تبليغاتX
پول شيرين ايراني

پول شيرين ايراني

جامعه ، اقتصاد ، سياست ، علم و بحران هاي شخصي

نمره تافل ام اومد
نمره ها رو زير مي ذارم
reading...28
listening...22
speaking...20
writing...20
من نمي دونم چرا بايد بدترين نمره ها مال آيتم هايي باشه كه من توشون مسلط هستم ، مثلا من مي تونم مثل بلبل انگليسي صحبت كنم ، ولي بدترين نمره ام مربوط به صحبت كردنم بود
TOTAL : 90
با اين كه اصلا راضي نيستم ، ولي نمره خوبي يه ، اونم تحت اين شرايط كه من زياد انگيزه واسه شركت كردن نداشتم و قبلش هم زياد نخوندم ، فارغ از همه چيز ، خوبيش اينه كه كار من رو راه مي اندازه
با تشكر از شركت ETS  كه نتيجه رو با يك هفته تاخير اعلام كرد ( اينم آمريكا ، همه كشورها سر و ته يه كرباسن)
با تشكر از دوستام كه با شنيدن نتيجه ، اولين چيزي كه به ذهن شون رسيد گرفتن شيريني از من فلك زده بود
با تشكر از دوستم كاوه ، كه زحمت ترنسفر كردن من رو به تهران ، به منظور شركت در آزمون ، به گردنش بود
با تشكر از دولت جمهوري اسلامي ، علي الخصوص شخص محمود احمدي نژاد ، كه با ديدن كليپ هاش در يوتيوب چند روز قبل از آزمون ، كلي شاد شدم و به من روحيه داد
با تشكر از ....( جاي سه نقطه هر كي از قلم افتاده رو بذاريد )
نمي گم از اين نمره خوشحالم ، ولي راضي ام
+ نوشته شده در  2008/7/20ساعت 0:9  توسط ساعد  | 

هوا چندان خوب نيست ، شاد هم باشه ، من كه خودم رو توي زيرزمين خونه مون محبوس كردم ، ديگه از هيچي لذت نمي برم ، كار به جاهاي باريك كشيده ، كار به هذيان كشيده ، كار به ندامت كشيده ، كار به فرياد كشيده ، كار از كار گذشته .
صدام مرده ، موبايلم خيلي وقته صداش در نيومده ، آهنگ هايي كه گوشم مي دم از مرز تكرار گذشتن ، رنگ هاي اطرافم همگي تكراري شدن ، شهر پر از رنگ خاكستري يه ، وقتي  مي رم بيرون آدم ها رو نمي بينم ، همش چشم مي گردونم شايد از دنياي اطرافم بتونم يه اتفاق جالب بيرون بكشم ، يه اتفاقي كه من رو تحت تاثير قرار بده  ، يه اتفاقي كه حداقل براي مدتي سردي زندگي ام رو با گرماش يه تكوني بده .
به شدت خودآگاهم سركوب شده ، اون قدر افسرده شدم كه حتي ناي به فحش كشيدن زمين و زمان رو هم ندارم ، اون قدر دنياي پيرامونم سياه و اون قدر فرداهاي پيش روم مبهمه كه حتي فكر كردن بهش تن ام رو مي لرزونه و اين هنوز روز خوبمه ، روزهاي سياه تر از راه خواهند رسيد .
به هر كي مي گم ، ميگه برو براي زندگي ات برنامه ريزي كن ، ولي هيچ كس ياد اين نكته نمي افته كه وقتي خودآگاهت نسبت به همه چيز بي تفاوت شده ، چطوري مي شه براي زندگي برنامه ريزي كرد ، چطوري مي توني براي رفتارهات اولويت قائل بشي ، اين ها همه توجيهات يه ذهن افسرده است ، يه ذهن فراموش شده ، يه ذهن اي كه زير خروار ها  ناتواني دفن شده ، يه ذهن لجن آلوده ، يه ذهني كه به پستي روزمرگي خو گرفته ، يه ذهن اخته ، يه ذهن ابتر ، يه ذهن اي كه سرطان گرفته ، يه ذهن در آستانه فروپاشي و يه ذهن ....
در حد مرگ از اين زندگي خسته ام ، كاش زودتر اين روزهاي سردرگمي و سرخوردگي تمام بشه و روزهاي " نمي دانم " ، جاش رو به روزهاي " ميدانم " بده .
فشارهاي زندگي ، روح آدمي رو محكم مي كنه ولي بزرگش نميكنه  
اميدوارم يه روزي اين همه فشار از روي روح خسته ام برداشته بشه

+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 19:19  توسط ساعد  | 

گاهي اوقات نوشتن اين اجازه رو به آدم مي ده كه روي بخش هايي از زندگي اش كه تن به كثافت روزمرگي داده اند تامل كنه و عميق تر بشه ، و حاصل اون بالتبع به بند كشيدن انگيزه هاي پشت رفتارهاشه ، به گونه اي كه بعدها با خواندن اين يادداشت ها ، دوباره مي تونه همون رفتارها و احساس ها رو بدون هيچ كم و كاستي دوباره توي ذهن اش تجربه كنه ، مزيت بعدي اين نوشته ها ، كمك اون به حفظ بهتر تجربيات فرده
اين روزها ، روزهاي سختيه براي من ، روزهاي خالي ، روزهايي كه من توانايي انجام هيچ كار مفيدي رو ندارم ، وقتي درست تر به زندگي ام نگاه مي كنم ، مي بينم كه زندگي من پر بوده از اين روزهاي خالي ، ولي اون چيزي كه الان حس ميكنم ، اين دردي كه الان به جونم افتاده به علت اين بي ثمري ،دليل اصلي اش نوع نگاه متفاوت من به اين روزهاست . معمولا پس از فارغ التحصيلي ، يا پس از برگشتن از سربازي ، اين احساس خلاء براي مدتي گريبان گير شخص مي شه
زندگي من چند تا مشكل اساسي داره ، يكي اش اينكه دنياي  درونم با دنياي پيرامونم اصلا هم خواني نداره ، به عبارتي دل مشغولي هاي ذهني من رو هيچ كدوم از آدم هاي اطرافم ندارند و همين مسئله باعث فاصله گرفتن من از اونها مي شه ، مثلا من توي خانواده ام و حتي دوستان اطرافم ( در شهر قوچان) كسي رو سراغ ندارم كه عاشق كتاب خواندن باشه و از كتاب خواندن لذت ببره ، كسي رو سراغ ندارم كه به اقتصاد علاقه داشته باشه و توي ذهن اش حداقل چند مدل ساده براي رفتارهاي اقتصادي اش داشته باشه ، يا اينكه كسي رو سراغ ندارم كه فارغ از دردهاي شخصي ، دردهاي اجتماعي هم دغدغه اش باشه و با ديدن دردهاي ديگران هم دلش به درد بياد ، خلاصه اينكه آدم هاي اطراف من بدجوري درگير خودشون و خودخواهي هاي خودشون هستن ، البته اين رو هم ذكر كنم كه قصد ارزيابي هيچ كس رو ندارم و نمي خوام بگم كه من خوبم و بقيه بد ، صرفا قصدم روشن كردن تفاوت هاي بين خودم و دنياي اطرافمه . فاصله بين من و دنياي اطرافم يكي از چيزاييه كه من رو زجر ميده و باعث مي شه كه اين روزها احساس كلافگي كنم
يكي ديگه از مشكلات من اينه كه توانايي تغيير در محيط اطرافم رو ندارم ، با مثالي اين جمله رو روشن ميكنم ، مثلا اگه به من باشه ، سريع مي رم موبايل و سيم كارت ام رو مي فروشم و واسه خودم دوچرخه مي خرم و كل تابستون رو بيرون از خانه مي گذرونم و لذت مي برم از دوچرخه سواري و بودن در فضاي آزاد ، ولي مطمئنا من نمي تونم اين كار رو بكنم ، چرا كه خانواده قيد هاي زيادي براي من گذاشته و اصلا اجازه نمي ده كه بدون اجازه و مشورت اونها كاري رو انجام بدم ، خودم هم قصد مخالفت كردن با اونها رو ندارم ، شايد هم هنوز اعتماد به نفس كافي رو كسب نكردم ، حالا دليلش هر چي كه هست من اين توانايي رو ندارم ، حتي توي يه شهر كوچيك توانايي كار كردن رو هم ندارم ( منظورم كار كردني يه كه با پول حاصل از اون بتونم نيازهاي ثانويه ام رو برطرف كنم ) ، خانواده هم متاسفانه توي وضعيتي نيست كه بتونه نيازهاي روحي من رو برآورده كنه ، خلاصه همين ناتواني باعث كلافگي و بي حوصلگي شديد در من شده
يكي ديگه از مشكلاتي كه اين روزها باهاش مواجه ام ، كم انگيزگيه ، مثلا با وجود اين كه من مي تونم از اين دو ماه باقيمانده تابستان براي مسلط شدن به زبان انگليسي و دادن آزمون "GRE" استفاده كنم ، ولي يه جور بي تفاوتي روحي نسبت به اين مسئله باعث شده كه من حتي يه ورق ساده كتابهاي مربوطه رو نزنم .
بچه هاي شهرهاي بزرگ شايد بعضي از مشكلات من رو نداشته باشند ، مثلا بچه مشهدي ها ، مي تونن اين تابستون رو كلا توي دانشگاه بگذرونن و كارهاي تحقيقاتي بردارن و سرگرم باشن و يا اينكه از اينترنت فوق سرعت بالاي دانشگاه ، فيلم دانلود كنن و هر روز مشغول تماشاي يكي شون باشن و يا اينكه برن و از امكانات ورزشي دانشگاه استفاده كنن ، امكاناتي كه من توي شهرمون به هيچ كدومشون دسترسي ندارم
بگذريم ، سرتون رو به درد آوردم و زيادي غر زدم ، اما فارغ از اين همه بدحالي و بي حوصلگي كه اين روزها دچارشم ، حس مبهمي بهم ميگه كه فرداها روشنه ، اگه اتفاقي براي اين كشور نيفته و از گزند شيطنت سرنوشت مصون بمونه ، دو ماه ديگه من وارد فاز جالب زندگي ام مي شم ، مرحله اي كه توش پر از جايزه هاي رنگ و وارنگه ، منظورم يه عالمه اعتماد به نفسه ، چون من دانشجوي دوره كارشناسي ارشدم ، توانايي كاركردن و كسب درآمد دارم ، مورد اعتماد اساتيدم ، مورد اعتماد دانشگاه و مهم تر از اون اينه كه توي يكي از بهترين دانشگاه هاي پايتخت دارم درس ميخونم ، تمام اينها چيزهايي هستند كه باعث مي شند من بتونم اين دوره سياه فلاكت بار رو تحمل كنم
زياده عرضي نيست ، بدرود

