تبليغاتX
پول شيرين ايراني

پول شيرين ايراني

جامعه ، اقتصاد ، سياست ، علم و بحران هاي شخصي

اول از همه بايد از " جادي " عزيزم ، بابت كتاب صوتي " بازي هاي جنگي " اش تشكر كنم ، صدا و اجرا فوق العاده است و داستان هم به اندازه كافي گيرا و جالب هست كه بخواي مشتاقانه آخرش رو بشنوي . من تا الان چهار فصل اش رو از سايت جادي دانلود كردم و منتظرم تا بقيه فصل هاش رو هم بخونه و بذاره ، در پايين لينك اين چهار فصل خونده شده توسط جادي رو مي ذارم به علاوه متعلقات
پیشگفتار ناشر کتاب بازی‌های جنگی
پیشگفتار (فصل صفر) کتاب بازی‌های جنگی 
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
دوم اينكه به شدت در دنياي مجازي غرق شدم كه علت اول و آخرش ، استفاده از اينترنت " اي دي اس ال " ه كه به من اجازه تجربه زندگي مجازي رو به شكل واقعي اش داده (تجربه هاي قبلي ام همگي ناقص بود ) .......خدا رو شكر ميكنم كه سرعت ام فاجعه پايينه ، اگه سرعت ام بالا بود از جلو لپ ام بلند نمي شدم
سوم اينكه اخيرا دوست هاي اينترنتي جالبي پيدا كردم كه دارن يه ذره جاي خالي دوستاي واقعي ام رو كه الان نميتونم ببينم رو پر مي كنن – بيشترشون توي فرندفيدن ، يه تعدادشون هم توي فيس بوكه كه معمولا با همديگه يه سري بازي ها رو به شكل كل كلي بازي ميكنيم و ركورد همديگه رو مي زنيم –
چهارم اينكه اخيرا متوجه شدم كه برداشتم از دنياي مجازي چقدر محدود بوده و اينكه اينترنت چقدر عظيمه و پر لايه است و من فقط متوجه لايه هاي سطحي اش بودم
پنجم اينكه اين سرويس هايي رو كه ميگم رو بريد و تجربه كنيد ، تازه متوجه مي شيد كه اينترنت يعني چي----  Google reader , Facebook , Twitter , Friendfeed , weheartit و .... ، بقيه رو بعدا معرفي ميكنم ، فعلا اين ها واسه معتاد شدن كافيه ، اين ها شاخ هاش هستن ، يعني ديگه از اينا خفن تر پيدا نمي كنين
    ششم اينكه اخيرا اخبار مربوط به جنگ احتمالي بين ايران و اسرائيل و آمريكا اونقدر بالا گرفته  كه كمتر كسي توي اين كشور مونده كه خطر رو احساس نكرده باشه ، نمي خوام تحليل خودم رو اينجا بيارم ، صرفا خواستم بگم كه من هم يه ذره احساس خطر كردم ، در اين مواقع آدم سناريوهاي زيادي رو بررسي ميكنه ، يكي از سناريوهايي كه توي اين مدت ذهن ام رو به خودش مشغول كرده اينه كه اگه خداي نكرده جنگ بشه ، من چه تصميمي ميگيرم ؟؟ فرار ميكنم ؟؟ دفاع ميكنم ؟؟ به حكومت كمك مي كنم ؟؟ به جريان مخالف حكومت كمك ميكنم ؟؟ ......... ؟؟؟
    هفتم ديگه نداره ، راستي يه مدتي به سرم زده بود كه اسباب كشي كنم و برم وردپرس ، ولي متاسفانه گويا سرورهاي وردپرس با من مشكل دارن ، براي بار دوم سرم به سنگ خورد ، بي خيالش
ديگه عرضي نيست ، يه چند تا چيز هم هست كه دلم ميخواست بگم ولي از اونجا كه جنس اونا با چيزايي كه الان گفتم فرق ميكنه ، اونا رو توي يه پست ديگه مي آرم 
+ نوشته شده در  2008/7/13ساعت 22:38  توسط ساعد  | 

