اين مطلب در ادامه بحثي كه
مهندس اچ بي توي وبلاگش گذاشته بود اومده . فقط چون من با اين گونه آدم ها زياد تماس داشتم و مي تونم انگيزه پشت رفتارشون رو به دليل پسر بودن درك كنم ، يه توضيحي بر اون مطلب نوشتم .
توي فضاي كنوني پسرا اصلا نمي تونن رفتارهاي عجيب و غريب داشته باشن . شايد يكي از دلائل اش نگاه چپ چپ اي است كه پدر و مادرها به اونا ميكنن . يا نگاه هاي چپ چپ اي كه جامعه به اونا ميكنه و در انتها نگاه چپ چپ اي است كه ماموران انتظامي به اونا مي كنن . پس همين اول كار بگم كه پسرايي كه معمولا ظاهرشون و رفتارشون تا حدودي هنجار گريزه ، كساني هستند كه تونستن از سد خيلي از اين موانع بگذرن ، به عبارتي انسان هاي ضد اجتماعي اي هستن . چون يك انسان اجتماعي معمولا مرعوب نگاه جامعه ( عرف ) است . به عبارتي نمي تونه توي ذهن اش هنجار گريزي رو هضم كنه ، ولي انسانهاي ضد اجتماعي با اين مسئله خيلي راحت كنار مي يان .
انسان هاي ضد اجتماعي در جامعه ما معمولا يا خيلي ثروتمندن ( از نوع تهي از فرهنگش ) و يا خيلي فقيرن ( بازم از نوع تهي از فرهنگش ) و كم پيش مي ياد كه فردي از طبقه متوسط جامعه رفتارهاي ضد اجتماعي از خودش نشون بده و علت اش هم هزينه هاي بسياري است كه اين گونه رفتارها در پي داره .
آرايش كردن پسرا ( كه البته فعلا محدود شده به برداشتن ابروها ، گاهي اوقات رژ زدن و خيلي كم سياه كردن زير چشم ، البته تا اونجايي كه من ديدم ) يكي از مصاديق بارز يه رفتار ضد اجتماعي يه .
اما هدف از آرايش كردن براي پسرها چيزي مشابه دخترا نيست . يعني اونا به دنبال زيباتر شدن و يا پيدا كردن انتخاب هاي بهتر نيستن . چون زياد ديدم پسرايي رو كه بعد از آرايش كردن هم رفتن سراغ همون دخترايي كه قبلا مي رفتن . دايره گزينش و نوع نگاهشون هيچ تفاوتي نكرده و اين نشون ميده كه اصلا هدفشون پيدا كردن انتخاب هاي بهتر نيست .
تحليل من از اين ماجرا صرفا براساس جامعه آماري يه كه خودم باهاشون تماس داشتم كه از هر دو قشر هم توشون هست .
در مورد قشر مرفه ، اون چيزي كه من بهش رسيدم ، انتقال يه جور پيامه . گاهي اين پيام براي خانواده است ، به اين معنا كه فرد ميخواد به خانواده اش بفهمونه كه من به هيچ وجه آمادگي پذيرش مسئوليت رو ندارم . گاهي اين پيام براي دختراست ، في الواقع اين آرايش كه اون رو دركانون توجهات قرار مي ده به نوعي كارت دعوته ، يعني من آماده پذيرش يه رابطه دوستي با جنس مخالفم . اصلا بچه مثبت نيستم . وقتم آزاده و براي به دست آوردن يه دختر حاضرم هركاري رو بكنم . گاهي هم اين پيام براي پسراست . يعني من پايه هر كاري هستم ( اين مورد آخر رو شايد فقط پسرا دركش كنن )
اما در مورد پايين شهري ها معمولا فلسفه خاصي رو دنبال نمي كنه و بيشتر حاصل يه جور تقليد كوركورانه است ، هدف اصلي اي كه دنبال مي شه ، شبيه شدنه ، اگه فيلم " شهر خدا " رو ديده باشين مي بينين كه يكي از اون گانگسترهاي نوجوان پايين شهري كه به پول و پله اي هم رسيده ، كلي زيورآلات و بزك آلات ميخره تا شبيه پولدارا بشه و مورد توجه دخترا قرار بگيره .
بحث هاي زيادي رو مي شه كرد ، اما هدف اصلي ام از پرداختن به اين موضوع اين بود كه بگم كه معمولا كساني كه مي رن به اين سمت ( منظورم بزك كردن خودشونه ) افراد ضد اجتماعي اي هستن و ضعف هاي شخصيتي دارن و بيشتر اوقات هدفشون جلب توجه نيست ، بلكه پرده كشيدن روي خيلي از ضعف هاي ديگشونه .
+ نوشته شده در
2008/6/20ساعت 19:50  توسط ساعد
|
يه موقع هايي كه مي آم و به خودم نگاه مي كنم ، مي بينم تقريبا يادم نمي آد تصميم مهمي براي خودم گرفته باشم و اون چيزي كه هستم حاصل يك مسيره . و نكته طنزش هم اين جاست كه اين مسير رو هم خودم انتخاب نكردم .
بچه كه بودم ، پدر و مادرم من رو مدرسه كنار خونه مون ثبت نام كردن . من هيچ نقشي در انتخاب مدرسه و شهرم نداشتم . وقتي مي رفتم مدرسه با دوست كناري ام دوست جون جوني شدم ، ولي طنزش اينجا بود كه من انتخاب نكردم كه كي كنارم بنشينه ، آشناهام دوستايي بودن كه توي يك كلاس بوديم ، جالب اينجاست كه من يادم نمي آد هيچ وقت براي امتحاني خونده باشم ، ولي همه درس ها پاس مي شد و حتي وقتي بد هم مي نوشتم بازم پاس مي شد ، گويا حتي نقشي در پاس شدن درس ها و بزرگتر شدنم هم نداشتم . توي مدرسه و دبيرستان هم وضع همين طور بود . حتي موقع انتخاب رشته هم تصميم خاصي نگرفتم . چون شاگرد زرنگ ها بايد مي اومدن رياضي منم اومدم رياضي . حتي زماني كه كلي التماس كردم به پدر و مادرم كه اجازه بدن من رشته ام رو عوض كنم و برم انساني ( جايي كه باور من در اونجا بود ) ، كسي به خواسته من اهميتي نداد و اونجا بود كه فهميدم كه اساسا انتخاب ها از قبل شده و من نقش چنداني ندارم . حتي دانشگاه و رشته ام رو هم رتبه كنكورم مشخص كرد نه خواست و علاقه هام . بعد اون هم داستان چندان فرقي نكرد و من هنوز بازيچه سرنوشتم .
شايد اگه يه آمار سرانگشتي بگيرم ، تنها در يك درصد موارد بود كه تصميم خودم نقش محوري داشت در مسير زندگي ام و باقي موارد تن به جريان آب مي دادم تا ببينم من رو كجا مي بره .
آنچه گفتم ، سرنوشت محتوم بيشتر ساكنان كره زمينه و تنها بخش اندكي از انسان ها هستن كه مي تونن بر جريان زندگي شون مسلط بشن و اون رو همون طوري كه ميخوان جلو ببرن .
يكي از اون چيزايي كه مي تونه به انسان قدرت تسلط بر خودش و سرنوشت خودش رو بده ، پوله . البته مي دونم كه شايد الان در مقابل واژه " پول " يه حالت تدافعي به خودتون گرفتين ، ولي من منظورم از پول ، يك ابزاره . ابزاري كه مي تونه تو رو قوي تر كنه ، مي تونه حتي به ابعادي از شخصيت ات كه تا حالا اونها رو سركوب كردي ، قدرت مانور بده . مي تونه جايگاه خودآگاهت رو در برابر ناخودآگاهت تقويت كنه .
اين پاراگراف ، پاراگراف نتيجه گيريه ، ولي من باز مي ذارمش تا خودتون يه نتيجه اي بگيرين . يه نگاهي به خودتون بندازين ، ببينيد چقدر از اون چيزي رو كه هستيد رو باور داريد ؟؟ چقدر از اون چيزايي كه فكر مي كنيد مال شماست اصالت دارن ؟؟ ...فكر كنيد.
+ نوشته شده در
2008/6/20ساعت 16:47  توسط ساعد
|
يه زماني دغدغه هام از جنس " شدن " بود ، به اين معنا كه آن چيزي كه فكر و ذهن من رو به خودش مشغول كرده بود ، اين بود كه من بايد به چه سمتي حركت كنم و چه مسيري رو انتخاب كنم كه بهينه ترين مسير براي رسيدن به اهداف عاليه ام باشه ؟؟ اهداف عاليه ام اون موقع خيلي ملموس بودن .
اما اون زمان هاي شيرين خيلي زود سپري شدن و من به روزگار كنوني رسيدم . از دل شوره هاي " شدن " به حضيض " بودن " رسيدم .
اساسا مسير " خودشناسي " همواره به " خداشناسي " و يا " موفقيت " و …منتهي نمي شه . بعضي موقع ها باعث يه جور افسردگي مزمن مي شه . اساسا اگه انسان به خدا به اون شكل اش كه مذهبيون معتقدند ، معتقد نباشه ، مسير خودشناسي منتهي به افسردگي مي شه .
من الان دچار يه جور افسردگي حاد شدم . افسردگي اساسا يعني چي ؟؟ اگه شما به يك باره تمام انگيزه هاتون رو از دست داديد و دچار گونه اي از بي تفاوتي (آپاتي ) شدين ، مي تونين تشخيص بدين كه دچار افسردگي شدين .
در مورد من ، اين افسردگي ريشه دروني داره ، به اين معنا كه ناخودآگاه من در مقابل شرايطي كه توش قرار مي گيرم عكس العمل نشون مي ده و اختيار خودآگاهم رو از من ميگيره . به اين معنا كه من بعد اون قدرت تصميم گيري ام رو از دست مي دم ، قدرت هدايت خودم رو از دست مي دم . در مقابل نتايج تصميماتم دچار گونه اي از بي تفاوتي مي شم . مثلا يادمه كه ده روز مونده بود به كنكور سراسري ، من ديگه قدرت تصميم گيري ام رو از دست دادم و ديگه نتونستم حتي يك كلمه درس بخونم و با اين وجود كه مي دونستم اين كار خيلي خطرناكه ولي دچار بي تفاوتي شده بودم . اصلا برام مهم نبود كه نتيجه چي مي شه . يادمه اون موقع قصد داشتم كه كارت ورود به جلسه ام رو پاره كنم . اين عمل نتيجه فشار روحي اي بود كه بهم اومده بود ، و اون قدر قوي بود كه خود آگاه من رو به حاشيه رانده بود و به ناخودآگاهم مجال عمل داده بود و من ناخودآگاه به دنبال روزنه اي براي فرار از اون فشار مي گشتم .