+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 22:18  توسط ساعد  | 

اول از همه بايد از " جادي " عزيزم ، بابت كتاب صوتي " بازي هاي جنگي " اش تشكر كنم ، صدا و اجرا فوق العاده است و داستان هم به اندازه كافي گيرا و جالب هست كه بخواي مشتاقانه آخرش رو بشنوي . من تا الان چهار فصل اش رو از سايت جادي دانلود كردم و منتظرم تا بقيه فصل هاش رو هم بخونه و بذاره ، در پايين لينك اين چهار فصل خونده شده توسط جادي رو مي ذارم به علاوه متعلقات
پیشگفتار ناشر کتاب بازی‌های جنگی
پیشگفتار (فصل صفر) کتاب بازی‌های جنگی 
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
دوم اينكه به شدت در دنياي مجازي غرق شدم كه علت اول و آخرش ، استفاده از اينترنت " اي دي اس ال " ه كه به من اجازه تجربه زندگي مجازي رو به شكل واقعي اش داده (تجربه هاي قبلي ام همگي ناقص بود ) .......خدا رو شكر ميكنم كه سرعت ام فاجعه پايينه ، اگه سرعت ام بالا بود از جلو لپ ام بلند نمي شدم
سوم اينكه اخيرا دوست هاي اينترنتي جالبي پيدا كردم كه دارن يه ذره جاي خالي دوستاي واقعي ام رو كه الان نميتونم ببينم رو پر مي كنن – بيشترشون توي فرندفيدن ، يه تعدادشون هم توي فيس بوكه كه معمولا با همديگه يه سري بازي ها رو به شكل كل كلي بازي ميكنيم و ركورد همديگه رو مي زنيم –
چهارم اينكه اخيرا متوجه شدم كه برداشتم از دنياي مجازي چقدر محدود بوده و اينكه اينترنت چقدر عظيمه و پر لايه است و من فقط متوجه لايه هاي سطحي اش بودم
پنجم اينكه اين سرويس هايي رو كه ميگم رو بريد و تجربه كنيد ، تازه متوجه مي شيد كه اينترنت يعني چي----  Google reader , Facebook , Twitter , Friendfeed , weheartit و .... ، بقيه رو بعدا معرفي ميكنم ، فعلا اين ها واسه معتاد شدن كافيه ، اين ها شاخ هاش هستن ، يعني ديگه از اينا خفن تر پيدا نمي كنين
    ششم اينكه اخيرا اخبار مربوط به جنگ احتمالي بين ايران و اسرائيل و آمريكا اونقدر بالا گرفته  كه كمتر كسي توي اين كشور مونده كه خطر رو احساس نكرده باشه ، نمي خوام تحليل خودم رو اينجا بيارم ، صرفا خواستم بگم كه من هم يه ذره احساس خطر كردم ، در اين مواقع آدم سناريوهاي زيادي رو بررسي ميكنه ، يكي از سناريوهايي كه توي اين مدت ذهن ام رو به خودش مشغول كرده اينه كه اگه خداي نكرده جنگ بشه ، من چه تصميمي ميگيرم ؟؟ فرار ميكنم ؟؟ دفاع ميكنم ؟؟ به حكومت كمك مي كنم ؟؟ به جريان مخالف حكومت كمك ميكنم ؟؟ ......... ؟؟؟
    هفتم ديگه نداره ، راستي يه مدتي به سرم زده بود كه اسباب كشي كنم و برم وردپرس ، ولي متاسفانه گويا سرورهاي وردپرس با من مشكل دارن ، براي بار دوم سرم به سنگ خورد ، بي خيالش
ديگه عرضي نيست ، يه چند تا چيز هم هست كه دلم ميخواست بگم ولي از اونجا كه جنس اونا با چيزايي كه الان گفتم فرق ميكنه ، اونا رو توي يه پست ديگه مي آرم 
+ نوشته شده در  2008/7/13ساعت 22:38  توسط ساعد  | 

امروز ساعت سه ظهر زدم بيرون ، اوج گرما بود ، خورشيد مستقيم رو مخ ام بود ، داشتم آتيش ميگرفتم ، ولي بايد مي زدم بيرون ، داشتم مي تركيدم ، بايد يه دوري توي شهر مي زدم ، اين موقع روز و توي اين گرما ، معمولا آدم هاي مرفه شهر نمي يان بيرون ، پس به راحتي مي شه حدس زد بقيه كه توي خيابون ها مي مونن از چه جنس آدم هايي هستن ، نمي دونم شهرهاي بزرگ مثل تهران و مشهد هم اين جوري ان ، اما اون چيزي كه من ديدم ، بدجوري دلم رو به درد آورد ، يه عالمه آدم معتاد و بيكار و آدم هاي فقير و .... ، نمي دونم اينا رو چرا قبلا نديده بودم ، اونقدر تعدادشون زياد بود كه من از تعجب شاخ در آوردم ، تازه مي فهمم وقتي مي گن نرخ بيكاري ايران دو رقمي يه ، يعني چي !!!
يكي از اون چيزايي كه قبلا نديده بودم ، صف هاي طويل شير بود ، معمولا چيزايي كه برام جالب نيست ، به طور اتوماتيك توي ذهنم فيلتر مي شه و من اونها رو هيچ وقت نمي بينم ، يكي از اون چيزا صف هاي شير بود ، ولي اخيرا چند تا مطلب درباره پايين اومدن سطح رفاه مردم و افزايش اين صف ها شنيده بودم ، سر همين قضيه اين بار خيلي دقيق تر نگاه كردم و متوجه مضحك بودن ماجرا شدم ، اون قدر حرف پشت اين صف هاي طويل هست كه ساعت ها مي شه در موردش گفت ، اصلا كشور ايران ، كشور صف هاي طولانيه ، صف هايي كه صرفا براي برآورده شدن نيازهاي ابتدايي شكل مي گيره ، مثل گرفتن حقوق ، پرداختن قبض ها ، گرفتن نون ، گرفتن شير و ..... ، اخيرا يه صف طولاني توي آمريكا براي گرفتن نمونه جديد آي فون كه قراره توي يه تاريخ مشخص بياد بيرون رو مي ديدم ، خيلي خنديدم ، اين يانكي ها چقدر عجيبن واسه ما جهان سومي ها ، حتي انگيزه پشت رفتارهاشون رو نمي تونم درك كنم . بگذريم
توي اون مدتي كه بيرون بودم ، از كنار هر كسي كه رد مي شدم ازش مي ترسيدم ، مي ترسيدم كه نكنه  يه آسيبي بهم برسونه ، يا احيانا پولام رو بزنه ، نمي دونم چرا ، ولي مي ترسيدم ، وقتي خسته شدم و يه گوشه نشستم ، ديدم هر كي مي خواد از كنار من رد شه ، مسيرش رو به شكل ضايع اي كج مي كنه ، گويا اونا هم از من مي ترسيدن ، جالب بود برام ، هيچ كس به هيچ كس اعتماد نداره و همه از همديگه مي ترسيم
توي اون مدتي كه بيرون بوديم ، كلي دلم براي خودم سوخت ، براي اينكه توي يه كشور جهان سوم به شدت ايدئولوژيك به دنيا اومدم ، از اين كه در يكي از شهرهاي كوچك متولد شدم ، از اين كه آدم هاي اطرافم من رو درك نمي كنن و من هم نمي تونم اون ها رو درك كنم ، يه روزي از اين كشور مهاجرت ميكنم و مي رم ، به نظر من " كندي  " داشت هذيان ميگفت ، وقتي گفت كه نگيد كشورتون چيكار براي شما كرده ، اول از خودتون بپرسيد كه شما براي كشورتون چه كرديد ؟!!!
معمولا وقتي يه اتفاق بدي توي كشور مي افته ، فشارش روي اقشار ضعيفه ، به عبارتي بالادستي ها توپ رو مي اندازن توي زمين پايين دستي ها ، ماجراي تورم و گراني و آشفته شدن اوضاع اقتصاد كشور هم نمونه اي از اون اتفاقات بده كه فشارش بر گرده اقشار محرومه ، من خودم رو نمونه اي از اين اقشار محروم مي دونم ، من از زندگي صرفا زنده بودنش رو فهميدم
معمولا توي سنين ابتدايي جواني ، آدم به شدت زندگي اش رو اسير سرنوشت مي بينه و علتش هم اينه كه قدرت تغيير نداره ، پول به آدمي قدرت تغيير مي ده ، در واقع پول ، فشرده شده قدرته ، در واقع پول زياد به معناي قدرت زياده  ، در سنين بالاتر كه آدمي توانايي تغيير مسير زندگي اش رو پيدا ميكنه ، كمتر احساس ميكنه كه زندگي اش اسير سرنوشته  .............منتظر پوليم ، خسته شدم از اين همه ضعف 
+ نوشته شده در  2008/7/13ساعت 22:29  توسط ساعد  | 