اين يه داستان واقعي يه .....
نمي دونم تا به حال چقدر از دعا نويس ها شنيديد ؟ كساني كه مدعي هستند توانايي تغيير در امور عالم امكان رو دارند
بعضي از اين دعا نويس ها ادعا مي كنند كه لشگري از جن دارند كه اين لشگر توانايي ديدن آينده رو به اونها مي ده ، يعني اينكه اونها آينده رو مي بينند و به اين شخص منتقل مي كنند .
من خودم تا  همين اواخر فقط در موردشون شنيده بودم ، تا اينكه مادرم براي اولين بار من رو به ديدن يكي از اين آقايان برد كه شهرت فراواني هم در شهر مشهد داشت . البته نقش من فقط يه بادي گارد ساده بود ، ولي چيزهايي كه ديدم و شنيدم به نظرم اونقدر جالب و آموزنده هست كه براتون تعريف كنم .
اين مرد كه افغاني تبعه ايران بود ، يه خانه سه طبقه سنگي در ابوطالب مشهد داره كه محل كارش هم توي همون خونه است . معمولا هم با يك واسط مشتري هاش رو مي پذيره و اگه تو رو نشناسه ، هرگز در رو به روت باز نمي كنه ( يه مانع ساده كه معمولا مشتري هاي معمولي رو فيلتر مي كنه و حذف مي كنه ، اونايي كه از اين فيلتر رد مي شن ، اونايي هستند كه اعتقاد راسخ به امور ماوراء الطبيعه دارند ) ، ما هم توسط يه واسط تونستيم در عرض دو روز موفق به ديدار اين آقاي دعا نويس بشيم . وقتي داخل خونه شديم ، دو نفر ديگه هم قبل ما بودند كه منتظر آقاي دعا نويس بودند ، پس از اندكي جناب دعا نويس اومد و سلام احوال پرسي اي كرد و شروع كرد به ويزيت مشتري ها ، دو نفر اول كه گويا قوم و خويش هم بودند ، از شهر اسفراين اومده بودند و درخواستي كه داشتند به شدت مضحك بود ، يه جوان 28 ساله بازاري كه گويا پول و پله اي هم به هم زده بود ، زماني كه از اسفراين به مشهد براي خريد جنس مي ياد ، با يه خانمي آشنا مي شه و رابطه جنسي و عاطفي شديدي باهاش برقرار مي كنه و گويا قول هايي هم به دختره مي ده ، ولي حالا كه رابطه بالا گرفته و دختره  از پسره مي خواد كه به قولاش عمل كنه ، پسره مي زنه زيرش و دختره پسره رو تهديد ميكنه كه آبروش رو مي بره و حالا پسره اومد كه يه دعا بگيره كه دختره رو از خودش دلسرد و دل سياه بكنه ، در اون لحظه كه اين حرفا رو مي شنيدم چنان نفرتي از پسره توي دلم شكل گرفته بود كه ميخواستم بلند شم برم فك اش رو بيارم پايين ، ولي خوب ديگه ، نمي شد ، جناب دعا نويس هم گفت كه ايرادي نداره و براش يه حسابي مي گيره و سر كتاب باز مي كنه ، يه كتاب قديمي عجيب و غريب هم جلوش باز بود كه توش پر از عكس هاي عجيب و غريب و شماره هاي اعوج و معوج بود ، يه سر كتاب باز كرد و يه وردي خوند و به پسره گفت كه تو 15 روز قبل براي دختره يه باغ گرفتي و برديش توي باغ ، پسره كه چشماش داشت از حدقه بيرون مي اومد ، يه نگاهي به دعا نويس كرد و گفت كه اون اصلا توي اين يه ماهه اخير اصلا مشهد نبوده و دختره رو نديده ، دعا نويس هم شروع كرد به پيچوندن ماجرا و چرت و پرت گفتن ، بعدش دوباره شروع كرد به ورد خوندن و رو كرد به پسره و گفت كه تو چرا پولات رو مي دي به مردم و از مردم نمي گيري ، پسره گفت كدوم پول ، من پول دست مردم زياد دادم ، دعا نويس بهش گفت كه لشگرم بهم ميگن كه تو يه 2 ميليون دادي به مردم ، يه 800 تومن و يه 300 تومن ، پسره يه ذره فكر كرد و گفت : شايد منظورتون همون يه ميليوني است كه دادم به حميد ، و دعا نويس هم گفت كه شايد همونه ، بعدش دعا نويسه گفت كه لشگرم به من ميگن كه تو 3.5 ميليون دست مردم داري و ازشون نگرفتي ، پسره كه تعجب كرده بود ، گفت : من 17 ميليون تومن دست مردم دارم ، قضيه اونقدر مضحك شده بود كه نزديك بود جلو جمع ريسه برم ، بعدش يه دفتري رو باز كرد و گرفت جلوي طرف و گفت كه يه دعا دارم كه بايد با موي گربه و موي سگ سوزونده بشه ، بعد يه دعا برداشت و گفت كه اين بايد انداخته بشه گردن يه سگ سياه ، پسره شروع كرد به غر زدن كه سگ سياه نمي شه به اين راحتي پيدا كرد ، دعا نويس گفت ايرادي نداره ، يه دعاي ديگه بهت مي دم ، بعدش يه صفحه رو كند و هفت قسمت اش كرد و بهش گفت كه اين هفت تا رو در عرض هفت روز مي سوزوني و باهاش حمد و قل هوالله هم مي خوني ، بعد هفت روز ديگه دختره ازت دلسياه و دل سرد مي شه و كلا فراموشت مي كنه ، پسره كه نيش اش تا بناگوش باز بود ، 12 هزار تومن ( 6 تا 2هزار تومني ) گذاشت توي جيب دعا نويس و رفتن از اونجا . نوبت ما رسيد و مامانم هر مشكل و گره اي كه توي زندگي مون بود رو براي دعا نويس بازگو كرد و اونم براي هر كدومشون يه سركتاب باز كرد و يه چيزايي گفت كه من در ادامه مي يارم ، مثلا مادرم گفت كه پدر شوهرم (بابابزرگ من ) ، يه حقي رو از ما خورده و نمي خواد برگردونه ، يه كاري بكن و دعا نويس يه سر كتابي باز كرد و گفت كه دور و بري هاش نمي ذارن وگرنه خودش خيلي مايله پول شما رو برگردونه ، بعد يه نگاهي به كتاب كرد و گفت كه 9 نفر مانع اون مي شن ، بعد گفت كه " محمد " چكارتون مي شه ، اون مانع مي شه ، مامانم يه ذره فكر كرد و گفت ما توي قوم و خويشامون همه محمدن ، عموهاي من اسماشون " محمد رضا " ، " محمد يوسف " ، " محمد كاظم " و .... است ، بعد رو كرد و گفت اكبر چه كارتونه ، و مامانم گفت كه داماد پدربزرگم ، اسمش " علي اكبر " ه . بعدش گفت " زينب " چه كارتونه و خدائيش ديگه توي خانواده مون چنين اسمي نداشتيم . خلاصه اين هم گذشت و براش يه دعايي كرد ، بعدش مامانم يه چيزي ازش خواست و اونم گفت كه حتما بايد يه كاسه مسي ، با دو تا نعل اسب داشته باشين ، تا من براتون روشون دعا بنويسم ، مامانم كيفش رو باز كرد و يه كاسه مسي ، به همراه دو تا نعل اسب بهش داد ، دعا نويسه كف بر شده بود ، من هم فك ام افتاده بود كه مامانم چقدر مجهز اومده ، دعا نويسه گفت ايرادي نداره ، اينا اين جا باشن و دو روز ديگه بيا و تحويل بگير ، خلاصه حرف هاي ديگه اي هم زده شد كه همشون مضحك بودن به نظر من و خلاصه مادرم 4 هزار تومن علي الحساب داد به طرف و خلاصه رفتيم از اونجا ، توي راه يه دعواي اساسي با مادرم كردم و خيلي روشن بهش گفتم كه اين پولايي كه اينجوري داري از كيسه خانواده خرج مي كني ، همشون حرامه و من هيچ رضايتي ندارم ، بعدش هم شروع كردم به نصيحت اش كه بابا ، اين آدم ها يه مشت آدم شياد و كلاه بردارن و گول اين آدم ها رو نخوره ، ولي انگار نه انگار ، شروع كرد به توجيهات من در آوردي كه ديگه داشتم از كوره در مي اومدم ، داشتم بالا مي آوردم ، زورم هم به مادرم نمي رسيد ، به هيچ صراطي هم مستقيم نبود .
افسوس ميخورم كه چرا يه عكسي از طرف نگرفتم و صداش رو ضبط نكردم ، مادر من پيش هزار نفر از اين آدم ها رفته و هيچ نتيجه اي هم نگرفته ، ولي هنوزم كه هنوزه ، هر مشكلي كه براي خانواده پيش مي آد ، دست به دامن اين جور آدم ها مي شه و كلي پول بي زبان رو خرج اين اراجيف ميكنه
نتيجه خاصي نمي خوام بگيرم ، نتيجه گيري رو به خودتون واگذار مي كنم

+ نوشته شده در  2008/7/9ساعت 13:26  توسط ساعد  | 

سلام .
بازم روزمرگي ........البته از نوعي كه من دوستش دارم
همون طور كه شك دارم نمي دونيد من و كاوه الان آمل تشريف داريم ، كاوه يكي از دوستاي منه كه ما بسيار به هم نزديك هستيم ، علي رغم تمام تفاوت هاي فاحشي كه با هم داريم ، از اونجايي كه بايد ۹ تير برم تهران و آزمون بدم و جايي رو نداشتيم ، كاوه حال داد و اين مشكل رو برام برطرف كرد .
امروز با كاوه " پرادو " رو برداشتيم و رفتيم دريا كنار ، من قبلا دريا كنار رو نديده بودم ، اين شهرك ساحلي خوشگل و باكلاس رو ، اما دريغ از يه گنجشك كه محض دلخوشي ما توي آسمان دريا كنار پر بزنه ، هيچ كس نبود . تمام صندلي ها خالي ، تمام مغازه ها خالي ، تمام خيابان ها خالي ، تمام ويلاها خالي . اينم شانس ماست ديگه . چه حالي داد سواري با يه ماشين شاسي بلند ، اين هم بار اول بود كه تجربه مي كردم .
تو " خزر شهر " ما رو راه ندادن . پس هيچ خاطره مخصوصي از اونجا ندارم .
چند تا اتفاق هم افتاد كه كاملا خصوصيه .
در نتيجه امروز ما تماما به هدر رفت ....................سمايلي طفلي من و كاوه
+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 19:49  توسط ساعد  | 

امروز رفتم يه بسته پستي رو از پست سر كوچه مون بگيرم . مسئول اونجا رفت و بسته ام رو پيدا كرد و جلوم گذاشت . بهم گفت كه كارت شناسايي ام رو نشون بدم ، فهميدم كه بد جوري سوتي دادم ، كارت شناسايي با خودم نيورده بودم ، خواستم كولي بازي در بيارم و با صداي بلند گفتم ، اگه كارت شناسايي لازمه ، چرا پشت برگه ننوشتيد كه يه كارت شناسايي هم با خودتون بيارين ، آقاهه يه نگاهي بهم كرد و با خونسردي پشت برگه رو بهم نشون داد ، خيلي درشت و پررنگ نوشته بود كه كارت شناسايي الزاميه ، ديدم ديگه كاريش نمي شه كرد ، يه نگاه مظلومانه كردم بهش و گفتم بخدا من خودمم ، بازم آقاهه يه نگاهي كرد بهم و بازم خونسردانه گفت : اگه مي توني ثابت كن كه خودتي .......... دست از پا درازتر بازگشتييييييييييييييييييييم
+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 22:18  توسط ساعد  | 

