تبليغاتX
پول شيرين ايراني

پول شيرين ايراني

جامعه ، اقتصاد ، سياست ، علم و بحران هاي شخصي

هميشه باورم اين بوده كه يك انسان هيچ فرقي با يك كامپيوتر پيشرفته نداره . درسته كه كدهاي برنامه نويسي اش از جنس صفر و يك نيست ولي اون هم توسط كدهاي ژنتيكي برنامه نويسي شده . لذت بردن انسان هم از جنس همين صفر و يك هاست ، به عبارتي وقتي داري از چيزي لذت مي بري ، توي يكي از اين حلقه هاي برنامه نويسي گير كردي و بالعكس . حتي محرك ها و پاسخ ها هم از قبل تعيين شده است . مثال هاي فراواني از رفتارهاي انساني رو مي شه زد كه مي تونيم در اون به طور واضحي رد پاي تفكر و ايده هاي برنامه نويس رو دنبال كرد . شايد هم واسه همينه كه همه ميگن خودشناسي مقدمه اي بر شناخت خالقه . چون ماحصل تفكرات خالق درباره چگونگي خلق موجودي به نام انسان در كدهاي اون تجلي پيدا كرده و اگر اين كد ها رو خيلي دقيق بشينيم و بررسي كنيم ، چگونگي نگاه خالق به انسان رو هم مي تونيم درك كنيم ، خيلي از مذاهب استدلال ميكنند كه چون در ذات انسان (فطرت) ، خداجوئي هست و ميل به كمال ، پس حتما اين از خواسته هاي خالق هم هست . مثلا وقتي يك كارخانه خودرو سازي يه خودرويي مي سازه كه ماكزيمم سرعت اش 430 كيلومتر بر ساعته و شتاب صفر تا صدش 4 ثانيه است ، خوب حتما از اين خودرو مي خواد كه توي مسابقات سرعت شركت كنه . مسلما براي مصارف عادي نيازي به چنين سرعت و شتابي نبود . پس وقتي خالق در انسان ميل به كمال و خداجوئي رو مي ذاره ، پس حتما ميخواد كه اون در مسير كمال وارد شه و تمام استعدادهاش رو شكوفا كنه و استدلالاتي از اين دست . به هر حال من قصد ندارم اين جا اين بحث خداشناسانه رو باز كنم ، بلكه ميخوام پرده رو كنار بزنم و ذره اي از اون چيزي رو كه بهش باور دارم رو عيان كنم .
بياييد خودمون رو بذاريم جاي خالق و دوباره بخواهيم يه موجودي به نام انسان خلق كنيم ، خوب اول از همه ، همه مون قبول داريم كه مخلوق ما بيانگر پيچيدگي خود ما هم هست ، پس اين موجود بايد به نوعي بيانگر پيچيدگي ذات خالق هم باشه ، مثلا شما وقتي يه موبايل رو دستتون مي گيريد و به توليد كننده اش فكر ميكنيد ، مجموعه اي از مهندسان و خبرگان صنعت كامپيوتر و الكترونيك رو مي بينيد ، و وقتي مثلا يه كوزه رو دست تون مي گيريد ، ماكزيمم يه كوزه گر زبر دست توي ذهن تون مي ياد و مسلمه كه كار دسته اول براتون ارزشمندتر از كار دسته دومه ، پس براي محصول دسته اول هم ارزش بيشتري قائليد .
از اون جا كه قراره ساخته دست شما ، بدون نياز به شما توانايي ادامه زندگي و حيات طولاني مدت رو داشته باشه و از اون جايي هم كه هر چيزي جز واجب الوجود ( كه خود شمائيد ) قابليت زندگي جاويدان رو نداره ، پس مكانيسمي به نام توليد مثل رو در وجودش قرار مي ديد ، حالا اين مكانيسم ممكنه براي موجودات مختلف فرم هاي مختلفي داشته باشه ولي در ذات هيچ تفاوتي نمي كنه ، شما مي تونيد فرم هاي مختلفي رو امتحان كنيد ولي اون چيزي كه خالق انتخاب كرده ، وجود يه جفت نر و ماده در كنار هم ه . به هر حال ما حكمت اين انتخاب رو نمي دونيم ، خدا در قرآن مي گه كه علت اش اينه كه اين دو در كنار هم به آرامش برسند ، اديان ديگه نظرات متفاوت ديگه اي دارند ، ولي حكمت اين انتخاب هر چي كه هست ، هدفش كاملا معلومه و همانا ادامه حيات رو كره خاكي است ، مكانيسم پاداش رو هم در اين پروسه فعال كرده ، همونطور  كه قبلا هم گفتم به نظرم پاداش يه سري محركه ، محرك سيستم عصبي كه باعث مي شه كدهاي  از پيش نوشته شده ما فعال بشن ( اين بخش ها ، بخش هاي ناخودآگاه ما هستند ) . لذت ( بخوانيد پاداش ) فوق العاده چيز عجيبيه ، يه جور فيدبك مثبته ، باعث مي شه كه بيفتي توي يه حلقه تكرار ، حلقه اي كه باعث مي شه شما يه مسيري رو ناخودآگاه بري جلو ( روي بخش ناخودآگاهش تاكيد ميكنم ) ، لذت و درد ، دو تا بخش مهم از ناخودآگاه ما هستند كه خودآگاه ما رو گاهي اوقات ناخواسته به بند مي كشند ، تقريبا خودآگاه ما رو همين دو تا جهت مي دهند ، فرار از درد ( فيدبك منفي ) و تلاش براي رسيدن به لذت ( فيدبك مثبت ) . اگه بخوام يه جورايي توصيف كنم ، اين دو رو به شانه هاي يه جاده شبيه ميدونم كه راننده رو محدود به رانندگي بين همين دو شانه ميكنه .
بعد از انتخاب مكانيسم توليد مثل ، مي رم سراغ بقيه قسمت هاش ، مثلا براش مكانيسم " حب ذات " رو ميذارم ، يعني يه سيستم  سلف- ايميون ( خود – امن ) ، يعني سيستمي كه خودش قادره از خودش مراقبت بكنه ، وظيفه مراقبت از خود ، به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم مي شه ، مثلا خودآگاه مراقبه كه سيستم وارد محيط هاي پر خطر نشه ، ولي اگر احيانا ناخواسته وارد چنين محيطي شد ، اين ناخودآگاهه كه وظيفه اش محافظت از شخصه ، اين دو مثل خلبان انساني و خلبان خودكار مي مونن ، تا زماني كه اوضاع و شرايط عادي يه ، اين خلبان انسانيه كه همه كاره است ، ولي وقتي شرايط بحراني مي شه ، هواپيما مي ره روي خلبان خودكار ، و اساسا اين مكانيزمي است كه انسان ها از روي مكانيزم دفاعي خودشون و موجودات ديگه كپي گرفتن ( ريشه چنين طراحي اي در تئوري كنترل كلاسيكه  كه برداشتي خشك از سيستم كنترل پيچيده كائناته ) ، يه مسال ساده ميخوام بزنم ، فرض كنيد يكي از دوستاتون انگشت اش رو آروم بياره طرف چشماتون ، شما چشماتون رو نمي بنديد ، به عبارتي همه چيز دست خودآگاه شماست ، ولي حالا اگه همون دوستتون با سرعت دست اش رو بياره طرف چشمتون ، سريع واكنش نشون ميده چشمتون و پلك ها رو مي بنده ، شما به هيچ وجه نمي تونيد جلوي اين بسته شدن چشم رو ببنديد ، به اين مي گن ناخودآگاه ( اين ناخودآگاه يه ذره اي فرق مي كنه با اون چيزي كه فرويد در نظرياتش مطرح مي كنه ، حالا يه خرده جلوتر بريم ، اين دو تا ناخودآگاه بر هم منطبق مي شند ) . ناخودآگاه همون بخش هايي از وجود يه انسانه كه اون هيچ كنترلي روش نداره ، و توانايي هدايت خودآگاه رو هم دارن ، يه بخش از ناخودآگاه محصول شرايط اجتماعي يه و بخش اعظم اش رو از طريق وراثت ما از يك نسل به نسل ديگه منتقل مي كنيم ، همون برنامه نويسي ژنتيكي مونه  .
در حالت عادي ، خودآگاه انسان تحت سيطره ناخودآگاهشه ، يعني همون كدهاي ژنتيكي و اجتماعي ، مثلا اگر يه انسان رو از بچگي توي يه محيط ايزوله ( مثلا يه جزيره متروكه ) رها كنيم و بعدش اون رو وارد اجتماع كنيم ، شاهد رفتارهايي از اون هستيم كه كاملا غريزي يه و محصول همون كدهاي ژنتيكي يه ، مثلا دنبال غذاست ، اگه يه دختر زيبا ببينه ، سريع مي ره سمت اش و .... ، خلاصه رفتارهاش كاملا اصيل و غريزي يه ، موقع غذا خوردن از دست ( دم دستي ترين ابزار ممكنه )  استفاده ميكنه ، نگاه ديگران اصلا واسش مهم نيست ، از تفاوت هاي خشن اش با ديگران احساس شرمساري نمي كنه ، به اين علت كه چيزهايي مثل آداب غذاخوردن ، احساس شرمساري و .... ، يه جور برنامه نويسي اجتماعي يه ، مثلا فرزندي كه توي يه خانواده اشرافي بزرگ شده و هنگام غذا خوردن تمام حركات اش زير ذره بين خانواده بوده و كمترين لغزش اش با نگاه هاي چپ چپ و يا تذكر هاي شديد مادر و يا پدر همراه بوده ، حتي نمي تونه تصور كنه غذا خوردن با دست رو ، چرا كه اين طوري برنامه نويسي شده ( از سوي محيط پيراموني اش ) ، يا دختري كه توي خانواده مذهبي بزرگ شده و نماز خوندن و چادر پوشيدن يك " بايد " مسلم توي زندگي اش بوده ، نمي تونه خودش رو خارج از اين مسائل تصور كنه .
---- ببخشيد كه ديگه اين بحث رو ادامه نمي دم ، ولي يه بحثي طولاني مي شه انگيزه ام واسه ادامه اش كم مي شه ، خلاصه اينكه اين روزا دارم با خودم وارد يه فاز لج بازانه مي شم ، به اين معنا كه ميخوام با "بايد" هاي مسلم زندگي ام مخالف كنم ، مثلا زماني كه صحبت كردن از خودم برام لذت بخشه ، ساكت بشم . زماني كه ديگران منتظر يه كار خوب از من هستند ، اون كار رو انجام ندم ، از الفاظ زشت استفاده كنم و خلاصه مي خوام يه سري قيد هاي اجتماعي و طبيعي رو كنار بگذارم .