شايد تا به حال براتون پيش اومده باشه كه توي رانندگي وقتي در معرض يه تصادف قرار مي گيرين ناخودآگاه ترمز مي گيرين . يا اينكه يه جسمي به سمت چشماتون مي ياد ناخودآگاه چشماتون رو مي بندين . فرصت فكر كردن نيست ، خودآگاه هيچ نقشي در اين تصميم نداره . اساسا خودآگاه زماني حضور داره كه شرايط نرماله و وقتي شرايط از حالت نرمال خارج مي شه ، اين ناخودآگاهه كه تصميم ميگيره . اين ناخودآگاهه كه حاكم مي شه .
يادمه اون ده روزه كنكور اون قدر فشار روحي روم زياد بود كه ديگه خودآگاهم به حاشيه رونده شده بود ، و من نشسته بودم به تماشاي ناخودآگاهم . كابوس هايي كه اون ده روز آخر ديدم رو همشون رو يادداشت كردم . حالت روحي ام رو لحظه لحظه ثبت كردم تا هيچ وقت يادم نره كه چه حالي داشتم اون روزا .
خيلي از قتل ها و جنايت ها توسط ناخودآگاه آدم ها صورت مي گيره نه خودآگاه اون ها . اساسا ناخودآگاه انسان هاست كه از انسان ها حمايت ميكنه .
بدجور در پنجه ناخودآگاهم اسيرم . تجربه نشان داده كه من توانايي هيچ گونه تغييري رو در شرايط كنوني ندارم و به عبارتي خودآگاهم در مقابل ناخودآگاهم خيلي كوچيك و ضعيفه . ياد اون ضرب المثل آمريكايي مي افتم كه ميگه وقتي نمي توني جلوي تجاوز رو بگيري . بي خيال شو و لذت ببر
صداي ترك خوردن روحم رو مي شنوم ، صداي زجه هاش رو مي شنوم ، ولي كاري از دستم بر نمي ياد .
+ نوشته شده در
2008/6/20ساعت 13:59  توسط ساعد
|
تا به حال فكر كرديد كه تا بحال چي ها رو خودتون انتخاب كرديد ؟؟ انتخاب هاي زندگي تون چي بوده ؟؟ لباس هاتون ؟؟ رشته تحصيلي تون ؟؟ كتابهايي كه خونديدن ؟؟ دوستاتون ؟؟
ولي من اصلا به اين انتخاب هاي كوچيك فكر نمي كنم . بيشتر ذهن ام درگير انتخاب هاي بزرگيه كه هيچ كدوم مال خودم نبودن . انتخاب كشوري كه در آن به دنيا مي آم !! انتخاب زماني كه متولد مي شم !! انتخاب جنسيت !! انتخاب گونه جانوري ( بيشتر دلم ميخواست سنجاب مي بودم تا انسان ، دايناسورها رو هم دوست دارم ) . انتخاب والدين !! انتخاب ظاهر !! انتخاب صفات ( مثلا دلم ميخواست به جاي داشتن يه نيم كره چپ قوي تر ، يه نيم كره راست قوي تر داشتم ) !!
انتخاب هاي عمده و اساسي بسياري وجود دارن كه قبلا انجام شدن و معمولا هر انساني در شرايطي قرار ميگيره كه براش محتومه و هيچ گريزي ازش نيست . حتي نميشه تغييرش داد ، و اساسا هيچ وقت در يك همخواني ايده آل قرار ندارند ....... مثلا داشتن والدين خوب ، كشور خوب ، استعداد ، ثروت و امكانات .......معمولا يه جا جمع نمي شند ..
يه زمانايي فكر ميكنم مردماني كه هزاران سال قبل در يونان باستان دور اپيكور جمع شدن و به اين نتيجه رسيدن كه بهترين راه گذران زندگي ، خوشگذراني است و پايه اپيكوريسم رو گذاشتند ، همين حال و هواي ذهني من رو داشتند و از تمام جدي بودن هاي زندگي بيزار شده بودند .
من در حال حاضر با شرايط مقرر خودم مشكل ندارم . خودم رو به اين شكلي كه آفريده شدم قبول كردم و تقريبا تصوير دروني شده خودم از خودم ، هميني است كه هستم . اما شرايط اجتماعي اي كه درش زندگي ميكنم رو نمي تونم تحمل كنم . احساس خفگي ميكنم .
دارم خفه مي شم ........احساس دونده اي رو دارم كه تا كمر در گل فرو رفته و ميخواد مسابقه دوي سرعت بده ............گاهي اوقات با خودم ميگم بهتره بي خيال شم اين توهم قهرمان شدن رو ........ولي زورم به خودم نمي رسم ..........خودآگاهم در جنگي نابرابر با ناخودآگاهم ......و هميشه برنده ناخودآگاهم بوده .....من يه بازنده ام .
.......شايد بعدها به خود الانم بخندم .....شما هم شايد بخنديد .......كل قضيه خنده داره ، ولي اشكالش اينه كه من رو نمي تونه بخندونه ......بدرود .
+ نوشته شده در
2008/6/20ساعت 2:37  توسط ساعد
|
انسان امروز بهتر از هميشه می تواند زندگی کند اما کمتر از هميشه می داند چگونه بايد زندگی کرد؟
.
.
.
.
ايام اصلا به كام نيست .
گور باباي هر چه درسه .........................من ديگه بريدم.
انگيزه ام رو از دست دادم . توي شرايط اجتماعي و اقتصادي اي كه ملت به اين نتيجه برسن كه ديگه اميدي به بهبود اوضاع نيست ، اين جور بريدن ها و كم آوردن ها و از دست دادن انگيزه ها خيلي چيز طبيعيه.
افسردگي شديدي دامنگير اين حقير ناچيز شده .
سعي نكنيد بهم روحيه بديد كه اصلا فايده نداره .
ادامه ميدم .
.
.
.
اميدوارم دو هفته ديگه به خودم نخندم ....................
اينم عكس هايي منتظر نشده از من . افسرده . لجام گسيخته . شوريده . بريده . بدبين .....به انتها رسيده
+ نوشته شده در
2008/6/19ساعت 1:40  توسط ساعد
|
همه تراژدي ها با يك سوء تفاهم شروع مي شند .............
خيلي حوصله ام سر رفته ......درسم هم نمي ياد .....ديروز تو دانشگاه همه داشتن در مورد پروژه هسته اي ايران صحبت ميكردن و الان هم توي خيلي از خبرگزاري ها ديدم كه دوستان نويسنده ، هيات حاكمه رو دارن در مورد اصرارشون بر اين قضيه ، مورد سئوال قرار دادن ..........ديشب هم گفتگو با خاوير سولانا در گفتگوي خبري شبكه 2.....من جدي جدي دارم مي ترسم .
استقلال هم قهرمان جام حذفي شد و استقلالي ها داشتن بد جوري از كت و كول ما بالا مي رفتن .....چقدر ملت بي ظرفيت تشريف دارن ...........پرسپوليس شيره .
ماجراهاي دانشگاه زنجان رو هم داريم با شدت دنبال ميكنيم ......... ولي ماجرايي كه خيلي برام جالب تر از خود ماجرا بود دعواي اچ بي و داوود بود ، خيلي خنديديم ............طفلي اچ بي
9 تير ، آزمون تافل دارم و تقريبا روزي 2 ساعت زبان ميخونم و بقيه اش رو دارم FF گردي مي كنم و گوگل ريدر و فيس بوك و ....... ، خدا به دادم برسه .
زياده عرضي نيست ....................بايد يه چيزي مي نوشتم ..............بدرود
.
.
.
.
.
.
.
سمايلي دلم نمي ياد ازتون جدا شم
.
.
گود باي ......... هاگ ........... سمايلي چشم هاي پر از اشك
+ نوشته شده در
2008/6/17ساعت 17:6  توسط ساعد
|
نمي دونم چرا به شكل شديدي وسوسه شدم كه كوچ كنم برم وردپرس .
يكي بياد منو نصيحت كنه از خر شيطون پياده شم
+ نوشته شده در
2008/6/15ساعت 3:14  توسط ساعد
|
والله الان ساعت ۲:۳۰ است و اصولا من الان بايد افقي باشم

ولي خوب اين كه من چرا الان بيدارم ، دليلش يه جور اعتياده . اعتياد به چند تا سايت وب ۲ كه خواب و خوراك رو از من گرفتن
. من ۹ تير يه آزمون سرنوشت ساز دارم و اصولا بايد تمام وقت و انرژي ام رو در همون راستا مصرف كنم ، ولي مگه اين اعتياد كوفتي ميذاره ( اسمايلي آدم ضعيف النفس ) 
شبها اين راديو فرهنگ و راديو پيام هم بدجوري من رو اسير كردن ، به اونها هم اعتياد پيدا كردم 
بچه ها دعا كنيد ، نمي خوام مفتي مفتي گند بزنم به اين همه پولي كه ريختم تو جيب اين ETS لعنتي 
بچه ها به من كه داره خيلي خوش مي گذره
. اميدوارم به شما هم بگذره 
+ نوشته شده در
2008/6/13ساعت 2:48  توسط ساعد
|
خسته شدم ، خيلي تكراري شده روزگارم .