بازم روزمرگي ....... اين روزمرگي هاي من تموم نمي شه . ديشب بازي هلند-روسيه رو ديدم . تصوير رو از تلويزيون مي ديدم و صدا رو از طريق راديوي موبايلم . يه پنج ثانيه تاخير داشت و همين باعث مي شد كه من دقيقا بدونم كه چي قراره ببينم ، ولي همين ناهماهنگي باعث مي شد كه من تمركزم رو كاملا از دست بدم . گويا مغزم نمي تونست اطلاعات پنچ ثانيه قبلي رو كه شنيده رو با تصويري كه الان مي بينه سنكرون كنه و همين باعث نوعي آشفتگي تصويري مي شد. روسيه حق اش رو گرفت و واقعا يكي از زيباترين بازي هاي جام رو ديدم . تمام بازي هاي زيباي اين جام رو مديون هلندم ، آخرش كلي داشتم "فان باستن " رو به خاطر اينكه " روبن " رو به بازي نياورده و يه فنچولك رو به بازي آورده آتيش مي گرفتم . چه معجزه اي يه اين فوتبال البته ورژن اروپايي و آمريكاي جنوبي اش . امروز دارم يه كتاب ميخونم به نام " انسان در جستجوي معني " نوشته دكتر ويكتور فرانكل ، خاطراتش از اردوگاه هاي كار اجباري اس. اس ها در زمان جنگ جهاني دوم و تفسيرش از ديد لوگوتراپي كه خودش پايه گذار اونه . ياد خاطرات پروانه عليزاده از زندان هاي اوين در دهه 60 افتادم . ديروز رفتم كتاب هاي درسيم رو بفروشم و با حقايق وحشتناكي روبرو شدم و اون اينكه منصف ترين خريداران فقط 45% قيمت پشت جلد رو بهم پرداخت ميكنن . من در حدود 250 هزار تومن كتاب فقط پارسال براي كنكور كارشناسي ارشد خريدم . بعضي دوستان پريشان حالي من رو تعبير به " افسردگي مزمن " كردن كه بايد عرض كنم كه دقيقا زدن به خال . شديدا دارم رنج مي برم از سندروم " بي تفاوتي " قبل از اتفاقات مهم در زندگي . شايد مطلب بعدي كه نوشتم در مورد " تمايل به رفتارهاي ضد اجتماعي " باشه ، البته صرفا ميخوام آنچه خودم بهش رسيدم رو كمي تحليل كنم و نه بيشتر . شديدا ايده " خودكشي " ذهنم رو به خودش مشغول كرده ، ولي مي دونم كه بي عرضه تر از اوني ام كه بخوام دست به همچين كارهايي بزنم . نگرانم نباشيد
+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 0:44  توسط ساعد  | 

خسته شدم ، خيلي تكراري شده روزگارم .
جاتون خالي چند روز قبل رفته بودم دانشكده و پشت در مدير گروه منتظر يكي از استادا بودم به همراه يكي از دوستام . مصاحبه بچه هاي دكترا بود و همشون استرس داشتن ، جاتون خالي تمامشون رو سركار گذاشتيم و كلي ترسونديمشون . اون قدر از استاداي دانشگاه فردوسي بد گفتيم كه طفلي ها همشون پاهاشون مي لرزيد . چقدر سوسولن اين بچه هاي دكترا
يكي از بچه ها از دانشگاه كوئينز كانادا آمده بود دانشكده و من توي تريا ديدمش و از اونجا كه مي شناختمش و وبلاگش رو خونده بودم ، با هم مدتي گپ زديم و ازش خواستم يه خرده بهم انگيزه بده واسه اومدن به كانادا ، از وقتي رتبه ام خوب شده ، پام شل شده به رفتن . تهران رو ترجيح مي دم به كانادا : دي ( اسمايلي آدم تنبل و گشاد )
پروفسور توليت هنوز مشهده و ديروز اومده بود دانشكده و استاداي ما مثل پروانه دورش مي چرخيدن و هي ازش تعريف مي كردن ، اين وسط نكته مضحك اش جاويدي بود كه مثل خل چسبيده بود به اين توليت و ولش نمي كرد . گاهي اوقات جاويدي با اين كاراش خيلي نفرت انگيز مي شه .
چند روزيه كه اسير جادوي اين Facebook شدم و حسابي كلي از وقت مفيدم رو خورده و در يك كلام خيلي time-guzzling شده اين فيس بوك .
قرار بود تا بعد آزمون ننويسم ولي دلم قرار نميگيره و حتما بايد يه چيزي بنويسم .  

+ نوشته شده در  2008/6/10ساعت 23:25  توسط ساعد  | 

ديشب بود كه  دلم باز گرفته بود و معمولا همدم اين لحظه هام  البرزه . زنگ زدم البرز ، تا با هم بريم بيرون و البرز اومد .
بازهم از هر دري سخن رانده شد و طبق معمول آخرش رسيديم به سفر ، منظورم سفر به خارج از كشور براي ادامه تحصيل بود ، البرز خاله اش توي آمريكاست و اصرار زيادي داره كه البرز بره آمريكا ، البرز هم سال پنجم پزشكي رو داره ميخونه و دو سال مونده كه تموم بشه ، مدرك پزشكي ايران رو هم آمريكا قبول نمي كنه و خلاصه براي گرفتن يه مدرك پزشكي قابل قبول در آمريكا بايد مدرك USMLE رو گرفت ، كه سه مرحله داره ، دو مرحله اش توي دوبي ، و مرحله نهايي اش اجبارا در آمريكا برگزار مي شه و خلاصه خيلي مراحل سختيه .
البرز از همون دوران دبيرستان كه با هم دوست بوديم ، عاشق روان شناسي و حوزه تفكر بود و الان هم كه مي بينه كه آمريكا رفتن خيلي سخته ، قصد داره كه رزيدنتي روان پزشكي اش رو توي " وين " اتريش بخونه ، اتريش خواستگاه تفكرات ناب در حوزه روان شناسي يه ، مكاتب بزرگ روان شناسي هم كرسي شون توي " وين " ه . و خلاصه هر كي دوست داره كه در اين زمينه به جايي برسه و مرزهاي روان شناسي رو به جلوتر برونه ، مي دونه كه بايد بره و توي " وين " درس بخونه . يه جورايي مي شه گفت كه " وين " بهشت انديشمندان حوزه روان شناسي يه .
اما ديشب اين فيلسوف و روان شناس برجسته ، منظورم همون البرز خودمونه ، حرفهايي ديگرگونه مي زد ، گير داده بود به تقابل سنت و مدرنيسم در ذهن يه ايراني و اين كه اين مسئله چقدر باعث افسردگي اش مي شه ، من هم به اين مقوله خيلي فكر كرده بودم ، ولي شنيدنش از زبان البرز خيلي برام شيرين بود ، شايد به اين خاطر كه اون معمولا خيلي علمي تر از من فكر مي كنه .
ايران از حيث اجتماعي و فرهنگي تا حدي سنتي يه ، به اين معنا كه  خيلي از چيزا ، تقريبا همون جوري هستن كه سال ها پيش هم بودن ، شايد ما بيشتر مظاهر مدرنيته رو در كشورمون داشته باشيم ، ولي روح مون سنتي يه ، و معمولا گريزي از اين سنت وجود نداره ، سنت هاي مذهبي ، سنت هاي فرهنگي ، سنت هاي اجتماعي ، خلاصه تقريبا چيزي به اون شكل توي ذهن ما دگرگون نشده و ما هنوز همون پدربزرگ ها و مادربزرگ هامونيم .
اما همين انسان هاي سنتي ، مي تونن كه به يك درك نسبي از مدرنيته برسن از طريق ابزارهاي خاص ، منظورم سفرهاي سياحتي به خارج از كشور ، تلويزيون هاي ماهواره اي ، فيلم هاي سينمايي و اينترنت ، اينها همه پنجره هايي هستن كه يه انسان سنتي در يك كشور جهان سوم ،از طريق اونها مي تونه  با حسرت به مدرنيته نگاه كنه و روياي چشيدن طعم مدرنيته اون رو تا مرز افسردگي ببره . مدرنيته پر از زرق و برق هايي است كه تا پيش از اين ، انسان دركش نكرده بود ، خيلي از مظاهر مدرنيته ، حتي براي انسان غربي هم تازگي داره .
خلاصه البرز خيلي دلش پر بود ، از جفاكاري زمانه مي ناليد ، از دردهايي ميگفت كه معمولا توي دل تك تك مون سنگيني مي كنه ، ولي هيچ كدوممون حتي تلاشي براي درمان اين درد ها نمي كنيم ، از خودش مي ناليد كه هيچ تلاشي براي رسيدن به " وين " دوست داشتني اش نمي كنه .
شب ما رو پر درد كرد اين دل پر از درد البرز ، معمولا البرز نماد پايداري و استقامته ، ولي البرز ديشب ، خيلي به نظرم شكننده اومد 