+ نوشته شده در  2008/7/11ساعت 18:39  توسط ساعد  | 

نمي دونم چرا هميشه " من واقعي " عقب تر از " من ايده آل " آدم هاست ، حالا اين زياد مهم نيست ، اون چيزي كه من رو آتيش مي زنه اينه كه چرا ما هميشه لذت هامون رو منوط به رسيدن به " من ايده آل " مي كنيم ، مثلا من هميشه مي گم كه زماني فلان كار رو مي كنم كه برام لذت بخشه كه به يك مرحله خاص توي زندگي ام رسيده باشم ، در حالي كه همين الان هم مي تونم اون كار رو بكنم و لذت ببرم ، مثال نمي زنم ، چون مسئله خيلي روشنه
امروز كاوه مي گفت كه يه زماني " من ايده آل " اش اين بوده كه پشت " تويوتا پرادو " بشينه و اين براش انتهاي لذت بوده ، ولي حالا كه " من واقعي " اش با " من ايده آل " چند ماهه قبلش رسيده ، " من ايده آل " اش تغيير كرده و تبديل شده به نشستن پشت يه تويوتا پرادوي مشكي كه نمره اش مال تهران باشه
مي بينيد ، آدما معمولا هيچ وقت به " من ايده آل " شون نمي رسن ، چون " من ايده آل " هميشه جاخالي مي ده و نمي ذاره كه بهش برسيم ، و نكته مضحك اش اينجاست كه ارضاء شدن و رضايت زماني محقق مي شه كه " من ايده آل " محقق بشه و همون طور كه قبلا گفتم اين كار شدني نيست .
پس بياييد ياد بگيريم كه لذت ها مون رو عقب نندازيم و با " من واقعي " مون حال كنيم . نميخواد برام فلسفه بافي كنيد كه اين حرفي كه زدم با خيلي از تئوري هاي اجتماعي هم خواني نداره ، خودم مي دونم ، ولي توصيه ام به شما اينه كه اگه ميخواهيد لذت ببريد توي زندگي تون ، هيچ وقت تئوري هاي اجتماعي رو جدي نگيريد
 