جاتون خالي چند روز قبل رفته بودم دانشكده و پشت در مدير گروه منتظر يكي از استادا بودم به همراه يكي از دوستام . مصاحبه بچه هاي دكترا بود و همشون استرس داشتن ، جاتون خالي تمامشون رو سركار گذاشتيم و كلي ترسونديمشون . اون قدر از استاداي دانشگاه فردوسي بد گفتيم كه طفلي ها همشون پاهاشون مي لرزيد . چقدر سوسولن اين بچه هاي دكترا
يكي از بچه ها از دانشگاه كوئينز كانادا آمده بود دانشكده و من توي تريا ديدمش و از اونجا كه مي شناختمش و وبلاگش رو خونده بودم ، با هم مدتي گپ زديم و ازش خواستم يه خرده بهم انگيزه بده واسه اومدن به كانادا ، از وقتي رتبه ام خوب شده ، پام شل شده به رفتن . تهران رو ترجيح مي دم به كانادا : دي ( اسمايلي آدم تنبل و گشاد )
پروفسور توليت هنوز مشهده و ديروز اومده بود دانشكده و استاداي ما مثل پروانه دورش مي چرخيدن و هي ازش تعريف مي كردن ، اين وسط نكته مضحك اش جاويدي بود كه مثل خل چسبيده بود به اين توليت و ولش نمي كرد . گاهي اوقات جاويدي با اين كاراش خيلي نفرت انگيز مي شه .
چند روزيه كه اسير جادوي اين Facebook شدم و حسابي كلي از وقت مفيدم رو خورده و در يك كلام خيلي time-guzzling شده اين فيس بوك .
قرار بود تا بعد آزمون ننويسم ولي دلم قرار نميگيره و حتما بايد يه چيزي بنويسم .
+ نوشته شده در
2008/6/10ساعت 23:25  توسط ساعد
|
آنچه اينجا مي خوانيد دقيقا زير گوشمون توي اين كشور اتفاق افتاده ولي تازه داره گندش بالا مي ياد . البته اين افشاگري ريشه هاي كاملا سياسي داره و اصلا فكر نكنيد كه احمدي نژاد و دوستان دلشون به حال ما سوخته . اين ها بخش هايي از سخنراني " عباس پاليزدار " در دانشگاه همدانه .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2008/6/8ساعت 18:25  توسط ساعد
|
در اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي بسته است .
بچه ها ممنون كه بهم هنوز سر مي زنيد ولي اين TOEFL لعنتي بدجوري خل شده ،
چسبيده به من . كاريش هم نمي شه كرد ، به هر حال بايد براش بخونم . توي
اين مدت مطالعه قصد دارم اينترنت رو ترك كنم ، چون مغز من يه جورايي صفر و
يكه ، به اين معني كه يا اينترنت يا درس ، دو تاش نمي شه و من در حال حاضر
بايد برم درسام رو بخونم .
همتون رو دوست دارم . يه مدتي نيستم بين تون ، درساتون رو بخونين ، يه
جورايي اميدوارم اين مدت بهتون خوش بگذره ( البته اگه احمدي نژاد و
دوستان بذارن ) ;-)
+ نوشته شده در
2008/6/4ساعت 23:48  توسط ساعد
|
اين روزا كه يه جورايي بيكارم ترجيح دادم كه برم توي يكي از حوزه هاي مورد علاقه ام يعني تاريخ سياست مداقه كنم .
قصد دارم روي تك تك شخصيت هاي برجسته تاريخ معاصر انگشت بذارم و به مطالعه درباره وجوه شخصيتي تك تك شون بپردازم .
يكي از اين شخصيت ها " رجايي " بود كه تقريبا اطلاعات خوبي ازش كسب كردم و به يك جمع بندي از شخصيت اش رسيدم .
الان دارم روي پروژه " بني صدر " كار مي كنم و فقط خدا مي دونه كه چقدر شيفته شخصيت بني صدر شدم .
نفر بعدي مطمئنا " بهشتي " خواهد بود .
هاشمي رفسنجاني رو هم كه هميشه توي نخ اش بوده و هستم و كاراش رو دورادور دنبال مي كنم .
اينايي كه نام مي برم خيلي برام جذابن ، البته همشون روحاني هستند و همين قضيه رو هيجان انگيزتر ميكنه .
امام خميني ، هاشمي رفسنجاني ، خامنه اي ، سيد احمد خميني ، حسنعلي منتظري ، ري شهري ، مصباح يزدي ، آيت الله مشكيني ، فلاحيان ، مصطفي پور محمدي ، دري نجف آبادي ، محمد يزدي ، آيت الله مكارم شيرازي
از غير روحاني ها هم خيلي ها هستن كه جذابن برام
بني صدر ، رجايي ، دكتر سروش ، صادق زيبا كلام ، عباس عبدي ، اكبر گنجي ، سعيد حجاريان ، مير حسين موسوي ، دكتر توكلي ، صادق لاريجاني ، محسن رضايي ، سعيد امامي ، صادق قطب زاده ، ابراهيم يزدي ، مهندس بازرگان ، عزت الله سحابي ، يدالله سحابي ، دكتر احمد مدني ، دكتر شريعتي و ......
اين ليست خيلي آدم توشه ، همشون هم خيلي تاثير گذار بودن .
از كسايي كه به تاريخ معاصر علاقه مندن و مايلن پروژه مطالعاتي مشترك داشته باشيم خواهش مي كنم كه حتما با من تماس بگيرند ، شايد بتونيم از طريق مكاتبه ( منظورم @ ) به جمع بندي بهتري از نقاط كور تاريخ معاصر برسيم .
+ نوشته شده در
2008/6/1ساعت 23:21  توسط ساعد
|
تاريخ يك كشور گنجينه اي ارزشمند از تجربيات مردم آن كشور در طول زمان است ، معمولا بخش اعظم تاريخ از زبان كساني نقل شده كه خود تاريخ ساز هم بوده اند .
تو كشور ما معمولا به تاريخ هيچ اهميتي داده نمي شه و هيچ كس نميخواد قبول كنه كه با خوندن تاريخ و درس گرفتن از آن ، مي شه بسياري از خطا ها رو دوباره مرتكب نشد ، شايد به همين دليله كه به تاريخ اونقدرها اهميت داده نمي شه .
بعد از انقلاب ، تعداد بسياري از رجال سياسي زمان شاه ، بدون اين كه مهلت حرف زدن پيدا كنند و از تاريخ و نقش خودشون در اون حرفي بزنند ، اعدام شدند ، حتي بسياري از آنها دادگاهي هم نشدند و سريعا اعدام انقلابي شدند .
پيش از انقلاب هم ، همين داستان ها تكرار مي شد
ما يه نهادي داريم تحت عنوان " مركز اسناد انقلاب اسلامي " ، و در اين نهاد كه رياستش در حال حاضر با روح الله حسينيانه ، تمام اسناد رد و بدل شده توسط رده هاي بالايي مملكت در طول انقلاب نگهداري شده ، اما نكته مضحك قضيه اينه كه رئيس اين نهاد ، خودش يكي از تاريخ ساز هاي اين كشوره و هم كاسه سياه چهره ترين مهره هاي سياسي و اطلاعاتي اين كشوره . آيا اين به نوعي تحريف تاريخ نيست ؟؟؟؟؟؟؟
هاشمي رفسنجاني يكي از اون كساني يه كه خاطرات خودش رو از تمام طول دوره فعاليت سياسي اش كتاب كرده ، بگذريم كه به نظر من ، اين روشي براي توجيه اقدامات خودش در زمان تصدي گري اش بر مهمترين صندلي هاي اين كشوره ، و به نوعي تقديس و تطهير خودش در تاريخه . اما نكته جالبش اينه كه اخيرا يكي از كتاب هاي هاشمي رو از نمايشگاه تهران جمع ميكنن به اين دليل كه در جايي اش توضيح داده كه حتي امام هم مخالف شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل در تظاهرات ها بوده . باورتون مي شه كه اين سيستم اونقدر تاريخ ستيزه كه حتي به يكي از مهره هاي فوق العاده قدرتمندش هم اجازه روشنگري در باب تاريخ رو نمي ده .
مثال هايي از اين دست فراوانه كه دست هايي از پشت صحنه مانع بيان روشن تاريخ شده و گويا تاريخ در خودش چيزهايي رو داره كه عده اي نميخواند ، اون چيزها رو بشه .
جديدا خيلي از آدم هاي صاحب نفوذ و قدرتمند رو ديدم كه دارند خاطراتشون رو مي نويسن و به نظر من هرجا يه مهره اطلاعاتي دست به نوشتن تاريخ بزنه ، حتما تحريفي در كاره .
ناگفته هاي تاريخ بسيارند مثلا :
ناگفته هاي بسياري در باره جنبش مشروطه هنوز مونده .
ناگفته هاي بسياري در باره مصدق و دوران صدارتش مونده .
ناگفته هاي بسياري در باره فعاليت هاي جنبش هاي چپ گرا در كشورمون مونده.
ناگفته هاي بسياري در باب انقلاب اسلامي مونده .
ناگفته هاي بسياري درباره دولت موقت و حوادث آن دوره باقي مونده .
تاريخ معاصر درباره بني صدر كاملا سكوت كرده .
تاريخ معاصر درباره اقدامات سرداران جنگ در هشت سال دفاع تحميلي كاملا سكوت كرده
تاريخ معاصر درباره قتل هاي زنجيره اي و حكومت سياه فلاحيان و وزارت اطلاعات متبوعش كاملا سكوت كرده .
خلاصه تاريخ در دلش حرف هاي ناگفته بسياري باقي مونده كه مطمئنا به نفع هيچ كدوم از اصحاب زور و زر و تزوير كنوني نيست رو شدنش .
به اميد افتادن پرده ها
+ نوشته شده در
2008/6/1ساعت 11:20  توسط ساعد
|
نمي دونم باز چرا بحث امروز كلاس زبانمون به بيراهه رفت .
قرار بود ما در مورد خرافات هاي غير مذهبي بحث كنيم ، چيزايي كه بعضي از ما معتقديم انجام دادنش يا انجام ندادنش براي ما بد شانسي مي آره ، بحث فوق العاده جالبي بود . اما بحث روي موضوع متوقف نموند و به بحث خداشناسي درز كرد ، و من هم كه سرم براي بحث هاي اين چنيني درد مي كنه ، بحث رو با شدت و حدت فراوان دنبال مي كردم و يه جورايي هم نظريه پردازي ميكردم .
بعد كلاس داشتيم با آيدين ، درباره منشا آفرينش صحبت ميكرديم و آخرش به اين نتيجه رسيديم كه اون واجب الوجود رو اسمش رو خدا بذاريم ، و بقول بسياري از فلاسفه بي خدا ، يه جورايي يه مفهوم به اسم خدا تعريف كنيم كه بتونيم بقيه بحثمون رو بر اون پايه ادامه بديم ، چون به يه جايي رسيديم كه بدون واجب الوجود تمام بحث هامون غير منطقي مي شد .