+ نوشته شده در  2008/5/24ساعت 23:28  توسط ساعد  | 

الان ساعت 5:20 دقيقه صبحه و من نيم ساعت قبل با صداي زنگ كاوه از خواب بلند شدم ، گفت كه نتيجه ها اومده ، تصور كنيد چه حالي داشتم
با ترس و لرز به سيستم نزديك شدم و وارد شبكه شدم و رفتم سايت سنجش ، اولش هر چي تلاش مي كردم نمي رفت داخل ، ترس برم داشته بود خيلي زياد ، خدايا نكنه يه وقت اتفاقي افتاده باشه .
اتفاقي نيوفتاده بود ، ظاهرا بايد پسوند فاميلي ام رو نمي زدم تا مي رفت داخل سايت . صفحه اول سايت رو كه ديدم يهو دلم ريخت ، گفتم خداي مهربان كمكم كن ، دلم نميخواد ببازم .
رفتم و رتبه رو ديدم ، 164 ، ووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ، از خوشحالي داشتم بال در مي اوردم ، 164 معادل مهندسي برق قدرت- سيستم دانشگاه صنعتي علم و صنعت روزانه  و مهندسي برق قدرت - سيستم دانشگاه صنعتي شريف شبانه است و از اونجا كه خانواده با دوره هاي شبانه هيچ مشكلي نداره ، پس پيش به سوي دانشگاه صنعتي شريف ، بالاخره به آرزوم رسيدم ، آرزويي كه پنج سال با خودم يدك كشيده بودم و حتي يك لحظه هم در بدست آوردنش ترديد نكرده بودم .

شايد گفتنش بي خود باشه ، كساني كه من رو مي شناسن و با نتايج من در آزمون هاي آمادگي براي كنكور پارسه آشنا هستند مي دونند كه توانايي هاي من خيلي بيشتر از اين حرفا بود ، ولي خوب از اونجا كه من توي زندگي ام هميشه يه سري اتفاقات خارج از كنترل خودم مي افته كه كلا گند مي زنه به همه چيز ، در اين آزمون هم درس مدارهاي الكتريكي رو خراب كردم ( درصد = 7 ، معادل 1/15) و همين باعث شد كه اون چيزي نشم كه دلم ميخواست ، ولي ديگه مهم نيست ، مهم رسيدن به شريف به هر قيمتي بود كه احساس ميكنم رسيدم و اين يعني يك نقطه پرتاب .

اميدوارم بچه ها همگي خوب داده باشند ، چون اصلا دلم نميخواد توي اين بي پولي اسفناكي كه گريبانگيرمه به اونا شيريني بدم  : دي


+ نوشته شده در  2008/5/20ساعت 5:33  توسط ساعد  | 

امروز ، طبق معمول با هزار مشقت از خواب بيدار شدم .
تو كلاس زبان ، بحث قضاوت براساس ظاهر بود . بحث رو با بي حوصلگي دنبال ميكردم ، بازم مثل هميشه  آيدين پر انرژي بود و پر از ايده . تلمذ كرديم . بحث قشنگي بود
بدو بدو خودم رو رسوندم به دانشگاه ، جلسه دفاع نيما امين بود ، بايد مي رسيدم ولي خوب آخرش رسيدم ، به جاهاي جالبش نرسيدم ، يه عالمه شيريني مونده بود كه زديم به بدن ،  كيوان و ايمان داشتن با دخترا درباره جشن فارغ التحصيلي مشورت ميكردن ، زياد برام مهم نبود ، شايد چون مي دونستم كه فارغ التحصيلي اي در كار نخواهد بود و بچه ها خيلي بي بخار تر از اين حرفا هستن .
هاشم نيا هم اومده بود ، وقتي براش از اينكه من وبلاگش رو بالكل خوندم و كاراش رو دنبال مي كنم گفتم ، كلي خوشش اومده بود ، مثل همه آدما از اين كه يكي ازش تعريف كنه خوشش مي اومد .
غذاي سلف جوجه كباب بود ، چه حالي داد ، پول كتاب رو هم از رضا وفا گرفتم ، اونم خيلي حال داد . انگار رو دور شانس بودم .
سعيد وحيديان رو ديدم ، رفتيم خوابگاه اتاقش ، كلي با هم بحث كرديم ، بازم مثل هميشه از هر دري بحث شد و آخرش هم به اين نتيجه رسيديم كه اين كشور اصلا جاي موندن نيست و بايد از اين كشور رفت .
كاوه كه اومد رفتم اتاقش و بازم مثل هميشه بحث رفت سمت دوست دختراي كاوه و من هم چند تا داستان جالبي كه برام پيش اومده بود رو براش تعريف كردم ، ريسه رفت از خنده ، كمتر خنديدن از ته دلش رو ديده بودم ، خيلي حال داد ، سلطان قديري هم نيومده بود ، حيف شد
يه كليپ از گل آخر پيروزي هم بچه ها دانلود كرده بودن كه هي پخش ميكرديم و بچه ها كف مي كردن ، حتي مني كه از فوتبال خوشم نمي ياد هم جذب شده بودم ، خدائيش خيلي پايان دراماتيكي داشت اين بازي . مثل فيلم هندي ها شده بود .
برگشتم خونه ، چون موبايلم جا مونده بود گفتم حتما هزار تا اس ام اس و ميسد كال دارم ، دو تا اس ام اس داشتم و يه ميسد كال ، اس ام اس ها مال احسان مرادي بود ، تابلو بود كه استرس داره ، من هم استرس داشتم
فردا ساعت 18 قراره نتايج ارشد بياد و من خدا خدا ميكنم كه رتبه ام زير 200 شه ، اگه نشه تمام آمال و آرزوهام نقش بر باد مي شه و من تبديل مي شم به يك بازنده واقعي ، دلم نميخواد ايندفعه جزو بازنده ها باشم .
به اميد فردا