 
+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 23:21  توسط ساعد  | 

" آنچه انسان ها را از پا در مي آورد ، رنج ها و سرنوشت نامطلوبشان نيست ، بلكه بي معني شدن زندگي است كه مصيبت بار است و معنا تنها در لذت و شادماني و خوشي نيست ، بلكه در رنج و مرگ هم مي توان معنايي يافت "
اين چند جمله رو از كتاب " انسان در جستجوي معني " دكتر فرانكل برداشتم .
برخلاف خيلي از دوستام كه به شدت تحت تاثير دكتر فرانكل و مكتب لوگوتراپي اش قرار گرفتن ، من چندان اعتقادي به اون ندارم ، و ريشه بسياري از روان نژندي ها رو همون چيزايي مي دونم كه فرويد و دنباله روهاش گفتن ، يعني تعارض بين غرايض سركوب شده و درگيري بين خودآگاه و ناخودآگاه . البته من رو زياد جدي نگيريد
 
هميشه اين سئوال رو توي ذهنم داشتم كه آيا اين نظريه درسته كه بشر چيزي جز محصول عوامل و شرايط محيطي ، اعم از اينكه داراي طبيعت زيستي روانشناسي يا جامعه شناسي باشد ، نيست ؟؟ آيا بشر محصول تصادفي اين عوامله ؟؟
جواب من به سئوال هاي بالا تا حد زيادي مثبته و شايد همين مسئله هم باعث شده كه آب من با دوستاي مذهبي ام توي يك جوب نمي ره ، به هر حال من فكر ميكنم كه من درست فكر مي كنم ، ولي اگه حق با اون ها باشه ، به قول همه شون ، توي اون دنيا چوب تو آستين ام مي كنن . فكرش هم آدم رو مرعوب مي كنه
 

 
+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 2:1  توسط ساعد  | 

اين مطلب در ادامه بحثي كه مهندس اچ بي توي وبلاگش گذاشته بود اومده . فقط چون من با اين گونه آدم ها زياد تماس داشتم و مي تونم انگيزه پشت رفتارشون رو به دليل پسر بودن درك كنم ، يه توضيحي بر اون مطلب نوشتم .
توي فضاي كنوني پسرا اصلا نمي تونن رفتارهاي عجيب و غريب داشته باشن . شايد يكي از دلائل اش نگاه چپ چپ اي است كه پدر و مادرها به اونا ميكنن . يا نگاه هاي چپ چپ اي كه جامعه به اونا ميكنه و در انتها نگاه چپ چپ اي است كه ماموران انتظامي به اونا مي كنن . پس همين اول كار بگم كه پسرايي كه معمولا ظاهرشون و رفتارشون تا حدودي هنجار گريزه ، كساني هستند كه تونستن از سد خيلي از اين موانع بگذرن ، به عبارتي انسان هاي ضد اجتماعي اي هستن . چون يك انسان اجتماعي معمولا مرعوب نگاه جامعه ( عرف ) است . به عبارتي نمي تونه توي ذهن اش هنجار گريزي رو هضم كنه ، ولي انسانهاي ضد اجتماعي با اين مسئله خيلي راحت كنار مي يان .
انسان هاي ضد اجتماعي در جامعه ما معمولا يا خيلي ثروتمندن ( از نوع تهي از فرهنگش ) و يا خيلي فقيرن ( بازم از نوع تهي از فرهنگش ) و كم پيش مي ياد كه فردي از طبقه متوسط جامعه رفتارهاي ضد اجتماعي از خودش نشون بده و علت اش هم هزينه هاي بسياري است كه اين گونه رفتارها در پي داره .
آرايش كردن پسرا ( كه البته فعلا محدود شده به برداشتن ابروها ، گاهي اوقات رژ زدن و خيلي كم سياه كردن زير چشم ، البته تا اونجايي كه من ديدم ) يكي از مصاديق بارز يه رفتار ضد اجتماعي يه .
اما هدف از آرايش كردن براي پسرها چيزي مشابه دخترا نيست . يعني اونا به دنبال زيباتر شدن و يا پيدا كردن انتخاب هاي بهتر نيستن . چون زياد ديدم پسرايي رو كه بعد از آرايش كردن هم رفتن سراغ همون دخترايي كه قبلا مي رفتن . دايره گزينش و نوع نگاهشون هيچ تفاوتي نكرده و اين نشون ميده كه اصلا هدفشون پيدا كردن انتخاب هاي بهتر نيست .
تحليل من از اين ماجرا صرفا براساس جامعه آماري يه كه خودم باهاشون تماس داشتم كه از هر دو قشر هم توشون هست .
در مورد قشر مرفه ، اون چيزي كه من بهش رسيدم ، انتقال يه جور پيامه . گاهي اين پيام براي خانواده است ، به اين معنا كه فرد ميخواد به خانواده اش بفهمونه كه من به هيچ وجه آمادگي پذيرش مسئوليت رو ندارم . گاهي اين پيام براي دختراست ، في الواقع اين آرايش كه اون رو دركانون توجهات قرار مي ده به نوعي كارت دعوته ، يعني من آماده پذيرش يه رابطه دوستي با جنس مخالفم . اصلا بچه مثبت نيستم . وقتم آزاده  و براي به دست آوردن يه دختر حاضرم هركاري رو بكنم . گاهي هم اين پيام براي پسراست . يعني من پايه هر كاري هستم ( اين مورد آخر رو شايد فقط پسرا دركش كنن )
اما در مورد پايين شهري ها معمولا فلسفه خاصي رو دنبال نمي كنه و بيشتر حاصل يه جور تقليد كوركورانه است ، هدف اصلي اي كه دنبال مي شه ، شبيه شدنه ، اگه فيلم " شهر خدا " رو ديده باشين مي بينين كه يكي از اون گانگسترهاي نوجوان پايين شهري كه به پول و پله اي هم رسيده ، كلي زيورآلات و بزك آلات ميخره تا شبيه پولدارا بشه و مورد توجه دخترا قرار بگيره .
بحث هاي زيادي رو مي شه كرد ، اما هدف اصلي ام از پرداختن به اين موضوع اين بود كه بگم كه معمولا كساني كه مي رن به اين سمت ( منظورم بزك كردن خودشونه ) افراد ضد اجتماعي اي هستن و ضعف هاي شخصيتي دارن و بيشتر اوقات هدفشون جلب توجه نيست ، بلكه پرده كشيدن روي خيلي از ضعف هاي ديگشونه .