هميشه باورم اين بوده كه يك انسان هيچ فرقي با يك كامپيوتر پيشرفته نداره . درسته كه كدهاي برنامه نويسي اش از جنس صفر و يك نيست ولي اون هم توسط كدهاي ژنتيكي برنامه نويسي شده . لذت بردن انسان هم از جنس همين صفر و يك هاست ، به عبارتي وقتي داري از چيزي لذت مي بري ، توي يكي از اين حلقه هاي برنامه نويسي گير كردي و بالعكس . حتي محرك ها و پاسخ ها هم از قبل تعيين شده است . مثال هاي فراواني از رفتارهاي انساني رو مي شه زد كه مي تونيم در اون به طور واضحي رد پاي تفكر و ايده هاي برنامه نويس رو دنبال كرد . شايد هم واسه همينه كه همه ميگن خودشناسي مقدمه اي بر شناخت خالقه . چون ماحصل تفكرات خالق درباره چگونگي خلق موجودي به نام انسان در كدهاي اون تجلي پيدا كرده و اگر اين كد ها رو خيلي دقيق بشينيم و بررسي كنيم ، چگونگي نگاه خالق به انسان رو هم مي تونيم درك كنيم ، خيلي از مذاهب استدلال ميكنند كه چون در ذات انسان (فطرت) ، خداجوئي هست و ميل به كمال ، پس حتما اين از خواسته هاي خالق هم هست . مثلا وقتي يك كارخانه خودرو سازي يه خودرويي مي سازه كه ماكزيمم سرعت اش 430 كيلومتر بر ساعته و شتاب صفر تا صدش 4 ثانيه است ، خوب حتما از اين خودرو مي خواد كه توي مسابقات سرعت شركت كنه . مسلما براي مصارف عادي نيازي به چنين سرعت و شتابي نبود . پس وقتي خالق در انسان ميل به كمال و خداجوئي رو مي ذاره ، پس حتما ميخواد كه اون در مسير كمال وارد شه و تمام استعدادهاش رو شكوفا كنه و استدلالاتي از اين دست . به هر حال من قصد ندارم اين جا اين بحث خداشناسانه رو باز كنم ، بلكه ميخوام پرده رو كنار بزنم و ذره اي از اون چيزي رو كه بهش باور دارم رو عيان كنم .
بياييد خودمون رو بذاريم جاي خالق و دوباره بخواهيم يه موجودي به نام انسان خلق كنيم ، خوب اول از همه ، همه مون قبول داريم كه مخلوق ما بيانگر پيچيدگي خود ما هم هست ، پس اين موجود بايد به نوعي بيانگر پيچيدگي ذات خالق هم باشه ، مثلا شما وقتي يه موبايل رو دستتون مي گيريد و به توليد كننده اش فكر ميكنيد ، مجموعه اي از مهندسان و خبرگان صنعت كامپيوتر و الكترونيك رو مي بينيد ، و وقتي مثلا يه كوزه رو دست تون مي گيريد ، ماكزيمم يه كوزه گر زبر دست توي ذهن تون مي ياد و مسلمه كه كار دسته اول براتون ارزشمندتر از كار دسته دومه ، پس براي محصول دسته اول هم ارزش بيشتري قائليد .
از اون جا كه قراره ساخته دست شما ، بدون نياز به شما توانايي ادامه زندگي و حيات طولاني مدت رو داشته باشه و از اون جايي هم كه هر چيزي جز واجب الوجود ( كه خود شمائيد ) قابليت زندگي جاويدان رو نداره ، پس مكانيسمي به نام توليد مثل رو در وجودش قرار مي ديد ، حالا اين مكانيسم ممكنه براي موجودات مختلف فرم هاي مختلفي داشته باشه ولي در ذات هيچ تفاوتي نمي كنه ، شما مي تونيد فرم هاي مختلفي رو امتحان كنيد ولي اون چيزي كه خالق انتخاب كرده ، وجود يه جفت نر و ماده در كنار هم ه . به هر حال ما حكمت اين انتخاب رو نمي دونيم ، خدا در قرآن مي گه كه علت اش اينه كه اين دو در كنار هم به آرامش برسند ، اديان ديگه نظرات متفاوت ديگه اي دارند ، ولي حكمت اين انتخاب هر چي كه هست ، هدفش كاملا معلومه و همانا ادامه حيات رو كره خاكي است ، مكانيسم پاداش رو هم در اين پروسه فعال كرده ، همونطور  كه قبلا هم گفتم به نظرم پاداش يه سري محركه ، محرك سيستم عصبي كه باعث مي شه كدهاي  از پيش نوشته شده ما فعال بشن ( اين بخش ها ، بخش هاي ناخودآگاه ما هستند ) . لذت ( بخوانيد پاداش ) فوق العاده چيز عجيبيه ، يه جور فيدبك مثبته ، باعث مي شه كه بيفتي توي يه حلقه تكرار ، حلقه اي كه باعث مي شه شما يه مسيري رو ناخودآگاه بري جلو ( روي بخش ناخودآگاهش تاكيد ميكنم ) ، لذت و درد ، دو تا بخش مهم از ناخودآگاه ما هستند كه خودآگاه ما رو گاهي اوقات ناخواسته به بند مي كشند ، تقريبا خودآگاه ما رو همين دو تا جهت مي دهند ، فرار از درد ( فيدبك منفي ) و تلاش براي رسيدن به لذت ( فيدبك مثبت ) . اگه بخوام يه جورايي توصيف كنم ، اين دو رو به شانه هاي يه جاده شبيه ميدونم كه راننده رو محدود به رانندگي بين همين دو شانه ميكنه .
بعد از انتخاب مكانيسم توليد مثل ، مي رم سراغ بقيه قسمت هاش ، مثلا براش مكانيسم " حب ذات " رو ميذارم ، يعني يه سيستم  سلف- ايميون ( خود – امن ) ، يعني سيستمي كه خودش قادره از خودش مراقبت بكنه ، وظيفه مراقبت از خود ، به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم مي شه ، مثلا خودآگاه مراقبه كه سيستم وارد محيط هاي پر خطر نشه ، ولي اگر احيانا ناخواسته وارد چنين محيطي شد ، اين ناخودآگاهه كه وظيفه اش محافظت از شخصه ، اين دو مثل خلبان انساني و خلبان خودكار مي مونن ، تا زماني كه اوضاع و شرايط عادي يه ، اين خلبان انسانيه كه همه كاره است ، ولي وقتي شرايط بحراني مي شه ، هواپيما مي ره روي خلبان خودكار ، و اساسا اين مكانيزمي است كه انسان ها از روي مكانيزم دفاعي خودشون و موجودات ديگه كپي گرفتن ( ريشه چنين طراحي اي در تئوري كنترل كلاسيكه  كه برداشتي خشك از سيستم كنترل پيچيده كائناته ) ، يه مسال ساده ميخوام بزنم ، فرض كنيد يكي از دوستاتون انگشت اش رو آروم بياره طرف چشماتون ، شما چشماتون رو نمي بنديد ، به عبارتي همه چيز دست خودآگاه شماست ، ولي حالا اگه همون دوستتون با سرعت دست اش رو بياره طرف چشمتون ، سريع واكنش نشون ميده چشمتون و پلك ها رو مي بنده ، شما به هيچ وجه نمي تونيد جلوي اين بسته شدن چشم رو ببنديد ، به اين مي گن ناخودآگاه ( اين ناخودآگاه يه ذره اي فرق مي كنه با اون چيزي كه فرويد در نظرياتش مطرح مي كنه ، حالا يه خرده جلوتر بريم ، اين دو تا ناخودآگاه بر هم منطبق مي شند ) . ناخودآگاه همون بخش هايي از وجود يه انسانه كه اون هيچ كنترلي روش نداره ، و توانايي هدايت خودآگاه رو هم دارن ، يه بخش از ناخودآگاه محصول شرايط اجتماعي يه و بخش اعظم اش رو از طريق وراثت ما از يك نسل به نسل ديگه منتقل مي كنيم ، همون برنامه نويسي ژنتيكي مونه  .
در حالت عادي ، خودآگاه انسان تحت سيطره ناخودآگاهشه ، يعني همون كدهاي ژنتيكي و اجتماعي ، مثلا اگر يه انسان رو از بچگي توي يه محيط ايزوله ( مثلا يه جزيره متروكه ) رها كنيم و بعدش اون رو وارد اجتماع كنيم ، شاهد رفتارهايي از اون هستيم كه كاملا غريزي يه و محصول همون كدهاي ژنتيكي يه ، مثلا دنبال غذاست ، اگه يه دختر زيبا ببينه ، سريع مي ره سمت اش و .... ، خلاصه رفتارهاش كاملا اصيل و غريزي يه ، موقع غذا خوردن از دست ( دم دستي ترين ابزار ممكنه )  استفاده ميكنه ، نگاه ديگران اصلا واسش مهم نيست ، از تفاوت هاي خشن اش با ديگران احساس شرمساري نمي كنه ، به اين علت كه چيزهايي مثل آداب غذاخوردن ، احساس شرمساري و .... ، يه جور برنامه نويسي اجتماعي يه ، مثلا فرزندي كه توي يه خانواده اشرافي بزرگ شده و هنگام غذا خوردن تمام حركات اش زير ذره بين خانواده بوده و كمترين لغزش اش با نگاه هاي چپ چپ و يا تذكر هاي شديد مادر و يا پدر همراه بوده ، حتي نمي تونه تصور كنه غذا خوردن با دست رو ، چرا كه اين طوري برنامه نويسي شده ( از سوي محيط پيراموني اش ) ، يا دختري كه توي خانواده مذهبي بزرگ شده و نماز خوندن و چادر پوشيدن يك " بايد " مسلم توي زندگي اش بوده ، نمي تونه خودش رو خارج از اين مسائل تصور كنه .
---- ببخشيد كه ديگه اين بحث رو ادامه نمي دم ، ولي يه بحثي طولاني مي شه انگيزه ام واسه ادامه اش كم مي شه ، خلاصه اينكه اين روزا دارم با خودم وارد يه فاز لج بازانه مي شم ، به اين معنا كه ميخوام با "بايد" هاي مسلم زندگي ام مخالف كنم ، مثلا زماني كه صحبت كردن از خودم برام لذت بخشه ، ساكت بشم . زماني كه ديگران منتظر يه كار خوب از من هستند ، اون كار رو انجام ندم ، از الفاظ زشت استفاده كنم و خلاصه مي خوام يه سري قيد هاي اجتماعي و طبيعي رو كنار بگذارم .