+ نوشته شده در  2008/5/19ساعت 23:3  توسط ساعد  | 

الان خوندن متن Pdf اعترافات " سعيد امامي " رو تموم كردم . چنان شوكه ام الان كه اصلا نمي تونم درباره اون چيزايي كه خوندم نظري بدم .
دكتر عليرضا نوريزاده به بازخواني ماجراي " قتل هاي زنجيره اي " پرداخته و خدائيش حاصل كارش خواندني است .
اون چيزي كه توي اين كتاب برام بيش از همه جالب بود تلاش سترگ خاتمي براي قطع يد عاليجنابان از قدرت بود ولي جالب اينجاست كه اين عاليجنابان در دوره جناب احمدي نژاد به قدرتي چندين برابر رسيدند ، مثلا پورمحمدي شد وزير كشور و محسني اژه اي شد وزير اطلاعات و ...
كتاب " هاشمي بدون روتوش " صادق زيبا كلام هم از بازار كتاب جمع شد ، وگرنه قصد داشتم بعدش برام سراغ اون كتاب ، اميدوارم سريع Pdf اش بياد تو اينترنت ، بشه مفتكي خوندش : دي

بگذريم . مهم اينه كه سه شنبه نتايج ارشد مي ياد و من ميتونم بفهمم كه چند مرده حلاجم . البته با اين گندي كه زدم زياد اميدوار نيستم ولي همش خدا خدا مي كنم كه رتبه ام زير دويست بشه . دعا كنيد براي اينجانب

+ نوشته شده در  2008/5/18ساعت 19:19  توسط ساعد  | 

امروز هم روز خداست . با اين كه كل شب رو نخوابيده بودم ولي باز هم زود بيدار شدم از خواب . نمي دونستم بايد چكار كنم . بي هدف بودم . نهارم رو كه خوردم يك اس ام اس اومد از يكي از دوستام كه توش نوشته بود " رتبه ات چند شد ؟ " ، بدو بدو خودم رو رسوندم به گوشي تلفن و زنگ زدم بهش ، گفتم حاجي مگه رتبه ها اومده ؟ گفت شوخي كردم ، شوخي قشنگي نبود ، اس ام اس رو واسه چند تا ديگه از دوستام فوروارد كردم كه اونها هم سركار رفتند و كلي خنديدم .

ساعت 6:30 بعدازظهر قرار داشتم . جلوي در كتابخانه مركزي دانشگاه فردوسي . فكر مي كردم امن ترين جاي مشهد اونجاست . تا به حال مشكلي پيش نيومده بود. قبل شش اومدم و يك دوست پيدا كردم . از بچه هاي پزشكي بود و خلاصه بعد چند دقيقه آشنا از آب در اومد .يه عالمه دوست مشترك داشتيم .

ساعت 6:30 دقيقه اومد . رفتيم پشت كتابخانه قدم زدن . من براش از دوست جديدي كه پيدا كرده بودم تعريف كردم و اون هم از پروژه اي كه الان داره روش كار مي كنه گفت . ده دقيقه كه گذشت سروكله يكي از نگهبان هاي دانشگاه پيدا شد و شروع كرد به استنطاق كردن ما . كلي حرف كليشه اي تحويل مون داد . ما رو از هم جدا كرد و هشدار داد كه دفعه بعدي برخورد خيلي سنگيني در راه خواهد بود. مي گفت : من ميدونم كه شما دو تا قصد ازدواج داريد ، ولي اين راه اش نيست . من هم در جواب اش گفتم كه اتفاقا اين يكي از راه هاي درستشه . دو تا مون دانشجو بوديم و اونجا هم كتابخانه بود . بهم گفت كه مطمئنه پدر اون دختر اصلا راضي نيست و من هم بهش گفتم كه اين كاملا طبيعي يه . چون پدر اون متعلق به دوره ديگري يه . به گونه ديگه اي همسرش رو پيدا كرده و دلش ميخواد دخترش هم به همون شكل شوهرش رو پيدا كنه ولي الان زمانه فرق كرده و دختر اصلا تمايلي به روش هاي سنتي نداره . دلش نمي خواد توي خونه بشينه و منتظر انتخاب شدن بمونه . دلش مي خواد خودش رو در ليست انتخاب ديگران قرار بده و مي خواد خودش هم در انتخاب شدنش نقش داشته باشه . زياد با نگهبان بحث كردم ، از من خوشش اومده بود . آخرش بهم گفت كه ماموره و معذور . من هم بهش گفتم كه درك مي كنم . ولي اصلا نمي تونستم درك كنم

بعدش رفتم پيش اون دوستي كه تازه پيدا كرده بودم . همون موقع كاوه هم اومد اونجا . با كاوه رفتيم سلف فجر دانشگاه فردوسي و شام خورديم . بعدش رفتيم اتاق كاوه و داستان هايي رو كه در غياب هم برامون پيش اومده بود رو واسه هم تعريف كرديم . بعدش دو نفري رفتيم و شش نفر ديگه رو پيدا كرديم و رفتيم توت خوري .

توت خوري يك سنت حسنه است كه معمولا بعد از رسيدن توت ها در فصل ارديبهشت اتفاق مي افته و معمولا هر چقدر يك دانشجو تجربه دانشگاه اش بيشتر باشه بيشتر مي تونه از توت هاي دانشگاه فردوسي فيض ببره . رفتيم و تك تك درخت هاي توت رو امتحان كرديم و بالاخره بهترينش رو پيدا كرديم . يكي بود توي آزمايشگاه هاي بخش كشاورزي . درخت پر باري بود . محمد ق . رفت بالاي درخت و ما هم پايين چادر رو گرفتيم و خلاصه شايد چهار – پنج كيلو توت جمع كرديم و برديم يه جاي پر نور و خورديم . من بعدش از بچه ها جدا شدم وپياده اومدم درب شمالي دانشگاه و بعدش هم خونه .

امروز روز جالبي بود . اگر چه سررشته امور رو از دست دادم ولي بازم اتفاق بدي نيفتاد و كلي هم خوش گذشت . بچه ها دل تو دل شون نيست . منتظرن زودتر نتايج ارشد رو بگيرن . اميدوارم زودتر بياد نتايج

+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 0:12  توسط ساعد  | 

امروز عفت ( دخترعموم) اومده بود خونه ما . اومده بود براي كنكور ارشد دانشگاه ازاد . بعد از مدت ها ( تقريبا چند ساله ، بعد ازدواج اش ، كمتر پيش اومده باهم مثل اون قديما درد دل كنيم ) نشستيم و از گذشته ها گفتيم . از آشناهاي مشتركي كه داشتيم . از نيلوفر كه هنوز داره تو دنياي ماليخوليايي اش زندگي مي كنه ( نيلوفر يكي از دخترايي بود كه به معناي واقعي عاشق من !! شده بود ، ولي از اون جايي كه من هيچ علاقه اي به دختراي قد كوتاه ندارم ، با يك واكنش بسيار نسنجيده و زشت اون رو فرستادم پي كارش . چنان خردش كردم كه هنوزم دارم از اين همه اقتدارم در اون موقع لذت مي برم ). از محسن كه قصد داره ازدواج كنه . از رجايي و بندار و برات زاده و در انتها از بهنام . بهنام هميشه آدم خاصي بود . شاگرد زرنگ دبيرستان نمونه . يكي از اون كسائي كه همه توي جبه اش مي خوندن كه اين يك روز براي خودش كسي مي شه و الان داره توي دانشگاه تورونتو كانادا PhD مخابرات مي گيره . بهنام الان يك هفته است كه اومده ايران و من خيلي منتظر تماس اش هستم ، الان شيرازه پيش مامانش ولي قراره يه سر هم بياد پيش ما دوستان قديمي .

