده اي هم هستند كه فرمول هاي ديگري رو بيان مي كنند
حالا بحث من كتاب " راز " ه . رازي كه قراره شما در اين كتاب به اون دست پيدا كنيد يه قانونه ، يك قانون به نام قانون " جذب " . مولف كتاب بر اين باوره كه اين قانون هم مثل تمام قوانين فيزيكي حاكم بر عالم بدون نقصه ، و از اونجا كه قانونه مهم نيست شما چه جور آدمي باشيد و چه موقعيت اي داشته باشيد ، هر وقت بخواهيد از اين قانون استفاده كنيد ، قانون به شما كمك مي كنه . مثل قانون جاذبه كه مثلا مهم نيست شما آدم خوبي باشيد يا نه ، به محض اين كه از يك ساختمان بلند بپريد پايين عمل مي كنه و اصلا براش مهم نيست كه شما چه جايگاه اجتماعي اي داريد ، چقدر استعداد داريد و .... .
"قانون جذب " : اين قانون حرف حسابش اينه كه اگه شما توي ذهن تون به چيزي فكر كنيد ، اين قانون در عالم فعال مي شه و تمام تلاش اش رو ميكنه كه شما به اون چيزي كه بهش فكر مي كنيد برسيد .
مثلا اگر با خودتون فكر كنيد كه "خدا كنه امروز موقع سخنراني هول نشم " ، اين قانون فعال مي شه و تمام زمينه ها و حالاتي رو كه ممكنه شما هول بشيد رو براتون فراهم مي كنه و شما سر جلسه سخنراني حتما هول مي شيد . يا مثلا اگه با خودتون بگيد " من از لحاظ علمي محكمتر از اوني ام كه سر جلسه دفاع از پايان نامه ام كسي بخواد سئوالي ازم بپرسه كه من جوابش رو ندونم " ، اون وقت قانون جذب فعال مي شه و دنيا رو به گونه اي شكل ميده كه توي اون دنيا شما قادريد به هر گونه سئوالي جواب بديد .
خلاصه اينكه مولف مي گه كه فكرهاي بد رو از ذهن تون بيرون كنيد . چون بنا به قانون جذب اين افكار باعث توليد شرايط بد مي شه و سعي كنيد افكار و آمال مثبت رو جايگزين شون كنيد و حتم داشته باشيد كه قانون جذب باعث مي شه كه شما به اون دست پيدا كنيد . به عبارتي مهم " نيت " شماست .
حالا من آخرش سوء استفاده ميكنم و يه نكته ديگه رو اضافه ميكنم و اون اينكه شما پسرا اگه زماني كه ميخواهيد بريد و با دختري صحبت كنيد ، به اين فكر كنيد كه " من مطمئنم اون به كسي مثل من جواب مثبت نمي ده " شك نكنيد كه جواب مثبت هم نخواهيد گرفت .
اين آخري يه شوخي بود كه خواستم بيشتر " قانون جذب " رو از طريقش براتون روشن كنم . پيشنهاد ميكنم بريد كتاب رو بخريد و بخونيد . اگه آدم مصممي هستيد براي يافتن مسيرهاي موفقيت . اين كتاب مي تونه خيلي بهتون كمك كنه
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 14:12  توسط ساعد
|
ويكتور هوگو مي گه : كليساها مكان هاي الهي اي هستند ، اما اگر كشيشي در آن حضور داشته باشد ديگر خدا در آنجا حضور ندارد .
تمام اون بحث چند تا پست قبلم همين يه جمله ويكتور هوگو بود كه متاسفانه يا خوشبختانه باعث انتقادهاي زيادي هم شد . به هر حال من از انتقاد استقبال ميكنم .
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 2:13  توسط ساعد
|
اين روزا ديگه همش شبا بيدارم و روزا خواب ، چه لذتي داره وقتي همه خوابن تو بيدار باشي و وقتي هيچ جا چراغي روشن نيست ، تنها چراغ تو روشن باشه
الان سرمست از نشئه فيلم " Le Diable Probablement" ، اثر رابرت برسون و محصول سال 1977 ام . اين فيلم هم مثل كاراي ديگه برسون پر از شخصيت هاي كند بود . منظورم شخصيت هايي كه هيچ عجله اي در روايت زندگي شون ندارن . پر از شخصيت هايي كه درگير دنياي ذهني خودشون هستند . عقايد خودش رو دارن . نظرات خاص خودشون رو درباره خدا دارن ( مثلا يادمه توي فيلم جيب بر ، شخصيت اول فيلم ميگفت كه من فقط سه دقيقه به خدا اعتقاد داشتم ... )
شخصيت اول فيلم يك موجود anti-social بود كه اصلا قابل درك نبود . كاملا مي شد فهميد كه مخلوق شرايط پيچيده دهه 70 در اروپاست . سرخوردگي هايي كه توي اون دوره باعث ظهور گروه هاي ضد اجتماعي بسياري شد ( مثل هيپي ها ) . نگاهش به دنيا خيلي سياهه و نااميدي توي همه ديالوگاش موج مي زنه . چند تاش رو نقل قول مي كنم
.... گاهي اوقات بايد آدم بپذيره كه براي خيلي از مشكلات راه حلي وجود نداره ....
.... من از زندگي متنفرم ، ولي از مرگ هم متنفرم ....
...................
نميخوام داستان رو براتون تعريف كنم چون داستان فيلم اصلا جالب نبود . يه داستان معمولي . يه برش كوچيك از زندگي يك انسان روشنفكر ولي سرخورده در دهه 70 اروپا . اون چيزي كه من رو به خودش جذب كرد فضاي اجتماعي بود كه كارگردان از اون دوره به تصوير كشيده بود .
دهه 70 در اروپا يك دهه خاصي يه . اوج رقابت تسليحاتي آمريكا و شوروي سابق بود . خطر يك جنگ هسته اي مردم دنيا رو تهديد مي كرد و اروپايي ها به عنوان مردمي خود آگاه ، بيشترين فشار رو تحمل ميكردند چون نمي خواستند دوباره جنگي روي بده و دوران سياه جنگ جهاني اول و دوم برگرده .
خيلي برام جالب بود دغدغه روشنفكران دهه 70 . جنگ سرد ، رقابت تسليحاتي دو ابرقدرت كه داشت به جاهاي باريكش مي رسيد ، مسائل زيست محيطي كه قبل اون چندان اهميتي نداشت مثلا ريختن ضايعات نفت نفت كش ها در درياها . ريخته شدن جيوه در دريا . نابودي جنگل ها . ضايعات اتمي نيروگاه هاي هسته اي كه داشتن به صورت گسترده اي مقبوليت پيدا مي كردن نزد دولت ها . تمام اين مشكلات تازه مطرح شده بودن و بشر تازه به فكر حل اين مشكلات افتاده بود ، هنوز هيچ دولتي براي مقابله با هيچ كدام از اين مسائل زيست محيطي چاره اي نيانديشيده بود .
روشنفكران پيشرو در اروپا و آمريكا مبارزه فكري جدي اي رو بر عليه مسائل زيست محيطي آغاز كرده بودن ، كتابهاي بسياري درباره عاقبت دنيا و اينكه داره به چه سمتي پيش مي ره نوشته شده بود. كتابهايي كه پر از امواج منفي و پر از ياس و نااميدي بودن .خيلي ها بر اين عقيده بودن كه حماقت بشر روزي باعث نابودي اش مي شه و دورنماي آينده اونقدر تاريك بود كه خيلي ها به اين نتيجه رسيده بودند كه شايد به صد سال هم نكشه كه بشر در كثافتي كه خودش باعث بوجود آمدنش بوده غرق بشه .
همين قدر بسه . اميدوارم همين يه ذره كه نوشتم باعث كنجكاوي تون شده باشه و برين و اين اثر برسون رو ببينيد .
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 2:5  توسط ساعد
|
ديگه بي خوابي ديوونه ام كرده . رفتم مثل ديوونه ها يك فيلم ديگه برداشتم نگاه كردم ، " اشباح Goya " ، ساخته Milos Forman ، با بازي تحسين برانگيز خاوير باردم و ناتالي پورتمن .
اين فيلم فقط يه سئوال قديمي رو توي ذهن ام دوباره پر رنگ كرد و اون اينه كه " با تمام فجايعي كه به اسم " دين و شريعت " ، در تاريخ روي داده ، آيا بشر مي تونه باز هم از " دين " دفاع كنه و اون رو چيز مفيدي بدونه ؟؟؟؟
دادگاه هاي تفتيش عقايد ، جنگ قدرت ، فقر ، استفاده ابزاري از دين ، جنگ هاي ديني ، مبارزه با علم ، مبارزه با انديشه و ...... ، اين ها همه حاصل دوران سياه مسيحيت بود و همين عوامل بود كه مردم اروپا رو به صرافت انداخت كه اساسا بايد " مذهب " رو قرنطينه كرد و فاصله اون رو با حكومت هميشه حفظ كرد ، همين ترس از بازگشت دوران سياهه كه باعث مي شه اين طور شديد سكولاريسم در اروپا طرفدار پيدا كنه و مردم اروپا حتي مصاديق كوچك " مذهب " رو هم در مكان هاي حكومتي تحمل نكنن . مثلا مساله حجاب در مدارس دولتي فرانسه .
كاش اين سئوال بنيادين كه " از كجا آمده ايم ؟ " و " به كجا مي رويم ؟ " رو مي شد بدون " خدا " هم جواب داد در اون صورت بشر اين همه رنج بي حاصل رو تحمل نميكرد .
+ نوشته شده در
2008/5/3ساعت 6:56  توسط ساعد
|
امشب بي خوابي زده به سرم و اولش فيلم " كلاه " رو نگاه كردم كه يك فيلم فرانسوي پليسي قديمي بود . با يك دوبله فوق العاده و عالي . تنها ايرادش اين بود دوبله با چيزايي كه تو فيلنامه بود متفاوت بود و اين رو مي شد از زير نويس فرانسه و انگليسي فيلم فهميد .
اما فيلم بعدي كه نگاه كردم فوق العاده بود "chungking express " ، يك فيلم محصول هنگ كنگ . كوئينتين تارانتينو اولش اومد فيلم رو معرفي كرد . آخر فيلم هم خودش اومد و جمع بندي كرد. من زياد ذائقه ام با تارانتينو جور نيست ولي خوب به هر حال kill bill & pulp fiction اش رو دوست دارم ولي از فيلم هاي ديگه اش زياد خوشم نيومد ، كاري ندارم ، به هر حال خوشحالم كه اين فيلم رو ديدم . اونقدر اين فيلم هنري و دقيق ساخته شده بود كه ارزش اين رو داره كه چند بار نگاهش كني و مطمئنم اون قدر ديالوگ هاي قشنگ اين فيلم داره كه حتي براي بار دوم هم اگه اين فيلم رو ببينيد احساس دلزدگي نخواهيد كرد .
گاهي اگر ميخواهيد تست كنيد كه چقدر عشق تون نسبت به يه آدم ديگه عميقه ، از خودتون بپرسيد كه حاضريد به خاطر اين عشق چه كارها بكنيد ؟!!! مثلا حاضريد به خاطر يك نفر آنقدر خودتون رو تغيير بديد كه حتي خودتون هم خودتون رو نشناسيد ؟ به خاطرش كارتان را ترك كنيد و كار ديگري رو شروع كنيد ؟ به خاطرش شهر تون رو عوض كنيد ؟ به خاطرش كشور تون رو عوض كنيد ؟ به خاطرش تمام زندگي تون رو بديد ؟ اصلا فكر ميكنيد عشق تون رو چطور مي تونيد عميق كنيد نسبت به يك انسان ديگه ؟
همه چيز توي اين دنيا تاريخ انقضاء داره ، نظرتون درباره عشق چي يه ؟
+ نوشته شده در
2008/5/3ساعت 4:47  توسط ساعد
|
خلاصه عرق ملي كار خودش رو كرد و من رو تبديل به 635679 ايراني اي كرد كه رفت و زير تقاضانامه "خليج فارس" رو امضاء كرد . شما هم اين كار رو بكنيد . لينك اش رو پايين مي ذارم
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html
+ نوشته شده در
2008/5/3ساعت 0:34  توسط ساعد
|
امروز برام روز قشنگي بود .روز ديدار بزرگترين معجزه زندگي ام
اگر چه در تمام طول تاريخ نظرات افراطي اي در مورد زنان از سوي مردان بزرگ تاريخ ارائه شده اما من اصلا قصد ندارم در اين مورد باز هم شعار بدم .
اين جمله نيچه خيلي معروفه كه مي گه " به سراغ زنان كه مي روي ، تازيانه را از ياد مبر "
بگذريم كه خيلي ها معتقدند " تمام جنگ هاي بزرگ دنيا ، دليل اصلي اش فتنه هاي يك زن بوده "
و يا اينكه " از دامن زن ، مرد به معراج مي رود "
و يا اينكه ...............
خلاصه كل عقيده ريز و درشت و ضد و نقيض در مورد زنان گفته شده و البته علت اين كه زنان در مورد مردان توي تاريخ نظر خاصي ارائه نكردند اين بوده كه تاريخ به دست مردان نوشته شده و همچنين تاريخ به دست مردان ساخته شده و زنان اگر هم نقشي داشتند نقشي ثانويه و خيلي كم رنگ بوده ( البته زمان حاضر رو از تاريخ حذف كنيد ). بگذريم
امروز ظهر رفته بودم خانه يكي از دوستاي دخترم (بابا، مامانش رفته بودن مسافرت و اين طفلي رو خونه تنها گذاشته بودن ). البته يه وقت فكر بد نكنيد ، من اصلا به قصد شومي اونجا نرفتم . رفته بودم اين طفلي تنها نمونه . من و عزيز دلم تقريبا دوستي مون داره وارد سال دوم مي شه و از اونجا كه هم من طبع ماجراجويي دارم و هم اون خيلي نترسه ( اگه مشهد بوديد مي فهميديد كه دختراي اين جا حتي از سايه خودشون هم مي ترسن ) ما با هم خاطرات بسياري داريم و تقريبا مي شه گفت هيچ جاي اين شهر نيست كه من و اون با هم نرفته باشيم . شدت علاقه من به اين دختر به حدي بود كه يك بار ازش خواستگاري كردم (بگذريم كه نامرد بي رحمانه جواب رد داد . البته اين جواب ردش باعث نشد كه دوستي مون از هم پاشيده بشه ). خلاصه من خيلي قبولش دارم و برخلاف اون چيزي كه الان ممكنه توي ذهنتون اومده باشه اين دختر خيلي مذهبي يه و خيلي هم اهل مطالعه است و خلاصه مذهب يكي از دغدغه هاي بزرگ زندگي شه و من اولين كسي بودم كه با سماجت تمام وارد زندگي اش شدم و به قول خودش باعث شدم كه اون طعم شيرين گناه !!!! رو بچشه . چند بار از دست من توبه كرد ولي من اون قدر سمج بودم كه مجبور شد توبه شكني كنه ( خدا منو ببخشه!!!!).
كاري ندارم به اين حرفا . چيزي كه ميخوام بگم اينه كه من تمام هفته قبل رو توي يك دنياي سياه و خفه به سر كردم و اون قدر نااميد و افسرده شده بودم كه دست و دلم به هيچ كاري نمي رفت و احساس مي كردم كه خيلي بد شانسم ، و خلاصه اينجا آخر دنياست . ولي ديدن يك دختر . دختري كه از صميم قلب دوستش دارم و طعم شيرين " دوست داشتن و دوست داشته شدن " رو باهاش تجربه كردم باعث شد كه الان احساس كنم كه دنيا اونقدرا هم زشت و سياه نيست و خيلي هم رنگي و قشنگه و مطمئنم اين دنياي قشنگ حداقل تا يك هفته باهامه .
زنان زندگي مردان را پر از نور مي كنند .
اين اعتقاد شخصي مه . شايد باهاش مخالفت كنيد ، ولي اگه يك رابطه اي درست بنا بشه ، هر چند كه عرف ما مخالف اينگونه روابطه ، ولي مي تونه خيلي تاثير شيريني توي دنياي دو طرف داشته باشه . فكر نكنم خدا هم با اين مسئله مشكل داشته باشه .
+ نوشته شده در
2008/5/2ساعت 23:51  توسط ساعد
|
ديروز داشتم با يك تاكسي مي اومدم خونه . يك پسره با يك پرشيا با سرعت برق از كنارمون رد شد . راننده كلي غر زد كه اين راننده ها خودشون رو به كشتن مي دن ، بعدش گير داد به قيافه طرف . جوري هم به من نگاه مي كرد كه يعني من نظر شما رو هم براي ادامه بحث ميخوام . من كه اصلا حوصله نداشتم ولي زير فشار نگاه هاي راننده مجبور شدم كه وارد بحث بشم .