الان كه تقريبا كلي از جدايي ام از آيدين مي گذره ، دارم باز هم به اون بحث فكر مي كنم و نمي دونم چرا واجب الوجود تو كتم نمي ره .
كسي به اين قضيه فكر كرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در
2008/5/31ساعت 14:7  توسط ساعد
|
امروز رفتم آرايشگاه كه موهام رو بزنم ، ديدم روي آينه يه كاغذ چسبونده و نوشته " نرخ اصلاح 1500" و دقيقا بالا دستش نرخنامه صنف آرايشگران نصب بود كه بالاترين قيمت اش 850 بود ، شاكي شدم و از آرايشگر پرسيدم كه علت اين اختلاف چيه ؟ و اون هم خيلي عصباني جوابم رو داد و گفت كه زماني كه تايد 250 تومني شده 1000 تومن و برنج اينقدر رفته بالا و ماكاروني 600 تومني شده 1000 تومن ، چطور انتظار داره كه اون هم همون 850 تومن رو از مردم بگيره ، من كه داغ كرده بودم گفتم كه براي اولين باره كه مي بينم اينقدر صريح يه صنف داره از قيمت هاي مصوب خودش عدول مي كنه و اون هم خيلي سريع جواب داد كه اون ها هم براي اولين باره كه شاهد اين موج وسيع گراني در سطح بازار هستند . چيزي نگفتم و با خودم گفتم كه بعد اصلاح ، حتما يه زنگي به صنف شون مي زنم و گزارش ميكنم .
سئوال من اينه كه مگه تعزيرات وظيفه اش كنترل نرخ بازار نيست ؟ پس چه طور شده كه الان سنگ رو سنگ بند نيست و اين آقايان اين قدر صريح و گستاخانه قانون شكني مي كنند ؟ توي سطح مشهد هيچ تاكسي اي از تاكسي متر استفاده نمي كنه و چند بار هم كه اعتراض كردم ، جواب هايي مشابه جواب آرايشگر شنيدم . يعني اين قدر اين مملكت بي در و پيكر شده ؟؟؟؟؟؟؟؟
موارد مشابه فراواني ديدم و مسلما شما هم ديديد ، نمي دونم بايد عكس العمل مردم در اين موارد چي باشه ؟ ولي مطمئنم اگه ما يه صدا و سيماي مستقل داشتيم و مي تونستيم از طريق اين رسانه همه گير مردم رو وادار به يك رفتار اعتراضي نرم ، بكنيم ، مي تونستيم جلوي اين موج رو خيلي راحت بگيريم .
نظراتتون رو ميخوام
+ نوشته شده در
2008/5/30ساعت 22:42  توسط ساعد
|
همين چند دقيقه پيش آخرين سطور از خاطرات پروانه عليزاده رو در كتاب زيباش تحت عنوان " خوب نگاه كن ، الكي نيست " رو خوندم ، شبيه همين ها رو از پدرم هم شنيده بودم .
باورش براي من سخته ، چون حافظه تاريخي ام بهم اجازه يادآوري اون روزها رو نمي ده ، ولي شنيدنش از زبان خيلي ها كه در اون روزها به ناحق به زندان هاي مخوف حاكمان شرع مي رفتند و دسته جمعي اعدام مي شدند ، قلب آدم رو بد جوري به آتيش مي كشونه .
يه وبلاگي هست تو ليست پيوندهاي وبلاگم تحت عنوان " ناگفته هاي انقلاب 57 " ، از اونجا مي تونيد اين كتاب رو دانلود كنيد و بخونيد .
+ نوشته شده در
2008/5/28ساعت 15:30  توسط ساعد
|
قرار بود چيزي ننويسم ، ولي اين رو بايد مي نوشتم .... ;-)
داشتم به اين فكر ميكردم كه چي شد كه من توي دانشگاه تونستم بدون اين كه حتي يه درس رو درست و حسابي بگيرم بخونم ، اين همه معدلم خوب شد ، من برخلاف خيلي ها كه تقلب مي كردن ، اهل تقلب هم نبودم و خود-بنياد بودم . يكي از دلائلش اطلاعات كاملي بود كه من قبل از هر انتخابي بدست مي آوردم ، مثلا اطلاعات اساتيد ، اطلاعات وضع نمره دادن و حتي اطلاعاتي درباره سئوالاتي كه استاد ترم قبل به بچه ها داده ، جزوه استاد و ...
بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه اصولا بخش اطلاعات ، بخش حساس زندگي هر فردي يه ، به اين معنا كه اگه اطلاعات كاملي به ذهن نرسه ، ذهن نمي تونه درست تصميم گيري بكنه ، اگه ذهن رو به دولت تشبيه كنيم ، اطلاعات در واقع همون كابينه هاي اين دولت هستند كه اطلاعات رو از بخش هاي مختلف ميگيرند و دولت براساس اين اطلاعات تصميم گيري ميكنه ، و هرچقدر اين اطلاعات دقيق تر باشند ، تصميم گيري راحت تر و منطقي تر خواهد بود .
پس من تقريبا ذهن ام رو تبديل به يك دولت كردم ، كه از وزارت خانه هايي مثل اطلاعات ، رفاه ، علوم ، تحقيقات و فناوري ، كار ، رفاه ، وزارت خارجه و .... تشكيل شده و هر كدوم وظايف تعريف شده خاص خودشون رو دارند . اين تقسيم بندي باعث شده كه من تقريبا خيلي راحت تر با زندگي و پيچيدگي هاش برخورد كنم.
ميخوام يه مثال بزنم ، فرض كنيد كه شما ميخوايد بريد و كار پيدا كنيد ، ميخواهيد كاري در حوزه علمي خودتون پيدا كنيد ، بهترين كار در ابتداي امر اينه كه به وزارت اطلاعات ذهن تون بسپريد كه بره و اطلاعات كامل رو از بازار كار پيدا كنه ، پس از اين كه اطلاعات كامل شد ، اطلاعات رو در كابينه مطرح كنيد ، به وزارت رفاه بسپريد كه بررسي كنه كه انتخاب هر كدام از موقعيت ها چقدر رفاه براي شما فراهم ميكنه ، به وزارت خارجه بسپريد كه موقعيت شما رو در جامعه بسنجه ، به وزارت علوم بسپريد كه بررسي كنه هر كدوم از اين موقعيت ها چقدر بر دانش و مهارت هاي شما اضافه مي كنه و خلاصه در انتها خودتون به يك جمع بندي برسيد و انتخاب كنيد .
اگر چه پروسه اي كه گفتم خيلي زمان بره ، اما حسن اش اينه كه خطاهاي شما رو به صفر مي رسونه و از دوباره كاري ها و افسوس هاي الكي شديدا جلوگيري مي كنه .
پس پيش نهاد ميكنم كه توي ذهن تون حتما يه كابينه تشكيل بديد و هيچ كاري رو هم بدون هماهنگي اعضاي كابينه انجام نديد ، چون در اون صورت مثل آقاي احمدي نژاد ، كشورتون رو به فلاكت مي كشيد ، مثلا مي آييد نرخ بيكاري رو كاهش بديد ، ولي نقدينگي رو افزايش مي ديد و باعث تورم مي شيد و نرخ مسكن كشورتون رو چندين برابر ميكنيد و آخرش هم به نتيجه مطلوبتون كه همون كاهش نرخ بيكاري يه ، نمي رسيد و وزير اقتصادتون هم به علت ناهماهنگ بودن با جنون شما استعفا ميده و رئيس بانك مركزي تون هم شما رو تهديد مي كنه و مطبوعات كشورتون هر روز بر عليه تون قلم مي زنند و خيلي از طرفداران استراتژيك تون رو هم از دست مي ديد و خلاصه بلبشويي مي شه كشورتون .
پس حتما كابينه كوچك ذهن تون رو جدي بگيريد.
+ نوشته شده در
2008/5/27ساعت 11:47  توسط ساعد
|
والله من منتظر بودم كه نتايج بياد ، كه اومد . حالا ديگه ميخوام برم سراغ كار اصل كاري ام .
من 9 تير ، آزمون TOEFL دارم از نوع iBT اش ، تا همين الان هم لاي هيچ كتابي رو باز نكردم ، پس در نتيجه خيلي كلام پس معركه است و بايد توي اين مدت خيلي خيلي كوتاه ، بگيرم و بتركونم .
پس به همين خاطر ، قصد دارم مدتي وبلاگ نويسي ( كه تقريبا مثل اعتياد شده ) رو ترك كنم و بگيرم مثل بچه آدم درس ام رو بخونم . توي اين مدت ، مرتب به اينترنت سر مي زنم و اگه سئوالي داشتيد ، جواب ميدم و به ميل ها هم جواب ميدم ، ولي ديگه فكر كنم مطلبي ننويسم ;-)
به اميد ديدار دوباره
+ نوشته شده در
2008/5/26ساعت 19:47  توسط ساعد
|
ديگه امروز آخرين روزي يه كه ميخوام به كنكور و نتيجه اش فكر كنم ، و از فردا ميخوام كه جور ديگري زندگي كنم .
راستش حالا كه دارم به گذشته فكر ميكنم ، مي بينم كه من هم برخلاف تصوري كه خودم از خودم داشتم ، زياد هم تنبل نيستم و حاضرم براي رسيدن به هدفم هر كاري بكنم .
زمان كنكور ، كم كم داشتم تبديل مي شدم به رابينسون ، خودم رو توي جزيره تنهايي ام محبوس كرده بودم و به كسي اجازه نمي دادم كه بهش نفوذ كنه ، حتي سيم كارت موبايلم رو هم برداشته بودم ( به مدت دو ماه ) ، رابطه ام با دنياي بيرون تقريبا قطع شده بود ، بيشتر به كارهايي فكر ميكردم كه بايد انجام بدم ، حتي خيلي از شبها خواب مي ديدم كه دارم مسئله حل ميكنم ، مسئله هايي كه تا دم بيدار شدنم ، نمي تونستم بي خيال حل نكردنشون بشم ، تمام خواسته هام رو در نتيجه كنكور مدفون كردم ، تمام روياهام رو در تحقق اين خواسته ام مي ديدم ، شايد اگر يه سري نياز هاي طبيعي مانع نمي شد ، هيچ وقت از اتاقم بيرون نمي اومدم ، تقريبا يه ماه آخر رو ، روزي پانزده ساعت درس ميخوندم ، فقط شش ساعت در شبانه روز ميخوابيدم ، حتي يه ثانيه هم بيهوده تلف نمي شد ، دنيام به شكل خيلي خيلي وحشي اي رابينسون گونه داشت مي شد و شد ، اونقدر تنها شده بودم كه با خودم بلند بلند صحبت مي كردم و اصلا به نظرم غير طبيعي نمي اومد ، چون من تنها مخاطب خودم بودم .