بگذريم ، شيريني مرور خاطرات قديمي هنوز زير زبونمه . توي دبيرستان احساس ميكردم كه خيلي آدم خاصي هستم و از اونهايي هستم كه توي 1% تاپ اين دنيا هستن . هنوزم بهش باور دارم ولي خوب نسبت به اون قديما پخته تر شدم و بيشتر دنيا رو مي شناسم و مي دونم كه اصلا مهم نيست چقدر باهوش باشي . مهم اينه كه چقدر اهل تلاش و كوشش باشي .

بچه هايي مثل ما كه احساس مي كنن خيلي باهوشن ولي امكانات اطرافشون به نحوي نيست كه هوش شون رو به چالش بكشه ، بعد از مدتي دچار نوعي افسردگي مي شن . يه عالمه احساس تاسف به خاطر اون كسي كه مي تونستن باشن و نيستن .

عفت داشت از اين ميگفت كه اگه توي يه خانواده فرهيخته و علمي به دنيا اومده بود و يا اينكه اگه توي يك شهر بزرگ تر و با امكانات بيشتر به دنيا اومده بود چقدر وضعش فرق مي كرد صحبت مي كرد . اونقدر ناراحت بود از شرايط فعلي اش كه حد نداشت . احساس ميكرد از تمام پتانسيل هاش استفاده نشده و اون مي تونسته خيلي بالاتر از اين جايي باشه كه الان هست . خلاصه كلي ناليد ..... كار به راست و درست اش ندارم ولي يه جورايي دلم به حالش سوخت . حالش رو كامل درك مي كردم

بهش گفتم كه من هم گاهي مثل تو حالم گرفته مي شه ولي من تقريبا عادت كردم . اين ضرب المثل آمريكايي رو حتما شنيديد كه مي گه وقتي نمي تونيد جلوي تجاوز رو بگيريد بي خيال شيد و لذت ببريد و يا اين جمله عميق فيلم rounders رو كه مي گفت وقتي ديدي دستت خوب نيست ، دستت رو بنداز زمين . خلاصه ما به اين نتيجه رسيديم كه با اين دست بد نمي شه بازي كرد و از همون اول دست مون رو ريختيم زمين و ديگه بازي نكرديم .

وقتي يه جوان هيجده ساله كه توي اوج رابطه عاطفي با پدرشه ، پدرش رو از دست مي ده   ، تازه اون هم نه يه پدر معمولي و ساده رو ، يه پدر ثروتمند و جالب و دنيا ديده رو كه يك سر داشت و هزاران سودا ، از اون چه انتظاري دارين كه بخواد در مورد مسائل كوچيك هم ناراحت بشه . ديگه هيچ چيزي توي اين عالم نمي تونه من رو ناراحت كنه و من رو به اشك ريختن وادار كنه .

وقتي توي انتخاب هاي طبيعي هيچ جايگاهي نداري ، نداري ديگه ، ديگه اين رو نمي شه عوض كرد . چون اين بازي يك بار انجام مي شه و بار دومي در كار نيست . پس اگه ديدي طبيعت داره دستت مي اندازه و تو رو انداخته آخراي ليست . بدون كه ديگه همه چيز تمومه و بهتره بيشتر از اين غصه هيچ چيز رو نخوره .

به هر حال من عادت كردم به بودن در ليست بازنده ها .

+ نوشته شده در  2008/5/11ساعت 2:56  توسط ساعد  | 

اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم يه داستان واقعي يه و بدون هيچ گونه نتيجه گيري اي اينجا براتون مي ذارم .
من اولين ماشين زندگي ام رو كه ميخواستم بخرم كلي آدم هاي مختلف اومدن و نظرات مختلف دادن و خلاصه همه عموها و پسر عموها و دوست و رفيق ها به تكاپو افتاده بودن تا هي ماشين هاي مختلف رو بهم پيش نهاد بدن و خلاصه يك جورايي اونها برام ماشين بخرن . توي اين اوضاع شلم شوربا مامانم كه اصلا نميخواست من توي خريد اولين ماشين ام ضرر كنم هي توي گوش ام ميخوند كه پسر ، تو بي تجربه هستي و حتما سرت كلاه مي ذارن و بذار يه آدم خبره و كاربلد اين كار رو برات انجام بده . من كلي اصرار كردم به مادرم كه مادر عزيز و گرامي ، من كه گاگول نيستم كه ، يه آدم تحصيل كرده هستم و خودم مي تونم برم و يه ماشين بخرم و مطمئن باش سرم كلاه نمي ره .بگذريم كه من نتونستم از پس مادرم بر بيام و اون بالاخره كار خودش رو كرد و به يكي از دوستاي سابق پدرم كه مورد اعتماد شديد پدرم بود سپرد كه برام يه ماشين خوب پيدا كنه و اين دوست عزيز و گرامي پدرم همون روز يه ماشين برام پيدا كرد ، هيچ وقت خاطره ديدن اون ماشين رو فراموش نمي كنم . اون ماشين اونقدر ناز و دوست داشتني بود كه من يك دل نه صد دل عاشق اش شدم و گفتم من اين رو ميخوام و دوست گرامي پدرم ترتيب كاراي اداري اش رو داد .بعدا كاشف به عمل اومد كه سر يه اشتباه لپي، ما (خريدار ) پانصدهزار تومن ضرر كرديم .
اين اول كار بود . من اين ماجرا رو به مادرم گفتم و مادرم باز هم اصرار كرد كه مهم نيست و خلاصه پيش مي ياد و فداي سرت .
بازم گفتم مهم نيست .حالا داستان فروش رو بشنويد . ماشين دوباره از زير دست همون دوست پدرم رد شد و ايشون قبل از عيد ماشيني رو كه پيش روي خودم مشتري هشت ميليون و هفتصدي داشت رو هشت ميليون و يكصد و پنجاه هزار فروخت .اين بار با اين كه خيلي ناراحت شده بودم ولي چون قبل عيد بود و ما نياز فوري به پول داشتيم گفتم مهم نيست حتما مشتري گير نيورده و خلاصه اصرار ما باعث شده كه به يك قيمت پايين تر بفروشه .
داستان رو همين جا داشته باشيد ..................من امروز براي تسويه حساب رفتم پيش اين دوست پدرم ( كه ما ساده لوحانه " عمو " صداش مي زديم ) . توي بنگاه يكي از كارمنداي همين عموي كذايي كه تقريبا با هم توي همين مدت دوست شده بوديم . اومد پيش من و گفت : سعيد ، سعي كن هميشه زرنگ باشي و به هيچ كس اعتماد نكني . من كه قبل اين ماجرا به يه چيزايي شك كرده بودم ، رفتم و پيله شدم تا ته و توي ماجرا رو در بيارم و خلاصه با كلي اصرار كاشف به عمل اومد كه عموي عزيز ماشين رو به همون مشتري اول فروخته و بعدا براي اين كه سود بيشتري بدست بياره اون داستان دوم رو براي ما سر هم كرده . اين ماجرا رو براي مادرم تعريف كردم و اون فقط يه آه عميق كشيد و چيزي نگفت .
نميخوام نتيجه گيري كنم ، نتيجه گيري رو مي ذارم به عهده شما
+ نوشته شده در  2008/4/30ساعت 21:36  توسط ساعد  | 