+ نوشته شده در  2008/7/11ساعت 18:39  توسط ساعد  | 


اين مطلبي بود كه بايد خيلي پيش تر مي نوشتمش ، ولي تا همين الان مهلت اش پيش نيومد . من تقريبا 5 سال از زندگي ام رو توي شهر مشهد گذروندم و چند روز قبل تقريبا آخرين لحظات بودنم در اين شهر رو هم تجربه كردم و با هزاران خاطره خوب و بد اين شهر رو ترك كردم .
شهر مشهد چند تا ايراد اساسي داره و چند تا حسن . يكي از ايرادش ها اينه كه فضاش خيلي بسته است ، منظورم رابطه بين دختر و پسر نيست ، حتي رابطه بين هم جنس ها هم خيلي بسته و محدوده . كمتر ديدم آدما دور هم جمع بشن و تصميم بگيرن كه جواني كنن يا يه كار اشتراكي بكنن . نمي دونم شايد شهرهاي ديگه هم همين جوري باشن ، ولي با تعريف هايي كه از جاهاي ديگه شنيدم به اين نتيجه رسيدم كه اين فضا خيلي بسته است و اين براي آدم اجتماعي اي مثل من خيلي آزار دهنده بود .
يكي از حسن هاي مشهد ، وجود حرم امام رضا ست . البته شايد تعداد حرم رفتن هاي من در عرض اين 5 سال محدود به تعداد انگشت هاي دستم باشه ( ماكزيمم بعلاوه پاهام ) ولي به هر حال وجودش يه غنيمته براي اين شهر .
يكي از ايرادهاي اين شهر ، مردمشه . مردم دير جوشي داره و يه جورايي هميشه بايد بترسي سرت رو كلاه نذارن . البته من قبل اين كه بيام مشهد ، با خودم مي گفتم كه آدم خوب و بد همه جا پيدا مي شه و يه جورايي در مورد اين شهر اغراق شده ، ولي وقتي خودم اومدم و فضاي اين شهر رو تجربه كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه اصلا هم اغراق نشده و مردم اين شهر به همون بدي اي هستن كه در افواه رايجه و اگه مي گن مشهدي شمع دزد ( به اين معني كه اينها به كوچكترين چيزها هم رحم نمي كنن ) واقعيت داره و اصلا اغراق نشده .
يكي از حسن هاي مشهد ، قيمت پايين مواد خوراكي يه . به نسبت ساير كلان شهر ها و حتي خيلي از شهرستان ها ، قيمت مواد خوراكي در اين شهر خيلي پايينه و همين مسئله باعث شد كه من توي دوران بودنم توي اين شهر ، از لحاظ مواد خوراكي چندان دچار مشكل نشم ، خوشبختانه مواد خوراكي در اين شهر به فراواني يافت مي شه .
من زياد از آب و هواي اين شهر راضي نيستم . جاهاي ديدني اش بدك نيست ( پارك ملت ، كوهستان پارك ، طرقبه ، شانديز ، حرم مطهر ، زيست خاور ، سينماهاش ، الماس شرق ، نمايشگاه بين المللي و ... ) ، محيط دانشگاهي اش خوب بود ( استاداي خيلي خوبي داشتيم ) ، قيمت خونه توش چندان بالا نبود ( البته اخيرا يه موج گراني باعث شد كه قيمت خونه ها به شكل سرسام آوري بالا بره ) ، موسسات زبان و كامپيوترش خوب و باكيفيت بودن ( مخصوصا كالج دانشگاه فردوسي ) و ...
مشهد خيلي چيزا به من داد و من خيلي تجربيات مفيد و جالبي توي اين شهر داشتم و تقريبا مي شه گفت كه به اين شهر مديونم ، شايد يه زمان هايي امكان جواني كردن و تجربه خيلي چيزا رو ازم مي گرفت ولي فضايي برام فراهم آورد كه مي شد توش خيلي عميق شد ، فرصت فكر كردن رو به من مي داد ، من مطمئنم كه اگه تهران بودم ، توي شلوغي اين شهر و ترافيك افكار و اطلاعات ، خودم رو گم مي كردم و نمي تونستم در مورد خودم و دنيايي كه توش زندگي مي كنم عميق بشم و فكر كنم . ماحصل تفكرات و تجربيات اين 5 ساله زندگي دانشگاهي يه نگاه جامع به خودم و آرزوهام و دنياي اطرافمه ، چيزايي كه پشتوانه زندگي جدي تر من توي جامعه است و شالوده فعاليت هاي آتي فرهنگي و اقتصادي و علمي ام خواهد بود .