حالا تقريبا سه ماه از اون روزگار رابينسوني گذشته و رابينسون به دنياي آدما برگشته . ولي نكته اي كه بهش رسيده اينه كه هر وقت نياز باشه و هر زمان كه سوداي رسيدن به خواسته اي رو در سر بپرورانه ، باز هم مي تونه به دنياي رابينسوني اش برگرده و تمام زندگي اش همون هدفش بشه .
+ نوشته شده در
2008/5/26ساعت 19:29  توسط ساعد
|
ظاهرا انتخابات شهرمون از طرف شوراي نگهبان تاييد نشده و هادي شوشتري ، نماينده محبوبي كه با اختلاف 10000 راي از نفر دوم - عليرغم تمام ناجوانمردانگي هايي كه در حق اش شد- پيش افتاد ، نمي تونه كرسي اي رو كه حق اش است رو به دست بياره .
تسليت ميگم به همه مردمي كه تنها دلخوشي شون اين بود كه اين دفعه ديگه اشتباه نكردند و آدم صالحي رو به مجلس فرستادند كه ميتونه حقوق از دست رفته شهر رو ايفا كنه .
تسليت ميگم به دوم خرداد كه اين همه مظلوم واقع مي شه و هيچ كس نيست كه حق اش رو از اصحاب زر و زور و تزوير بگيره .
و در انتها تبريك ميگم به سياهدلاني كه آخرين نفس هاي اصلاحات رو هم به ناجوانمردانه ترين شكل ممكن بريدند و حتي اندكي چند صدايي رو هم تحمل نمي كنند .
دريغ و صد هزار افسوس ...
+ نوشته شده در
2008/5/26ساعت 11:3  توسط ساعد
|
| نام دانشگاه |
گرايش |
دوره |
كد
رشته مربوطه |
ظرفيت رشته |
| دانشگاه صنعتي شريف |
سيستم هاي قدرت |
روزانه |
3077 |
6 |
| دانشگاه تهران |
سيستم هاي قدرت |
روزانه |
3057 |
8 |
| دانشگاه صنعتي
اميركبير |
G |
روزانه |
3070 |
14 |
| دانشگاه صنعتي شريف |
مديريت و كنترل شبكه هاي قدرت |
روزانه |
3078 |
8 |
| دانشگاه صنعتي شريف |
الكترونيك
قدرت و ماشين هاي الكتريكي |
روزانه |
3079 |
8 |
| دانشگاه تهران |
الكترونيك
قدرت و ماشين هاي الكتريكي |
روزانه |
3058 |
7 |
| دانشگاه صنعتي شريف |
سيستم هاي قدرت |
شبانه |
6556 |
3 |
| دانشگاه تهران |
تجديد ساختار |
روزانه |
3056 |
20 |
| دانشگاه علم و صنعت |
سيستم هاي قدرت |
روزانه |
3082 |
16 |
| دانشگاه تهران |
سيستم هاي قدرت |
شبانه |
6540 |
6 |
| دانشگاه صنعتي
اميركبير |
مديريت انرژي |
روزانه |
3159 |
4 |
| دانشگاه صنعتي شريف |
مهندسي هسته اي - راكتور |
روزانه |
3094 |
3 |
| دانشگاه تربيت مدرس |
G |
روزانه |
3052 |
10 |
| دانشگاه صنعتي
اميركبير |
مهندسي هسته اي -گداخت |
روزانه |
3093 |
2 |
| دانشگاه صنعتي
اميركبير |
مهندسي هسته اي -راكتور |
روزانه |
3092 |
1 |
| دانشگاه صنعتي
اميركبير |
G |
شبانه |
6549 |
12 |
| دانشگاه صنعتي خواجه
نصير |
سيستم هاي قدرت |
روزانه |
3072 |
6 |
| دانشگاه علم و صنعت |
حفاظت شبكه |
روزانه |
3081 |
8 |
| دانشگاه صنعت آب و برق |
G |
روزانه |
3066 |
10 |
| دانشگاه فردوسي مشهد |
G |
روزانه |
3084 |
11 |
| دانشگاه علم و صنعت |
ماشين هاي الكتريكي |
روزانه |
3083 |
9 |
| دانشگاه صنعتي خواجه
نصير |
ماشين هاي الكتريكي |
روزانه |
3073 |
6 |
| دانشگاه صنعتي اصفهان |
سيستم هاي قدرت |
روزانه |
3068 |
7 |
| دانشگاه صنعتي اصفهان |
ماشين هاي الكتريكي و درايو |
روزانه |
3069 |
7 |
| دانشگاه صنعتي شاهرود |
G |
روزانه |
3075 |
10 |
| دانشگاه صنعتي بابل |
G |
روزانه |
3071 |
4 |
+ نوشته شده در
2008/5/25ساعت 23:7  توسط ساعد
|
ديشب بود كه دلم باز گرفته بود و معمولا همدم اين لحظه هام البرزه . زنگ زدم البرز ، تا با هم بريم بيرون و البرز اومد .
بازهم از هر دري سخن رانده شد و طبق معمول آخرش رسيديم به سفر ، منظورم سفر به خارج از كشور براي ادامه تحصيل بود ، البرز خاله اش توي آمريكاست و اصرار زيادي داره كه البرز بره آمريكا ، البرز هم سال پنجم پزشكي رو داره ميخونه و دو سال مونده كه تموم بشه ، مدرك پزشكي ايران رو هم آمريكا قبول نمي كنه و خلاصه براي گرفتن يه مدرك پزشكي قابل قبول در آمريكا بايد مدرك USMLE رو گرفت ، كه سه مرحله داره ، دو مرحله اش توي دوبي ، و مرحله نهايي اش اجبارا در آمريكا برگزار مي شه و خلاصه خيلي مراحل سختيه .
البرز از همون دوران دبيرستان كه با هم دوست بوديم ، عاشق روان شناسي و حوزه تفكر بود و الان هم كه مي بينه كه آمريكا رفتن خيلي سخته ، قصد داره كه رزيدنتي روان پزشكي اش رو توي " وين " اتريش بخونه ، اتريش خواستگاه تفكرات ناب در حوزه روان شناسي يه ، مكاتب بزرگ روان شناسي هم كرسي شون توي " وين " ه . و خلاصه هر كي دوست داره كه در اين زمينه به جايي برسه و مرزهاي روان شناسي رو به جلوتر برونه ، مي دونه كه بايد بره و توي " وين " درس بخونه . يه جورايي مي شه گفت كه " وين " بهشت انديشمندان حوزه روان شناسي يه .
اما ديشب اين فيلسوف و روان شناس برجسته ، منظورم همون البرز خودمونه ، حرفهايي ديگرگونه مي زد ، گير داده بود به تقابل سنت و مدرنيسم در ذهن يه ايراني و اين كه اين مسئله چقدر باعث افسردگي اش مي شه ، من هم به اين مقوله خيلي فكر كرده بودم ، ولي شنيدنش از زبان البرز خيلي برام شيرين بود ، شايد به اين خاطر كه اون معمولا خيلي علمي تر از من فكر مي كنه .
ايران از حيث اجتماعي و فرهنگي تا حدي سنتي يه ، به اين معنا كه خيلي از چيزا ، تقريبا همون جوري هستن كه سال ها پيش هم بودن ، شايد ما بيشتر مظاهر مدرنيته رو در كشورمون داشته باشيم ، ولي روح مون سنتي يه ، و معمولا گريزي از اين سنت وجود نداره ، سنت هاي مذهبي ، سنت هاي فرهنگي ، سنت هاي اجتماعي ، خلاصه تقريبا چيزي به اون شكل توي ذهن ما دگرگون نشده و ما هنوز همون پدربزرگ ها و مادربزرگ هامونيم .
اما همين انسان هاي سنتي ، مي تونن كه به يك درك نسبي از مدرنيته برسن از طريق ابزارهاي خاص ، منظورم سفرهاي سياحتي به خارج از كشور ، تلويزيون هاي ماهواره اي ، فيلم هاي سينمايي و اينترنت ، اينها همه پنجره هايي هستن كه يه انسان سنتي در يك كشور جهان سوم ،از طريق اونها مي تونه با حسرت به مدرنيته نگاه كنه و روياي چشيدن طعم مدرنيته اون رو تا مرز افسردگي ببره . مدرنيته پر از زرق و برق هايي است كه تا پيش از اين ، انسان دركش نكرده بود ، خيلي از مظاهر مدرنيته ، حتي براي انسان غربي هم تازگي داره .
خلاصه البرز خيلي دلش پر بود ، از جفاكاري زمانه مي ناليد ، از دردهايي ميگفت كه معمولا توي دل تك تك مون سنگيني مي كنه ، ولي هيچ كدوممون حتي تلاشي براي درمان اين درد ها نمي كنيم ، از خودش مي ناليد كه هيچ تلاشي براي رسيدن به " وين " دوست داشتني اش نمي كنه .
شب ما رو پر درد كرد اين دل پر از درد البرز ، معمولا البرز نماد پايداري و استقامته ، ولي البرز ديشب ، خيلي به نظرم شكننده اومد
+ نوشته شده در
2008/5/24ساعت 23:28  توسط ساعد
|
امروز زنگ زدم به كاوه كه با هم بريم شلوار و تي شرت بگيريم . بهم گفت كه نمي تونه بياد چون ميخواد بره يكي از دفاتري كه كارش اعزام به خارجه . گفتم من هم مي يام و سه سوت شال و كلاه كردم و رفتم همون جايي كه گفت .
يه دفتر نسبتا خوب و يه آقاي خيلي مودب و باكلاس كه كلي توضيحات بهمون داد و آخرش گفت كه ما براي فقط گرفتن پذيرش از شما 400 هزار تومن ميگيريم .