من اولش گفتم كه با سرعت بالاي پرشيا و بد رانندگي كردنش منم مشكل دارم ، ولي در مورد آرايش پسره نظر ديگه اي دارم و معتقدم كه اينا همه ريشه داره . ريشه هاي طبيعي اي هم داره . نياز به " جلب توجه " . جوانا بنا به اقتضاي سن شون يه خرده زيادي راديكال فكر مي كنن و خلاصه ميخوان همه چيز رو عوض كنن و نكته جالب اش اينكه ميخوان همه اين كارا رو با سروصدا انجام بدن . ميخوان به همه بگن كه اونا دارن دنياي پيرامونشون رو به چالش مي كشن . شروع به پرسشگري ميكنن . عرف رو به چالش مي كشن و سنت ها رو مورد نقد قرار مي دن و معتقدن كه اينا بايد عوض بشن .
در هر جامعه اي سه نسل در كنار هم زندگي مي كنند . نسل اي كه دنيا رو به شكل موجودش قبول نداره . نسلي كه آرمان هاش رو فراموش كرده و صرفا به دنبال پيدا كردن قدرت براي تغيير دنياي شخصي شه و در انتها نسلي كه دنيا رو فقط به همين شكل اش قبول داره و اصلا نمي تونه حالت ديگه اي رو براي زندگي تصور كنه . نسلي كه تغييرات رو نمي تونه تحمل كنه و اصلا هم سعي در همراهي با تغييرات نداره ( يك نسل محافظه كار )
راننده محترم متعلق به نسل سوم بود و نمي تونست قبول كنه كه مثلا پسري با اين مدل مو هم مي تونه آدم خوبي باشه و براي جامعه مفيد باشه و اگه بهش بها داده بشه منشا اثرات بزرگي باشه .
به نظر من ، اين كه اين سه نسل چرا داراي چنين ويژگي هايي هستن ؟ ، يك منشا كاملا طبيعي داره . يعني تمام اين ويژگي ها كه به نظر كاملا انساني مي يان ، كاملا طبيعي هستن .
يعني ميخوام بگم كه تغييرات هورمونيك و خصوصيات فيزيولوژيك اين سه نسل است كه باعث مي شه اونها چنين مواضعي در قبال مسائل مختلف داشته باشند . مثلا يك جوان در اوج آمادگي براي پذيرفتن تغييراته ولي يه فرد كهنسال طبيعت اش بهش اجازه تغييرات رو نمي ده .
وقتي يه جوان با ديدن اين كه مدل موي عجيب و غريب اش باعث شده كه كلي مخاطب پيدا كنه توي كوچه و بازار ،، و سيستم طبيعي بدنش هم به گونه اي است كه اين فيدبك مثبت باعث ايجاد لذت مي شه براش ، چيز عجيبي نيست كه شاهد كلي جوان با مدل موهاي عجيب و غريب و تي شرت هاي مختلف و لباس هاي متفاوت باشيم . شك ندارم كه اگه سيستم طبيعي بدن اون نسل سوم هم مانند جوان ها بود ، الان كلي پيرمرد fashion داشتيم كه با موهاي رنگ كرده و گردنبند هاي اعوج و معوج مي اومدن خيابان و دنبال مخاطب مي گشتن .
اين بحث رو نيمه تمام مي ذارم اينجا و دنبالش نمي كنم . چون بحث خيلي گسترده اي است . ولي به نظر من نسل سوم رو بايد توجيه اش كنيم كه در مقابل اين تغييرات سريع موضع نگيرن . يا حداقل اگر در مقابل مصاديق ، واكنش نشون مي دن با خود تغييرات و نياز طبيعي به " جلب توجه " كردن مقابله نكن و سعي كنن بهش جهت مثبت بدن . اين كار شدني است
+ نوشته شده در
2008/5/2ساعت 10:36  توسط ساعد
|
الان داشتم فيلم زيبا و عميق " دشت هاي گريان " اثر " تئو آنجلوپولوس " ، محصول كشور يونان رو ميديدم كه توي جشنواره فيلم فجر هم به نمايش در اومده بود .
فيلم سه ساعت بود و يه جورايي من رو شديدا تحت تاثير قرار داد . خدا رو شكر كه دوران جواني مون نيفتاد توي يكي از جنگ هاي بزرگ اين صده و گرنه جواني مون خيلي مفت مي سوخت و البته كشورمون .
فيلم " volver " آلمادوار رو هم ديدم . اين بشر خيلي كارش درسته . بازم من رو با روايت يه داستان قشنگ ديگه تحت تاثير قرار داد .
"جيب بر " برسون رو هم دوباره نشستم نگاه كردم و بدجوري كيفور شدم .
نمي خوام تحليل كنم اين فيلم ها رو . بايد رفت و ديد و لذت برد . خلاصه امروز روز جالبي بود برام
+ نوشته شده در
2008/5/2ساعت 1:47  توسط ساعد
|
اين چيزي كه ميخوام بنويسم رو ايده اش رو از روي كاراي يكي از دوستام گرفتم . كاوه يكي از دوستامه كه براي خودش صاحب سبكه در زمينه دختر بازي .ولي نكته جالب اينه كه متدهاي كاوه خيلي محدوده و در يك محدوده خاصي از صفات انساني جواب مي ده . مثلا اگر دختره خيلي خوشگل باشه ممكنه جواب نده و يا اينكه اگر سن اش بيشتر از بيست و پنج باشه صد در صد جواب نمي ده . نمي خوام بگم كه كاوه داره اشتباه مي كنه ، ميخوام بگم كه سبك كاوه يك سيستم جامع نداره . متدش بيشتر بر پايه punk بازي و تيكه هاي استادانه و جذابه ( خود كاوه خيلي باهوشه و به همين خاطر مي تونه چنين تيكه هاي استادانه اي رو بندازه ) . يه ايرادي كه به نظر من متد كاوه و متدهاي خيلي از ماها داره اينه كه اصلا عميق نيستند . مثلا كاوه هيچ وقت تلاش نمي كنه درك كنه طرف مقابلش چه soft point هايي داره و از طريق اونها نفوذ كنه به قلب و ذهن دختر ، بلكه كاوه سعي در جذاب نشون دادن خودش داره تا به نوعي دختر جذب بشه و از اين طريق كاوه به خواسته اش برسه ( اگه بخوام تشبيه كنم به كار پزشك هايي تشبيه ميكنم كه يه نسخه پر قرص و كپسول به مريض مي دن و بالاخره يكي از اين دارو ها بيمار رو مداوا ميكنه . ولي به هر حال داروهاي ديگه كه بيمار مصرف كرده عوارض جانبي دارند و اين عوارض جانبي مانع از يك رابطه سالم و طولاني مدت بين كاوه و دوست دخترش مي شه )
من بحث ام روي سيستم جامع دختر بازيه .مثلا نمي شه همه جا از تاكتيك عشق و عاطفه استفاده كرد ، يا از تاكتيك خشن و مردانه . يا همش ناز طرف رو كشيد و يا اينكه همش بي محلي كرد . تمام اين تاكتيك ها اگر در قالب يك سيستم جامع تعريف نشه و محل استفاده شون مشخص نباشه نتيجه عكس مي دند .
يكي از مشكلات ما پسرا اينه كه اساسا نمي دونيم دخترا رو واسه چي ميخوايم (هدف اصلي لذته ولي اين كه مصاديق لذت چي ها هستن و ما با كدوم هاشون راحت تريم براي آدم هاي مختلف متفاوته ) . مثلا اگر دختري رو براي داشتن صرفا يه رابطه جنسي ميخوايم و دختره هزار بار تاكيد كرده كه اهل اين برنامه ها نيست ديگه اصرار كردن و پول تلفن و sms دادن الكي معنا نداره و يا اگر يك دختري محدوديت هاي اجتماعي خاص خودش داره ، مثلا از يك خانواده مذهبي اومده و راه انداختن اش نياز به زمان داره ، بايد يك زمان بندي دقيق و طولاني مدت داشت و عجله كردن در اين مورد جواب معكوس مي ده .
در ايران دختر بازي يك مقوله پيچيده و ظريفه و اگر خيلي پولدار نيستيد و چهره و تيپ آنچناني هم نداريد بهتره انتظار نداشته باشيد كه بدون برنامه ريزي دقيق نتيجه خوبي بگيريد .
ضعف هاي شخصيتي خيلي از ماها مانع از اين مي شه كه نتيجه درست و حسابي بگيريم ، مثلا من امروز پارك ملت بودم . نصف پسراي پارك براي پيدا كردن دختر اومده بودند و يك چهارم دختراي اون پارك هم براي پذيرش يك رابطه دوستي آمادگي كامل داشتند ، تازه هيچ گونه پليس و مانعي هم وجود نداشت ولي چرا حتي يك مورد هم رابطه شكل نگرفت اونجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اينها همه ريشه در ضعف هاي ما پسرا داره كه بايد از طريق تمرين كردن اونها رو برطرف كنيم .
چرا ما پسرا هيچ وقت نمي آييم و بر پايه شخصيت خودمون يك سيستم جامع دختربازي براي خودمون تعريف كنيم ، مثلا من خودم هر تيكه از نظام دختر بازي ام رو از يك تيكه از يك فيلم گرفتم و هيچ وقت در مورد درستي يا نادرستي شون فكر نكردم ، يا مثلا خيلي از دوست هاي من آويزون دوستاشون مي شن و مي رن از كارهاي اونا تقليد مي كنن . در صورتي كه معلوم نيست متدهايي كه براي يكي جواب مي ده براي ديگري هم جواب بده . مثلا اگه محمدرضا گلزار بياد و به يك دختر بگه "جيگرت رو بخورم " ، شك ندارم دختره جيگرش رو دو دستي تقديم مي كنه به گلزار ، ولي من اگه چنين حرفي بزنم بهم ميگه : من جيگرم رو به سگ بدم بخوره بهتر از اينه كه بدم تو بخوري : دي
بعدا بيشتر در مورد اين مسئله صحبت مي كنم و اميدوارم بتونم يك خرده بيشتر در مورد اين نظام جامع دختر بازي بنويسم و تنوير افكار كنم :دي : دي
+ نوشته شده در
2008/5/1ساعت 17:58  توسط ساعد
|
اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم يه داستان واقعي يه و بدون هيچ گونه نتيجه گيري اي اينجا براتون مي ذارم .
من اولين ماشين زندگي ام رو كه ميخواستم بخرم كلي آدم هاي مختلف اومدن و نظرات مختلف دادن و خلاصه همه عموها و پسر عموها و دوست و رفيق ها به تكاپو افتاده بودن تا هي ماشين هاي مختلف رو بهم پيش نهاد بدن و خلاصه يك جورايي اونها برام ماشين بخرن . توي اين اوضاع شلم شوربا مامانم كه اصلا نميخواست من توي خريد اولين ماشين ام ضرر كنم هي توي گوش ام ميخوند كه پسر ، تو بي تجربه هستي و حتما سرت كلاه مي ذارن و بذار يه آدم خبره و كاربلد اين كار رو برات انجام بده . من كلي اصرار كردم به مادرم كه مادر عزيز و گرامي ، من كه گاگول نيستم كه ، يه آدم تحصيل كرده هستم و خودم مي تونم برم و يه ماشين بخرم و مطمئن باش سرم كلاه نمي ره .بگذريم كه من نتونستم از پس مادرم بر بيام و اون بالاخره كار خودش رو كرد و به يكي از دوستاي سابق پدرم كه مورد اعتماد شديد پدرم بود سپرد كه برام يه ماشين خوب پيدا كنه و اين دوست عزيز و گرامي پدرم همون روز يه ماشين برام پيدا كرد ، هيچ وقت خاطره ديدن اون ماشين رو فراموش نمي كنم . اون ماشين اونقدر ناز و دوست داشتني بود كه من يك دل نه صد دل عاشق اش شدم و گفتم من اين رو ميخوام و دوست گرامي پدرم ترتيب كاراي اداري اش رو داد .بعدا كاشف به عمل اومد كه سر يه اشتباه لپي، ما (خريدار ) پانصدهزار تومن ضرر كرديم .
اين اول كار بود . من اين ماجرا رو به مادرم گفتم و مادرم باز هم اصرار كرد كه مهم نيست و خلاصه پيش مي ياد و فداي سرت .
بازم گفتم مهم نيست .حالا داستان فروش رو بشنويد . ماشين دوباره از زير دست همون دوست پدرم رد شد و ايشون قبل از عيد ماشيني رو كه پيش روي خودم مشتري هشت ميليون و هفتصدي داشت رو هشت ميليون و يكصد و پنجاه هزار فروخت .اين بار با اين كه خيلي ناراحت شده بودم ولي چون قبل عيد بود و ما نياز فوري به پول داشتيم گفتم مهم نيست حتما مشتري گير نيورده و خلاصه اصرار ما باعث شده كه به يك قيمت پايين تر بفروشه .
داستان رو همين جا داشته باشيد ..................من امروز براي تسويه حساب رفتم پيش اين دوست پدرم ( كه ما ساده لوحانه " عمو " صداش مي زديم ) . توي بنگاه يكي از كارمنداي همين عموي كذايي كه تقريبا با هم توي همين مدت دوست شده بوديم . اومد پيش من و گفت : سعيد ، سعي كن هميشه زرنگ باشي و به هيچ كس اعتماد نكني . من كه قبل اين ماجرا به يه چيزايي شك كرده بودم ، رفتم و پيله شدم تا ته و توي ماجرا رو در بيارم و خلاصه با كلي اصرار كاشف به عمل اومد كه عموي عزيز ماشين رو به همون مشتري اول فروخته و بعدا براي اين كه سود بيشتري بدست بياره اون داستان دوم رو براي ما سر هم كرده . اين ماجرا رو براي مادرم تعريف كردم و اون فقط يه آه عميق كشيد و چيزي نگفت .
نميخوام نتيجه گيري كنم ، نتيجه گيري رو مي ذارم به عهده شما
+ نوشته شده در
2008/4/30ساعت 21:36  توسط ساعد
|
بازم سياهه همه جا . همه جا رو دود گرفته . خسته شدم بس كه سياه شدم . خسته شدم بس كه كبود شدم . اين اون چيزي نبود كه ما ميخواستيم
+ نوشته شده در
2008/4/30ساعت 14:38  توسط ساعد
|
الان ساعت چهار صبحه و من هنوز بيدارم و دارم لذت مي برم از نشئه فيلم " شهر خدا "
من عاشق رئاليسم جادويي آمريكاي لاتين ام . فيلم متعلق به كشور برزيله و براساس يه داستان واقعي ساخته شده و حتي خيلي از ديالوگ ها دقيقا همونايي يه كه شخصيت هاي واقعي گفتن .
توي فيلم شهر خدا شايد بيشتر از پنجاه اسم رد و بدل مي شه كه ما در جريان زندگي تك تك شون قرار مي گيريم .
شهر خدا ، يه جورايي شبيه يه جنگله كه قدرتمندا هر كدومشون دنبال يه قلمرو هستن و سعي در گسترش قلمرو خودشون دارن و براي رسيدن به اين مقصود از هيچ چيزي دريغ نمي كنن. توي شهر خدا هر كي كه قوي تره داراي شخصيت ضعيف تري يه و هر كي به نظر ضعيف تره يه شخصيت درست و حسابي داره . شايد فرق زندگي مدرن ما انسانها با زندگي بدوي و جنگلي اجدادمون همينه كه توي دنياي ما آدم هاي داراي شخصيت هاي محكم و سازنده ، از قدرت جسماني چندان بالايي برخوردار نيستند .
توي اين فيلم خيلي به زندگي آدم هاي بد نزديك مي شيم و نكته جالب اينكه هيچ وقت دلمون به حال آدم بدا نمي سوزه و هيچ وقت آرزو نمي كنيم كاش زنده بمونن ، فيلم قواعد طبيعي رو رعايت كرده ، يعني هيچ شخصيتي هر چه قدر هم كه مخاطب بهش نزديك شده باشه بي دليل زنده نمي مونه و اين يعني رئاليسم جادويي .
" شهر خدا " يك ساخته تحسين شده است و سبك روايت اش خيلي خاص و دوست داشتنيه . ريتم فيلم خيلي تنده . گاهي اوقات چند تا داستان رو با هم روايت مي كنه ولي مخاطب هيچ وقت ، حتي جزئيات فيلم رو از دست نمي ده . فيلم خيلي چند لايه و عميقه . هيچ وقت به شخصيت ها بيشتر از اون نقشي كه در كل ماجرا دارن بها داده نمي شه و اين خيلي خوبه . مثلا آنجلينا دوست دختر " بني " ، تا اونجا مهمه كه بني زنده است ، وقتي بني مي ميره ديگه آنجلينا گم مي شه . اين يعني براي ما مهم اتفاقاتي يه كه مي افته نه شخصيت ها . شخصيت ها مهم ان چون دليل اون اتفاقات هستند .
برزيل يه كشور محرومه و جمعيت زيادي هم داره كه طبق معيارهاي جهاني بيشترشون زير خط فقر زندگي مي كنند . جرم و جنايت چيز عاديه و پليس هاي فاسد زيادي در سيستم پليس وجود دارند و عملا امكان اصلاح امور وجود نداره . حمل اسلحه قانوني يه و همين باعث مشكلات خيلي زيادي شده . مثل بيشتر كشورهايي كه مردم اش از كارهاي درست و مثبت نااميدن ، مردم برزيل هم گرايش به كارهاي غيرقانوني پرسود دارن . مثل فحشا . مثل مواد مخدر . مثل تجارت اسلحه . مثل باج گيري .