+ نوشته شده در  2008/6/20ساعت 19:50  توسط ساعد  | 

يه زماني دغدغه هام از جنس " شدن " بود ، به اين معنا كه آن چيزي كه فكر و ذهن من رو به خودش مشغول كرده بود ، اين بود كه من بايد به چه سمتي حركت كنم و چه مسيري رو انتخاب كنم كه بهينه ترين مسير براي رسيدن به اهداف عاليه ام باشه ؟؟ اهداف عاليه ام اون موقع خيلي ملموس بودن .
اما اون زمان هاي شيرين خيلي زود سپري شدن و من به روزگار كنوني رسيدم . از دل شوره هاي " شدن " به حضيض " بودن " رسيدم .
اساسا مسير " خودشناسي " همواره به " خداشناسي " و يا " موفقيت " و …منتهي نمي شه . بعضي موقع ها باعث يه جور افسردگي مزمن مي شه . اساسا اگه انسان به خدا به اون شكل اش كه مذهبيون معتقدند ، معتقد نباشه ، مسير خودشناسي منتهي به افسردگي مي شه .
من الان دچار يه جور افسردگي حاد شدم . افسردگي اساسا يعني چي ؟؟ اگه شما به يك باره تمام انگيزه هاتون رو از دست داديد و دچار گونه اي از بي تفاوتي (آپاتي ) شدين ، مي تونين تشخيص بدين كه دچار افسردگي شدين .
در مورد من ، اين افسردگي ريشه دروني داره ، به اين معنا كه ناخودآگاه من در مقابل شرايطي كه توش قرار مي گيرم عكس العمل نشون مي ده و اختيار خودآگاهم رو از من ميگيره . به اين معنا كه من بعد اون قدرت تصميم گيري ام رو از دست مي دم ، قدرت هدايت خودم رو از دست مي دم . در مقابل نتايج تصميماتم دچار گونه اي از بي تفاوتي مي شم . مثلا يادمه كه ده روز مونده بود به كنكور سراسري ، من ديگه قدرت تصميم گيري ام رو از دست دادم و ديگه نتونستم حتي يك كلمه درس بخونم و با اين وجود كه مي دونستم اين كار خيلي خطرناكه ولي دچار بي تفاوتي شده بودم . اصلا برام مهم نبود كه نتيجه چي مي شه . يادمه اون موقع قصد داشتم كه كارت ورود به جلسه ام رو پاره كنم . اين عمل نتيجه فشار روحي اي بود كه بهم اومده بود ، و اون قدر قوي بود كه خود آگاه من رو به حاشيه رانده بود و به ناخودآگاهم مجال عمل داده بود و من ناخودآگاه به دنبال روزنه اي براي فرار از اون فشار مي گشتم .
شايد تا به حال براتون پيش اومده باشه كه توي رانندگي وقتي در معرض يه تصادف قرار مي گيرين ناخودآگاه ترمز مي گيرين . يا اينكه يه جسمي به سمت چشماتون مي ياد ناخودآگاه چشماتون رو مي بندين . فرصت فكر كردن نيست ، خودآگاه هيچ نقشي در اين تصميم نداره . اساسا خودآگاه زماني حضور داره كه شرايط نرماله و وقتي شرايط از حالت نرمال خارج مي شه ، اين ناخودآگاهه كه تصميم ميگيره . اين ناخودآگاهه كه حاكم مي شه .
يادمه اون ده روزه كنكور اون قدر فشار روحي روم زياد بود كه ديگه خودآگاهم به حاشيه رونده شده بود ، و من نشسته بودم به تماشاي ناخودآگاهم . كابوس هايي كه اون ده روز آخر ديدم رو همشون رو يادداشت كردم . حالت روحي ام رو لحظه لحظه ثبت كردم تا هيچ وقت يادم نره كه چه حالي داشتم اون روزا .
خيلي از قتل ها و جنايت ها توسط ناخودآگاه آدم ها صورت مي گيره نه خودآگاه اون ها . اساسا ناخودآگاه انسان هاست كه از انسان ها حمايت ميكنه .
بدجور در پنجه ناخودآگاهم اسيرم . تجربه نشان داده كه من توانايي هيچ گونه تغييري رو در شرايط كنوني ندارم و به عبارتي خودآگاهم در مقابل ناخودآگاهم خيلي كوچيك و ضعيفه . ياد اون ضرب المثل آمريكايي مي افتم كه ميگه وقتي نمي توني جلوي تجاوز رو بگيري . بي خيال شو و لذت ببر
صداي ترك خوردن روحم رو مي شنوم ، صداي زجه هاش رو مي شنوم ، ولي كاري از دستم بر نمي ياد .

+ نوشته شده در  2008/6/20ساعت 13:59  توسط ساعد  | 

تا به حال فكر كرديد كه تا بحال چي ها رو خودتون انتخاب كرديد ؟؟ انتخاب هاي زندگي تون چي بوده ؟؟ لباس هاتون ؟؟ رشته تحصيلي تون ؟؟ كتابهايي كه خونديدن ؟؟ دوستاتون ؟؟
ولي من اصلا به اين انتخاب هاي كوچيك فكر نمي كنم . بيشتر ذهن ام درگير انتخاب هاي بزرگيه كه هيچ كدوم مال خودم نبودن . انتخاب كشوري كه در آن به دنيا مي آم !! انتخاب زماني كه متولد مي شم !! انتخاب جنسيت !! انتخاب گونه جانوري ( بيشتر دلم ميخواست سنجاب مي بودم تا انسان ، دايناسورها رو هم دوست دارم )  . انتخاب والدين !!  انتخاب ظاهر !! انتخاب صفات ( مثلا دلم ميخواست به جاي داشتن يه نيم كره چپ قوي تر ، يه نيم كره راست قوي تر داشتم ) !!
انتخاب هاي عمده و اساسي بسياري وجود دارن كه قبلا انجام شدن و معمولا هر انساني در شرايطي قرار ميگيره كه براش محتومه و هيچ گريزي ازش نيست . حتي نميشه تغييرش داد ، و اساسا هيچ وقت در يك همخواني ايده آل قرار ندارند ....... مثلا داشتن والدين خوب ، كشور خوب ، استعداد ، ثروت و امكانات .......معمولا يه جا جمع نمي شند ..
يه زمانايي فكر ميكنم مردماني كه هزاران سال قبل در يونان باستان دور اپيكور جمع شدن و به اين نتيجه رسيدن كه بهترين راه گذران زندگي ، خوشگذراني است و پايه اپيكوريسم رو گذاشتند ، همين حال و هواي ذهني من رو داشتند و از تمام جدي بودن هاي زندگي بيزار شده بودند .
من در حال حاضر با شرايط مقرر خودم مشكل ندارم . خودم رو به اين شكلي كه آفريده شدم قبول كردم و تقريبا تصوير دروني شده خودم از خودم ، هميني است كه هستم . اما شرايط اجتماعي اي كه درش زندگي ميكنم رو نمي تونم تحمل كنم . احساس خفگي ميكنم .
دارم خفه مي شم ........احساس دونده اي رو دارم كه تا كمر در گل فرو رفته و ميخواد مسابقه دوي سرعت بده ............گاهي اوقات با خودم ميگم بهتره بي خيال شم اين توهم قهرمان شدن رو ........ولي زورم به خودم نمي رسم ..........خودآگاهم در جنگي نابرابر با ناخودآگاهم ......و هميشه برنده ناخودآگاهم بوده .....من يه بازنده ام .
.......شايد بعدها به خود الانم  بخندم .....شما هم شايد بخنديد .......كل قضيه خنده داره ، ولي اشكالش اينه كه من رو نمي تونه بخندونه ......بدرود .