جاتون خالي امروز يه كارتون خوشگل ديدم به اسم ليلو و استيچ
من يه داداش دارم كه ده سال از من كوچيكتره ولي ما خيلي به هم نزديكيم . شايد يكي از دليلاش اينه كه منم مثل اون عاشق كارتن و انيميشن ام . شايد تعداد كارتن هايي كه من توي زندگي ام ديدم به تعداد موهاي سرم رسيده باشه . من از بچگي عاشق كارتن ديدن بودم . كارتن ديدن بهم ايده مي داد . ايده هايي كه باهاش ميتونستم يه دنياي ذهني براي خودم بسازم و توي اون دنياي ذهني شاد ترين موجود باشم . شايد خيلي هاتون دنياي كودكي تون رو فراموش كرده باشين ولي من هيچ وقت اون زمان ها رو فراموش نمي كنم . زمان هايي كه كتاب قصه مي خوندم و بعدش كلي در مورد شخصيت اولش فكر مي كردم و خودم رو جاي اون قرار مي دادم و موقعيت هاي جديد براي خودم خلق مي كردم و سراپا غرق در لذت مي شدم .
مثلا يه داستان جالبي كه خوندم داستان كسي بود كه از ديوار ها رد مي شد و من اونقدر اسير اين شخصيت شده بودم كه تا مدت ها كارم اين شده بود كه يه گوشه بشينم و با خودم فكر كنم كه اگه مي شد از ديوار رد بشم چه كارها كه نمي كردم .
يا داستان مرد نامرئي .
داستان مردي كه مي تونست به گذشته برگرده و گذشته رو اصلاح كنه .
داستان مردي كه مي تونست بره آينده .
مردي كه از مريخ مي اومد .
مردي كه مي تونست ذهن آدم ها رو بخونه .
..............................
مثلا وقتي فوتباليست ها رو مي ديدم . من همش جاي سوباسا بودم و به اين فكر مي كردم كه اين فاصله نجومي كه من با ساير بازيكنان تيم ام دارم چقدر مي تونه باعث شهرتم بشه .
يا زماني كه چوبين رو مي ديدم . چقدر دلم ميخواست كه من هم يه مچ بند فضايي مثل اون داشته باشم بعلاوه يه عالمه دشمن كه آخر هر قائله اي اين منم كه برنده واقعي ام .
يا اينكه كاش من گاليور بودم و اگه گاليور بودم چه بلاهايي كه سر مردم لي لي پوت نمي آوردم .
كتاب هاي ژول ورن پر از ايده هاي بكر و ناب بود كه هر كدومش منبع بي پايان تخيل بود .
مثلا وقتي دور دنيا در هشتاد روز رو ميخوندم . چقدر دلم ميخواست كه شخصيت اول داستان دير برسه و ضايع بشه ولي خوب چه كار كنم كه خواننده محكوم به پذيرفتن نوشته هاي نويسنده است و آخرش سر موقع رسيد .
بگذريم . دوران شيرين كودكي و نشئه كارتون هايي كه بچگي ديدم هنوز باهامه .
كارتون ديدن تنها حلقه اتصال من و بچگي هامه .
بچگي هايي كه بيشتر توي دنياي خيالي ام مي گذشت تا دنياي واقعي .
جاي كارتون و كتاب رو الان بازي هاي كامپيوتري براي بچه ها گرفته و خوب اون هم دنياي قشنگيه كه من اون رو به صورت خيلي خام زماني كه عاشق " SEGA" بازي كردن بودم تجربه كردم .

ليلو و استيچ . پيش نهاد ميكنم بريد و اين كار قشنگ " والت ديسني " رو ببينيد و لذت ببريد .
+ نوشته شده در  2008/4/29ساعت 13:8  توسط ساعد  | 

امروز من شاهد يه جنگ واقعي بودم . گودزيلا عليه گيدورا

گودزيلا : كاوه جونم .............كاوه مدت هاست كه داره از كثيف بودن و شلخته بودن پوريا گلايه مي كنه و اين كه دنياي شلوغ و به هم ريخته پوريا رو به هيچ وجه نمي تونه تحمل كنه .

گيدورا : پوريا ........... پوريا هم هر وقت مي بينمش شروع مي كنه از اين كه كاوه تمام روز رو داره تو اتاق با دوست دختراش صحبت ميكنه و اونا هيچ علاقه اي به شنيدن لاس زدن هاي كاوه با زيداش ندارن گلايه مي كنه.
(لازم به ذكره كه زيداي كاوه تعدادشون خيلي زياده و كاوه خودش رو يك صاحب سبك در زمينه دختر بازي مي دونه )

عليرغم اين كه گودزيلا و گيدورا با كارهاي همديگه مشكل داشتن ولي در كنار هم ( توي يه خوابگاه دانشجويي-فجر ) به خوبي و خوشي روزگار مي گذروندند تا اين كه يك نفر كرم ريخت و يه كبريت انداخت وسط خاكستر .

لابد الان كنجكاويد بدونيد كي بود كه اين كار رو كرد ؟ ...................جواب اش ساده است : من

من در يك اقدام جسورانه كه ممكن بود به بهاي جونم تموم بشه اين دو تا رو به زور ، وادار به جنگ كردم . جنگي كه ما حصل اش كلي فحش بود كه رد و بدل شد و كلي چيزا كه اين دو نفر تو دلشون ريخته بودن و به روي هم نياورده بودن رو شد . حرفايي كه مدت ها پيش تر بايد به هم مي زدن ولي نزدن و هي به اين و اون گفتن و از هم غيبت كردن.
من مطمئنم كه اين دو بعد از مدتي دوباره با هم دوست مي شن با اين تفاوت كه هر دوشون مي دونن كه طرف مقابلشون از چي بدش مي ياد و سعي در اصلاح نسبي اون مي كنن ( اگه اين غرور الكي شون بذاره و خيلي هاي ديگه هم موش ندو نن )

نتيجه گيري اخلاقي اينكه حرفاتون رو بهم بزنين و هيچ وقت تو رودربايستي نمونين ، چون باعث مي شه كه هم خودتون كمتر زجر بكشين و هم اينكه از هم غيبت نكنيد ( غيبت از گناهان كبيره است .............ميدونستم كه خودتون مي دونيد . خواستم تاكيد كرده باشم : دي )


+ نوشته شده در  2008/4/28ساعت 19:55  توسط ساعد  | 

..................................داستان امروزم رو از عصرش شروع مي كنم چون صبح اش هيچ اتفاق خاصي نيفتاد.
من و كاوه (رفيق فابريكم ) امروز رفته بوديم دانشكده ادبيات . طبق معمول پر از دختر بود و من و كاوه يه گوشه نشسته بوديم و چهره ها و رفتارهاشون رو بررسي مي كرديم . يه آناليز سرتاسري كرديم و خلاصه دختري نبود كه از زير تيغ تيز نقد ما رد نشه . خلاصه بعد از اين كه از نمره دادن به قيافه دخترا خسته شديم گفتيم بريم تريا و يه بستني بزنيم .
.............................خلاصه بعدش اومديم داخل تالار ورودي دانشكده و اونجا براي اولين بار كاوه عشق در يك نگاه رو تجربه كرد و گفت كه دختري رو پيدا كرده كه مي تونه بهش از صد نمره ، نمره نود به بالا رو بهش بده . تو محوطه تالار هيچ كس نبود ولي ما دو تا جرات نكرديم بريم جلو و حرف بزنيم . كاوه هي كرم مي ريخت كه سعيد يه كاري بكن و من هم هر كار مي كردم نمي تونستم از گرداب ترس هاي غير منطقي و بچه گانه ام فرار كنم .جالب بود برام كه توي اون لحظه هيچ كنترلي روي رفتارم نداشتم و احساس مي كردم زورم به خودم نمي رسه . ولي خوب با كمك گرفتن از يك سري شبيه سازي هاي ذهني به اين نتيجه رسيدم كه اساسا اتفاق بدي قرار نيست بيافته و اگه ما نريم و با اين دختر صحبت نكنيم بعدا كلي افسوس مي خوريم . بالاخره دل رو به دريا زديم و رفتيم جلو و من و كاوه با اون دختر در حدود ده جمله مبادله كرديم ولي خوب معلوم بود كه دختره اصلا تمايل به داشتن رابطه با پسر نداره و ما دست از پا درازتر برگشتيم . (ما رو متهم به بي عرضگي نكنيد . اگر شما به قدرت زبون من و كاوه وافق بوديد حتما مي فهميديد كه وقتي من و كاوه به اين نتيجه مي رسيم كه نمي شه مخ يه دختري رو توي اون شرايط زد حتما نمي شه )