" شهر خدا " روايت مردمانيه كه جز خدا كس ديگه اي رو ندارن و هيچ كس در مقابل نيروهاي اهريمني از اونها حمايت نمي كنه . " شهر خدا " روايت پليس هاي فاسد و سيستم فاسده . " شهر خدا " روايت ضعف هاي آدم هاست .
بهتون پيش نهاد مي كنم اين اثر تحسين شده كشور برزيل رو حتما ببينيد .
+ نوشته شده در
2008/4/30ساعت 4:57  توسط ساعد
|
من دقيقا شش ماه زحمت كشيدم براي كنكور كارشناسي ارشد . يك ماه آخرش رو روزي پانزده ساعت مفيد درس ميخوندم . يه چيزي تو مايه هاي خودكشي و الان ميخوام از فرصت ايجاد شده براي لذت بردن ، كمال استفاده رو بكنم و خلاصه دلي از عزا در بيارم .
لذت بردن از ثانيه ها منوط به اينه كه چقدر بر روي ثانيه ها كنترل داشته باشي و اصلا چقدر روي دنياي پيرامونت تسلط داشته باشي و نكته جالبش اينه كه ميزان كنترل بر محيط اطراف و دنياي ساخته و پرداخته خودت تا حدود زيادي وابسته به شرايط مادي ته . يعني پول ..............................درست فهميديد . پول يعني لذت و اگه پول نداشته باشي اصلا لذتي هم در كار نخواهد بود ( اگه مي خوايد عميق تر بحث كنيم مي تونيد مراجعه كنيد به تعريف لذت و ببينيد كه تعريف لذت چقدر ارتباط تنگاتنگ داره با پول و قدرت )
خواهرم معتقده كه با غر زدن چيزي درست نمي شه و من بايد برم كار كنم و پول بدست بيارم ولي يكي نيست به اين خواهرگرامي بفهمونه كه عزيز دلم . من اگه اين وقت آزاد و خالي رو صرف كار بكنم و پول بدست بيارم بعدش ديگه وقت خالي و آزاد ندارم كه با اون پولي كه بدست آوردم توش لذت ببرم و يه جورايي مي شه نقض غرض .
خوب شايد با اين تفاسير به اين نتيجه رسيده باشيد كه من ديگه امكان لذت بردن از اين ثانيه هاي آزاد و خالي رو ندارم ولي يه جورايي بازم راه هاي در رويي وجود داره . مثلا اينكه من بيام و فيلم تماشا كنم . يا اينكه كتاب بخونم و ...... ولي درسته كه اين كارا باعث مي شن كه من لذت ببرم از لحظه هام ، ولي فيلم ديدن و كتاب خوندن باعث مي شن كه ذهنم باز هم فعال باشه و كار كنه و خوب درسته كه من از لحاظ جسمي لذت مي برم ولي ذهنم هيچ آرامشي نداره و همين جوري خسته و خسته تر مي شه .
من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد برم كنار دريا و يه حموم آفتاب بگيرم . من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد برم يه كافي شاپ دنج و حداقل پنج شش تا سان شاين سفارش بدم . من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد با يه قايق تفريحي برم وسط دريا و كل روز رو همون وسط بگيرم بخوابم . اينها هستند كه باعث مي شند ذهنت آروم بشه . فيلم دادن و كتاب خوندن اگر چه نوعي تفريحه ولي هيچ وقت باعث نمي شه كه ذهنت خستگي در كنه .
به قول مجتبي عزيزم من " خسته شدم . از اين كه اينقدر گفتم خسته شدم هم خسته شدم . از اينكه اينقدر خسته شدم هم خسته شدم ........................" و اين درد من تنها نيست . درد همه كساييه كه خسته شدن ولي نمي تونن حتي در وقت هاي بيكاري ( مثلا جمعه ها ) اين خستگي رو برطرف كنن .
" خسته شدن " ، " نااميد شدن " و .... مثل اپيدمي داره توي جامعه پخش مي شه و فقط از خدا ميخوام كه اون ما رو كمك كنه . شايد فردايي بهتر از امروز داشته باشيم . شايد
+ نوشته شده در
2008/4/30ساعت 1:32  توسط ساعد
|
امشب با بچه هاي قديمي ، البرز ( دانشجوي سال پنجم پزشكي ) و مصطفي ( دانشجوي سال پنجم دندانپزشكي ) رفته بوديم بيرون و از اونجا كه من در اقليت بودم تمامي بحث ها در مورد پزشكي بود. نكته مضحك داستان اينجا بود كه بحث ها بحثهاي علمي نبود بلكه بيشتر حول و حوش حاشيه هاي جامعه پزشكي بود . البرز از خاطرات بخش برام ميگفت و اين كه چقدر توي بخش توسط اساتيد تحقير مي شوند . اساتيدي كه هدفشون فقط دعواي قدرته و نه انتقال تجربيات پزشكي و يا نه تصحيح اشتباهات دانشجويان پزشكي . خلاصه اونقدر سياه نگاه مي كردن به مسائل كه من احساس كردم كه كاملا دردهاي خودم رو فراموش كردم.
بچه ها معتقد بودند كه وضعيت فرداي ايران خيلي بدتر از وضعيت امروزه و بهترين كار در اين اوضاع نابسامان تلاش براي خارج شدن از اين چرخه است . به عبارتي مهاجرت .
نمي خوام حرفاي دوستام رو تاييد و يا تكذيب كنم . ولي حقيقت اينه كه امروز نگاه همه ما ايراني ها به آينده يه نگاه توام با افسردگي و نااميديه . انگار چيزي در آينده نيست كه بهش دل خوش كنيم . اگر چه ممكنه ديده نشده ولي ريشه تمامي اين نگاه هاي سياه اقتصاديه .مثلا وقتي به قول البرز رزيدنت هاي پزشكي حقوق ماهانه شون كمتر از سيصد هزارتومنه كه تازه خيلي هاشون هم متاهل اند .چگونه مي شه افسرده نشد و چگونه مي شه عاشق پزشكي شد و عاشقانه درس خوند .درسته كه وقتي پزشك شدي همه چيز درست مي شه ولي آيا اين توجيه كننده بدبختي هايي كه توي عنفوان جواني به سرت مي ياده . شايد بگين من به عنوان يه نفر خارج از جامعه پزشكي نبايد در مورد اين مسائل بحث كنم . ولي اصلا قصدم بحث كردم در باره جامعه پزشكي نيست . بحثم خيلي كلي تر از اين حرفاست . بحثم قشر فرهيخته است . شما همين شرايط نابسامان بخش مسكن رو ببينيد . چطور همين افزايش نجومي نرخ زمين و مسكن خيلي ها رو افسرده كرد . خيلي از افرادي كه حتي سرشون هم به تنشون نمي ارزه چه پول هاي بادآورده اي به جيب زدند .پول هايي كه معادل كار چندين سال قشرهاي فرهيخته جامعه بود .
تمام نقدينگي اي كه جناب احمدي نژاد از طريق وام ها به جامعه تزريق كردن جذب بازار مسكن شد و هيچ كدومش صرف اشتغال زايي و توليد نشد .باور نمي كنيد يه نگاهي به دور و برتون بندازيد . بريد از اقوام نزديك كه وام خود اشتغالي گرفتن بپرسيد كه پولشون رو چكار كردن ؟ بريد به اونهايي كه وام مسكن گرفتن بگيد آيا تونستن صاحب خانه بشن ؟
چطور مي شه كه بيشتر آدم هاي فرهيخته و تحصيل كرده كه توي چرخه حيات تو مكان هاي بالا هستن و طبيعت لطف بيشتري بهشون داشته و اصولا بايد آدم هاي شادي باشن . همشون توي اين كشور افسرده اند و نااميد و هيچ اميدي به آينده ندارند .
كجاست پول نفت كه قرار بود سفره خالي ما رو رنگارنگ كنه . كجاست پول نفتي كه قرار بود نرخ بيكاري رو كم كنه . كجاست پول نفتي كه قرار بود كمر خم شده مستضعفين رو راست كنه . از شما مي پرسم جناب دكتر محمود احمدي نژاد!!!!! كجاست ؟ شما در مقابل تاريخ بايد پاسخ گو باشيد ؟
+ نوشته شده در
2008/4/30ساعت 0:26  توسط ساعد
|
من سال قبل از اول تير تا اول اسفند يه پژو 405 مشكي خوشگل داشتم كه به
دليل بي كفايتي بنده در امر نگهداري اين خودروي نازنين از كفم رفت ( به
عبارتي فروخته شد )
تمام لحظاتي كه اين خودرو به من اين امكان رو داده بود كه به محض اراده
كردن از اين نقطه شهر به اون ور شهر در يك چشم بهم زدن برم من هيچ وقت
احساس لذت آن چناني نكردم . به عبارتي اون قدر داشتن اين خودرو برام عادي
شده بود كه اصلا احساس نمي كردم كه كنارمه و باعث شده كه ميليون ها كالري
ذخيره كنم و توي اين شهر شلوغ الكي به خاطر پيداكردن اتوبوس و تاكسي
نسوزونمشون .
اما نكته جالب اينه كه توي اين مدتي كه اون عزيز از دست رفته در كنارم
نيست هر روز ، يعني هر روز دارم زجر مي كشم . مي دونيد . چيزي كه ميخوام
بگم اينه كه من نزديك هشت ماه اون ماشين رو داشتم ولي فقط روز اولش خيلي
به دلم نشست و كلي حال كردم و بقيه روزا فراموشش كرده بودم و اصلا لذتي
نمي بردم ولي الان كه دو ماهه كه ندارمش هر دوماهش رو هم دارم زجر مي كشم .
مي فهميد چي مي خوام بگم . مي خوام بگم كه نظام اين دنيا خيلي غير منصفانه
است مثلا تو كلي بدبختي مي كشي تا به يك دستاورد تو زندگي ات مي رسي . اما
اون نتيجه نهايي خيلي خيلي كمتر از اون همه فلاكتي كه براي رسيدن بهش
متحمل شدي لذت بخشه .
شايد با خودتون بگيد اينم يكي از اون توجيهات هميشگي براي تلاش نكردنه .
نه . اصلا هم اين طور نيست و من خودم يه عالمه هدف تو زندگي ام دارم كه
براي رسيدن بهش دارم جان مي كنم . ولي خوب از همين الان مي دونم كه
اونقدرها كه فكر مي كنم هم لذت بخش نخواهند بود و اساسا ماجراي دنيا و لذت
هاش مانند اون الاغ بيچاره است كه يه هويج جلوش بستن و اون هر چي مي ره به
اون هويجه نمي رسه و بعضي وقتا هم كه بهش مي رسه مي فهمه كه اين هويجه
خيلي بي مزه و نچسبه .
شايد خسته شده باشين از شنيدن اين همه تلخي و نگاه سياه من . ولي خدا اين
دنيا رو با رنگ سياه نقاشي كرده و فقط جاهايي كه خدا سياهش نكرده سفيد از
آب در اومده .
يادمه يك جايي خوندم كه از چارلي چاپلين مي پرسن خوشبختي چيه و اون جواب
مي ده فاصله بين دو تا بدبختي . يعني چارلي چاپلين هم معتقده كه فقط
جاهايي از اين عالم سفيده كه خدا اونجاها رو سياه نكرده .
من خيلي سياه فكر ميكنم . شايد دليلش اينه كه تا به حال توي زندگي ام سفيدي رو تجربه نكردم .
+ نوشته شده در
2008/4/29ساعت 13:41  توسط ساعد
|
جاتون خالي امروز يه كارتون خوشگل ديدم به اسم ليلو و استيچ
من يه داداش دارم كه ده سال از من كوچيكتره ولي ما خيلي به هم نزديكيم . شايد يكي از دليلاش اينه كه منم مثل اون عاشق كارتن و انيميشن ام . شايد تعداد كارتن هايي كه من توي زندگي ام ديدم به تعداد موهاي سرم رسيده باشه . من از بچگي عاشق كارتن ديدن بودم . كارتن ديدن بهم ايده مي داد . ايده هايي كه باهاش ميتونستم يه دنياي ذهني براي خودم بسازم و توي اون دنياي ذهني شاد ترين موجود باشم . شايد خيلي هاتون دنياي كودكي تون رو فراموش كرده باشين ولي من هيچ وقت اون زمان ها رو فراموش نمي كنم . زمان هايي كه كتاب قصه مي خوندم و بعدش كلي در مورد شخصيت اولش فكر مي كردم و خودم رو جاي اون قرار مي دادم و موقعيت هاي جديد براي خودم خلق مي كردم و سراپا غرق در لذت مي شدم .
مثلا يه داستان جالبي كه خوندم داستان كسي بود كه از ديوار ها رد مي شد و من اونقدر اسير اين شخصيت شده بودم كه تا مدت ها كارم اين شده بود كه يه گوشه بشينم و با خودم فكر كنم كه اگه مي شد از ديوار رد بشم چه كارها كه نمي كردم .
يا داستان مرد نامرئي .
داستان مردي كه مي تونست به گذشته برگرده و گذشته رو اصلاح كنه .
داستان مردي كه مي تونست بره آينده .
مردي كه از مريخ مي اومد .
مردي كه مي تونست ذهن آدم ها رو بخونه .
..............................
مثلا وقتي فوتباليست ها رو مي ديدم . من همش جاي سوباسا بودم و به اين فكر مي كردم كه اين فاصله نجومي كه من با ساير بازيكنان تيم ام دارم چقدر مي تونه باعث شهرتم بشه .
يا زماني كه چوبين رو مي ديدم . چقدر دلم ميخواست كه من هم يه مچ بند فضايي مثل اون داشته باشم بعلاوه يه عالمه دشمن كه آخر هر قائله اي اين منم كه برنده واقعي ام .
يا اينكه كاش من گاليور بودم و اگه گاليور بودم چه بلاهايي كه سر مردم لي لي پوت نمي آوردم .
كتاب هاي ژول ورن پر از ايده هاي بكر و ناب بود كه هر كدومش منبع بي پايان تخيل بود .
مثلا وقتي دور دنيا در هشتاد روز رو ميخوندم . چقدر دلم ميخواست كه شخصيت اول داستان دير برسه و ضايع بشه ولي خوب چه كار كنم كه خواننده محكوم به پذيرفتن نوشته هاي نويسنده است و آخرش سر موقع رسيد .
بگذريم . دوران شيرين كودكي و نشئه كارتون هايي كه بچگي ديدم هنوز باهامه .
كارتون ديدن تنها حلقه اتصال من و بچگي هامه .
بچگي هايي كه بيشتر توي دنياي خيالي ام مي گذشت تا دنياي واقعي .
جاي كارتون و كتاب رو الان بازي هاي كامپيوتري براي بچه ها گرفته و خوب اون هم دنياي قشنگيه كه من اون رو به صورت خيلي خام زماني كه عاشق " SEGA" بازي كردن بودم تجربه كردم .
ليلو و استيچ . پيش نهاد ميكنم بريد و اين كار قشنگ " والت ديسني " رو ببينيد و لذت ببريد .
+ نوشته شده در
2008/4/29ساعت 13:8  توسط ساعد
|
كشور ايران كشور صف هاي طويل و وقت هاي تلف شده است .
تا به حال شده بريد جايي و كارتون بدون گذر از صف هاي طولاني رفع و رجوع بشه ؟
تا به حال شده بريد دنبال يه كار اداري و شبش اعصابتون خرد نباشه و فكر نكنيد كه اينجا آخر دنياست ؟
تا به حال شده با افكار مثبت از خونه بريد بيرون و با همون افكار مثبت به خانه برگرديد ؟
.....................
اگه شده بايد به عرضتون برسونم كه شما توفيق اين رو داشتيد كه توي يك خانواده بورژوا و مرفه متولد بشيد ولي بخش اعظم جامعه ايراني از اين سعادت عظمي محروم بوده اند و هستند و به لطف دولت بنيادگراي احمدي نژاد و دوستان خواهند بود .
تجربه تلخ زيستن در جهان سوم . جهان سوم مانند گدايي است كه هيچ فعاليت اقتصادي اي نميكند و فقط دل خوش به عنايت عابران است .
درآمد نفتي هشت سال دولت آقاي خاتمي در حدود 180 ميليارد دلار بود ولي درآمد نفتي سه سال دولت احمدي نژاد در حدود 190 ميليارد دلار بوده تا حالا . اما شما بياييد و مردم نسبتا شاد و سرزنده دولت خاتمي رو مقايسه كنيد با مردم افسرده و نااميد دولت احمدي نژاد .
مي گويند كه دولت آمريكا زمان هايي كه در داخل به بن بست مي خوره سريع يه سري قائله بين المملي ايجاد مي كنه و خودش رو درگير اون مسائل مي كنه تا مقداري از بار سرزنش ها و فشارهاي داخلي بر خودش رو بكاهه و الان داستان آقاي احمدي نژاد هم به مصابه همين دولتمردان آمريكايي است . كاش اين ثروت بادآورده نفتي به دست آقاي معين مي افتاد و يا آقاي هاشمي رفسنجاني ( عليرغم اين حقيقت كه من از هر دوشون بدم مي ياد ). مطمئنم مردم بيچاره ايران كمرشون كمتر زير بار گراني و فقر خم مي شد .