+ نوشته شده در  2008/6/20ساعت 2:37  توسط ساعد  | 

قرار بود چيزي ننويسم ، ولي اين رو بايد مي نوشتم .... ;-)


داشتم به اين فكر ميكردم كه چي شد كه من توي دانشگاه تونستم بدون اين كه حتي يه درس رو درست و حسابي بگيرم بخونم ، اين همه معدلم خوب شد ، من برخلاف خيلي ها كه تقلب مي كردن ، اهل تقلب هم نبودم و خود-بنياد بودم . يكي از دلائلش اطلاعات كاملي بود كه من قبل از هر انتخابي بدست مي آوردم ، مثلا اطلاعات اساتيد ، اطلاعات وضع نمره دادن و حتي اطلاعاتي درباره سئوالاتي كه استاد ترم قبل به بچه ها داده ، جزوه استاد و ...
بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه اصولا بخش اطلاعات ، بخش حساس زندگي هر فردي يه ، به اين معنا كه اگه اطلاعات كاملي به ذهن نرسه ، ذهن نمي تونه درست تصميم گيري بكنه ، اگه ذهن رو به دولت تشبيه كنيم ، اطلاعات در واقع همون كابينه هاي اين دولت هستند كه اطلاعات رو از بخش هاي مختلف ميگيرند و دولت براساس اين اطلاعات تصميم گيري ميكنه ،  و هرچقدر اين اطلاعات دقيق تر باشند ، تصميم گيري راحت تر و منطقي تر خواهد بود .
پس من تقريبا ذهن ام رو تبديل به يك دولت كردم ، كه از وزارت خانه هايي مثل اطلاعات ، رفاه ، علوم ، تحقيقات و فناوري ، كار ، رفاه ، وزارت خارجه و .... تشكيل شده و هر كدوم وظايف تعريف شده خاص خودشون رو دارند . اين تقسيم بندي باعث شده كه من تقريبا خيلي راحت تر با زندگي و پيچيدگي هاش برخورد كنم.
ميخوام يه مثال بزنم ، فرض كنيد كه شما ميخوايد بريد و كار پيدا كنيد ، ميخواهيد كاري در حوزه علمي خودتون پيدا كنيد ، بهترين كار در ابتداي امر اينه كه به وزارت اطلاعات ذهن تون بسپريد كه بره و اطلاعات كامل رو از بازار كار پيدا كنه ، پس از اين كه اطلاعات كامل شد ، اطلاعات رو در كابينه مطرح كنيد ، به وزارت رفاه بسپريد كه بررسي كنه كه انتخاب هر كدام از موقعيت ها چقدر رفاه براي شما فراهم ميكنه ، به وزارت خارجه بسپريد كه موقعيت شما رو در جامعه بسنجه  ، به وزارت علوم بسپريد كه بررسي كنه هر كدوم از اين موقعيت ها چقدر بر دانش و مهارت هاي شما اضافه مي كنه و خلاصه در انتها خودتون به يك جمع بندي برسيد و انتخاب كنيد .
اگر چه پروسه اي كه گفتم خيلي زمان بره ، اما حسن اش اينه كه خطاهاي شما رو به صفر مي رسونه و از دوباره كاري ها و افسوس هاي الكي شديدا جلوگيري مي كنه .
پس پيش نهاد ميكنم كه توي ذهن تون حتما يه كابينه تشكيل بديد و هيچ كاري رو هم بدون هماهنگي اعضاي كابينه انجام نديد ، چون در اون صورت مثل آقاي احمدي نژاد ، كشورتون رو به فلاكت مي كشيد ، مثلا مي آييد نرخ بيكاري رو كاهش بديد ، ولي نقدينگي رو افزايش مي ديد و باعث تورم مي شيد و نرخ مسكن كشورتون رو چندين برابر ميكنيد و آخرش هم به نتيجه مطلوبتون كه همون كاهش نرخ بيكاري يه ، نمي رسيد و وزير اقتصادتون هم به علت ناهماهنگ بودن با جنون شما استعفا ميده و رئيس بانك مركزي تون هم شما رو تهديد مي كنه  و مطبوعات كشورتون هر روز بر عليه تون قلم مي زنند و خيلي از طرفداران استراتژيك تون رو هم از دست مي ديد و خلاصه بلبشويي مي شه كشورتون .
پس حتما كابينه كوچك ذهن تون رو جدي بگيريد.

+ نوشته شده در  2008/5/27ساعت 11:47  توسط ساعد  | 

ديگه امروز آخرين روزي يه كه ميخوام به كنكور و نتيجه اش فكر كنم ، و از فردا ميخوام كه جور ديگري زندگي كنم .
راستش حالا كه دارم به گذشته فكر ميكنم ، مي بينم كه من هم برخلاف تصوري كه خودم از خودم داشتم ، زياد هم تنبل نيستم و حاضرم براي رسيدن به هدفم هر كاري بكنم .
زمان كنكور ، كم كم داشتم تبديل مي شدم به رابينسون ، خودم رو توي جزيره تنهايي ام محبوس كرده بودم و به كسي اجازه نمي دادم كه بهش نفوذ كنه ، حتي سيم كارت موبايلم رو هم برداشته بودم ( به مدت دو ماه ) ، رابطه ام با دنياي بيرون تقريبا قطع شده بود ، بيشتر به كارهايي فكر ميكردم كه بايد انجام بدم ، حتي خيلي از شبها خواب مي ديدم كه دارم مسئله حل ميكنم ، مسئله هايي كه تا دم بيدار شدنم ، نمي تونستم بي خيال حل نكردنشون بشم ، تمام خواسته هام رو در نتيجه كنكور مدفون كردم ، تمام روياهام رو در تحقق اين خواسته ام مي ديدم ، شايد اگر يه سري نياز هاي طبيعي مانع نمي شد ، هيچ وقت از اتاقم بيرون نمي اومدم ، تقريبا يه ماه آخر رو ، روزي پانزده ساعت درس ميخوندم ، فقط شش ساعت در شبانه روز ميخوابيدم ، حتي يه ثانيه هم بيهوده تلف نمي شد ، دنيام به شكل خيلي خيلي وحشي اي رابينسون گونه داشت مي شد و شد ، اونقدر تنها شده بودم كه با خودم بلند بلند صحبت مي كردم و اصلا به نظرم غير طبيعي نمي اومد ، چون من تنها مخاطب خودم بودم .
حالا تقريبا سه ماه از اون روزگار رابينسوني گذشته و رابينسون به دنياي آدما برگشته . ولي نكته اي كه بهش رسيده اينه كه هر وقت نياز باشه و هر زمان كه سوداي رسيدن به خواسته اي رو در سر بپرورانه ، باز هم مي تونه به دنياي رابينسوني اش برگرده و تمام زندگي اش همون هدفش بشه .