+ نوشته شده در  2008/7/9ساعت 18:23  توسط ساعد  | 

اين يه داستان واقعي يه .....
نمي دونم تا به حال چقدر از دعا نويس ها شنيديد ؟ كساني كه مدعي هستند توانايي تغيير در امور عالم امكان رو دارند
بعضي از اين دعا نويس ها ادعا مي كنند كه لشگري از جن دارند كه اين لشگر توانايي ديدن آينده رو به اونها مي ده ، يعني اينكه اونها آينده رو مي بينند و به اين شخص منتقل مي كنند .
من خودم تا  همين اواخر فقط در موردشون شنيده بودم ، تا اينكه مادرم براي اولين بار من رو به ديدن يكي از اين آقايان برد كه شهرت فراواني هم در شهر مشهد داشت . البته نقش من فقط يه بادي گارد ساده بود ، ولي چيزهايي كه ديدم و شنيدم به نظرم اونقدر جالب و آموزنده هست كه براتون تعريف كنم .
اين مرد كه افغاني تبعه ايران بود ، يه خانه سه طبقه سنگي در ابوطالب مشهد داره كه محل كارش هم توي همون خونه است . معمولا هم با يك واسط مشتري هاش رو مي پذيره و اگه تو رو نشناسه ، هرگز در رو به روت باز نمي كنه ( يه مانع ساده كه معمولا مشتري هاي معمولي رو فيلتر مي كنه و حذف مي كنه ، اونايي كه از اين فيلتر رد مي شن ، اونايي هستند كه اعتقاد راسخ به امور ماوراء الطبيعه دارند ) ، ما هم توسط يه واسط تونستيم در عرض دو روز موفق به ديدار اين آقاي دعا نويس بشيم . وقتي داخل خونه شديم ، دو نفر ديگه هم قبل ما بودند كه منتظر آقاي دعا نويس بودند ، پس از اندكي جناب دعا نويس اومد و سلام احوال پرسي اي كرد و شروع كرد به ويزيت مشتري ها ، دو نفر اول كه گويا قوم و خويش هم بودند ، از شهر اسفراين اومده بودند و درخواستي كه داشتند به شدت مضحك بود ، يه جوان 28 ساله بازاري كه گويا پول و پله اي هم به هم زده بود ، زماني كه از اسفراين به مشهد براي خريد جنس مي ياد ، با يه خانمي آشنا مي شه و رابطه جنسي و عاطفي شديدي باهاش برقرار مي كنه و گويا قول هايي هم به دختره مي ده ، ولي حالا كه رابطه بالا گرفته و دختره  از پسره مي خواد كه به قولاش عمل كنه ، پسره مي زنه زيرش و دختره پسره رو تهديد ميكنه كه آبروش رو مي بره و حالا پسره اومد كه يه دعا بگيره كه دختره رو از خودش دلسرد و دل سياه بكنه ، در اون لحظه كه اين حرفا رو مي شنيدم چنان نفرتي از پسره توي دلم شكل گرفته بود كه ميخواستم بلند شم برم فك اش رو بيارم پايين ، ولي خوب ديگه ، نمي شد ، جناب دعا نويس هم گفت كه ايرادي نداره و براش يه حسابي مي گيره و سر كتاب باز مي كنه ، يه كتاب قديمي عجيب و غريب هم جلوش باز بود كه توش پر از عكس هاي عجيب و غريب و شماره هاي اعوج و معوج بود ، يه سر كتاب باز كرد و يه وردي خوند و به پسره گفت كه تو 15 روز قبل براي دختره يه باغ گرفتي و برديش توي باغ ، پسره كه چشماش داشت از حدقه بيرون مي اومد ، يه نگاهي به دعا نويس كرد و گفت كه اون اصلا توي اين يه ماهه اخير اصلا مشهد نبوده و دختره رو نديده ، دعا نويس هم شروع كرد به پيچوندن ماجرا و چرت و پرت گفتن ، بعدش دوباره شروع كرد به ورد خوندن و رو كرد به پسره و گفت كه تو چرا پولات رو مي دي به مردم و از مردم نمي گيري ، پسره گفت كدوم پول ، من پول دست مردم زياد دادم ، دعا نويس بهش گفت كه لشگرم بهم ميگن كه تو يه 2 ميليون دادي به مردم ، يه 800 تومن و يه 300 تومن ، پسره يه ذره فكر كرد و گفت : شايد منظورتون همون يه ميليوني است كه دادم به حميد ، و دعا نويس هم گفت كه شايد همونه ، بعدش دعا نويسه گفت كه لشگرم به من ميگن كه تو 3.5 ميليون دست مردم داري و ازشون نگرفتي ، پسره كه تعجب كرده بود ، گفت : من 17 ميليون تومن دست مردم دارم ، قضيه اونقدر مضحك شده بود كه نزديك بود جلو جمع ريسه برم ، بعدش يه دفتري رو باز كرد و گرفت جلوي طرف و گفت كه يه دعا دارم كه بايد با موي گربه و موي سگ سوزونده بشه ، بعد يه دعا برداشت و گفت كه اين بايد انداخته بشه گردن يه سگ سياه ، پسره شروع كرد به غر زدن كه سگ سياه نمي شه به اين راحتي پيدا كرد ، دعا نويس گفت ايرادي نداره ، يه دعاي ديگه بهت مي دم ، بعدش يه صفحه رو كند و هفت قسمت اش كرد و بهش گفت كه اين هفت تا رو در عرض هفت روز مي سوزوني و باهاش حمد و قل هوالله هم مي خوني ، بعد هفت روز ديگه دختره ازت دلسياه و دل سرد مي شه و كلا فراموشت مي كنه ، پسره كه نيش اش تا بناگوش باز بود ، 12 هزار تومن ( 6 تا 2هزار تومني ) گذاشت توي جيب دعا نويس و رفتن از اونجا . نوبت ما رسيد و مامانم هر مشكل و گره اي كه توي زندگي مون بود رو براي دعا نويس بازگو كرد و اونم براي هر كدومشون يه سركتاب باز كرد و يه چيزايي گفت كه من در ادامه مي يارم ، مثلا مادرم گفت كه پدر شوهرم (بابابزرگ من ) ، يه حقي رو از ما خورده و نمي خواد برگردونه ، يه كاري بكن و دعا نويس يه سر كتابي باز كرد و گفت كه دور و بري هاش نمي ذارن وگرنه خودش خيلي مايله پول شما رو برگردونه ، بعد يه نگاهي به كتاب كرد و گفت كه 9 نفر مانع اون مي شن ، بعد گفت كه " محمد " چكارتون مي شه ، اون مانع مي شه ، مامانم يه ذره فكر كرد و گفت ما توي قوم و خويشامون همه محمدن ، عموهاي من اسماشون " محمد رضا " ، " محمد يوسف " ، " محمد كاظم " و .... است ، بعد رو كرد و گفت اكبر چه كارتونه ، و مامانم گفت كه داماد پدربزرگم ، اسمش " علي اكبر " ه . بعدش گفت " زينب " چه كارتونه و خدائيش ديگه توي خانواده مون چنين اسمي نداشتيم . خلاصه اين هم گذشت و براش يه دعايي كرد ، بعدش مامانم يه چيزي ازش خواست و اونم گفت كه حتما بايد يه كاسه مسي ، با دو تا نعل اسب داشته باشين ، تا من براتون روشون دعا بنويسم ، مامانم كيفش رو باز كرد و يه كاسه مسي ، به همراه دو تا نعل اسب بهش داد ، دعا نويسه كف بر شده بود ، من هم فك ام افتاده بود كه مامانم چقدر مجهز اومده ، دعا نويسه گفت ايرادي نداره ، اينا اين جا باشن و دو روز ديگه بيا و تحويل بگير ، خلاصه حرف هاي ديگه اي هم زده شد كه همشون مضحك بودن به نظر من و خلاصه مادرم 4 هزار تومن علي الحساب داد به طرف و خلاصه رفتيم از اونجا ، توي راه يه دعواي اساسي با مادرم كردم و خيلي روشن بهش گفتم كه اين پولايي كه اينجوري داري از كيسه خانواده خرج مي كني ، همشون حرامه و من هيچ رضايتي ندارم ، بعدش هم شروع كردم به نصيحت اش كه بابا ، اين آدم ها يه مشت آدم شياد و كلاه بردارن و گول اين آدم ها رو نخوره ، ولي انگار نه انگار ، شروع كرد به توجيهات من در آوردي كه ديگه داشتم از كوره در مي اومدم ، داشتم بالا مي آوردم ، زورم هم به مادرم نمي رسيد ، به هيچ صراطي هم مستقيم نبود .
افسوس ميخورم كه چرا يه عكسي از طرف نگرفتم و صداش رو ضبط نكردم ، مادر من پيش هزار نفر از اين آدم ها رفته و هيچ نتيجه اي هم نگرفته ، ولي هنوزم كه هنوزه ، هر مشكلي كه براي خانواده پيش مي آد ، دست به دامن اين جور آدم ها مي شه و كلي پول بي زبان رو خرج اين اراجيف ميكنه
نتيجه خاصي نمي خوام بگيرم ، نتيجه گيري رو به خودتون واگذار مي كنم