قصدم سياه نمايي نيست ولي اين ها همه واقعيت هاي جامعه ايراني است . اين ها همه واقعيات جهان سومه .
يادم نره كه هيچ وقت به آدمهاي اشتباهي راي ندم هر چقدر هم كه خوب باشن . سياست هاي اشتباه دولت احمدي نژاد باعث پخش غير عادلانه منابع مالي دولت و پول نفت در سطح جامعه شده كه قاعدتا فشارش رو بخش ضعيف جامعه احساس ميكنن.
من اصلا قصد نداشتم توي اين وبلاگ درد هاي اجتماعي ام رو مطرح كنم . ولي يه زمان هايي مي رسه كه نمي شه ساكت شد و بايد دردت رو فرياد كني .
+ نوشته شده در
2008/4/29ساعت 11:3  توسط ساعد
|
امروز من شاهد يه جنگ واقعي بودم . گودزيلا عليه گيدورا
گودزيلا : كاوه جونم .............كاوه مدت هاست كه داره از كثيف بودن و شلخته بودن پوريا گلايه مي كنه و اين كه دنياي شلوغ و به هم ريخته پوريا رو به هيچ وجه نمي تونه تحمل كنه .
گيدورا : پوريا ........... پوريا هم هر وقت مي بينمش شروع مي كنه از اين كه كاوه تمام روز رو داره تو اتاق با دوست دختراش صحبت ميكنه و اونا هيچ علاقه اي به شنيدن لاس زدن هاي كاوه با زيداش ندارن گلايه مي كنه.
(لازم به ذكره كه زيداي كاوه تعدادشون خيلي زياده و كاوه خودش رو يك صاحب سبك در زمينه دختر بازي مي دونه )
عليرغم اين كه گودزيلا و گيدورا با كارهاي همديگه مشكل داشتن ولي در كنار هم ( توي يه خوابگاه دانشجويي-فجر ) به خوبي و خوشي روزگار مي گذروندند تا اين كه يك نفر كرم ريخت و يه كبريت انداخت وسط خاكستر .
لابد الان كنجكاويد بدونيد كي بود كه اين كار رو كرد ؟ ...................جواب اش ساده است : من
من در يك اقدام جسورانه كه ممكن بود به بهاي جونم تموم بشه اين دو تا رو به زور ، وادار به جنگ كردم . جنگي كه ما حصل اش كلي فحش بود كه رد و بدل شد و كلي چيزا كه اين دو نفر تو دلشون ريخته بودن و به روي هم نياورده بودن رو شد . حرفايي كه مدت ها پيش تر بايد به هم مي زدن ولي نزدن و هي به اين و اون گفتن و از هم غيبت كردن.
من مطمئنم كه اين دو بعد از مدتي دوباره با هم دوست مي شن با اين تفاوت كه هر دوشون مي دونن كه طرف مقابلشون از چي بدش مي ياد و سعي در اصلاح نسبي اون مي كنن ( اگه اين غرور الكي شون بذاره و خيلي هاي ديگه هم موش ندو نن )
نتيجه گيري اخلاقي اينكه حرفاتون رو بهم بزنين و هيچ وقت تو رودربايستي نمونين ، چون باعث مي شه كه هم خودتون كمتر زجر بكشين و هم اينكه از هم غيبت نكنيد ( غيبت از گناهان كبيره است .............ميدونستم كه خودتون مي دونيد . خواستم تاكيد كرده باشم : دي )
+ نوشته شده در
2008/4/28ساعت 19:55  توسط ساعد
|
تعداد زيادي از دوستاي خود من الان خارج از مرزهاي اين كشور زندگي مي كنند و نكته جالب اش اينه كه همشون بهترين هاي دانشگاهمون بودن . ما توي شهرمون يكي از بچه ها بود كه تو دبيرستان بهش مي گفتيم نابغه و خدائيش هم آدم عجيب غريبي بود . رتبه كنكورش هم 19 شد و رفت برق دانشگاه تهران و الان اون هم كاناداست . دانشگاه تورونتو . اگه بريد و يه سر به دانشگاه هاي كانادا بزنيد (فرقي نمي كنه كدومش . هر كدومشون رو انتخاب كنيد به حرف من مي رسيد ) تعداد خيلي زيادي استاد ايراني و دانشجوهاي فوق العاده موفق ايراني مي بينيد . در مورد دانشگاه هاي خوب آمريكا هم همين وضعه . يعني يه عالمه از بچه هاي زرنگ ايراني رفتن اونجا . مثلا من تو دانشگاه MIT يه عالمه از بچه هاي شريف رو مي شناسم كه باهاشون از طريق mail در تماس بودم .
نمي خواهم بحث "فرار مغزها" رو پيش بكشم و گلايه كنم از اين مسئله و افسوس بخورم براي ثروت هايي كه مي تونستن براي ايران توليد كنن و حالا براي يه كشور ديگه دارن توليد مي كنن و حتي نمي خوام افسوس بخورم كه مثلا اگه اينا مي موندن كشور ما چقدر اوضاعش بهتر از اوضاع كنوني بود ، بحث اصلي من " فرار ژن ها " ست .
معمولا الگوي ژنتيكي فرزندان تشابه بسياري به والدين داره و مثلا از يك پدر باهوش و يك مادر باهوش با احتمال بسيار بالايي يك فرزند باهوش متولد مي شه و بالعكس اش هم صادقه و اساسا يك پروسه طولاني بايد طي بشه تا ما به انسان هاي باهوش برسيم و حالا ما داريم اين انسان هاي باهوش كه طبيعت توان مندي هاي بيشتري را به نسبت سايرين به آنها بخشيده ، راحت و مفت و مسلم به كشورهاي توسعه يافته مي فرستيم (منظورم سياست هاي غلط مسئولين و اوضاع نابسامان كنوني است كه شرايط رو براي فرار ژن ها فراهم كرده ) . شايد اگه مسئله فرار مغزها به تنهايي بود اين مسئله چندان ناراحت كننده نبود چون مي شد اين گونه ادعا كرد كه ما در هر نسل تعدادي مغز داريم و مي تونيم از طريق آنها مسائل پيچيده كشورمون رو حل كنيم . ولي اين گونه نيست . و حاصل فرار "ژن " ها كمتر شدن توليد افراد نخبه در محدوده جغرافيايي ايرانه و اين يك فاجعه بزرگتر از " فرار مغزها " ست .
كاري ندارم به بقيه . ولي من هم احساس مي كنم كه الگوي ژنتيكي در خور توجهي دارم . من هم ميخوام از اين كشور برم و فكر هم نكنم فرزندان من در كانادا و يا آمريكا تمايل داشته باشن كه الگوي ژنتيكي پدر رو برگردونن به كشور زادگاهش .
خيلي دلم ميخواد نظرتون رو در مورد اين مسئله بدونم .
+ نوشته شده در
2008/4/28ساعت 19:8  توسط ساعد
|
اين پست رو تحت تاثير يكي از بحث هايي كه همين چند ساعت قبل با يكي از دوستان اينترنتي داشتم نوشتم . بحث مون در مورد خدا بود و من نظر خودم رو در مورد خدا دادم ولي يكي از نظراتي كه شنيدم احساس كردم نظر جالب انگيزناك تري است . مخصوصا وقتي كه ميخواي استفاده ابزاري از خدا بكني . يكي از دوستان گفت كه چرا خدا رو موجودي ذي شعور در نظر نمي گيري كه اهل منطقه . تو رو درك مي كنه . تو رو ساخته و بهتر از هر كسي نيازهاي تو رو مي دونه و تو هر گاه صرفا براي رفع نيازهاي شديدت كار عجيبي مي كنه نياز نيست كه بري پيش اش و معذرت خواهي كني چون اون تو رو مي فهمه . نياز تو رو بهتر از هر كسي درك ميكنه چون خودش اون نياز رو در تو قرار داده و خلاصه اينكه چرا با خداي خودت دوست نمي شي .
مثل هميشه وقتي يكي يه ايده جالب بهم مي ده . CPU ذهن ام شروع به پردازش مي كنه و خلاصه مي گرده ببينه كه چطور مي شه از اين ايده خوب به بدترين وجه ممكنه استفاده كرد و اينكه چطوري مي شه از اين ايده استفاده ابزاري كرد : دي
استفاده ابزاري از خدا ...............شايد براتون چيز عجيبي باشه ولي من راهش رو بلدم .
مي دوني ، يكي مثل من تونسته به يه رابطه معقول بين خودش و خداي خودش برسه . مثلا خداي من وقتي كه گناهي مي كنم روش رو اونور مي كنه و من مطمئنم كه خداي من اون كار من رو نمي بينه ولي خيلي ها اينطور نيستند و خداشون چسبيده به چشماشون و هر كار اشتباهي كه مي كنن مي دونن كه خداشون هم اون كار رو مي بينه و خلاصه خداشون شروع مي كنه به اذيت كردنشون و هي تلنگر مي زنه به وجدانشون ( مطمئنم تا حالا فهميديد كه منظورم چيه و مي خوام چي بگم ) . حالا شما اگه بتونيد طرف مقابل تون رو با يه سري استدلال هاي سوفسطايي متقاعد كنين كه اون چيزي كه اون مي خواد رو خداش هم ميخواد و اساسا خداي اون دختر ، اون رو درك ميكنه به هدف شوم دلخواهتون رسيدين ( فهميدين ديگه . منظورم زمانيه كه ميخوايد يه دختري رو وادار به ... كنين )
ببخشيد از كسايي كه معتقدن نبايد از خدا استفاده ابزاري كرد ولي خوب گاهي اوقات يه عده يه خداي غيرمنطقي توي ذهن شون درست ميكنن كه نمي ذاره يه سري كارهايي رو بكنن . اين خداي لجباز و غير منطقي رو بايد ادب اش كرد : دي
+ نوشته شده در
2008/4/27ساعت 20:17  توسط ساعد
|
موندم روزي كه خدا من رو بكشه پاي ميز محاكمه و ازم درباره اين زندگي هزار چهره بپرسه چي بايد بگم . شايد منم اشك تو چشام جمع بشه و بگم : خدايا اين اون چيزي نبود كه من ميخواستم . من هر چي بودم ، خودم نبودم ، اشتباهي بودم . من قرار بود كه يه روشنفكر باشم و با قلمم دنيا رو روشن كنم ولي اشتباها يه ايراني شدم كه هيچ روشني اي رو نمي تونستم باور كنم .
ادامه ندارد
+ نوشته شده در
2008/4/27ساعت 15:22  توسط ساعد
|
يه جمله جالب از كارل پوپر به نقل از ابراهيم نبوي در روز آنلاين :
مشكل اكثر كشورهاي جهان سوم اين است كه شعور ملت شان از دولت شان بيشتر است : دي
اخيرا اتفاقاتي داره توي اقتصاد خانواده ما مي افته كه قبلا نظيرش رو
حداقل من يكي شاهد نبودم. مثلا پول قبض برق زمين بيرون شهرمون كه معمولا
در حدود 20-30 هزار تومن بود يك دفعه شده 230 هزار تومن ( نكته جالب اينه
كه تو بيشتر نقاط كشور اين اتفاق افتاده . مي تونيد به گزارش سايت
تابناك
در اين باره مراجعه كنيد . حتما نظرات خوانندگان رو هم بخونيد ) . پول
تلفن خانه مشهدمون اومده 110 هزار تومن كه رقم فوق العاده عجيبي يه و اصلا
منطقي نمي زنه . پول تمام اقلام غذايي افزايش چشم گيري داشته و تمام اينها
تو شرايطي دارن اتفاق مي افتن كه حقوق بازنشستگي پدر هيچ افزايش محسوسي رو
به خودش نديده و مضحك تر از اون هزينه هاي حمل و نقل درون شهري ماست . ما
كنار خونه مون ايستگاه اتوبوسي داريم كه 1. برنامه زماني اتوبوس هاش اصلا
معلوم نيست 2. براي گير آوردن يه اتوبوس به مركز شهر حداقل بايد يه ربع
نيم ساعت علاف شي و بدبختانه هميشه هم اين اتوبوس پره و يك مسافت طولاني
نيم ساعته رو بايد روي پاهات باشي كه فوق العاده خسته كننده است و من
معمولا ترجيح مي دم از تاكسي استفاده كنم . تاكسي هاي مشهد جديدا در يك
اقدام جالب از تاكسي متر استفاده نمي كنن و علت اش هم اينه كه به نظرشون
قيمتي كه تاكسي متر نشون مي ده منصفانه نيست (البته حق هم دارن بندگان خدا
) و همين قضيه باعث شده كه مقادير بيشتري رو از مسافر طلب كنند ( شايد يه
تورم غير رسمي 40-50 درصدي فقط تو بخش حمل و نقل نسبت به سال قبل داشته
باشيم ) . نمي خوام ادامه بدم خودتون خيلي از اين تغييرات رو شاهدش بودين
تمام اين فشارهاي اقتصادي باعث شده كه من ديگه 1. نتونم كتاب بخرم و بخونم
2. به علت هزينه هاي زياد حمل و نقل نتونم هر روز برم دانشگاه و با دوست
هاي دانشگاهي ام اوقات خالي ام رو پر كنم 3. خيلي از برنامه هايي رو كه
توي سر داشتم براي ايام فراغت از تحصيل رو نتونم عملي كنم (مطمئنم تا آخر
عمر حسرت بر دل خواهم ماند ) 4. روز به روز افسرده تر بشم 5. روز به روز
از اين كشور و مسئولان اش متنفرتر بشم 6. به عدل خدا شك كنم ( يه شك عميق
كه به اين راحتي ها نمي شه ازش برگشت ) 7. با الفاظ ركيك تري مسببان اين
اوضاع رو مورد اهانت قرار بدم ( احمدي نژاد - خميني - پهلوي دوم - پهلوي
اول - شاهان قاجار -شاهان صفوي - ....-حضرت آدم و حوا به خاطر اشتباه
بزرگشون و در انتها شيطان كه بخاطر يه مسئله كوچولو خداي بزرگ رو ، روي
دنده لج انداخت و ما بيچاره ها رو به اين روز سياه انداخت تازه بخش مضحك
ترش اينه كه فرداي قيامت ماهايي كه اين همه بدبختي كشيدم روي زمين رو خدا
يه حال ديگه بهمون مي ده و حواله جهنم مي كنه بدرقم . تازه اين روز
خوشمونه ) 8.........
طبيعت يه عادت بدي كه داره اينه كه پاداش هاش رو خيلي دير به آدم ها مي ده
و تازه خيلي هم توي اين پخش پاداش ها ناعادلانه عمل مي كنه و مي خوام توي
پست هاي بعدي نگاه سياهم رو به اين رفتار ناعادلانه طبيعت ، بيشتر تشريح
كنم تا واقعا بفهميد كه من چقدر دپ شدم اين روزا .
+ نوشته شده در
2008/4/27ساعت 15:8  توسط ساعد
|
..................................داستان امروزم رو از عصرش شروع مي كنم چون صبح اش هيچ اتفاق خاصي نيفتاد.
من و كاوه (رفيق فابريكم ) امروز رفته بوديم دانشكده ادبيات . طبق معمول پر از دختر بود و من و كاوه يه گوشه نشسته بوديم و چهره ها و رفتارهاشون رو بررسي مي كرديم . يه آناليز سرتاسري كرديم و خلاصه دختري نبود كه از زير تيغ تيز نقد ما رد نشه . خلاصه بعد از اين كه از نمره دادن به قيافه دخترا خسته شديم گفتيم بريم تريا و يه بستني بزنيم .
.............................خلاصه بعدش اومديم داخل تالار ورودي دانشكده و اونجا براي اولين بار كاوه عشق در يك نگاه رو تجربه كرد و گفت كه دختري رو پيدا كرده كه مي تونه بهش از صد نمره ، نمره نود به بالا رو بهش بده . تو محوطه تالار هيچ كس نبود ولي ما دو تا جرات نكرديم بريم جلو و حرف بزنيم . كاوه هي كرم مي ريخت كه سعيد يه كاري بكن و من هم هر كار مي كردم نمي تونستم از گرداب ترس هاي غير منطقي و بچه گانه ام فرار كنم .جالب بود برام كه توي اون لحظه هيچ كنترلي روي رفتارم نداشتم و احساس مي كردم زورم به خودم نمي رسه . ولي خوب با كمك گرفتن از يك سري شبيه سازي هاي ذهني به اين نتيجه رسيدم كه اساسا اتفاق بدي قرار نيست بيافته و اگه ما نريم و با اين دختر صحبت نكنيم بعدا كلي افسوس مي خوريم . بالاخره دل رو به دريا زديم و رفتيم جلو و من و كاوه با اون دختر در حدود ده جمله مبادله كرديم ولي خوب معلوم بود كه دختره اصلا تمايل به داشتن رابطه با پسر نداره و ما دست از پا درازتر برگشتيم . (ما رو متهم به بي عرضگي نكنيد . اگر شما به قدرت زبون من و كاوه وافق بوديد حتما مي فهميديد كه وقتي من و كاوه به اين نتيجه مي رسيم كه نمي شه مخ يه دختري رو توي اون شرايط زد حتما نمي شه )
..........چشم چروني يكي از تفريحات سالم من و كاوه است : دي
من و كاوه به جاي شام يك كيلو توت خورديم . توت هاي دانشگاه رسيده و الان بهترين موقع براي حمله است .اگه دانشگاه تون درخت توت داره اين فرصت رو مفت از دست نديد :دي
شنبه بود و بليط سينما نيمه بها و تازه دايره زنگي هم به مشهد رسيده بود . كاوه پيش نهاد سينما داد و من هم قبول كردم . رفتيم از خوابگاه دو تا از رفيق هاي ديگه مون رو هم پايه كرديم و رفتيم يكي ديگه از كارهاي جالب اصغر فرهادي رو ديديم . من عاشق فيلم نامه هاي فرهادي ام. خيلي چندلايه و منطقيه و خوب خيلي هم ريتم تندي داره . خلاصه اين بشر به نظرم يكي از خدايگان روايت داستان هاي جذاب و پيچيده است .چقدر هم بازيگر داشت اين دايره زنگي . لحظه هاي حضور حامد بهداد در فيلم به يك دقيقه هم نمي رسيد . امين حيايي توي اين فيلم لوءلوء سر خرمن بود و هيچ حضور موثري نداشت . اصلي ها باران كوثري زيبا و جيگر بود بعلاوه شريفي نيا . مديري . زن امين حيايي (زن واقعي اش ) و يه پسره كه باره اوله مي بينمش .