مالزي پنج تا دانشگاه بين المللي داره كه از لحاظ علمي داراي كيفيت مطلوب هستند و خيلي از اساتيدش آمريكايي هستند . زبان علمي شون زبان انگليسي يه و وضعيت خوبي بين دانشگاه هاي منطقه دارند . هزينه دانشگاه براي يك ترم تحصيلي بين 700-900 هزار تومنه و هزينه زندگي به طور متوسط براي يك دانشجوي معمولي ماهي 200-250 هزار تومنه . كه مي شه اين مقدار رو كمتر هم كرد . هزينه رفت و برگشت هواپيما بين ايران و مالزي براي يك دانشجوي بين المملي دانشگاه هاي مالزي 400 هزار تومنه . مالزي يك كشور در حال توسعه است و بيشترين تعداد مسلمانان عالم در مالزي زندگي ميكنند .
دوره هاي شبانه دانشگاه هاي دولتي در مقطع كارشناسي ارشد و در شهر تهران كه بهترين شهر ايران از لحاظ تحصيلات آكادميكه ، ترمي يك ميليون و سيصد هزار تومنه و خرج زندگي در اين شهر چيزي بيش از ماهي 200 هزار تومنه ( هزينه مسكن + هزينه خوراك + هزينه هاي سرگردان ) ، زبان دانشگاهي در ايران فارسي يه در حالي كه تمام مقالات بايد به زبان انگليسي نوشته بشه ، رابطه صنعت و دانشگاه در ايران اصلا وضع مطلوبي نداره و به همين علت دانشجوها نمي تونن از طريق كارهاي پژوهشي پول در بيارن .
وضعيت دانشگاه آزاد در تهران رو هم كه لازم نيست به عرض دوستان برسونم .
با اين تفاسير ، به نظرتون بهتر نيست كه آدم اقدام به مهاجرت كنه ، تا اينكه بخواد اينجا بمونه و از زندگي در يك جهان معلق بين سنت و مدرنيسم رنج بكشه .
من خودم شخصا تو فكر كانادام ، ولي به دوستاني كه معدل خوبي ندارند و كارشناسي ارشد هم جاي خوبي قبول نشدند و وضعيت مالي متوسطي هم دارند ، توصيه ميكنم كه به مالزي فكر كنند ، حداقل مزيتي كه مالزي داره اينه كه بعد از دو سال كاملا مسلط به زبان انگليسي مي شند و زندگي دو ساله در كشوري غير از ايران به اونها يك تفكر بين المللي مي ده كه خيلي در موفقيت آينده شون نقش داره .
مالزي مي تونه يه سكوي پرتاب براي تمام كساني باشه كه آرزوهاي بزرگي دارند ولي توانايي گذر از موانع كلاسيك و غير علمي مثل كنكور و سيستم غلط آموزشي ايران رو ندارند .
+ نوشته شده در
2008/5/24ساعت 20:24  توسط ساعد
|
خوب امروز ، روز سوم خرداد ، سالروز آزادي خرمشهر و عمليات بيت المقدسه ، ديشب سينما يك فيلم روز سوم رو گذاشت كه هدف اصلي اش ، يادآوري خاطراتي از جنگ براي كساني بود كه اون روزها رو اصلا به ياد نمي آوردن ، مثل ماها .
روز آزادي خرمشهر ، روزي كه كيهان ، بزرگ تيتر زد كه " خرمشهر آزاد شد " ، روزي كه آيت الله خميني گفت كه " خرمشهر را خدا آزاد كرد " ، مطمئنم روز خجسته اي بود براي مردم ايران ، چون ما ايراني هاي وطن پرست تونسته بوديم با غيرتي كه شايسته نام مون بود خاك از دست رفته كشورمون رو دوباره بدست بياريم و نذاريم كه به دست غريبه ها و نامحرمان بيفته ، و در اين هم شكي نيست كه علت اصلي اين جنبش چيزي جز عشق اين مردم به دين اسلام نبود .
اما ميخوام بخش هايي از خاطرات جنگ رو كه خودم توي خاطرات آدم هاي مختلف خوندم رو براتون نقل كنم .
شهيد جهان آراي بزرگ رو كه همه مي شناسيم ، سرداري كه در غياب نيروهاي ارتش و سپاه ، يك تنه و با نيروهاي بومي و بخشي از ارتش بازمانده از زمان شاه در مقابل ارتش مكانيزه و تا دندان مسلح صدام ايستادگي كرد و تا آخرين نفس جنگيد . شهيد جهان آرا ، پيش از حمله عراق به ايران ، به علت بومي بودن و هوش بالا تونسته بود به اين نتيجه برسه كه ارتش عراق در حال تجهيز براي حمله به ايرانه و اين قضيه رو به گوش مقامات بالاتر مي رسونه ، ولي به علت هرج و مرج اوائل انقلاب ، و بي لياقتي و بي كفايتي مسئولان كشوري و استاني ، اين گوشزد ها نشنيده گرفته مي شه و حتي از سطح استاني هم بالاتر نمي ره و اساسا كسي اونها رو جدي نمي گيره ، شايد يكي از دلائل اين مسئله هم اين بود كه خيلي ها اساسا نميخواستن اين مسئله رو باور كنن ، چون خيلي از اين مسئولين همون كسائي بودن كه به پادگان ها ريخته بودن و به تخريب نيروهاي ارتش پرداخته بودن و اساسا آيت الله خميني رو براي از بين بردن ارتش تحت فشار قرار داده بودن و طبيعي بود كه نخوان باور كنن كه كشور ممكنه دوباره به نيروهاي ارتش احتياج پيدا كنه .
اين تعلل نيروهاي انقلابي براي مقابله با ارتش صدام باعث شد كه صدام بدون هيچ مشكلي ، و بدون هيچ مقاومتي ، بخش وسيعي از خاك كشورمون رو اشغال كنه . اتفاقي كه هرگز نمي افتاد اگر مسئولان اوليه انقلاب دلسوزانه تر با تحليل هاي جهان ارا و دوستانش برخورد ميكردن .
دو سال از جنگ گذشت ، ارتش دوباره استحكام سابق رو پيدا كرده بود ، نيروهاي سپاه اگر چه موي دماغ ارتش بودند ، ولي در مقاطعي دستاورد هاي خوبي رو بدست آورده بودند و در آن زمان هم اين دو نيرو به شكل مشترك عمليات انجام مي دادند ، نيروهاي بسيج به جبهه ها تزريق شده بود ، خلاصه نيروهاي مشترك تونستن در عمليات خارق العاده بيت المقدس خرمشهر رو دوباره از دست نيروهاي عراقي بگيرند و صدام رو وادار به يك عقب نشيني ننگين و سنگين كنند ، عقب نشيني اي كه باعث شد خيلي از مطبوعات غربي صدام رو بازنده جنگ بدونند و در نهايت فتح فاو و جزائر مجنون تير خلاصي بود به صدام . تقريبا نيروهاي عراقي به يك بن بست واقعي رسيده بودند .
در اين شرايط تمام فرماندهان دلسوز ارتش به اين نتيجه رسيدند كه الان بهترين موقع براي پايان جنگ است ، و مسلما صدام هم آمادگي كامل براي پايان جنگ رو داشت و فاو و مجنون برگ هاي برنده ما پاي ميز مذاكره با صدام بود . اين امكان وجود داشت كه تمام غرامت جنگ رو از صدام بگيريم و برنده بلامنازع جنگ باشيم .
هاشمي رفسنجاني كه در آن زمان فرمانده جنگ بود و عضو شورايعالي جنگ ، در سفري به منطقه و بازديد از منطقه و مشورت با فرماندهان جنگ ، به فرماندهان قول مي ده كه در بازگشت به تهران ، شورايعالي رو متقاعد كنه كه به جنگ پايان بدن ، اما متاسفانه " خيانت بزرگ " روي ميده ، هاشمي برخلاف قولي كه به فرماندهان لشگر داده بود ، تحت تاثير اطلاعات غلط سپاه و همچنين تحت تاثير دعواي قدرتي كه در آن زمان بين نيروهاي انقلابي در جريان بود ، شورايعالي جنگ رو وادار ميكنه كه راي به ادامه جنگ بدن ، خيانتي كه در آن محسن رضايي فرمانده سپاه ، حسن روحاني و چندي ديگر از اطرافيان هاشمي نقش عمده اي در آن داشتن .
احمد خميني فرزند آيت الله خميني در مصاحبه اي كه پس از مرگش به چاپ مي رسه ، ميگه كه پدرش كاملا مخالف با ادامه جنگ بوده و تحت تاثير تحريكات و اطلاعات هاشمي متقاعد به ادامه جنگ مي شه .
اگر چه هاشمي در مصاحبه ها و نوشته هاي پس از جنگ اش سعي ميكنه كه نقش خودش رو در ادامه جنگ ( شش سال مرگبار ) كمرنگ كنه ، ولي هيچ وقت نمي تونه تاريخ رو متقاعد كنه كه نقش اصلي رو در ادامه جنگ اون نداشته ، و اين مسئله يكي از نقاط تاريك كارنامه هاشمي رفسنجاني در طول فعاليت هاي سياسي اش از زمان انقلاب تاكنون بوده .
تحليل من از مسئله اينه كه زماني كه هاشمي ، آيت الله خميني رو متقاعد به ادامه جنگ مي كرده ، هرگز حتي در مخيله اش هم نميگنجيده كه جنگ، شش سال ديگه هم ادامه پيدا كنه ، ارتش صدام تقريبا داشت آخرين نفس هاش رو مي كشيد و تقريبا بودجه نظامي عراق به انتها رسيده بود ، هيچ كدام از كشورهاي عربي حاضر به كمك به صدام نبودند و هاشمي در اين اوضاع و شرايط مطمئن به فتح بصره بود . عاملي كه توجيه كننده ادامه جنگ در آن زمان بود ، ولي پس از ادامه جنگ ورق برگشت ، جنگي كه تا آن روز در حد جنگ بين عراق و ايران محدود مانده بود، تبديل به جنگ بين عرب و عجم شد و خيل بسياري از نيروهاي مصري ، كويتي و عربستاني و ... سرازير جبهه هاي جنگ شدند ( صدام در اوايل جنگ سعي بسياري كرد تا نيروهاي عربي رو وادار به وارد شدن به جبهه هاي جنگ كنه ، ولي موفق نشد ، ولي نمايش تصاوير تحريك كننده از فاو ، در تلويزيون هاي دولتي و تحريكات راديويي باعث شد كه دنياي عرب تحريك بشه و نيروهاي بسياري رو به جبهه هاي جنگ و نيروهاي صدام بكشونه ) . كمك هاي كشور هاي اروپايي ، روسيه و آمريكا به عراق هم مزيد بر علت ، باعث تمديد شش ساله جنگ شد ، جنگي مرگبار كه حاصلش شهيد شدن يك ميليون از فرزندان شايسته اين مرز و بوم بود .