..........چشم چروني يكي از تفريحات سالم من و كاوه است : دي

من و كاوه به جاي شام يك كيلو توت خورديم . توت هاي دانشگاه رسيده و الان بهترين موقع براي حمله است .اگه دانشگاه تون درخت توت داره اين فرصت رو مفت از دست نديد :دي

شنبه بود و بليط سينما نيمه بها و تازه دايره زنگي هم به مشهد رسيده بود . كاوه پيش نهاد سينما داد و من هم قبول كردم . رفتيم از خوابگاه دو تا از رفيق هاي ديگه مون رو هم پايه كرديم و رفتيم يكي ديگه از كارهاي جالب اصغر فرهادي رو ديديم . من عاشق فيلم نامه هاي فرهادي ام. خيلي چندلايه و منطقيه و خوب خيلي هم ريتم تندي داره . خلاصه اين بشر به نظرم يكي از خدايگان روايت داستان هاي جذاب و پيچيده است .چقدر هم بازيگر داشت اين دايره زنگي . لحظه هاي حضور حامد بهداد در فيلم به يك دقيقه هم نمي رسيد . امين حيايي توي اين فيلم لوءلوء سر خرمن بود و هيچ حضور موثري نداشت . اصلي ها باران كوثري زيبا و جيگر بود بعلاوه شريفي نيا . مديري . زن امين حيايي (زن واقعي اش ) و يه پسره كه باره اوله مي بينمش .

امروز هم با همه اتفاقاش تموم شد و اين فقط يه روايت صرف از يك روز عادي عاديه . اگه ميخواين زندگي من رو متهم به روزمرگي كنين برام مهم نيست .
+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت 1:4  توسط ساعد  | 

قبلاها(منظورم زماني بود كه هنوز با فري گيت اشنا نشده بودم ) هر سايتي رو مي رفتم فيلتر شده بود . اركات فيلتر شده بود. فيس بوك فيلتر شده بود . بي بي سي فيلتر شده بود . حتي سايت هاي صكصي !!!!!!!!! هم فيلتر شده بود . خلاصه همه درها بسته بود . روز آنلاين رو ميخواستم بخونم اونم فيلتر شده بود . خلاصه هيچ منبع سياسي بدرد بخوري كه سرش به تنش بيارزه درش باز نبود و دولت مكرمه !!!! درش رو چهار قفله كرده بود بد رقم . سايت هاي صكصي كه يكي از تفريحات سالم !!!!!!!!! منه هم كلا بسته شده بود و خوب از وضعيت جديد ياهو مسنجر هم كه مطلع هستين . ديگه لطف سابق اش رو نداره . خلاصه همه جا درهاي بسته بود . بدجوري تو اندروني محبوس شده بوديم و راه برون رفتي هم نبود . اما ..........

مي دونم الان خيلي كنجكاويد و ميخوايد بدونيد كه ميخوام مطلبم رو چطوري تمومش كنم . اكي . مي گم بهتون . يه روز كه با حالت درماندگي داشتم از خاطرات عيدي كه گذشت به يكي از دوستام مي گفتم و اين كه چقدر تعطيلات مزخرفي بوده بهم گفت چرا نرفتي اينترنت . كلي مطلب جالب واسه عيد وجود داشت و برام مثال هايي از سايت هايي اورد كه مطمئن بودم كه فيلتره و خوب از اونجا كه خود فيلترشكن ها هم مدام فيلتر مي شن و اصلا حال و حوصله آپديت شدن در اين زمينه رو ندارم امكان بازشدنشون نبود . بهش ماجرا رو گفتم و اون ...........................................
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهم آدرس يه معجزه رو داد . نرم افزار كوشولو و صد كيلو بايتي فري گيت . از اون به بعد تمام درهاي بسته به روم باز شدن . تمام سايت هايي كه مواجه شدن با درهاي بسته شون عقده اي ام كرده بود ديگه همه شون باز شده بود . خيلي خوشحال بودم . اونقدر خوشحال كه چند تا جيغ بلند زدم . تمام سايت هاي سكسي ايراني كه خيلي وقت بود داستان هاشون رو نخونده بودم . تمام سايت هاي خبري و تحليلي سياسي كه آرزوم بود يه روز بدون فيلتر بازشون كنم و آخرش هم روزنامه مورد علاقه ام . روز آنلاين . روز آنلاين رو بيشتر به خاطر كارهاي ابراهيم نبوي و نيك آهنگ كوثر دوست دارم و خوب خلاصه اين كه آدم هايي كه توش مي نويسن رو دوست دارم .

فري گيت تو عشق مني : دي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  2008/4/24ساعت 10:57  توسط ساعد  | 

شايد بگين چقدر پراكنده مي نويسم ولي خوب ديگه اين بيشتر به خاطر اينه كه ذهن منسجمي ندارم ، منظورم اينه كه افكارم خيلي مغشوش و در هم ريخته است و در ضمن موضوعات زيادي هستن كه من بهشون علاقه دارم و دنبالشون مي كنم . بي خيال . برم سر اصل مطلب
كاوه (يكي از دوستامه ) چند روز قبل داشت بهم گير مي داد در مورد يه چيزي (يادم نيست چي بود ) . منم داشتم بحث مي كردم كه بابا اساسا ما ها متفاوت آفريده شديم و سيم كشي مغز من جوريه كه من مثلا با فيلم و ايده هاي نو خيلي حال مي كنم و فاز مي گيرم ولي تو (منظورم كاوه بود) با موسيقي خيلي حال مي كني و فاز مي گيري . من و تو اساسا دو تا موجود كاملا متفاوتيم و دليل نمي شه كه چون تو از موسيقي خوشت مي ياد و خودت رو آدم نرمالي مي دوني هر كي از موسيقي خوشش نمي ياد آنرمال باشه .
خلاصه من و دوستام از اين مشكلا با هم زياد داريم .
مثلا ديشب البرز اومد خونه ما (البرز عاشق فلسفه و روان شناسي يه و خودش هم دانشجوي سال پنجم پزشكي يه )و كلي ضد حال زد به من و رفت . بابا ما بايد به چه زباني به اين دوستان حالي كنيم كه هيچ علاقه اي به دست و پنجه نرم كردن با ego خودمون و به عبارتي كل كل كردن هاي الكي نيستيم . چنان نگاه از بالا به پايين اش من رو زجر مي داد كه نگو و نپرس . بابا من هيچ علاقه اي به روان شناسي و ادبيات و فلسفه به اين شكل كه بخواي ياد بگيري و بكوبي سر اين و اون ندارم . در ضمن معتقدم يه مهندس فقط بايد در مورد دو تا چيز ادعا داشته باشه و كل كل كنه يكي مهندسي رشته اش و ديگري اقتصاد . همين .
............
خلاصه لب كلام اينه كه آدم ها با هم فرق مي كنن و در ضمن بهتره جنبه داشته باشيم و در ضمن فكر نكنيم كه از ديگران بيشتر مي فهميم . اگر هم بيشتر فهميديم جوري رفتار نكنيم كه انگار فيل هوا كرديم و از اين جور حرفا .

+ نوشته شده در  2008/4/21ساعت 0:32  توسط ساعد  |