+ نوشته شده در  2008/5/26ساعت 19:29  توسط ساعد  | 

امروز زنگ زدم به كاوه كه با هم بريم شلوار و تي شرت بگيريم . بهم گفت كه نمي تونه بياد چون ميخواد بره يكي از دفاتري كه كارش اعزام به خارجه . گفتم من هم مي يام و سه سوت شال و كلاه كردم و رفتم همون جايي كه گفت .
يه دفتر نسبتا خوب و يه آقاي خيلي مودب و باكلاس كه كلي توضيحات بهمون داد و آخرش گفت كه ما براي فقط گرفتن پذيرش از شما 400 هزار تومن ميگيريم .
مالزي پنج تا دانشگاه بين المللي داره كه از لحاظ علمي داراي كيفيت مطلوب هستند و خيلي از اساتيدش آمريكايي هستند . زبان علمي شون زبان انگليسي يه و وضعيت خوبي بين دانشگاه هاي منطقه دارند . هزينه دانشگاه براي يك ترم تحصيلي بين 700-900 هزار تومنه و هزينه زندگي به طور متوسط براي يك دانشجوي معمولي ماهي 200-250 هزار تومنه . كه مي شه اين مقدار رو كمتر هم كرد . هزينه رفت و برگشت هواپيما بين ايران و مالزي براي يك دانشجوي بين المملي دانشگاه هاي مالزي 400 هزار تومنه . مالزي يك كشور در حال توسعه است و بيشترين تعداد مسلمانان عالم در مالزي زندگي ميكنند .
دوره هاي شبانه دانشگاه هاي دولتي در مقطع كارشناسي ارشد و در شهر تهران كه بهترين شهر ايران از لحاظ تحصيلات آكادميكه ، ترمي يك ميليون و سيصد هزار تومنه و خرج زندگي در اين شهر چيزي بيش از ماهي 200 هزار تومنه ( هزينه مسكن + هزينه خوراك + هزينه هاي سرگردان ) ، زبان دانشگاهي در ايران فارسي يه در حالي كه تمام مقالات بايد به زبان انگليسي نوشته بشه ، رابطه صنعت و دانشگاه در ايران اصلا وضع مطلوبي نداره و به همين علت دانشجوها نمي تونن از طريق كارهاي پژوهشي پول در بيارن .
وضعيت دانشگاه آزاد در تهران رو هم كه لازم نيست به عرض دوستان برسونم .

با اين تفاسير ، به نظرتون بهتر نيست كه آدم اقدام به مهاجرت كنه ، تا اينكه بخواد اينجا بمونه و از زندگي در يك جهان معلق بين سنت و مدرنيسم رنج بكشه .
من خودم شخصا تو فكر كانادام ، ولي به دوستاني كه معدل خوبي ندارند و كارشناسي ارشد هم جاي خوبي قبول نشدند و وضعيت مالي متوسطي هم دارند ، توصيه ميكنم كه به مالزي فكر كنند ، حداقل مزيتي كه مالزي داره اينه كه بعد از دو سال كاملا مسلط به زبان انگليسي مي شند و زندگي دو ساله در كشوري غير از ايران به اونها يك تفكر بين المللي مي ده كه خيلي در موفقيت آينده شون نقش داره .
مالزي مي تونه يه سكوي پرتاب براي تمام كساني باشه كه آرزوهاي بزرگي دارند ولي توانايي گذر از موانع كلاسيك و غير علمي مثل كنكور و سيستم غلط آموزشي ايران رو ندارند .
+ نوشته شده در  2008/5/24ساعت 20:24  توسط ساعد  | 

توي خاطرات يكي از سرداران جنگ خوندم كه گفته بود كه ما خيلي از نيروها و امكاناتمون رو توي عمليات ها صرفا به خاطر ضعف اطلاعاتي مون از دست مي داديم ، و خيلي از عمليات هايي رو كه پيروز از ميدون در آمديم به خاطر اطلاعات عميقي بود كه نسبت به منطقه و نيروهاي دشمن داشتيم .
اين سردار جنگ خاطر نشان كرده كه اگر اطلاعات درستي از سوي اطلاعات سپاه و اطلاعات ارتش به دست فرماندهان مي رسيد ، حتما ما دست آوردهاي بيشتري در جنگ بدست مي آورديم و 6000 كيلومتر مربع خاك عراق كه حاصل 6 سال جنگ پس از فتح خرمشهر بود ، رو هم از دست نمي داديم ، چون از دست دادن 6000 كيلومتر مربع از خاك عراق ظرف مدت سه ماه آخر جنگ هم حاصل همين اطلاعات غلط اطلاعات سپاه بود .
كاري به اين ماجراي تاريخي ندارم ، بيشتر هدفم اين بود كه نشون بدم كه اطلاعات در دنياي امروز چه نقش مهم و حساسي رو بازي ميكنه ، شايد اگر صد سال قبل نه روزنامه اي ميخوندي و نه اروپا رفته بودي ، چيز زيادي رو از دست نمي دادي ، ولي الان اگه اهل روزنامه و اينترنت و اخبار نباشي كلاهت پس معركه است و به عبارتي ول معطلي .
حالا نتيجه اي كه ميخوام از اين مقدمه مفصل و مطول بگيرم اينه كه اينجانب در بدر افتادم دنبال اطلاعات قبولي هاي سال گذشته و دقيقا ميخوام جايگاه خودم رو پيدا كنم ، ميخوام بدونم كه بالاتر از من چه تعداد دانشجوي كنترلي ، مخابراتي و الكترونيكي موجود مي باشند ، برآوردي كه دادم اينه كه بايد در حدود 15 تا مخابرات ، 15 تا الكترونيك و 40-50 تا دانشجوي كنترلي بالا دستم باشند و به عبارتي من نفر 80 ام هستم كه توي قدرت بايد انتخاب رشته بكنم ، و با براوردي كه از تعداد ظرفيت هاي روزانه وشبانه دارم ، مي بينم كه اگر چه شانس قبولي هست ولي با اطمينان صحبت كردن از قبول شدن در يك دانشگاه خاص، كار كم خردانه اي است ، پس بهتره تا مدتي افكار دوستان و آشنايان رو به سمت ديگري منحرف كنم ، تا احيانا بعد از آمدن نتايج دقيق در اواخر شهريور ، شوكه نشند .