امروز هم با همه اتفاقاش تموم شد و اين فقط يه روايت صرف از يك روز عادي عاديه . اگه ميخواين زندگي من رو متهم به روزمرگي كنين برام مهم نيست .
+ نوشته شده در
2008/4/27ساعت 1:4  توسط ساعد
|
طبيعت در هر لحظه ميليون ها و بلكه ميلياردها حق حيات رو بين ساكنانش در زمين پخش مي كنه و بنا به تصادف ما يكي از اشكال حيات در زمين مي شويم. مثلا من در لحظه شكل گرفتن نطفه ام مي تونستم جور ديگري باشم يا حتي زماني كه قرار بود سهميه حيات ام رو از طبيعت تحويل بگيرم مي تونست شكل ديگري از حيات متعلق به من باشه مثلا مي تونستم يه شير وحشي در جنگل هاي افريقا باشم و يا اينكه يه كرم ابريشم كه تمام زندگي اش داره برگ ميخوره و اصلا واسش مهم نيست كه كره زمين در عرض اين صد سال چندين جنگ بزرگ رو به خودش ديده و ميليون ها گونه جانوري و گياهي صرفا به خاطر ندانم كاري يكي از گونه هاي حيات كه سهم اش به اندازه بقيه اس نابود شده و يا در معرض نابودي اند . حتي مي تونستم يه پرستو باشم كه تمام عمرش تو مسير رفت و آمد مهاجرت هاي فصلي يه و يا حتي يه سنجاب . يه سنجاب خوشگل و بانمك كه اگه گير مي افتادم و مي رفتم باغ وحش . هر دختر بچه اي كه گونه هاي تپل ام رو مي ديد كلي تو دلش قند آب مي شد و بخش پاداش مغزش قل قلك مي شد . كاش يه سنجاب بودم يه سنجاب آزاد و رها توي يه جنگلي كه دست هيچ آدمي زادي بهش نرسيده و درخت هاي صد ساله اش رو تبديل به روزنامه و هفته نامه و ...نامه نكرده . كاش يه سنجاب بودم يه سنجاب سالم كه كمرش به خاطر هزينه هاي درمان توي اين كشور لعنتي خم نشده . كاش يه سنجاب بودم.
انسان بودن خيلي سخته و سخت تر هم مي شه اگه توي قرون جديد باشي و بيشتر سخت مي شه اگه توي يه كشور جهان سومي ايدئولوژيك مثل ايران باشي و باز هم سخت تر مي شه زماني كه وقتي چشمات رو باز مي كني،متوجه مي شي كه متعلق به طبقه متوسطي و ...... و هر چي هم بيشتر مي فهمي تحمل كردن اين شرايط برات سخت تر مي شه و در انتها غير ممكن .
شايد خيلي ها خوشحال باشن و اين رو يه خوش شانسي بدونن كه طبيعت انسان بودن رو به اونها هديه داده . به عبارتي اونها داشتن شعور چندين برابر و داشتن يه ذهن پيچيده رو يه نعمت طبيعي مي دونن كه طبيعت بهشون ارزاني داشته ولي من اين شعور برتر و اين درك پيچيده تر رو نمي خوام . چون داره همين شعور برتر من رو به مرز يه زندگي سخت و غيرممكن نزديك مي كنه .
دلم ميخواست يه سنجاب بودم . يه سنجاب سالم و رها كه توي يه جنگل بزرگ كه دست هيچ انساني بهش نرسيده داره بازي گوشانه از اين شاخه به اون شاخه مي پره و اصلا براش مهم نيست كه دنيا چقدر مي تونه بي انصاف باشه .
+ نوشته شده در
2008/4/26ساعت 13:49  توسط ساعد
|
ديشب خانواده تا ساعت سه شب بيدار بودن و در مورد گراني و مشكلات اقتصادي اي كه همگي شون هم تازگي دارن و تا پيش از اين مسبوق بر سابقه نبوده اند گپ مي زدند ( رايزني خانوادگي ). در مورد گاف هاي دولت احمدي نژاد و حتي در مورد اخراجي هاي دولت ( دانش جعفري و پور محمدي ) و بغض تركيده دانش جعفري و مطالب افشاگرانه و سمي اش در مراسم توديع ( حرف هاي جناب دانش جفعري آنقدر سمي و حساب شده بود كه حالا حالاها دولت جناب احمدي نژاد تب و لرز خواهد داشت . باور نداريد نگاه كنيد به واكنش عجولانه دكتر احمدي نژاد در همدان و واكنش هاي آتي ...) وخيلي از مسائل اخير مرتبط با دولت هم صحبت هايي شد .
از اين جور بحث هاي خانوادگي مرتبط با سياست و اقتصاد و جامعه در خانواده ما كم پيدا مي شه و بيشتر بحث ها حول و حوش مسائل خاله زنك بازي است و ... ولي دليل اين يكي رسيدن كارد به استخوان بود . واقعا ببينيد چي شده كه خانم هايي كه اصلا يك لحظه هم حاضر نيستند بحث هاي خاله زنك بازي شون رو با چيز ديگه اي عوض كنند نشسته بودند و بحث هاي سياسي و اقتصادي مي كردند .
دلم نميخواد متهم بشم به اين كه يك گوشه نشستم و بدون توجه به مشكلات اجرايي دولت دارم گير مي دم به مشكلات اجتماعي و اقتصادي كشور . ولي واقعا احساس ميكنم كه خيلي از اين مشكلات حاصل بي تدبيري دولت آقاي احمدي نژاده . لازم ام نيست مثال بزنم خودتون شاهد خيلي از بخش هاش بودين .
ماجراي سهام عدالت و اين كه خيلي وقته كه ديگه خبري ازش نمي شنويم و صداش هم بالا نمي ياد كه به چه مرحله اي رسيده .
ماجراي اصل 44 قانول اساسي كه خيلي داره كند جلو مي ره و هنوزم بخش خصوصي قوانين حمايتي درست و درماني نداره .
ماجراي گراني هاي اخير .
قائله مسكن و گراني هاي وحشتناك اش . تهران رو نمي دونم ولي افزايش قيمت ها در مشهد رو كه مي شنيدي مخ ات سوت مي كشيد .
...................................... ( آمادگي اين رو دارم كه يه طومار طويل از اين مسائل رو قطار كنم )
اتفاقات زيادي در دوره جناب احمدي نژاد اتفاق افتاده كه دولت بايد در موردشون توضيح بده و بهتره هر چه زودتر اين كار رو بكنه وگرنه ممكنه به پايان اين دوره رياست جمهوري برسيم و فشارهاي اقتصادي باعث بشه كه احمدي نژاد براي بار دوم نتونه از مردم راي اعتماد بگيره .
+ نوشته شده در
2008/4/25ساعت 17:39  توسط ساعد
|
من فردا مي رم و به كانديداي مورد نظرم كه يكي از اصلاح طلبان جسور و باسواده (هادي شوشتري) راي مي دم . اميدوارم تفكر اصيل اصلاح طلبي كه به نظرم تنها تفكري است كه مي تونه راه برون رفت از بحران هاي اقتصادي و اجتماعي موجود باشه در اين مجلس خيلي پر رنگ تر حضور پيدا كنه و بتونه مفيد هم باشه .
در ضمن يادم نره كه هيچ وقت به هيچ روحاني اي اعتماد نكنم و مسئوليت هيچ پست و موقعيت حساسي رو به دست شون نسپرم . يادم باشه كه جاي اين روحانيون در مساجد و حوزه هاي علميه است و هيچ صلاحيتي براي موقعيت هاي اقتصادي و اجتماعي حساس ندارند .يادم باشه كه با سرنوشت ام شوخي نكنم
+ نوشته شده در
2008/4/25ساعت 0:7  توسط ساعد
|
قبلاها(منظورم زماني بود كه هنوز با فري گيت اشنا نشده بودم ) هر سايتي رو مي رفتم فيلتر شده بود . اركات فيلتر شده بود. فيس بوك فيلتر شده بود . بي بي سي فيلتر شده بود . حتي سايت هاي صكصي !!!!!!!!! هم فيلتر شده بود . خلاصه همه درها بسته بود . روز آنلاين رو ميخواستم بخونم اونم فيلتر شده بود . خلاصه هيچ منبع سياسي بدرد بخوري كه سرش به تنش بيارزه درش باز نبود و دولت مكرمه !!!! درش رو چهار قفله كرده بود بد رقم . سايت هاي صكصي كه يكي از تفريحات سالم !!!!!!!!! منه هم كلا بسته شده بود و خوب از وضعيت جديد ياهو مسنجر هم كه مطلع هستين . ديگه لطف سابق اش رو نداره . خلاصه همه جا درهاي بسته بود . بدجوري تو اندروني محبوس شده بوديم و راه برون رفتي هم نبود . اما ..........
مي دونم الان خيلي كنجكاويد و ميخوايد بدونيد كه ميخوام مطلبم رو چطوري تمومش كنم . اكي . مي گم بهتون . يه روز كه با حالت درماندگي داشتم از خاطرات عيدي كه گذشت به يكي از دوستام مي گفتم و اين كه چقدر تعطيلات مزخرفي بوده بهم گفت چرا نرفتي اينترنت . كلي مطلب جالب واسه عيد وجود داشت و برام مثال هايي از سايت هايي اورد كه مطمئن بودم كه فيلتره و خوب از اونجا كه خود فيلترشكن ها هم مدام فيلتر مي شن و اصلا حال و حوصله آپديت شدن در اين زمينه رو ندارم امكان بازشدنشون نبود . بهش ماجرا رو گفتم و اون ...........................................
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهم آدرس يه معجزه رو داد . نرم افزار كوشولو و صد كيلو بايتي فري گيت . از اون به بعد تمام درهاي بسته به روم باز شدن . تمام سايت هايي كه مواجه شدن با درهاي بسته شون عقده اي ام كرده بود ديگه همه شون باز شده بود . خيلي خوشحال بودم . اونقدر خوشحال كه چند تا جيغ بلند زدم . تمام سايت هاي سكسي ايراني كه خيلي وقت بود داستان هاشون رو نخونده بودم . تمام سايت هاي خبري و تحليلي سياسي كه آرزوم بود يه روز بدون فيلتر بازشون كنم و آخرش هم روزنامه مورد علاقه ام . روز آنلاين . روز آنلاين رو بيشتر به خاطر كارهاي ابراهيم نبوي و نيك آهنگ كوثر دوست دارم و خوب خلاصه اين كه آدم هايي كه توش مي نويسن رو دوست دارم .
فري گيت تو عشق مني : دي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در
2008/4/24ساعت 10:57  توسط ساعد
|
اين يه درده كه آدم از دانشگاهش راضي نباشه . من اگه دوران دبيرستان مي دونستم كه قراره دانشگاه فردوسي قبول بشم اصلا درس نمي خوندم و مي رفتم پي كار آزاد .
من يكي از شاگرداي يه دبيرستان نمونه توي يه شهرستان كوچك بودم و خوب مثل اكثر دانشجوهاي مهندسي برق شاگرد اول اون كلاس هم بودم . البته با يه فاصله نجومي و خوب خيلي هم عاشق علم بودم . ديوونه فيزيك و شيمي . از رياضي هم بدم نمي اومد. احساس مي كردم رياضي تو خونمه . هنوز هم چنين احساسي دارم .
اما خوب از بد روزگار . كنكور رو گند زدم . اونقدر گند زدم كه اصلا نمي خوام يادآوري اش كنم (1000 منطقه دو)و خوب اشتباه دوم رو موقع انتخاب رشته كردم و زدم مهندسي برق امير كبير واحد تفرش .
بايد اعتراف كنم كه ترم اول دانشگاه تو تفرش يكي از قشنگ ترين دوران زندگي ام بود . همش تو سالن مطالعه بودم و صبح و شب داشتم درس ميخوندم . اونجا همه اين جوري بودن . توي دانشگاه بحث هاي سياسي مي كردم . اين عادت همه بچه هاي پلي تكنيكي . واسه برد آزاد دانشگاه مطلب مي نوشتم . شعرهام رو هم اونجا مي ذاشتم . عاشق فضاي علمي و سياسي اونجا شده بودم . حتي عاشق هم شدم و كلي نامه عاشقانه براي معشوقم نوشتم . بگذريم كه آب تو هاون كوبيدن بود و .... ( كلي به خاطر همين عاشق شدن مضحكه خاص و عام شدم . نامه هام دست به دست بين بچه ها گشته بود . بيذار شدم از هر چي عاشق شدنه و الان يكي از دشمن هاي پر و پا قرص عاشقي هستم ) . خلاصه اون مزه ترش و شيرين دانشگاه پلي تكنيك يه ترم بيشتر طول نكشيد و خودم رفتم با دست هاي خودم يه چاه گنده براي خودم كندم و اون انتقالي دائم به دانشگاه فردوسي بود .
دانشگاه فردوسي . دشمن بزرگ علم و فرهنگ
خيلي ها رو ديدم . خيلي ها رو . كه عاشق قبول شدن تو دانشگاه فردوسي هستن ولي من خودم تمام بي نظمي ها و ضد حال هاي زندگي ام رو مديون اين دانشگاه هستم .
دانشگاه فردوسي . دليل بدترين نمره هاي من .
اينجا تعداد خيلي كمي هستن كه معدل شون بالاي هفده است و بقيه شاگرد خوبا معدلاشون شونزده و پونزده است . يه عالمه استاد بي سواد داره كه حتي بلد نيستن درس بدن و جالب تر اينكه با امتحان هاي غير استاندارد و نمره دادن هاي افتضاح شون مي خوان جبران كنن. شايد بگين كه تو دانشجوي ضعيفي هستي و ميخواي كم كاري خودت رو با نسبت دادن اين چيزا به استادا جبران كني ولي بخدا اين طور نيست . من تو پلي تكنيك معدل ترم اولم كه بدترين و سخت ترين ترمه بالاي هفده شد ولي اينجا درس هاي ساده رو هم نمي شد نمره خوب گرفت .
يكي از دوستاي مكانيكي ام كه شاگرد اول شون هم بود اينجا (يعني فردوسي) معدلش شانزده بود . مهماني گرفت شريف و رفت اونجا شد معدلش نوزده . واسه همين هم بهش انتقالي دائم دادن .
دانشگاه فردوسي . زشت ترين دختراي عالم .
شايد خيلي ها مخالف اين نظر باشن . ولي خوب من شديدا بهش اعتقاد دارم كه مشهد زشت ترين دختراي كشور رو داره و بدتر از اون دانشگاه فردوسي زشت ترين و بد اخلاق ترين و آنرمال ترين هاشون رو گلچين مي كنه .
دانشگاه فردوسي . نداشتن انجمن اسلامي در دانشكده مهندسي كه معمولا سياسي ترين دانشجوها همين مهندسي ها هستن تو كشور .
اين يكي ديگه نياز به توضيح نداره و خودتون مي فهمين كه چقدر مضحكه . جالب اينجاست كه ما يه دفتر بسيج بزرگ داريم . يه دفتر نهاد داريم . يه دفتر شاهد بزرگ داريم و .... ولي دريغ از يه انجمن اسلامي يا يه انجمن فرهنگي ديگه .
دانشگاه فردوسي . بدترين خوابگاه هاي عالم .
در حالي كه معمولا تو همه دانشگاه ها . بچه هاي پزشكي و مهندسي كه ممتازن خوابگاه هاي جداگانه دارن . ماها رو مثل گوسفند قاطي هم كرده بودن و مثلا من و دوستم كه مهندسي برق ميخونديم . اتاق كناريمون بچه هاي تربيت بدني بودن يا اونورش ادبيات و رشته هاي انساني و اين ور مهندسي كشاورزي و ... . خلاصه شب هاي امتحان كه داشتيم مثل .... درس ميخونديم . بچه هاي تربيت بدني با هم كشتي مي گرفتن و بچه هاي كشاورزي كه رشته شون خيلي گلابيه . اهنگ گذاشته بودن و مي رقصيدن .