+ نوشته شده در  2008/7/9ساعت 13:26  توسط ساعد  | 

سيستم لذت بردن آدم ها با هم فرق ميكنه ، سيستمي هم كه آدما مي تونن توش لذت ببرن هم با هم فرق مي كنه ، خلاصه اين كه آدم ها با هم خيلي فرق دارند و روش هاي ديگران قابل كپي برداري 100 درصد نيست ، حالا اگه ميخواين بدونين چرا اينا رو ميگم عرض ميكنم خدمتتون .
چند وقتي يه كه بدجوري احساس خستگي و افسردگي ميكنم ، احساس ميكنم اتفاقاتي كه داره مي افته و كارهايي كه دارم مي كنم ، اصلا در حوزه باور من نيستند ، اصلا احساس ميكنم كه با آنچه در پيرامون ام اتفاق مي افته ، نقطه اشتراكي ندارم .
اين احساس " بي تفاوتي " خيلي وقته كه همراه منه و من رو رنج مي ده ، اصلا نمي تونم با جنبه هاي مثبت اتفاقاتي كه برام مي افته ارتباط برقرار كنم ، احساس ناامني مي كنم ، حتي بعضي وقت ها كابوس مي بينم و اين روند كابوس ديدنم هم داره وارد فاز جدي اي مي شه ، طوري كه هر چند شب يه بار با حالت خسته اي از خواب بلند مي شم و به آخرين صحنه اي كه به ياد دارم فكر مي كنم و كلي دپرس مي شم .
لذت بردن هم براي خودش زمان و مكان ميخواد و شرايطي رو لازم داره ، مثلا زماني كه از لحاظ مالي احساس ناامني مي كني ، هيچ اتفاقي نمي تونه شادت كنه و يا اينكه زماني كه از لحاظ عاطفي دچار يه جور كمبود حاد شدي ، اصلا نمي توني لذت ببري ، يا مثلا آدم غيرمذهبي اي مثل من اصلا نمي تونه توي محيط مسجد از چيزي لذت ببره ، خلاصه لذت بردن ما يه كمش محصول شخصيت ماست و يه عالمه ش محصول محيط پيرامون مون .
لطفا اين جمله معروف رو برام تكرار نكنيد كه " شادي تو قلب آدماست " ، قبول دارم كه اين جمله يه مقداري واقعيت داره ، ولي اصلا قبول ندارم كه اين جمله تمام واقعيته ، واقعيت حرفهاي بيشتري واسه گفتن داره .
بايد هر آدمي براي خودش ، سيستم لذتش رو مشخص كنه . اين لازمه اش خود شناسيه ، يعني اينكه خودت رو از تمام وجوه مورد آناليز قرار بدي و ببيني كه روحت به چه چيزايي واكنش مثبت نشون مي ده و از همين آيتم ها براي لذت بردن استفاده كني . مثلا اينترنت ، كتاب ، جامعه شناسي ، سياست و تاريخ چيزهايي هستن كه بدجوري روح من رو قلقلك مي دن و باعث مي شن كه گوشام تيز بشن و وقتي چيز تازه اي در اين موارد به روحم تزريق مي شه ، كلي قند توي دلم آب مي شه  و عليرغم تمام مشكلاتي كه توي زندگي ام دارم باعث مي شه براي لحظاتي همه چيز رو فراموش كنم و لذت ببرم .
اما آيا مواردي رو كه در بالا ليست كردم ، اولويت هم دارند ؟؟ اين دقيقا همون چيزيه كه مدت هاست ذهن ام رو به خودش مشغول كرده .
جايگاه لذت هاي فيزيولوژيك كجاست ؟؟ لازم به توضيح نيست ، خودتون بهتر از من مي دونيد منظورم چيه !!! يه مثال كوچولو مي زنم ، مثلا من آدمي هستم كه خيلي به خودم مطمئنم و مي دونم كه لذت هاي جنسي چندان برام مهم نيست و تحت تاثيرشون قرار نمي گيرم ، ولي با اين وجود تلاش هايي كه مي كنم تا از وسوسه هاش در امان بمونم ، باعث يه جور كوفتگي روحي در من مي شه ، يه جوري احساس مي كنم كه روحم رو خيلي خسته مي كنه . گاهي وقت ها با خودم فكر ميكنم كه آيا اين همه تلاش براي سركوب لذت هايي از اين جنس واجبه ؟؟ جوابش زياد برام مهم نيست ، چون من دارم توي ايران زندگي مي كنم .
به هر حال عليرغم تمام تلاش هايي كه مي كنم تا بتونم خودم رو بشناسم و بتونم زندگي ام رو وارد مسيري كنم كه بتونم لذت بيشتري ازش ببرم و بتونم خودم رو در اون مسير باور كنم ، هنوز كه هنوزه به هيچ نتيجه درخوري نرسيدم و همچنان دچار همون " آپاتي " مزمن هستم . خدا شفام بده
رفلكس هاي روحي من خيلي كنده ، دليلش هر چي كه هست ، بدجوري باعث شده كه من از دنياي پيرامون ام نااميد بشم . ناامني ، ناتواني در تغيير شرايط موجود و بيكاري دلائل عمده اي هستن كه من رو دارن به يك مسير نامشخص هدايت مي كنن !!!
در پناه حق ، ما رو هم دعا كنيد
+ نوشته شده در  2008/7/4ساعت 2:28  توسط ساعد  | 

تكرار ميكنم ، وقتي بورژوا باشي ، همه چيز قشنگه .
ولي واي به روزي كه بورژوا نباشي ، متعلق به فرودستان زمين باشي ، منظورم همون پرولتارياست
دوباره دلم خونه .........................نپرسيد چرا ؟!!!
+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 21:40  توسط ساعد  | 

من الان نياز به كتابهاي GRE دارم . هر كي داره و مي فروشه ، كامنت بذاره .
در ضمن كتاب GRE بارون رو دارم .
كاپلان و دكتر فهيم را نيازمنديم
+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 22:0  توسط ساعد  | 

عادت كردم كه دنياي وارونه اطرافم پهناي باندم رو  محدود كنه .
عادت كردم كه دنياي ناسپاس اطرافم دستاوردهام رو تحقير كنه و با پاداش هاي كوچك از من سپاسگزاري كنه .
عادت كردم كه دنياي مشوش اطرافم ، آرامش روحي رو ازم بگيره و با يك دلشوره ابدي من رو تحليل ببره .
عادت كردم كه دنياي خسيس اطرافم ، يه فاصله بزرگ بين آرزوهام و زمان رسيدن به اونها ، بيندازه .
عادت كردم كه هميشه تلاش كنم و دير برسم .
عادت كردم كه دير برسم و وقتي رسيدم ببينم كه ديگه دير شده .
عادت كردم كه بايد ناملايمت هاي اين دنياي وارونه رو عادت كنم .
عادت كردم به مرزهايي كه روحم رو اسير كردن و نمي ذارن رشد كنه و بال و پر بگيره .
عادت كردم به سركوب خواسته هام ، به سركوب بزرگ شدن و كوتوله موندن
عادت كردم به زيستن در دنياي كوتوله ها و محكوم كردن هرگونه بلند پروازي و روياي بزرگ شدن
 
روزي اين زنجير هايي كه به پاهام بسته شده رو پاره ميكنم و ميله هايي كه روح ام رو زنداني كرده رو مي شكنم ، اميدوارم اون روز زياد دير نباشه و من مجبور نشم دوباره به تلاش كردن و نرسيدن عادت كنم ، روزي روحم رو از اسارت اين دنياي وارونه اطرافم نجات خواهم داد .
 