به هر حال اميدوارم جايگاه اطلاعات در زندگي امروزه رو تا حدودي تونسته باشم روشن كنم ، شايد موقعيت هاي زيادي پيش اومده كه با خودم گفتم اگر اطلاعات كافي داشتم حتما تصميم ديگري مي گرفتم . پس ديگه نميخوام خطاهاي گذشته ام رو تكرار كنم

+ نوشته شده در  2008/5/21ساعت 14:12  توسط ساعد  | 

مثل خيلي چيزهاي ديگه توي اين عالم تب و تاب امروز هم سپري شد ، امروز روز اعلام نتايج اوليه كنكور كارشناسي ارشد سال 87 بود . امروز خيلي ها نمي تونستن جلوي خنده شون رو بگيرن و خيلي ها هم توانايي مقابله با بغض درحال تركيدن خودشون رو نداشتن و من شاهد يكي از اين بغض هاي تركيده بودم
با اين كه خودم ازچهره هاي موفق بودم و كلي خوشحال بودم و احساس مي كردم كه به حق ام رسيدم ولي باز هم سئوالاتي برام پيش اومد كه باز هم مثل هميشه من رو مغموم و دل خسته كرد ، مثلا دوستاني كه به استعداد و تلاش شون ايمان داشتم و مي دونستم كه براي رسيدن به هدف خودشون چقدر تلاش كردن و حالا مي ديدم كه دست بي رحم زمانه چطور ساده و مسلم ، يك سال  از زندگي و عمرشون رو سوزوند . نيما ، احسان ، مجيد ، احمد ، عارف و خيلي هاي ديگه نمونه كساني بودند كه من خودم شاهد تلاش هاي فراوانشون ، حتي در آستانه كنكور بودم و به استعداد و توانايي هاي تك تك شون ايمان دارم .
اما از آن سوي طيف كساني كه اصلا شايسته چيزي كه به دست آوردند نبودند ، فراوان بودند. كساني كه بيشتر از آنچه حق شان بود دريافت كرده بودند .
نميخوام گلايه كنم از اين افراد ، اين افراد نقشي در داستان كلي ندارند ، وقتي آدم هاي مستعد در معرض يه سيستم تصادفي و بي منطق مثل كنكور قرار ميگيرند ، نتيجه همين خواهد شد ، ولي سئوال من اينه كه چرا فرزندان شايسته اين مرز و بوم را توسط يه منطق كور طبقه بندي ميكنند ؟؟ آيا اين به معناي ناديده گرفتن خيلي از استعدادها و به عبارتي خشكانيدن بسياري از آنها نخواهد بود ؟؟؟
وقتي امروز صبح با اشك هاي احسان مواجه شدم ، واقعا منقلب شدم ، چرا كسي كه من معتقدم كه چندين برابر من استعداد داره و داراي توانايي هاي ذهني بيشتري نسبت به منه ، حالا بايد اينگونه لاي چرخ هاي اين ماشين بي منطق و كور له بشه ؟؟؟

به هر حال اميدوارم روزي اين كنكور لعنتي ، پاش رو از روي گلوي شايسته ترين فرزندان اين آب و خاك برداره ، و مثل بقيه سيستم هاي آموزشي دنيا ، افراد بتوانند حق خودشون رو توسط زحمت هاي منطقي خودشون ايفا كنند .

+ نوشته شده در  2008/5/20ساعت 18:28  توسط ساعد  | 

چرا همه احساس كمبود محبت ميكنند ؟ اصلا اين محبت چيه كه خانواده ها با تمام تلاشي كه مي كنند باز هم نمي توانند به اندازه كافي براي فرزندان خود فراهم كنند ؟ تا به حال كسي رو نديدم كه وقتي پاي درد دل هاش نشستم از ميزان محبتي كه خانواده به روحش تزريق كرده ، راضي باشه . همه احساس مي كنن كه يه كم كاري صورت گرفته و اگر خانواده به ميزان كافي به اونها محبت ميكرد الان اونها آدم هاي شادتري بودند و بالتبع اش كلي اعتماد به نفس داشتن .

يه دوستي داشتم كه وقتي بچه بودم ، هميشه مي رفتم خانه شون و وقتي ميزان رفاه اون رو مي ديدم پر از حسرت مي شدم . اون قدر پدر و مادرش هواي اين تك پسر رو داشتن كه حد و حساب نداشت . حتي خواهر بزرگترش هم به خواسته هاي اون عمل مي كرد . همه دوستش داشتن . تقريبا مي شد گفت كه يك امپراطوري كوچك توي خونه شون داشت و اون حاكم بلامنازع اون امپراطوري بود . مدت ها بود كه نديده بودمش تا اينكه يه روز بهم زنگ زد و گفت كه با خانم اش مي خواد بياد خانه من . نمي دونستم زن هم داره . من هم از خدا خواسته قبول كردم . خيلي وقت بود نديده بودمش ، كنجكاو بودم ببينم چه شكلي شده و در چه حاله . وقتي ديدم اون رو با خانمش . فهميدم كه هنوز زنش نشده و تازه اين زن دومشه . بيست و دو سالگي و يك زن طلاق داده و يك زن جديد . جالبه نه ؟ ديدم اون آدم شاد قبلي نيست . بعدا از مادرم شنيدم كه خيلي وقته خانواده اش ازش خبر ندارن و خانواده رو ترك كرده . همه نگرانشن . تازه من توي جيب ام ده هزار تومن داشتم كه وقتي دوستم از خانه مون رفت ديدم نيست .

عجيبه نه ؟ من تا بحال هيچ كس رو نديدم كه احساس كنه كه كمبود محبت نداشته و همه چيز رو به اندازه كافي داشته . اين دوست منم از اون كسايي بود كه من خيال ميكردم كه وقتي بزرگ بشه تبديل به شادترين موجود دنيا مي شه ، ولي وقتي شروع كرد به ناليدن از روزگار كودكي ، فهميدم كه نه ، از اين خبرا نيست ، اينم داره مي ناله .