دانشگاه فردوسي . كمترين فعاليت علمي .
شما به هيچ وقت نمي تونيد تو دانشكده مهندسي يه دانشجوي كارشناسي رو ببينيد كه به غير از مثل .... درس خوندن براي پاس كردن درس ها ،كار علمي ديگه اي انجام بده . اگه بري پيش استادا و ازشون پروژه بخواي دماغشون رو بالا مي اندازن و مي گن كه ما با دانشجوهاي كارشناسي كار نمي كنيم . اگه ميخواي من پروژه رو به بچه هاي كارشناسي ارشد ميدم اگه خواستي باهاش كار كن و تازه وقتي قبول ميكني اصلا مي بيني كه خود دانشجوي كارشناسي ارشد بدتر از استاده و اصلا مشورت با تو رو وقت تلف كردن مي دونه .
فعاليت علمي تو دانشگاه فردوسي منحصر به بچه هاي تحصيلات تكميلي يه و بچه هاي كارشناسي اشباحي هستند كه توسط اساتيد ديده نمي شن .
دانشگاه فردوسي . بهترين ترياهاي تمام كشور .
يكي از جاهايي كه فوق العاده جذابه براي بچه هاي دانشكده مهندسي . ترياي اونه كه توي كشور تكه و قيمت هاش هم تقريبا نصف قيمت بازاره و معمولا پاتوق بچه هاست . هيچ وقت بچه ها رو نمي بيني كه توي كتابخانه و يا سالن مطالعه قرار بذارن تا وقتي ترياي زيباي مهندسي وجود داره كه توش از هر نوع ماده اي استعمال مي شه .
دانشگاه فردوسي . گرفتن اعتماد به نفس .
دانشگاه فردوسي . كميته انضباطي فوق فعال . Hyperactive
دانشگاه فردوسي . روح هاي مرده .
.........................
خلاصه اش اين كه ما ايني نبوديم كه الانيم . بچه هاي خيلي شادي بوديم . عاشق كسب علم بوديم . ديوونه دانستن . ديوونه حس قشنگ مفيد بودن ولي الان .....
فكر نكنيد كه اين فقط منم كه از وضع موجود ناراضي ام پاي درد دل هاي هر دانشجوي مهندسي دانشگاه فردوسي بشينيد همين چيزا رو مي شنويد .
+ نوشته شده در
2008/4/23ساعت 13:38  توسط ساعد
|
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم مي شد .
+ نوشته شده در
2008/4/22ساعت 16:1  توسط ساعد
|
اين مقاله شخصي خودمه . ربطي هم به ديويد نداره .
طبيعت براي اين كه بقاي گونه هاش تضمين بشه سيستم تناسلي رو در تمام موجودات تعبيه كرده . كاري به بقيه گونه ها ندارم ولي در مورد انسان ها به علت اينكه داراي قوه تفكر و تعقل پيچيده تري نسبت به ديگر گونه ها هستند اين سيستم داراي بار معنايي بيشتري نسبت به ساير گونه هاست . تا همين چند صد سال پيش از اين هم انسان تقريبا رابطه هاش شبيه ديگر گونه ها بود به اين معني كه يه زن بود كه نياز به حمايت داشت ( چون از لحاظ فيزيولوژيكي ضعيف تر از مردا بودن )و يك مردي كه بسته به توانايي هاي جسمي و فكري اش قلمرويي داشت و مي تونست در اون قلمرو از تعدادي از زنان حمايت كنه و عشق و علاقه و از اين جور حرفا تقريبا يه مسئله لوكس و اشرافي بود كه بين شاهان و شاهزاده ها و خانواده هاي متول گاها بوجود مي اومد و گاهي اوقات هم بين مردمان پايين دست كه معمولا هم ابرازش همراه با رسوايي بود.
اما روزگار جديد به علت فراهم آوردن فضاي جديد و پيچيده تر به لايه هاي معنايي همه چيز افزوده ، مثلا بهداشت ، درمان ، تفكر ، مفهوم انسان و ... و خوب صد البته روابط بين زن و مرد . روابط امروزي ديگه روابط ساده و كليشه اي چندين سال قبل نيست . بار معنايي غني تري به خودش گرفته . متنوع شده . اگر در ساليان پيشين مسئله بقا بود كه زنان و مردان رو دركنار هم قرار ميداد . حالا مسائل ديگري اضافه شدند كه بسيار پر اهميت تر از مسئله بقا هستند . در دنياي امروز زنان جايگاه خودشون رو در جامعه پيدا كردن و از يه قشر منفعل در جامعه و اقتصاد تبديل به اعضاي فعال شده اند كه ديگر براي زنده ماندن نياز به مردان ندارند . زنان در جوامع مدن زير چتر قانون احساس امنيت مي كنند و ديگر نيازي به قدرت جسماني يك مرد ندارند براي احساس امنيت. هر چقدر كه پيوندهاي نياز سنتي زن به مرد بيشتر گسسته بشه روابط بين اونها به همون اندازه پيچيده تر مي شه .چون نيازهاي جديد جاي نيازهاي قبلي رو مي گيره . مثلا نياز به محبت ، عشق ، عاطفه ، دوست داشتن و دوست داشته شدن ، نياز به احترام و ... ، اما سئوال اينجاست كه آيا مردان هم تونسته اند خودشون رو با اين تغييرات جديد و سريع وفق بدند ، آيا تونستن اين نياز هاي جديد رو بشناسند و درك كنند . يه سري اگه به دادگاه ها بزنيم و پاي درد دل زنان و مردان بنشينيم مي فهميم كه بخشي از اين جدايي ها به علت اينه كه مردا هنوز نمي تونند خودشون رو متقاعد كنند كه زمانه عوض شده . ديگه صرفا نان آور خانه بودن كافي نيست تا زن رو براي ادامه زندگي متقاعدش كني ، ديگه پولدار بودن و ايجاد يه فضاي امن براي زن كافي نيست كه بخواد براي اون مرد بمونه . مسلما اگه زبان جديد زنا ( منظورم زبان نيازهاي اوناست ) رو مردا ياد نگيرن ، نمي تونن زندگي لذت بخشي رو هم در كنار همسرشون تجربه كنن .
...............
اينايي كه نوشتم خيلي كلي بودن ، بعدا وارد جزئيات هم مي شم .
فضاي جديد ، نيازهاي جديد و زبان جديد مسلما روشهاي جديدي رو هم براي نزديك شدن دو جنس به هم نياز داره و من مي خوام تو پست هاي بعدي ام در مورد اين روش ها مفصلا حرف بزنم .
+ نوشته شده در
2008/4/22ساعت 15:55  توسط ساعد
|
***************اولين شيفت در طرز تفكر *****************
بياين از اولين شيفت در طرز تفكرمون شروع كنيم .در مورد چيزهاييكه دختر مورد علاقه تون نياز داره و ميخواد . اين جوري هم فكر نكنيد كه اين چيزا بايد همان چيزايي باشه كه شما هم نياز داريد و مي خوايد .
هيچ وقت فكر نكنيد كه چيزايي كه دخترا ميخواند اصولا بايد براي شما معني و مفهوم داشته باشه . چون به احتمال زياد بيشترش اصلا به نظرتون منطقي نمي ياد .اين مسئله براي خودم جا افتادنش خيلي سخت و زمان بر بود . تقريبا هيچ كدام از كارايي كه كردم تا در رابطه با زنا موفق بشم از لحاظ منطقي براي خودم هيچ معني اي نداشت ، چون من يه زن نيستم . اما حالا كه مي بينم كارايي كه كردم چطور بارها و بارها و بارها جواب داده مي فهمم كه اصولا مهم نيست كه برام معنايي داشته باشه يا نه . چيزي كه مهمه اينه كه اونا جواب دادن .
بياين يه ذره بيشتر دقيق بشيم تو قلب و ذهن زنانه .
ماده ها ، نرها رو بيشتر اوقات به طور غريزي و طبيعي انتخاب مي كنند ولي در ظاهري انساني و مدرن و حتي اگر يه مرد زني را انتخاب كند . خيلي ها ، اگر چه نه همشون ، دوست دارند كه اين گونه فكر كنند كه آنها بودند كه اجازه دادند كه اين پيوند شكل بگيره .
بنابراين ............. خوبه كه اين موضوع بهش اشاره بشه و وقتي دارين با زنا صحبت ميكنين بگين كه شما انتخاب كننده ايد نه انتخاب شونده .اين چيزا مسائل قوي اي هستن و مهمه كه حتما ذكر بشن .در واقع اين چيزي است كه ممكنه اون در تمام زندگي اش هيچ وقت از هيچ مردي نشنيده باشه . من متخصص گفتن چيزايي هستم كه يه زن هيچ وقت اونها رو نشنيده . من عاشق چيزايي هستم كه اونها هيچ وقت نشنيده اند و باعث مي شه من به شكل دل پذيري در نظرش متفاوت جلوه كنم .
من حتي به زنا مي گم " من ميخوام يه چيزي بگم ( يا چيزي درباره تو ) كه هيچ كس قبلا بهت نگفته .... " اين واقعا يك زان را به اوج كنجكاوي مي رسونه و در يك وضعيت پايدار توجه قرار مي ده ( مخصوصا كه در زمان مناسب گفته بشه ) و اگه چيزي كه ميگي به اندازه كافي عميق باشه اونا از اون به بعد تو رو به چشم منبع قدرت روحي فوق العاده اي مي بينند ( زنا عاشق اين جور چيزا هستند )
نظر شخصي ام اينه كه اگه تو به ديگران كمك كني كه درك عميق تري پيدا كنند ، آنها تو رو به عنوان يه پيشوا قبول مي كنند به جاي توجه به اون اطلاعاتي كه تو بهشون مي دي . مهم نيست اطلاعات ات از كجا اومده باشه . مهم اينه كه چيزايي باشه كه شخص قبلا اصلا بهش فكر نكرده باشه ( و به نظرش خيلي عميق بياد )
مثلا يه مثال خوب اينه كه به يه زن HOT كه داره خيلي مغرورانه رفتار مي كنه بگي كه " تو حتي براي يه دقيقه هم نمي توني من رو خر كني عزيز دلم . " :دي
....................(ادامه داره )
+ نوشته شده در
2008/4/22ساعت 15:30  توسط ساعد
|
بعد از گذراندن ده سال و مطالعه كلي كتاب روان شناسي و رفتار شناسي ، به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر خواسته هاي ما ، محرك ها ، ترجيحات ، توانايي ها و ضعف ها و ويژگي هاي شخصيتي و رفتاري مون توسط DNA و بخشي اش توسط شرطي شدن هاي اجتماعي (Social Conditioning) تعيين مي شه .
حتي تفاوت هايي مثل اين كه مثلا يه نفر ماجراجويي رو دوست داره يا نه چيزايي است كه برمي گرده به برنامه نويسي ما از دوران تولد .
به هر حال ، تحت هر شرايطي ، زنان در مواجهه با مردان ، روابط ، عشق و عاطفه يه سري نيازها و علاقه مندي هاي عمده دارن كه معمولا هم بين شون مشتركه .
تا به حال آگهي هاي دوستيابي رو خوندين ؟ مثلا توجه كردين كه چند تا از دخترا چيزايي شبيه اين گفتن كه مثلا " پرنسس به دنبال پرنس روياها" و يا اينكه " در جستجوي نيمه گمشده روح " ؟ تا به حال توجه كردين كه چرا مردا اين حرفا رو نمي گن ؟
چي شد ؟ به چه نتيجه اي رسيديد ؟
تا به حال گوش كرديد به صحبت هاي گروهي از زناني كه دارن درباره مردا صحبت مي كنن ؟ تا به حال توجه كرديد كه چقدر زياد و مستمر به يك زبان كد گونه صحبت مي كنند و به جزئيات ريز مي پردازند ، جزئيات ريزي كه گاهي بي ارتباط به نظر مي رسه .
يا توجه كرديد كه برخلاف زنان ، مردان چقدر رك و مستقيم هستند با همه چيز و هيچ علاقه اي به پرداختن به جزئيات ندارند ؟
چي شد ؟ به چه نتيجه اي رسيديد ؟
تا به حال توجه كرديد كه چطور بيشتر زنا به فيلم هاي خانوادگي و عاشقانه علاقه دارند ؟
اين برداشت من از كل ماجراست كه زنان دارن يه نقش تاريخي رو بازي ميكنند كه اين نقش در طول هزاران ( و شايد ميليون ها !!) سال تغييري نكرده . اين روزا زبان و طرز لباس پوشيدن عوض شده اما اون نقش هموني يه كه بوده .
بخش هاي مختلفي در مغز انسان وجود داره كه محرك ها و خواسته ها رو براي چيزاي مختلف ايجاد مي كنه و اغلب اين محرك ها با هم در تعارض اند .
براي مثال يه زن ممكنه كه يك مرد قوي رو براي زندگيش بخواد اما در عين حال احساس استقلال رو هم بخواد . يا ممكنه مورد توجه قرار گرفتن رو بخواد ولي در ضمن بخواد كه به گونه اي بي نياز از توجه كردن ديده بشه . ( مردا هم اين تناقضات رو دارن اما در حوزه هاي ديگه )
خوب براي مثال من از خيلي از مردا شنيدم كه مي گن " من از اين همه عاطفه و حرفاي عاشقانه اي كه زنا مي زنن متنفرم ، چرا اونا اين قدر به اين چرت و پرت ها علاقه دارن ؟ "
جواب من : عاطفه و عشق خيلي كارا رو به يك باره انجام مي ده . جلب توجه مي كنه . احساسات رو به بدن مي فرسته ( احساسات مواد فوق العاده اعتياد زايي هستن ) . براشون تفريحه . جالبه .از كسل كننده شدن رابطه جلوگيري ميكند. به خيلي چيزا معني مي بخشه و ... خيلي چيزاي ديگه . يه عالمه دليل وجود داره براي زدن حرفهاي عاشقانه و رد و بدل كردن جملاتي سرشار از عاطفه . اما مردا نمي تونن درك اش كنن ، چون عشق و احساس نياز هايي رو برطرف مي كنن كه بيشتر مردا ندارن اونا رو .
اين خيلي شبيه اينه كه زنا مي گن " من متنفرم وقتي مي بينم كه يه مرد مي تونه يه ريز از ورزش صحبت كنه ؟ " ورزش چه نيازي در مردان را برآورده مي كنه ؟ رقابت ، آدرنالين ، قدرت ، چيرگي و .... دقيقا نيازهايي رو كه زنان اونا رو ندارند .
.................(ادامه دارد )
+ نوشته شده در
2008/4/22ساعت 14:34  توسط ساعد
|
بايد اعتراف كنم كه وقتي داشتم
دلنوشته ها رو ميخوندم يه حس قشنگ بهم دست داد و اون هم اين كه تو اين جامعه اي كه دخترا منتظرن كه پسرا ياد بگيرن چطور باهاشون رفتار كنن . يه دختر خانمي مي ياد و از نقش خانم ها صحبت ميكنه .
در جامعه اي كه زنان فمينيست!!!!!! منتظرن كه يه فرصتي بوجود بياد تا ظلم تاريخي روا داشته برشون رو بكوبن تو سر آقايان . كساني هم پيدا مي شن كه معتقدن كه اين شرايط محصول يك سال و دو سال نيست و محصول سالها انفعال زنان در عرصه هاي اجتماعي بوده . سناريوي كليشه اي و تكراري مردان نان آور خانه و زنان خانه دار مقيم در خانه قرن هاست كه داره تكرار مي شه و مردا هم بنا به همين تصور تاريخي هميشه خودشون رو قيم زنان دانسته و مي دونند و تصور عده اي بر اينكه مردان بايد بيان و خودشون رو عوض كنن تصور غلط و نابه جايي يه .
زنان علاوه بر اينكه بايد بيان در اجتماع و جايگاه هايي كه به طور سنتي متعلق به مردان بوده رو بگيرند بايد كلي كار فرهنگي هم انجام بدند روي خودشون تا اين كه بتونند مردان رو هم با اين تغييرات همراه كنند و ذهنيت هاي سنتي اونها رو تغيير بدهند .
اين اصلا چيز عجيبي نيست كه مردان زنان رو به درستي درك نكنند و زنان هم از عدم درك كامل و عميق مردان رنج مي برند ولي اين دليل نمي شه كه هي غر بزنند و هي گير بدند كه مردان اين جوري ين و اصلا هم تغيير نمي كنند تا به حال به اين فكر كردن كه خودشون چقدر تغيير در راستاي خواسته هاي مرد زندگي شون انجام دادن ؟!!!!!!!!!!!!!!
اصولا بهتره اين دو جنس طي يه سري كنفرانس ، سمينار و ... بشينن و با هم آشنا بشن و اين وظيفه نهادهاي غير دولتي است كه اين فضا رو براي آشنايي بيشتر و درك عميق تر خواسته هاي دو جنس فراهم كنه . اين فمينيست هاي وبلاگستان خودشون مي تونن يه NGO بزنن و اين فضا رو ايجاد كنن . اصلا كار سختي نيست .