نميدونم آيا بايد امروز خوشحال باشم يا ناراحت ، امروز سالروز يك فرصت سوزي بزرگ در تاريخ اين كشوره ، امروز روز آزادي خرمشهره ، خرمشهري كه آبروي ايرانه ، ايراني ها براي اولين بار در تاريخ شايد دويست ساله كشورمون تونستن بخشي از خاك كشورمون رو كه نامحرم بهش طمع كرده بود و از ايران جدا كرده بود ، رو تونستن دوباره بگيرن ، چيزي كه نمونه اش رو به لطف شاهان بي لياقت قاجار و صفوي مدت ها بود از ياد برده بوديم .
نميدونم امروز بايد شاد باشم يا ناراحت ؟ ولي ته دلم يه غم بزرگ نشسته .
+ نوشته شده در
2008/5/23ساعت 9:30  توسط ساعد
|
دوم خرداد يادآور حماسه اي در تاريخ ايرانه ، روز اعتراض ، روز وحدت و همدلي اكثريت خاموش .
چند اتفاق در تاريخ افتاده كه تقريبا مي تونيم به اونها معجزه هاي تاريخ بگيم ، يكي اش شكل گيري يك حكومت دموكراتيك كامل و بدون نقص در يونان باستان به مدت سيصد ساله ، اتفاقي كه بعدش هرگز نيفتاد و با وارد شدن مذهب به زندگي انسان ها ، انسان ها تا مدت ها از دست يافتن دوباره بهش محروم شدند . شايد تصورش سخت باشه كه چگونه ملتي تونستين اين قدر عميق به مفهوم دموكراسي دست پيدا كنند و به مدت سيصد سال هم در كشورشون اون رو حفظ كنند ، اون هم در زماني كه اروپا مجموعه اي وحشي و بي تمدن بود و ايران بزرگ هم در آتش خودكامگي شاهان خود مي سوخت و كشورهاي بزرگ ديگر منطقه هم با جهل و خرافات درگير بودند . حتي تصورش هم سخته و بيشتر شبيه معجزه مي مونه ، بيشتر آراي عميق دنياي قديم برميگرده به همين دوره . نظريات درخشاني در باب انسان و جامعه در همين بستر ازاد شكل ميگيره كه هنوزم كه هنوزه بشر داره از اين آبشخورهاي عميق ارتزاق ميكنه . فقط مي شه اسمش رو گذاشت معجزه .
دوم خرداد هم در تاريخ كشور ما شبيه معجزه مي مونه ، از تاريخ دوم خرداد 76 تا سال 78 و زمان تعطيلي فله اي روزنامه ها ، رو مي شه به نوعي معجزه تاريخ ايران دونست ، دوره اي كه روشنفكران ايراني به يك آزادي رويايي دست پيدا كردند ، آزادي بيان و آزادي پس از بيان . تعداد كتابهايي كه در اين دوره به چاپ رسيد و توليدات فكري روشنفكران ما در اين دوره شايد از مجموع آراي روشنفكران ما پس از مشروطه تا حال كمتر نباشه و چه بسا با اون برابري كنه ، توليدات فكري اين دوره بسيار درخشان بودند ، دولت اصطلاحات تلاش بسياري براي فراهم كردن اين فضا كرد ، تلاشي كه باعث تحريك دشمنان اصلاحات شد به گونه اي كه حوادث بعدي آنقدر وحشيانه و سخت بود كه باعث شد اصلاحات شش سال متمادي بعدي رو در لاك خودش فرو بره و نتونه هيچ حركت مفيدي انجام بده . تعطيلي فله اي مطبوعات و قاضي سعيد مرتضوي ، كنفرانس برلين و تلاش دسته جمعي راست انديشان براي بي آبرويي بسياري از فرزاندان شايسته جريان اصلاحات ، زنداني كردن بسياري از روشنفكران و روزنامه نگاران ، ترور سعيد حجاريان و تهديد عده اي ديگر و ايجاد فضاي رعب و وحشت براي دانشجويان فعال سياسي و روزنامه نگاران آزاد انديش . ايجاد بحران هاي كاذب براي متوقف كردن جريان اصلاحات ، مجلس هفتم و مخالفت هاي پي در پي با لوايح دولت ، دادگاهي شدن عبدالله نوري ، چهره درخشان جريان اصلاحات و وزير كشور و يكي از ياران خاتمي . دادگاهي شدن محسن كديور ، يوسفي اشكوري و خيلي هاي ديگه كه الان حضور ذهن ندارم .
دوم خرداد ، يك معجزه بود ، معجزه اي كه قدرش رو ندونستيم ، معجزه اي كه تداوم اش در گرو حمايت هاي مردمي بود ، مردمي كه هيچ وقت معناي وفاداري رو نفهميدند و مردمي كه هيچ وقت صلاح خودشان رو درك نكردند .
روز دوم خرداد رو به همه دوم خردادي هاي عزيز تبريك ميگم .
+ نوشته شده در
2008/5/23ساعت 9:28  توسط ساعد
|
اين خطوط رو در حالي مي نويسم كه دكتر الهام سخنگوي دولت ، اعلام كرده كه حقوق كارمندان دولت به اندازه 7 الي 12 درصد در سال جاري افزايش خواهد يافت و عليرغم نظر ديوان عدالت اداري ( كه رياست اش با علي رازيني است ) مبني بر صراحت قانون بر افزايش حقوق كارمندان متناسب با نرخ تورم (20 درصد) ، دولت قصد داره باز هم اين خواسته غير قانوني اش رو عملي كنه ، نكته جالب اينكه برخي از منابع نزديك به دولت گفتن كه اين اصرار دولت بر اين عمل غير قانوني دليل اش نبود منابع لازم براي تامين افزايش حقوق كارمندان دولته و تازه يه حرف جالب ديگه اينكه دولت قصد داره افزايش حقوق بازنشستگان رو هم با همين نرخ انجام بده و وقتي از دولت پرسيدن كه چرا اين تصميم غيرعادلانه رو گرفتين ، گفته كه تقصير مجلسه كه اعتبارات لازم رو در بودجه نديده ، نكته مضحك اش اينجاست كه سه سوته گندش بالا مي آد و مركز پژوهش هاي مجلس صداش در مي آد و اعلام مي كنه كه حتي در بودجه تقديمي دولت ، رديفي براي افزايش حقوق بازنشستگان وجود نداشته كه مجلس اين بخش رو اصلاح مي كنه و محل اعتبارات و ميزان اش رو هم معين مي كنه ، تنها نكته اي كه هست اينه كه مجلس هيچ وقت فكر نمي كرد كه تورم اين قدر لجام گسيخته افزايش پيدا كنه تا تمهيدات بهتري بيانديشه ، جالب اينجاست كه دولت در حالي اين حرف رو مي زنه كه رابطه مجلس و دولت مثل گل و بلبل بود در اين دوره كه رياست اش با حداد عادله ، كسي كه هميشه از دولت دفاع ميكرد و آخرش هم چوب اش رو خورد و فهميد كه پاداش نيكي ، همون بدي يه و اين قاعده استثنا نداره .
اين ها رو بذاريد در كنار انتقاداتي كه دانش جعفري در برنامه مثلث شيشه اي شبكه پنج تهران ميكنه از رئيس جمهور كه ميگه شخص رئيس جمهور غير قابل پيش بيني يه ، تصميمات دولت غير كارشناسانه است و در انتها حرف هاي پور محمدي در مراسم توديع از وزارت كشور كه ميگه ، تزلزل در تصميم گيري يه سم مهلكه براي كشور و خطاب عمده اش هم شخص رئيس جمهور بوده ،
اينا رو فراموش كنيد ، يه نگاه بندازيد به قيمت هاي اقلام مصرفي مردم در اين سالي كه گذشت و اين سالي كه توش هستيم
حرفاي خود رئيس جمهور و سوتي هاي اخيرش كه نمونه بارزش همين سخنراني اش در جمع طلاب حوزه در مشهد بود و ادعاي مديريت عالم و مسائل مربوط به امام زمان ، كه حتي باعث شد يكي از روحانيون دانشمند اين كشور وادار به واكنش بشه و احمدي نژاد رو " دجال " زمانه معرفي كنه و صداي خيلي از روحانيون ريز و درشتي كه اين قضيه رو نوعي عوامفريبي و استفاده از آبروي امام زمان براي توجيه سياست هاي غلط دولت مي دونستن .
تازه اتفاقات مضحك تري كه اخيرا داره مي افته ، گند اقدامات غير قانوني رئيس جمهور كه تا همين الان از همگان مخفي بود ، نمونه دقيق اش هم همين ماجراي واردات غير قانوني بنزينه و خيلي اقلام ديگه كه دولت به صورت غير قانوني داره وارد ميكنه و فشاري كه اخيرا داره به روزنامه نگاران وارد مي شه در راستاي ساكت كردنشون ، اينها در حالي يه كه دكتر الهام به صراحت ميگه كه دولت نهم مخالف سانسوره .
احمدي نژاد همون احمقي يه كه يك سپاهي به نام صفار هرندي رو ميذاره به عنوان وزير ارشاد ، يه مسئول امنتي بد نام و بد سابقه مثل پورمحمدي رو ميذاره وزارت كشور ، يه آدم سفيه و نادان مثل دكتر الهام رو مي ذاره وزير دادگستري و سخنگوي دولت ( تعداد سوتي هاي الهام اخيرا از تعداد انگشت هاي دست هم فراتر رفته ) ، يه آدم كله شق و بي سواد مثل جهرمي رو مي ذاره وزير كار ، يه آدم آنارشيست مثل محرابيان رو ميذاره وزارت صنايع ، همون رئيس تبصره سيزده سابق و خلاصه از اين جور آدم هايي كه تا ديروز دربان بودن و از سايه سر انتخاب احمقانه مردم ايران، شدن وزير و مسئول و مدير كل .