 
+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 18:29  توسط ساعد  | 

من ديروز 29 جولاي ميلادي و 9 تير شمسي آزمون تافل iBT دادم .
گفتم شايد بد نباشه از حال و هواي آزمون تافل كمي بگم تا شايد عبرتي باشد براي سايرين .
والله راستش رو بخوايد قبلا توي يه وبلاگي خونده بودم كه يكي از دوستان گفته بود كه آزمون بستگي مبرم به base زبان فرد داره و نه خرخوني هاي يه ماه قبل از آزمون . من توي اين آزمون به شكل روشني اين مسئله رو درك كردم .
تافل iBT از سال 2005 به عنوان آزمون رسمي تافل از سوي ETS ( موسسه برگزار كننده تافل ) معرفي شد ، فرق اين نوع تافل با نمونه هاي قبلي مانند PBT و CBT در اينه كه مهارت هاي تلفيقي بسياري درش مشاهده مي شه ، ضمن اينكه مهارت speaking هم به اون اضافه شده ، مثلا توي بخش speaking شما يه متن رو ميخونيد ، سپس يك conversation و يا lecture در اون زمينه رو مي شنويد ، سپس در مدت زمان يك دقيقه بايد در مورد وجوه اشتراك اين دو صحبت كنيد ، پس هر چقدر هم كه صحبت كردنتون خوب باشه ، اگر مهارت شنيداري و خواندن تون خوب نباشه كلا امتيازي رو نمي تونيد بدست بياوريد .
اگر چه PBT كه به نسبت با حال و هواي ايراني ها كه reading شون خوبه سازگارتره ، توي ايران هنوز هم برگزار مي شه ،اما من iBT رو آزمون بهتري مي دونم .
روش ثبت نام تافل به اين شكله كه اگه شما mastercard   و يا visacard  داريد و يا كسي رو در خارج از كشور مي شناسيد كه داشته باشه ، خيلي راحت مي ريد توي سايت ETS و ثبت نام مي كنيد ، اما اگه اين كارت ها رو نداريد ، مي آييد سنجش و يه فرمي رو پر مي كنيد و اونها شما رو به يه بانك كه كنار خود سازمان سنجشه و داراي بخش " ارزي- ريالي" هست معرفي مي كنند و مي ريد اونجا و مبلغ معادل 160 دلار رو واريز مي كنيد و تاييديه اش رو به سنجش مي ديد ، سنجش به شما يه شماره مي ده كه مي تونيد بريد توي سايت ETS و توسط اون شماره به راحتي ثبت نام كنيد ، هنگام ثبت نام مي تونيد محل آزمون تون رو هم مشخص كنيد ، كه من خود سازمان سنجش رو انتخاب كردم ، ولي شهرهايي مثل اصفهان و شيراز و كيش و چند شهر ديگه هم هستند كه مي تونيد بريد و اونجا امتحان رو بديد .
كيفيت برگزاري آزمون در سازمان سنجش عالي بود ، مراقبين خوبي داشتند ، پذيرايي شون خوب بود ، سيستم تهويه شون عالي بود ، نور كافي بود ، كامپيوترشان بدك نبود و خلاصه من كه راضي بودم .
امتحان تافل يه امتحان استاندارده و سطح اش كاملا مشخصه و شما با زدن دو يا چند تست مشابه كه كتاب هايي مثل Barron's و Longman  براي مخاطبينشون فراهم كردن مي تونيد كاملا به حال و هواي آزمون پي ببريد ، و مطمئنا آزمون اصلي از آزمون هاي آزمايشي نه سخت تره و نه آسون تر .
وقت آزمون به گونه اي طراحي شده كه من هيچ كسي رو نديدم كه وقت كم آورده باشه . مي تونيد به دقت سئوال ها رو جواب بديد و نگران وقت هم نباشيد . چون به اندازه كافي وقت هست و اين يكي از نقاط روشن اين آزمونه .
معمولا بخش listening   بخشي يه كه همه توش مي لنگند و مي ترسن ، ولي listening   تافل فوق العاده استاندارد و قابل فهمه ، برخلاف IELTS كه من اصلا نمي فهميدم چي مي گن و كلا گيج شده بودم ، اين رو هم بگم كه من قبلا IELTS  امتحان دادم و نمره ام 6.5   شده . اگه بخوام IELTS رو با TOEFL مقايسه كنم بايد بگم كه تافل مثل پژو 206 مي مونه ولي آيلتس مثلا پژو 405 ، به عبارتي تافل يه محصول با طراحي زيباست ، زياد شما رو اذيت نمي كنه ، كم مصرفه ( يعني يه ماه خوندن كافيشه ) ، در صورتي كه IELTS طراحي اش معمولي يه ، چندان ابتكاري توي طراحي اش نمي بينيم . خيلي آيتم هاش جون دار و آكادميكه و اشكت رو معمولا در مي ياره . خيلي معتبره چون پشتوانه اش دانشگاه كمبريج انگليسه .
من از خود آزمون خيلي راضي ام ، خيلي خوب برگزار شد ، خيلي استاندارد بود ، با تصور من هم نسبت به آزمون همخواني داشت . 
توي كنكور سراسري ارشد من يه چيزي رو ياد گرفتم و اون اينكه اون چيزي كه مهمه مطالعاتت توي يه پروسه طولاني مدته و چندان نتيجه آزمون ات تحت تاثير اون خر خوني هاي دو – سه هفته آخر نيست و دقيقا اين رو من به عينه توي اين آزمون هم ديدم . من دقيقا سه هفته آخر رو لاي هيچ كتابي رو باز نكردم و كاملا مطمئن بودم كه زياد هم لطمه نميخورم و دقيقا هم همين اتفاق افتاد . پس شما هم اگه پايه قوي اي نداريد و انتظار داريد با يكي دو ماه خوندن نتيجه خيلي خوبي بگيريد ، سخت در اشتباهيد ، هر چند شايد ماكزيمم بتونيد نمره حداقل مطلوب رو بگيريد (75-80(  . پس سعي كنيد پايه تون رو قوي كنيد .
من كتاب هايي رو كه خوندم براي آزمون رو پايين ليست ميكنم شايد به دردتون بخوره
TOEFL BARRON'S PBT                                                              8000t
TOEFL BARRON's iBT  (compact version)                                5000t
TOEFL reading ARCO                                                                 2500t
TOEFL reading PETERSON'S                                                     2000t
Essential words for TOEFL  BARRON's                                     4000t
TOEFL Essays                                                                               3700t
Inside the TOEFL iBT KAPLAN                                                 4500t
Oral reproduction of stories                                                           2500t
Test Preparation Kit ETS                                                              4000t
اينا اونايي هستن كه خودم خريدم و قيمت هاشون رو هم مي دونم ولي چند تا كتاب خيلي خوب ديگه مثلا Mosaic1,2 رو هم خوندم كه خيلي جالب بودن و قيمت شون رو نمي دونم . كتاب 1100 واژه رو هم شروع كردم به خوندن كه وسطش بي خيال شدم ، خيلي سخت بود و به نظرم زيادم واژه هاش براي تافل مفيد نيست ، كتابهايي مثل 504 و ... رو هم امتحان نكردم ، چون كتاب Essential بارون به نظرم جاي همه اين كتاب ها رو ميگيره .
خلاصه حرف آخري كه ميخوام بزنم اينه كه از اين آزمون نترسيد و اگه زبانتون رو حتي كمي خوب مي دونيد هم مي تونيد بريد و توي اين آزمون شركت كنيد و نتيجه خوبي هم بگيريد . نترسيد ، اعتماد به نفستون رو از دست نديد ، خيالتون هم از بابت امتحان راحت باشه ، اونا قصد ندارن كه شما رو اذيت كنن ، اونا صرفا ميخوان ببينن آيا شما اگه بريد يه كشور انگليسي زبان ، مي تونين گليم تون رو از آب بيرون بكشيد . خلاصه اينكه من هيچ وقت تجربه دادن يه آزمون استاندارد رو نداشتم و اين آزمون يكي از دلچسب ترين آزمون هايي بود كه من دادم .
 