.........................................
ببخشيد كه ترجمه كتاب ديويد داره كند جلو مي ره ولي به هر حال دير و زود داره سوخت و سوز نداره : دي
+ نوشته شده در
2008/4/22ساعت 13:37  توسط ساعد
|
خيلي بيكارم.
نميدونم شايد شما از اونهايي هستيد كه از خروس خون تا بوق سگ يه سره داريد كار ميكنيد و واسه يه ربع خواب آروم له له مي زنيد يا شايدم دانشجو هستيد و از دست درس و كلاس و پروژه به ستوه اومديد و به وضع فعلي من داريد غبطه ميخوريد .
من چهار ماه تا نتيجه قطعي ارشد وقت دارم و خودم رو به هزار در زدم شايد وضع فرق كنه و من بتونم راحت تر اين چهار ماه رو سپري كنم ولي نشده كه نشده . مثلا كلاس زبان . آزمون TOEFL ثبت نام كردم موقع اش 9 تيره ولي اصلا دست و دلم به خوندن نمي ره . يه مدت تو كار فيلم ديدن بودم از اون هم حالم بهم خورد . با دوستا مي رفتيم بيرون اون هم لطف خودش رو از دست داد . حرفا تكراري شد و جاهايي كه مي تونستيم بريم هم ايضا . كتاب ميخوام بخرم پول ندارم . خانواده هم اصلا حمايت مالي اش رو از من بالكل دريغ كرده . با چند تا دختر دوست بودم كه با اونها هم بهم زدم . خلاصه اين بي كاري داره من رو ديوونه مي كنه .
از دوستان عزيزم كه سمپاتي ميكنن با من خواهشمندم يه راهي جلوي پاي من بذارن تا از اين وضع بلاتكليفي در بيام .
دوستدار شما : پول شيرين ايراني
+ نوشته شده در
2008/4/22ساعت 11:16  توسط ساعد
|
داشتم وبلاگ
زهرا رو مي خوندم . مخصوصا بخش وبلاگستان بي دين و ايمانش رو . نمي دونم منظور زهرا از اين حرفا چي بود . من نوشته هاي خاصي كه منظور نظر مهندس زهرا بود رو نخوندم ولي به هر حال اون برخورد فوق العاده شديد زهرا رو هم نپسنديدم .
ماها مردمي هستيم كه وسط يه تغيير بزرگ قرار گرفتيم . بخشي مون متعلق به زمانيه كه همه چيز خوب و معصومانه و سنتي بود و بخشي مون متعلق به زمانه اي مدرن و بي سر و سامان . خيلي از چيزهايي كه ما به عنوان نرم هاي اجتماعي زمان خودمون قبولشون كرديم رو بچه هاي الان اصلا قبول ندارن و نمي تونن باهاش كنار بيان . من هم متعلق به همون زماني هستم كه زهرا هم در همون دوره زندگي كرده و دقيقا درك ميكنم كه منظورش چيه ولي خوب اون چيزي كه درك نميكنم اينه كه چرا خود زهرا نمي تونه اين تغييرات رو درك كنه .
من نظرم اينه كه وقتي آدم مواجه مي شه با اين تغييرات از دست در آمده بهترين كار اينه كه سنسورهاش رو تيز كنه ببينه دليل اش چيه ؟ چرا ما داريم به اين سمت مي ريم ؟ و اساسا صحبت كردن در مورد اين كه آيا اين تغييرات خوبه يا بده در زماني كه پاسخ اش نمي تونه تاثيري در صورت مسئله داشته باشه محلي از اعراب نداره .
تا به حال به اين فكر كردين كه شايد اينا هم ريشه هاي اقتصادي داشته باشن . مثلا كشوري مثل عربستان كه در معرض هجمه فرهنگي غرب هم هست . از ما هم بيشتر . چرا اونجوري يه ولي ما اينجوري ؟ نگين چجوري . خودتون هم مي دونيد منظورم چيه . خودتون هر روز و هر لحظه تو شهر شاهدشون بودين و شايد هم در متن يه سري از داستان ها هم باشيد .
اساسا من معتقدم كه هيچ تغييري در عالم نيست كه محرك اش اقتصادي نباشه . دلم ميخواست در مورد ريشه هاي اقتصادي اين گونه فسادهاي اخلاقي بگم ولي فعلا اصلا دوست ندارم وارد اين گونه مقوله ها و فرضيه بافي ها بشم .
پيام من به زهرا : بالام جان ، زياد سخت نگير : دي ( اين رو از خودت ياد گرفتم )
+ نوشته شده در
2008/4/22ساعت 1:11  توسط ساعد
|
زن بدون مرد ، مثل يه ماهي بدون آب مي مونه . ولي مرد بدون زن مثل ماهي بدون دوچرخه مي مونه .....
(نقل از يك منبع مطمئن)
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 19:3  توسط ساعد
|
************فصل اول : زنان منطقي نيستند *****************
********Chapter 1 : Women Don't Make Sense*************
ميخوام اين جوري شروع كنم كه يه چار چوب بهتون بدم . ميخوانم نظرم رو در مورد زنان رو به طور كلي بدونيد .
مي دونم .خودم خوب مي دونم كه هر زني يه مخلوق منحصر به فرد خداست . اما زنان اشتراك هايي كه با هم دارند خيلي بيشتر از تفاوت هاشونه . بنابرين بذارين از اون بخش هايي كه مشترك دارن شروع كنم . بعد مي ريم سراغ تفاوت هاشون ( در ضمن بگم كه ايده هايي كه اينجا مي خوام باهاتون در ميون بذارم حاصل تحقيقات خودمه و همه شون در دنياي واقعي تست شدن ).
براي خيلي از مردا زنا مثل يه معماي چيني مي مونه كه به يك زبان ديگه جلوشون گذاشتن و مي گن حلش كن و خيلي از رفتارهاشون اصلا منطقي نمي زنه (براي مردا) .
اما اگه يه چيز باشه كه خيلي برام واضح و روشن باشه همينه كه بيشتر زنان به گونه اي متفاوت از مردان فكر مي كنن و چيزايي متفاوت از اون چيزايي كه مردان ميخوان رو مي خوان و اين مسئله براي خيلي از مردان خيلي سخته دركش . اما واقعيت داره و خوب هر چي زودتر ياد بگيرين كه اون تو ( منظور همون مخ خانماست) چي ميگذره زودتر مي تونند موفق بشند .
بهتره اولش بيايم و مقايسه كنيم چيزايي رو كه زنا دوست دارن با چيزهايي كه مردا دوست دارن .
تا بحال شده واستين و فكر كنين كه چه تفريحاتي يه جمع از زنان رو سرگرم مي كنه ؟ يا اينكه چه تفريحاتي يه گروه از مردا رو سرگرم مي كنه ؟ زنان معمولا دوست دارن مجله خانواده ، مجله زنان رو بگيرن و بخونن . سريال هاي تلويزيوني رو دنبال كنن و رمان هاي عاشقانه بخونن . ولي مردا دلشون ميخواد كه مثلا با هم درباره مسائل سكسي حرف بزنن . اخبار ورزشي رو دنبال كنن و روزنامه بخونن .
هي . هي . واستين . كجا ؟ يه دقيقه همين جا مكث كنيد .چي تو اين مجلات خانواده و زنان ، سريال هاي تلويزيوني و رمان هاي عاشقانه است ؟ چرا زنان اين چيزا رو با علاقه دنبال مي كنند ؟
و يا اينكه چرا وقتي مردا اين مجلات رو ميخونن يا اينكه سريال نگاه مي كنند و يا اينكه رمان هاي عاشقانه ميخونند همشون مي گن " نمي گيرم چي ميخواد بگه ... "
من بهتون مي گم .اين به اين خاطره كه مغز زنان به گونه متفاوت از مردان سيم كشي شده . دليل اش همينه
و با گفتن اين كه چه چيزايي توجه زنان رو جلب مي كنه غيرمستقيم بهتون خط مي دم كه چه طوري اونها رو به سمت خودتون جذب كنين .
...............(ادامه دارد)
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 18:8  توسط ساعد
|
******** چيزهايي كه هر مردي براي موفقيت در رابطه با زنان بدونه ************
*What Every Man Should Know About How To Be Succeessful With Women*
مقدمه
براي من مدت زمان زيادي طول كشيد تا بفهمم اين چيزايي كه رو الان ميخواي ياد بگيري. سالها طول كشيد.
از اين كتاب قراره به عنوان يه دائره المعارف استفاده بشه . يه مرجع . نه يه كتاب قصه و رمان .
بهترين روش خوندنش هم اينه كه ايده ها و مهارت ها و تكنيك هايي رو كه دوست شون داري رو از كتاب انتخاب كني و روشون مانور بدي و در خودت تقويت شون كني .
موفقيت در زمينه زنان شبيه موفقيت در يادگيري استفاده از مثلا كليد برق نيست كه ساده باشه .
موفقيت در زمينه زنان خيلي شبيه يادگيري نواختن يه آلت موسيقي يه . نياز به تمرين داره و ممكنه اولش چيزايي كه ياد ميگيري به نظرت منطقي نرسه و حتي ممكنه بعد از مدتي احساس كني كه عليرغم كلي تمرين و ممارست هيچ فرق خاصي با گذشته نكردي .
اما اگه ادامه بدي آخرش ياد ميگيري چطور آهنگ بزني . و بعد حتي خودت آهنگ مي نويسي و بعدش تبديل به استاد مي شي .
اين كتاب رو بردار و به عنوان كتاب تمرين ازش استفاده كن . گاهي برگرد و بخونش . بعضي بخش هاش رو چند باره بخون . بخش هايي كه ميخواي خوب يادشون بگيري و دروني اش كني و نكته خيلي مهم اينه كه دست از خوندن برندار تا زماني كه بتوني اين ها رو خودت انجام بدي .
خيلي ها اين اشتباه رو مي كنند كه كتاب رو ميخونند و مي گن " ما كه اين چرت و پرت ها رو مي دونستيم خودمون " قبل از اين كه در عمل بتونن اين اطلاعات رو پياده كنند و در عمل استاد بشن .
اين اشتباه رو سعي كن تو نكني .
بگير بخون و تمرين كن تا زماني كه كامل انجامش بدي .
حالا برو حالش رو ببر .
ديويد دي آنجلو
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 17:31  توسط ساعد
|
والله من قصد نداشتم كه وبلاگم به اين سمت كشيده بشه ولي فعلا گويا تو همين فازم و خوب نمي تونم خودم رو عوض كنم . پس اگه هي دختر دختر ميكنم فكر نكنيد كه خيلي برام مهم هستن و از اين جور حرفا . نه . فعلا تو فازشونم . ولي خوب . موقته .
.........................
نكته يك : هر وقت پاي تلفن احساس كرديد كه دختر مورد علاقه تون رفتارش عوض شده و شو خي شوخي دعوا كردين با هم . بدون كه يا يه دختري بغل دستش نشسته بوده و يا اينكه قبلش با يه دختري در مورد شما با اون صحبت كرده و الان تو همون حال و هواست .
........................
نكته دو : اگه با يه دختر قهر كردين و اون دختر به مدت بيست و چهار ساعت با شما هيچ گونه تماسي ( اعم از ميل ، آف ، اس ام اس ، تماس و ... ) نگرفت بدونيد كه به غير از شما يكي ديگه رو هم داره . چون هر چقدر هم كه شما اون رو رنجونده باشيد تحمل دخترا در زمان قهرهاي پفكي زمان دوستي يك دهم پسراست و نمي تونن دوري رو تحمل كنن .
......................
نكته سه : اگه يك دختري كه قبلن باهاش دوست بودين و دوستي تون هم نزديك بوده به شما پيش نهاد كرد كه با يكي از دوستاش دوست بشين هيچ وقت قبول نكنين . چون مطمئن باشين كه آخرش جز يه خرج الكي و يه عالمه اعصاب خردي هيچي عائدتون نمي شه .
........................
نكته چهار : سعي كنيد در لحظه فكر كنيد و تصميم بگيريد . مي دونم خيلي كار سختيه ولي با مقداري تمرين كردن درست مي شه . مثلا اگه در فاصله ده متري تون يه دختر فوق العاده دلربا ديديد و در اون زمان هيچ دختر ديگه اي هم نداشتيد در دادن پيش نهاد به اون دختر ترديد نكنيد و همون لحظه كه جلوتونه بريد و بهش شماره بديد و بهش بگيد كه خوشحال مي شين اگه اون پيش نهاد دوستي شما رو قبول كنه .
(معمولا يكي از ايرادهاي ما پسرا همينه كه از زماني كه از يه دختر خوشمون مي ياد تا زماني كه تصميم مي گيريم بريم جلو و ابراز وجود كنيم يه فاصله زماني زيادي مي افته كه متاسفانه در همين فاصله مرغ از قفس مي پره ) .
........................
نكته پنجم : فعلا چيزي به ذهن ام نمي رسه ولي ادامه نكات رو در پست هاي بعدي بهتون مي گم . اينها برداشت هاي خودم از رابطه با دختراست . نكات بومي
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 16:9  توسط ساعد
|
ديويد معتقده برخلاف پسرا ، دخترا چندان در مورد قيافه پسرا وسواسي نيستن . به عبارتي اين مسئله در درجه چندم اهميت قرار داره . ولي خوب متاسفانه پسرا اولين چيزي كه در برخورد اول با دخترا به ذهن شون مي رسه اينه كه آيا دختره از قيافه ام خوشش اومده يا نه ؟
.......
ديويد عقيده داره كه روش هاي كليشه اي اغوا كردن يه دختر ، مثل شيرين زباني هاي افراطي ، هديه دادن هاي خيلي زياد از ديد دختران روشهايي تصنعي و غير امن محسوب مي شه و پس از مدتي جذابيت اش رو از دست مي ده .
..............
ديويد عقيده داره كه "attraction isn`t a choice " . يعني زنان رو نمي شه وادار كرد كه از يكي خوششون بياد يا از يكي خوششون نياد . يا اينكه اونها رو متقاعد كرد كه مثلا من ارزش اين رو دارم كه از من خوشت بياد . نه . اين طور نيست . بلكه زنان به صورت خودكار اگر صفاتي چون اعتماد به نفس ، خوش قلبي ، با مزه بودن و استقلال رو در يك شخص ببينند از اون فرد خوششون مي ياد .
............................
اينجا ميخوام يه نكته مهم رو هم در مورد ديويد بگم كه ديويد معتقده تمام توصيه هايي كه توي كتابش كرده صرفا جهت اينه كه بتونن مردا يه زن رو به سمت خودشون جذب كنند ولي اين توصيه ها براي ادامه رابطه ( منظورم يه رابطه پايدار بلندمدت ) ممكنه جواب نده و اونجا شما بايد از متدهاي ديگه اي كه معمولا مشاورين خانواده با تجربيات بسياري كه در اين زمينه دارند اين متد ها رو معرفي مي كنند استفاده كنيد .
اين ها صرفا كلياتي بود در مورد ديويد ولي جزئيات رو زماني كه ترجمه كتاب معروف ديويد رو شروع كردم براتون مي گم . البته آوردن اين اطلاعات اينجا به اين معنا نيست كه خودم استادي در زمينه دختر بازي هستم و معمولا با دخترايي دوست مي شم كه اونا رو دوست دارم و يا اينكه تمام صفاتي رو كه ميخوام رو دارند . نه .ولي بعدا بهتون بيشتر در مورد خودم توضيح مي دم .
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 15:9  توسط ساعد
|
ديويد تقريبا مي شه گفت كه يه مشاور در زمينه قرار ملاقات با دختراست . فكر نكنيد كه اين مسئله فقط تو كشور ما مشكله . نه . خيلي ها حتي تو اروپا كه بازترين فضا رو داره تو پيدا كردن يه دختر واسه دوستي مشكل دارن . ديويد آمريكايي و يكي از اعضاي جامعه اغواگران "Seduction community" و موسس كمپاني " Double your Dating " و نويسنده كتابي تحت همين عنوان است كه مورد توجه بسياري از مردان در اقصي نقاط عالم واقع شده و من ميخوام خرد خرد ترجمه اين كتاب رو تو وبلاگم بذارم . شايد كمك كنه كه پسرا مشكلاتشون با دخترا كمتر بشه و صد البته دخترا هم كمتر به خاطر ندانم كاري پسرا لطمه روحي بخورن .
..................
يكي از عقايد ديويد اينه كه اساسا تمام رفتارهاي جنسي و رفتارهايي كه ما در مقابل جنس مخالف انجام ميديم ريشه در يه اصل طبيعي داره و اون هم "Sexual reproduction" هست . يعني توليد مثل و اصولا عادت هاي پيدا كردن يه نفر از جنس مخالف براي ما آدم ها هم كاملا شبيه ساير موجودات زنده اين كره خاكيه .
ديويد معتقده كه بعضي فشار هاي اجتماعي و شرطي شدن هاي اجتماعي طوري مردان مدرن رو برنامه نويسي كرده كه اونا رفتارهايي رو از خودشون نشون مي دن كه منجر به شكست در پيداكردن يه جفت براشون مي شه مثلا ديويد معتقده كه " متلك انداختن باعث از دست رفتن يه رابطه مي شه قبل از اين كه اساسا شكل بگيره " .