صداي هاشمي در اومده ، هم خودش و هم برادرش جفت شون به اظهار نظر در مورد وضعيت اقتصادي كشور پرداختن و خود هاشمي به نقد صريح سياست پوپوليستي جديد دولت احمدي نژاد مبني بر پرداخت مستقيم يارانه ها پرداخته و اين اقدام رو به گونه اي " گداپروري " تشبيه كرده
اين ها همه در حالي داره روي مي ده كه در جناح اصلاح طلب هيچ گونه همگرايي اي وجود نداره و هيچ توافقي بر روي هيچ كانديداي قدرتمندي براي مبارزه بعدي عليه احمدي نژاد وجود نداره و از اون بدتر سن بالاي هاشمي است كه مي ترسم اون رو ناتوان از مبارزه مطلوب با اين خون آشام بنيادگرا ( احمدي نژاد ) ميكنه .
توي آمريكا هم اتفاقات جالبي داره مي افته ، اگه اوباما كانديداي دموكرات بتونه راي بياره ، با توجه به نوع شخصيت جسوري كه داره و با توجه به ديد هوشمندانه اش نسبت به ايران ، ما مي تونيم روابط تيره و تاريك فعلي مون رو با آمريكا رو كمي متعادل تر كنيم . اگر آدم درستي رو براي رئيس جمهوري دوره بعدي انتخاب كنيم .
تقريبا مسئله تحريماتي كه ناشي از سه قطعنامه دوران احمدي نژاد بوده داره صداي تمام فعالين بين المللي اقتصادي كشورمون رو در آورده و اگه اين وضعيت ادامه پيدا كنه ، ما رو از لحاظ اقتصادي بيش از پيش منزوي ميكنه و اين سمه براي يه اقتصاد ضعيف مثل ايران .
يه نگاهي به سفرهاي خارجي اي كه به كشور ما مي شه بندازيد ، همشون يه مشت افريقايي ان كه كل اقتصادشون رو هم اگه با هم جمع بزنيد به اندازه خراسان ما نمي شه ، اين چه سياست خارجي آبكي اي كه ما داريم و اين چه ادعاي مديريت عالمي يه كه همين جوري دولت داره روش مانور مي ده . همين چند شب قبل شنيدم كه رئيس جمهوري اريتره اومده كشورمون ، كشوري كه روي هم 4 ميليون نفر جمعيت نداره و اقتصادي هم نداره ، نه حكم بازار رو داره براي ما و نه شريك اقتصادي خوبي محسوب مي شه .
حرصم از اين ميگيره كه تمام اين فشارها رو قشر مستضعف و ميانه كه خودم هم عضوي از اين بخش هستم قراره تحمل كنه و حاصل سياست هاي غلط دولت احمدي نژاد ، پول هاي بادآورده اي است كه به جيب يه عده آدم مرفه و بي درد و بي اخلاق روانه مي شه . ادم هايي كه مثل خون لخته مي مونن و باعث انسداد گردش سرمايه در كشور مي شن و آخرش اين بدن نحيف اقتصاد كشور رو به سمت يه سكته ناقص و فلج شدن مي برند . آخرش هم همه ريال هاشون رو تبديل به دلار ميكنن و مي برن خارج از كشور سرمايه گذاري ميكنن و به ريش ملت ميخندن .
با تمام اين تفاسير من به يه جمع بندي كلي مي رسم كه " هوا بس ناجوانمردانه سرد است "
+ نوشته شده در
2008/5/22ساعت 14:16  توسط ساعد
|
توي خاطرات يكي از سرداران جنگ خوندم كه گفته بود كه ما خيلي از نيروها و امكاناتمون رو توي عمليات ها صرفا به خاطر ضعف اطلاعاتي مون از دست مي داديم ، و خيلي از عمليات هايي رو كه پيروز از ميدون در آمديم به خاطر اطلاعات عميقي بود كه نسبت به منطقه و نيروهاي دشمن داشتيم .
اين سردار جنگ خاطر نشان كرده كه اگر اطلاعات درستي از سوي اطلاعات سپاه و اطلاعات ارتش به دست فرماندهان مي رسيد ، حتما ما دست آوردهاي بيشتري در جنگ بدست مي آورديم و 6000 كيلومتر مربع خاك عراق كه حاصل 6 سال جنگ پس از فتح خرمشهر بود ، رو هم از دست نمي داديم ، چون از دست دادن 6000 كيلومتر مربع از خاك عراق ظرف مدت سه ماه آخر جنگ هم حاصل همين اطلاعات غلط اطلاعات سپاه بود .
كاري به اين ماجراي تاريخي ندارم ، بيشتر هدفم اين بود كه نشون بدم كه اطلاعات در دنياي امروز چه نقش مهم و حساسي رو بازي ميكنه ، شايد اگر صد سال قبل نه روزنامه اي ميخوندي و نه اروپا رفته بودي ، چيز زيادي رو از دست نمي دادي ، ولي الان اگه اهل روزنامه و اينترنت و اخبار نباشي كلاهت پس معركه است و به عبارتي ول معطلي .
حالا نتيجه اي كه ميخوام از اين مقدمه مفصل و مطول بگيرم اينه كه اينجانب در بدر افتادم دنبال اطلاعات قبولي هاي سال گذشته و دقيقا ميخوام جايگاه خودم رو پيدا كنم ، ميخوام بدونم كه بالاتر از من چه تعداد دانشجوي كنترلي ، مخابراتي و الكترونيكي موجود مي باشند ، برآوردي كه دادم اينه كه بايد در حدود 15 تا مخابرات ، 15 تا الكترونيك و 40-50 تا دانشجوي كنترلي بالا دستم باشند و به عبارتي من نفر 80 ام هستم كه توي قدرت بايد انتخاب رشته بكنم ، و با براوردي كه از تعداد ظرفيت هاي روزانه وشبانه دارم ، مي بينم كه اگر چه شانس قبولي هست ولي با اطمينان صحبت كردن از قبول شدن در يك دانشگاه خاص، كار كم خردانه اي است ، پس بهتره تا مدتي افكار دوستان و آشنايان رو به سمت ديگري منحرف كنم ، تا احيانا بعد از آمدن نتايج دقيق در اواخر شهريور ، شوكه نشند .
به هر حال اميدوارم جايگاه اطلاعات در زندگي امروزه رو تا حدودي تونسته باشم روشن كنم ، شايد موقعيت هاي زيادي پيش اومده كه با خودم گفتم اگر اطلاعات كافي داشتم حتما تصميم ديگري مي گرفتم . پس ديگه نميخوام خطاهاي گذشته ام رو تكرار كنم
+ نوشته شده در
2008/5/21ساعت 14:12  توسط ساعد
|
اين مطلب رو فقط بچه هاي مهندسي برق - قدرت بخونن ، به درد بقيه نمي خوره .
با چه مشقتي دفترچه 2 مگابايتي رو از سايت سنجش دانلود كردم .
عليرغم انتظاري كه همه داشتيم كه ظرفيت ها افزايش پيدا كرده باشه ، شاهد هيچ گونه افزايش چشم گيري من در رشته خودم نبودم . به هر رشته اي يه صندلي اضافه شده و تازه نكته مضحك اش اينه كه دانشگاه تهران ظرفيت پذيرش اش رو نصف كرده ، شريف هم كاهش داده پذيرش روزانه اش رو .
اميركبير پارسال 3 تا روزانه ميگرفت ، امسال 14 تا . علم و صنعت تقريبا يك و نيم برابر ظرفيت اش رو بالا برده و بقيه هم تقريبا افزايش نه چندان محسوسي دادن ظرفيت شون رو . شبانه هم زياد تغيير نكرده ، تغيير عمده اش برميگرده به اميركبير كه از 7 به 12 رسيده ، شريف هم يه دونه سيستم بيشتر مي گيره . بقيه هم ماكزيمم دو تا اضافه كردن به دوره شبانه شون .
شهريه ثابت دوره شبانه براي سه تا دانشگاه اول كشور ، 450000، و شهريه متغير براي هر واحد تئوري 100000 و براي هر واحد عملي 125000 تومنه كه رقم خيلي زيادي يه .
اگر چه اين رقم زيادي يه براي شبانه ، ولي اداره رفاه اين دانشگاه ها براي كاهش فشار مالي بر روي دانشجوهاي شبانه ، تا 70 درصد رقم شهريه رو وام ميده و همين قضيه باعث شده كه ترس از دوره هاي شبانه تقريبا ريخته بشه .
مشكل ديگه اي كه دوره هاي شبانه دارن ، نبود خوابگاهه كه اين مسئله هزينه زيادي رو به دانشجوهاي دوره شبانه تحميل ميكنه ( در جريان وضع مسكن در شهرهاي بزرگ هم كه هستيد ، تازه اجازه بها هاش كه ديگه هيچ حساب و كتابي نداره ) . مخصوصا دانشجوهاي دانشگاه تهران كه هزينه يه خونه كوچيك اطراف دانشگاه سر به فلك ميكشه ، شريف از اين بابت وضعش بهتره چون ايستگاه مترو از كنارش عبور ميكنه و همين مسئله باعث مي شه كه در هر كجا در راستاي مترو كه خونه بگيري ، مشكل حمل و نقل ديگه نداشته باشي .
مشكل بزرگي كه من و امثال من توي اين دوره باهاش مواجهن ، عدم وجود يك بانك اطلاعاتي متمركز در مورد رتبه هاي قبولي دانشگاه ها در سال هاي گذشته است ، كه اين مسئله باعث افزايش ريسك در انتخاب رشته مي شه . هر چند با توجه به 50 انتخابي كه شخص داره ، تا حدودي اين مسئله جبران شده ، ولي به هر حال دانشجو بايد تا موقع اعلام قطعي نتايج صبر كنه تا بفهمه دقيقا قراره مهرماه سر كدوم كلاس و توي كدوم دانشگاه بايد بره .
اينم يه ذره خرده اطلاعات كنكوري
+ نوشته شده در
2008/5/21ساعت 1:30  توسط ساعد
|