 
 
+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 14:28  توسط ساعد  | 

عرض خاصي نبود ............گفتيم يه سري زده باشيم
+ نوشته شده در  2008/6/27ساعت 17:53  توسط ساعد  | 

نمي دونم چرا هميشه " من واقعي " عقب تر از " من ايده آل " آدم هاست ، حالا اين زياد مهم نيست ، اون چيزي كه من رو آتيش مي زنه اينه كه چرا ما هميشه لذت هامون رو منوط به رسيدن به " من ايده آل " مي كنيم ، مثلا من هميشه مي گم كه زماني فلان كار رو مي كنم كه برام لذت بخشه كه به يك مرحله خاص توي زندگي ام رسيده باشم ، در حالي كه همين الان هم مي تونم اون كار رو بكنم و لذت ببرم ، مثال نمي زنم ، چون مسئله خيلي روشنه
امروز كاوه مي گفت كه يه زماني " من ايده آل " اش اين بوده كه پشت " تويوتا پرادو " بشينه و اين براش انتهاي لذت بوده ، ولي حالا كه " من واقعي " اش با " من ايده آل " چند ماهه قبلش رسيده ، " من ايده آل " اش تغيير كرده و تبديل شده به نشستن پشت يه تويوتا پرادوي مشكي كه نمره اش مال تهران باشه
مي بينيد ، آدما معمولا هيچ وقت به " من ايده آل " شون نمي رسن ، چون " من ايده آل " هميشه جاخالي مي ده و نمي ذاره كه بهش برسيم ، و نكته مضحك اش اينجاست كه ارضاء شدن و رضايت زماني محقق مي شه كه " من ايده آل " محقق بشه و همون طور كه قبلا گفتم اين كار شدني نيست .
پس بياييد ياد بگيريم كه لذت ها مون رو عقب نندازيم و با " من واقعي " مون حال كنيم . نميخواد برام فلسفه بافي كنيد كه اين حرفي كه زدم با خيلي از تئوري هاي اجتماعي هم خواني نداره ، خودم مي دونم ، ولي توصيه ام به شما اينه كه اگه ميخواهيد لذت ببريد توي زندگي تون ، هيچ وقت تئوري هاي اجتماعي رو جدي نگيريد
 

 
+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 23:21  توسط ساعد  | 

سلام .
بازم روزمرگي ........البته از نوعي كه من دوستش دارم
همون طور كه شك دارم نمي دونيد من و كاوه الان آمل تشريف داريم ، كاوه يكي از دوستاي منه كه ما بسيار به هم نزديك هستيم ، علي رغم تمام تفاوت هاي فاحشي كه با هم داريم ، از اونجايي كه بايد ۹ تير برم تهران و آزمون بدم و جايي رو نداشتيم ، كاوه حال داد و اين مشكل رو برام برطرف كرد .
امروز با كاوه " پرادو " رو برداشتيم و رفتيم دريا كنار ، من قبلا دريا كنار رو نديده بودم ، اين شهرك ساحلي خوشگل و باكلاس رو ، اما دريغ از يه گنجشك كه محض دلخوشي ما توي آسمان دريا كنار پر بزنه ، هيچ كس نبود . تمام صندلي ها خالي ، تمام مغازه ها خالي ، تمام خيابان ها خالي ، تمام ويلاها خالي . اينم شانس ماست ديگه . چه حالي داد سواري با يه ماشين شاسي بلند ، اين هم بار اول بود كه تجربه مي كردم .
تو " خزر شهر " ما رو راه ندادن . پس هيچ خاطره مخصوصي از اونجا ندارم .
چند تا اتفاق هم افتاد كه كاملا خصوصيه .
در نتيجه امروز ما تماما به هدر رفت ....................سمايلي طفلي من و كاوه
+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 19:49  توسط ساعد  | 

" آنچه انسان ها را از پا در مي آورد ، رنج ها و سرنوشت نامطلوبشان نيست ، بلكه بي معني شدن زندگي است كه مصيبت بار است و معنا تنها در لذت و شادماني و خوشي نيست ، بلكه در رنج و مرگ هم مي توان معنايي يافت "
اين چند جمله رو از كتاب " انسان در جستجوي معني " دكتر فرانكل برداشتم .
برخلاف خيلي از دوستام كه به شدت تحت تاثير دكتر فرانكل و مكتب لوگوتراپي اش قرار گرفتن ، من چندان اعتقادي به اون ندارم ، و ريشه بسياري از روان نژندي ها رو همون چيزايي مي دونم كه فرويد و دنباله روهاش گفتن ، يعني تعارض بين غرايض سركوب شده و درگيري بين خودآگاه و ناخودآگاه . البته من رو زياد جدي نگيريد
 
هميشه اين سئوال رو توي ذهنم داشتم كه آيا اين نظريه درسته كه بشر چيزي جز محصول عوامل و شرايط محيطي ، اعم از اينكه داراي طبيعت زيستي روانشناسي يا جامعه شناسي باشد ، نيست ؟؟ آيا بشر محصول تصادفي اين عوامله ؟؟
جواب من به سئوال هاي بالا تا حد زيادي مثبته و شايد همين مسئله هم باعث شده كه آب من با دوستاي مذهبي ام توي يك جوب نمي ره ، به هر حال من فكر ميكنم كه من درست فكر مي كنم ، ولي اگه حق با اون ها باشه ، به قول همه شون ، توي اون دنيا چوب تو آستين ام مي كنن . فكرش هم آدم رو مرعوب مي كنه
 

 
+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 2:1  توسط ساعد  | 

امروز رفتم يه بسته پستي رو از پست سر كوچه مون بگيرم . مسئول اونجا رفت و بسته ام رو پيدا كرد و جلوم گذاشت . بهم گفت كه كارت شناسايي ام رو نشون بدم ، فهميدم كه بد جوري سوتي دادم ، كارت شناسايي با خودم نيورده بودم ، خواستم كولي بازي در بيارم و با صداي بلند گفتم ، اگه كارت شناسايي لازمه ، چرا پشت برگه ننوشتيد كه يه كارت شناسايي هم با خودتون بيارين ، آقاهه يه نگاهي بهم كرد و با خونسردي پشت برگه رو بهم نشون داد ، خيلي درشت و پررنگ نوشته بود كه كارت شناسايي الزاميه ، ديدم ديگه كاريش نمي شه كرد ، يه نگاه مظلومانه كردم بهش و گفتم بخدا من خودمم ، بازم آقاهه يه نگاهي كرد بهم و بازم خونسردانه گفت : اگه مي توني ثابت كن كه خودتي .......... دست از پا درازتر بازگشتييييييييييييييييييييم
+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 22:18  توسط ساعد  | 

بازم روزمرگي ....... اين روزمرگي هاي من تموم نمي شه . ديشب بازي هلند-روسيه رو ديدم . تصوير رو از تلويزيون مي ديدم و صدا رو از طريق راديوي موبايلم . يه پنج ثانيه تاخير داشت و همين باعث مي شد كه من دقيقا بدونم كه چي قراره ببينم ، ولي همين ناهماهنگي باعث مي شد كه من تمركزم رو كاملا از دست بدم . گويا مغزم نمي تونست اطلاعات پنچ ثانيه قبلي رو كه شنيده رو با تصويري كه الان مي بينه سنكرون كنه و همين باعث نوعي آشفتگي تصويري مي شد. روسيه حق اش رو گرفت و واقعا يكي از زيباترين بازي هاي جام رو ديدم . تمام بازي هاي زيباي اين جام رو مديون هلندم ، آخرش كلي داشتم "فان باستن " رو به خاطر اينكه " روبن " رو به بازي نياورده و يه فنچولك رو به بازي آورده آتيش مي گرفتم . چه معجزه اي يه اين فوتبال البته ورژن اروپايي و آمريكاي جنوبي اش . امروز دارم يه كتاب ميخونم به نام " انسان در جستجوي معني " نوشته دكتر ويكتور فرانكل ، خاطراتش از اردوگاه هاي كار اجباري اس. اس ها در زمان جنگ جهاني دوم و تفسيرش از ديد لوگوتراپي كه خودش پايه گذار اونه . ياد خاطرات پروانه عليزاده از زندان هاي اوين در دهه 60 افتادم . ديروز رفتم كتاب هاي درسيم رو بفروشم و با حقايق وحشتناكي روبرو شدم و اون اينكه منصف ترين خريداران فقط 45% قيمت پشت جلد رو بهم پرداخت ميكنن . من در حدود 250 هزار تومن كتاب فقط پارسال براي كنكور كارشناسي ارشد خريدم . بعضي دوستان پريشان حالي من رو تعبير به " افسردگي مزمن " كردن كه بايد عرض كنم كه دقيقا زدن به خال . شديدا دارم رنج مي برم از سندروم " بي تفاوتي " قبل از اتفاقات مهم در زندگي . شايد مطلب بعدي كه نوشتم در مورد " تمايل به رفتارهاي ضد اجتماعي " باشه ، البته صرفا ميخوام آنچه خودم بهش رسيدم رو كمي تحليل كنم و نه بيشتر . شديدا ايده " خودكشي " ذهنم رو به خودش مشغول كرده ، ولي مي دونم كه بي عرضه تر از اوني ام كه بخوام دست به همچين كارهايي بزنم . نگرانم نباشيد
+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 0:44  توسط ساعد  | 

كسي كه چرايي زندگي را يافته ، با هر چگونه اي نيز خواهد ساخت !!
+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 22:1  توسط ساعد  |