البته ديويد مخالفان خاص خودش رو هم داره از هر دو جنس . مخالفان ديويد معتقدن كه بهتره انسان خودش باشه و روش هاي ديويد باعث مي شه كه انسان خودش رو به نوعي آرايش كنه و اين انسان آرايش كرده و نه الزاما خود شخص هست كه به موفقيت دست پيدا مي كنه و اين اصلا احساس خوبي به آدم نمي ده ، ولي عليرغم اين مخالفت ها ديويد طرفداران بسياري داره كه اونها هم عقايد خاص خودشون رو درباره عقايد ديويد دارن .
......................
يكي از عقايد جالب ديويد اينه كه اساسا روشنفكر بودن بصورت خودكار منجر به موفقيت در رابطه با جنس مخالف نمي شه اما با كمي آموزش مي شه ياد گرفت كه از روشنفكري به عنوان يه وسيله براي موفقيت در رابطه با جنس مخالف استفاده كرد.
.......................
ديويد معتقده كه مردا از يه كمبود عميق در شناخت زنان رنج مي برند و به همين دليل خيلي از زناني رو كه دوست دارن رو از دست مي دن و در نتيجه مجبور مي شن كساني رو انتخاب كنن كه اونا اون مرد رو مي پذيرند .
ادامه در پست بعدي
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 14:42  توسط ساعد
|
شايد صحبت كردن در مورد دخترا اصلا قشنگ نباشه . منظورم شنيدنش از زبون يه پسره .
مي گن فرويد در سن هشتاد و خرده اي فوت كرد و توي يكي از مقالاتش (شايد هم كتاباش ) نوشته بود كه برام فقط يه سئوال باقي مونده و اونم اينه كه " زنا چي ميخوان ؟"
چند روز قبل داشتم فيلم "Blowup" آنتونيوني رو ميديدم . يه جاي فيلم شخصيت اول فيلم رفت سراغ يه دختري و به زور لباسش رو كشيد پايين . من اون لحظه با خودم گفتم كه به احتمال زياد سكانس بعدي ما شاهد حمله وحشيانه دختر به پسر و قتل پسرك به دست دخترك خواهيم بود . ولي خوب در كمال ناباوري ديدم كه دختره بعد از نشون دادن كلي اخم و جيغ و ناله هايي كه بيشتر شبيه گريه مي موندن شروع كرد به خنديدن و بعدشم .... .
(سناريوي اول )
چند روز قبل هم من با يكي از دوستهاي دخترم بهم زدم ( البته اون بهم زد . چون خانم رفتن مكه و خلاصه كلي وجدان درد مي گيرن كه به بنده اس ام اس مي دن و اس ام اس مي گيرن ) . من كه خيلي ناراحت بودم يه جورايي داشتم خودم رو متقاعد مي كردم كه حق داره با من اينجوري رفتار كنه ولي روز بعدش با هم يه ساعت تلفني صحبت كرديم و بعد از خداحافظي بهم اس ام اس زد كه تو همه حرفا رو زدي ولي حرف اصل كاري رو نزدي . نمي دونستم منظورش چيه ؟ ازش پرسيدم و اون گفت كه من بايد بهش ميگفتم كه دوسش دارم .( سناريوي دوم )
............................................ حالا شما به بنده بفرماييد كه اين خانوماي محترم چي ميخوان ؟ اصلا چطوري مي شه راضي شون نگه داشت ؟ ( البته اميدوارم راه حل هاي كليشه اي مثل ازدواج رو ذكر نكنين كه خودم همه شون رو فوت آبم )
ميخوام از اين به بعد يه شخصيت اي رو بهتون معرفي كنم كه فكر مي كنم پسراي ايراني بايد هر چه زودتر باهاش آشنا شن و اون شخصيت كسي نيست جز "David Deangelo"
تو پست بعدي در مورد اين نابغه دختر بازي بيشتر مي گم و شما رو با افكار و متدهاش بيشتر آشنا مي كنم .
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 14:6  توسط ساعد
|
اوه . اوه . چه خبره تو اين وبلاگستان و ما خبر نداشتيم . تعداد دوستان داراي استعداد در قلم زدن اونقدر زياده كه ما قافيه رو باختيم .
ولي خوب از اونجايي كه يه مدتي طول مي كشه يه نفر سبك خاص خودش رو در نويسندگي پيدا كنه . ما هم دندان مبارك رو بر جگر مبارك مي نهيم تا شايد فرجي شده و ما هم رضايت از نوشته هاي خود حاصل كنيم .
من از اون جايي كه شروع وبلاگ خواني ام ( موج جديد وبلاگ خوني ام رو مي گم ) با وبلاگ
جراح ديوونه بود . هر چي وبلاگ الان دارم ميخونم وبلاگ بچه دكتراست .
من الان دو ماه كه كنكوره كارشناسي ارشد رو دادم و بي كارم و تا موقعي كه نتيجه نهايي بياد چهار ماه ديگه هم در اين وضع اسفناك به سر خواهم برد . براي كار اقدام كردم . رفتم سراغ يه شركتي كه در ارتباط با رشته ام بود (مهام شرق در مشهد ) و توي مصاحبه اون شركت هم شركت كردم ولي خوب خيلي مودبانه عذرم رو خواستند و گفتند كه براي كسي كه فقط چهار ماه مي تونه كار كنه و بعدش بايد بره و ارشد بخونه ما كاري نداريم ولي اگه نتيجه ارشدت مشخص شد مي شه يه كارايي كرد و خلاصه خيلي مودبانه فرستادن ما رو پي نخود سياه . (سناريوي اول )
يكي از دوستام دو ماهه كه فارغ التحصيل شده و افتاده دنبال كاراي سربازي اش كه بره خدمت . ولي خوب از اونجا كه نظام وظيفه نيروي زيادي داره ( پيك نرخ تولد در سال هاي 62-66 رو كه يادتونه ) به افرادي كه اقدام مي كنن يه شش ماه مهلت مي دن . اين دوست من خودش رو به هر دري زده كه شايد بتونه با مدرك مهندسي مكانيك از يه دانشگاه معتبر يه كار موقت شش ماهه پيدا كنه ولي هيچ شركت معتبري دنبال يه آدمي كه هيچ گونه سابق كار نداره و دنبال يه كار موقت شش ماهه هست نيست . (سناريوي دوم )
و خلاصه از اين سناريو ها اون قدر توي اين جامعه هست و مرتب تكرار مي شه كه نهايت نداره . اون چيزي كه توي اين مملكت محلي از اعراب نداره احترام به انسان هاست . احترام به بهترين سالهاي عمر يه جوان . يه جواني كه تحصيل كرده است و به قول آدام اسميت سرمايه محسوب مي شه .
....................
كارم شده فقط غر زدن . ولي قبول كنيد كه غر زدن يكي از راه هاي خوب براي پر كردن يه حفره بزرگ توي زندگي يه انسانه (منظورم حفره بيكاريه )
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 0:49  توسط ساعد
|
ديگه ميخوام بگيرم بخوابم ولي خوب قبلش ديگه بايد اين رو بنويسم .
اين از اون بحث هايي كه من خيلي ازش خوشم مي ياد .
بحث برنامه نويسي آدما .
من اعتقادم بر اينه كه آدما در چند مقطع حساس از زندگي شون برنامه نويسي مي شن . البته بگذريم كه هر انساني يه برنامه نويسي بيولوژيكي يا همون ژنتيكي شده . منظورم اينه كه شما يه سري صفات رو از پدرتون و مادرتون به ارث مي برين و اونا رو نمي شه تكون اش داد . مثلا اگه ذهن شما با اعداد مشكل داره و نمي تونين با اعداد راحت كنار بياين اين رو ديگه نمي شه عوضش كرد . شما تا آخر عمر رياضي تون ضعيف خواهد بود و هر چه قدر هم كه تلاش كنيد نيوتن نمي شيد ، اما اين فقط يه بخشه . البته درست تر بگم بخش مهمش هم همين بخش برنامه نويسي ژنتيكي يه . اما برنامه نويسي اجتماعي هم در مقاطعي از زندگي مون مي شيم .مثلا سني كه وارد دانشگاه مي شيم . تو همون ترم اول اونقدر چيزا ريخته مي شه تو مخ مون كه معمولا همه دانشجو ها ترم اول دانشگاه رو در يه بهت عجيب به سر مي برن . دارن برنامه نويسي مي شن و نكته بدش همين اينه كه اگه درست برنامه نويسي نشن . كدهايي كه توي مغزشون ريخته مي شه رو نمي شه به اين راحتي عوض اش كرد .
مثلا من خودم شاهد بودم كه بچه هاي زرنگ و خر خون دبيرستاني كه ترم اول و دوم دانشگاه گير دوستاي بد افتادن و از مسير درس دور افتادن هيچ وقت نتونستن كمرشون رو راست كنن و دوباره برگردن تو خط درس و مثل دوران دبيرستان آدم هاي منضبط و مرتبي بشن .
............................
حالا بعدا مفصل در مورد اين برنامه نويسي هاي ژنتيكي و اجتماعي صحبت مي كنم و نگاه سيستمي خودم رو در مقوله انسان رو هم تشريح ميكنم . نمي خوام اينا رو فعلا بگم چون وبلاگ سنگين ميشه و ممكنه يه ذره زننده ( منظورم دل زننده ) بشه .
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 0:45  توسط ساعد
|
شايد بگين چقدر پراكنده مي نويسم ولي خوب ديگه اين بيشتر به خاطر اينه كه ذهن منسجمي ندارم ، منظورم اينه كه افكارم خيلي مغشوش و در هم ريخته است و در ضمن موضوعات زيادي هستن كه من بهشون علاقه دارم و دنبالشون مي كنم . بي خيال . برم سر اصل مطلب
كاوه (يكي از دوستامه ) چند روز قبل داشت بهم گير مي داد در مورد يه چيزي (يادم نيست چي بود ) . منم داشتم بحث مي كردم كه بابا اساسا ما ها متفاوت آفريده شديم و سيم كشي مغز من جوريه كه من مثلا با فيلم و ايده هاي نو خيلي حال مي كنم و فاز مي گيرم ولي تو (منظورم كاوه بود) با موسيقي خيلي حال مي كني و فاز مي گيري . من و تو اساسا دو تا موجود كاملا متفاوتيم و دليل نمي شه كه چون تو از موسيقي خوشت مي ياد و خودت رو آدم نرمالي مي دوني هر كي از موسيقي خوشش نمي ياد آنرمال باشه .
خلاصه من و دوستام از اين مشكلا با هم زياد داريم .
مثلا ديشب البرز اومد خونه ما (البرز عاشق فلسفه و روان شناسي يه و خودش هم دانشجوي سال پنجم پزشكي يه )و كلي ضد حال زد به من و رفت . بابا ما بايد به چه زباني به اين دوستان حالي كنيم كه هيچ علاقه اي به دست و پنجه نرم كردن با ego خودمون و به عبارتي كل كل كردن هاي الكي نيستيم . چنان نگاه از بالا به پايين اش من رو زجر مي داد كه نگو و نپرس . بابا من هيچ علاقه اي به روان شناسي و ادبيات و فلسفه به اين شكل كه بخواي ياد بگيري و بكوبي سر اين و اون ندارم . در ضمن معتقدم يه مهندس فقط بايد در مورد دو تا چيز ادعا داشته باشه و كل كل كنه يكي مهندسي رشته اش و ديگري اقتصاد . همين .
............
خلاصه لب كلام اينه كه آدم ها با هم فرق مي كنن و در ضمن بهتره جنبه داشته باشيم و در ضمن فكر نكنيم كه از ديگران بيشتر مي فهميم . اگر هم بيشتر فهميديم جوري رفتار نكنيم كه انگار فيل هوا كرديم و از اين جور حرفا .
+ نوشته شده در
2008/4/21ساعت 0:32  توسط ساعد
|
شما رو نمي دونم . ولي براي من پول همه چيزه .
.....................
يه روز با مادرم رفته بودم خريد و توي راه هي غر مي زدم كه اگه پول داشتم اين كار رو مي كردم و اگه پول داشتم اون كار رو مي كردم و مادرم كه خلاصه از شنيدن اين همه غر زدن هاي من حسابي كلافه شده بود براي اين كه من رو آروم كنه و اين نقطه گنده بذاره آخر حرفام بهم گفت كه پسرم حرص پول رو نخور . پول اصلا چيز خوبي نيست و خلاصه حرفايي كه شما هم شك ندارم شنيد . منم اومدم بهش گفتم : مادر من ، تو جدي فكر مي كني اين پوله كه براي من هدفه . نه . اصلا پول برام اصل نيست . پول يه وسيله است . من دنبال يه قلمرو هستم . يه قلمرو وسيع براي خودم كه توي اون قلمرو هر چيزي كه من اراده كنم تحقق پيدا كنه . اون قلمرو براي من مهمه . من دنبال يه قلمرو هستم . پول فقط كلمه عبوره . پسورده . يه كليد دست يابي خيلي شيرين
مي گن پول رفتار آدم رو عوض مي كنه و من در حال حاضر از رفتارهاي كنوني خودم اصلا راضي نيستم و مي خوام اونا رو عوض كنم و اين پوله كه به من اين قدرت رو مي ده . من پول رو ميخوام تا خودم رو عوض كنم و به اون شكلي در بيارم كه دوست دارم باشم .
...................
بي خيال . لب كلام اين كه من پول ميخوام . پول
+ نوشته شده در
2008/4/20ساعت 21:48  توسط ساعد
|
برام نوشتن يك خرده سخته چون خيلي وقته كه ننوشتم و الان يه خرده سخته كه افكارم رو منسجم كنم .
الان داشتم به فيلم تحسين شده "رهايي از شاوشنگ" اثر دارابونت فكر مي كردم . شايد پي رنگ اصلي داستان همين اميده .
اميد شايد براي بعضي ها يه واژه لوكس و قشنگ باشه ولي براي من همه چيزه . منظورم تنها واسطه من و زندگي يه . به عبارتي وضعيت كنوني من اصلا به نظرم جذاب نيست و اونقدر جاذبه نداره كه من اين زندگي رو بخوام به همين شكل اش براي حداكثر پنجاه سال ديگه تحمل كنم و ادامه بدم و تنها چيزي كه من رو به ادامه اين زندگي ترغيب مي كنه اميد به آينده است كه شايد در آينده وضع بهتر از اين بشه .
اميد يه منبع بي پايانه و مي توني هميشه روش حساب كني . اميد مي تونه زندگي رو خيلي قشنگ تر و قابل تحمل تر كنه .
اميد ..................
وقتي شخصيت اول فيلم دارابونت با برداشتن روزي يه مشت خاك از تونلي كه توي سلولش كنده اميد داره كه يه روزي آزادي رو به معناي واقعي اش لمس مي كنه مني كه آزادم و مي تونم خيلي كارها بكنم رو هيچ چيزي توي عالم نبايد نا اميد كنه .
..........
ادامه نمي دم اين بحث رو . نمي دونم چرا نمي تونم افكارم رو منسجم كنم . اميد از اون واژه هايي است كه وقتي بهش فكر مي كنم بهم انرژي مي ده . اين باور رو توم تقويت مي كنه كه من به انجام هر كاري در اين دنيا توانام .
+ نوشته شده در
2008/4/20ساعت 21:31  توسط ساعد
|
من خيلي آدم دم دمي مزاجي هستم ولي ديگه نمي خوام اين وبلاگم رو از دست بدم . يه عالمه وبلاگ نصفه نيمه ساختم و توش نوشتم ولي همشون بعد از يه مدتي مورد بي مهري اين جانب قرار گرفتند و از بين رفته اند . يكي شون رو كه خيلي دوست داشتم ولي اون رو هم به تيغ جلاد سپردم عقده شريف بود كه چون نمي ذاشت روي درس هام براي كنكور ارشد تمركز كنم مجبور به حذف اش شدم .
اميدوارم ديگه اين يكي ديگه اين بلا سرش نياد .
توي اين وبلاگ مي خوام از هر دري سخن بگم . اون قدر حرف نگفته دارم و اون قدر چيزا هست كه ميخوام اين جا در معرض آراي اعضاي وبلاگستان بذارم كه نهايت نداره ولي خوب ديگه هيچ وقت نتونستم به طور مستمر به اين كار ادامه بدم ولي اين دفعه با دفعه هاي ديگه فرق مي كنه . اين دفعه حيثيتي يه .
اين كه اسم وبلاگ پول شيرين ايرانيه چندين دليل داره اوليش اينه كه يكي از رشته هاي مورد علاقه من كه معمولا خيلي علاقه مندم كه دنبالش كنم اقتصاده و دليل ديگه اش اينه كه تنها چيزي يه كه ندارم و متاسفانه كلمه عبور تمام روياهام هم پوله كه فعلا ندارم . اميدوارم بعدها بتونم دقيق تر بگم كه اين كلمه عبور چه جادوهايي مي تونه بكنه .
+ نوشته شده در
2008/4/20ساعت 20:11  توسط ساعد
|