نميخوام بگم كه خانواده ها كم كاري مي كنن ، مي خوام بگم كه محبت مثل آب شوري مي مونه كه هر چقدر هم بهت بدن باز هم احساس كمبود مي كني .
در مورد عقل هم چنين چيزي مي گن ، كه هيچ كس نمي گه عقل من كمه و همه مي گن كه من عقل كلم . يعني با اين كه خيلي ها مي بينن كه عقل شون به اندازه بقيه كار نمي كنه ولي بازم احساس كمبود نمي كنن ، ولي در مورد محبت دقيقا بالعكسه ، مهم نيست كه چقدر بهت محبت شده باشه ، تو باز هم احساس كمبود مي كني  . گويا Bulk محبت در روح هر انساني مثل جيب ملا مي مونه و پر شدني نيست .

اما اين كه چرا اين بحث رو مطرح كردم ، يه خرده اش برمي گرده به اتفاقي كه اخيرا برام افتاد . مادر من هنوز هم عادت داره خودش براي من لباس و كفش مي خره و مسئوليت خريد لباس براي خودم رو به خودم نمي ده . چند روز قبل بهم گفت كه برام پارچه خريده و من بايد برم اندازه هام رو بدم خياط تا برام بدوزه و من هم با ناراحتي گفتم كه اگه شلوارم ريش ريش بشه و لباس ام نخ نما بشه مي پوشم ولي نمي رم و اون لباس هايي رو كه برام خريده رو نمي پوشم . چون خسته شدم از اين وضع و اصلا هم از اون لباسايي كه برام ميخره خوشم نمي آد . بهم گفت كه لباس هايي كه من ميخرم لباس هاي بي شخصيتي هستند و به من شخصيت نمي دن و من كه ديگه داشتم منفجر مي شدم گفتم كه من بين دوستام نيازي به شخصيت ندارم و اين لباس هاي به قول شما با شخصيت رو توي محيط هاي رسمي بايد بپوشم كه فعلا در حال حاضر در هيچ محيط رسمي اي حاضر نميشم . پس بهتره اجازه بده خودم براي لباس پوشيدنم تصميم بگيرم . مادرم خيلي ناراحت شده بود و با گلايه گفت كه اگه اين كار رو نكن بعدا ماها ميگيم كه اونا به ما محبت نكردند و ما دچار كمبود محبت شديم .

به نظرتون چنين استدلالي درسته ؟ اين كه خانواده ها هر كاري رو كه به نظرشون درسته انجام بدن تا يه وقت فرزند خانواده دچار كمبود محبت نشه ؟ به نظرتون درسته مادر من بدون اينكه نظر من رو بپرسه بره و برام بهترين پارچه ها و گران ترين پارچه ها رو بگيره و لباس كنه  و انتظار داشته كه من هم طعم شيرين محبت اش رو درك كنم ؟

شايد از سن من گذشته باشه كه در مورد مسئله اي چون كمبود محبت بحث كنم ، ولي بعضي وقت ها احساس مي كنم كه توي دنياي وارونه اي زندگي مي كنيم ، كه هيچ چيزي رو نميشه  به اندازه كافي داشت .

+ نوشته شده در  2008/5/16ساعت 17:50  توسط ساعد  | 

ويكتور هوگو مي گه : كليساها مكان هاي الهي اي هستند ، اما اگر كشيشي در آن حضور داشته باشد ديگر خدا در آنجا حضور ندارد .

تمام اون بحث چند تا پست قبلم همين يه جمله ويكتور هوگو بود كه متاسفانه يا خوشبختانه باعث انتقادهاي زيادي هم شد . به هر حال من از انتقاد استقبال ميكنم .
+ نوشته شده در  2008/5/4ساعت 2:13  توسط ساعد  | 

ديگه بي خوابي ديوونه ام كرده . رفتم مثل ديوونه ها يك فيلم ديگه برداشتم نگاه كردم ، " اشباح Goya " ، ساخته Milos Forman ، با بازي تحسين برانگيز خاوير باردم و ناتالي پورتمن .

اين فيلم فقط يه سئوال قديمي رو توي ذهن ام دوباره پر رنگ كرد و اون اينه كه " با تمام فجايعي كه به اسم " دين و شريعت " ، در تاريخ روي داده ، آيا بشر مي تونه باز هم از " دين " دفاع كنه و اون رو چيز مفيدي بدونه ؟؟؟؟

دادگاه هاي تفتيش عقايد ، جنگ قدرت ، فقر ، استفاده ابزاري از دين ، جنگ هاي ديني ، مبارزه با علم ، مبارزه با انديشه و ...... ، اين ها همه حاصل دوران سياه مسيحيت بود و همين عوامل بود كه مردم اروپا رو به صرافت انداخت كه اساسا بايد " مذهب " رو قرنطينه كرد و فاصله اون رو با حكومت هميشه حفظ كرد ، همين ترس از بازگشت دوران سياهه كه باعث مي شه اين طور شديد سكولاريسم در اروپا طرفدار پيدا كنه و مردم اروپا حتي مصاديق كوچك " مذهب " رو هم در مكان هاي حكومتي تحمل نكنن . مثلا مساله حجاب در مدارس دولتي فرانسه .

كاش اين سئوال بنيادين كه " از كجا آمده ايم ؟ " و " به كجا مي رويم ؟ " رو مي شد بدون " خدا " هم جواب داد در اون صورت بشر اين همه رنج بي حاصل رو تحمل نميكرد .

+ نوشته شده در  2008/5/3ساعت 6:56  توسط ساعد  | 

ديروز داشتم با يك تاكسي مي اومدم خونه . يك پسره با يك پرشيا با سرعت برق از كنارمون رد شد . راننده كلي غر زد كه اين راننده ها خودشون رو به كشتن مي دن ، بعدش گير داد به قيافه طرف . جوري هم به من نگاه مي كرد كه يعني من نظر شما رو هم براي ادامه بحث ميخوام . من كه اصلا حوصله نداشتم ولي زير فشار نگاه هاي راننده مجبور شدم كه وارد بحث بشم .
من اولش گفتم كه با سرعت بالاي پرشيا و بد رانندگي كردنش منم مشكل دارم ، ولي در مورد آرايش پسره نظر ديگه اي دارم و معتقدم كه اينا همه ريشه داره . ريشه هاي طبيعي اي هم داره . نياز به " جلب توجه " . جوانا بنا به اقتضاي سن شون يه خرده زيادي راديكال فكر مي كنن و خلاصه ميخوان همه چيز رو عوض كنن و نكته جالب اش اينكه ميخوان همه اين كارا رو با سروصدا انجام بدن . ميخوان به همه بگن كه اونا دارن دنياي پيرامونشون رو به چالش مي كشن . شروع به پرسشگري ميكنن . عرف رو به چالش مي كشن و سنت ها رو مورد نقد قرار مي دن و معتقدن كه اينا بايد عوض بشن .
در هر جامعه اي سه نسل در كنار هم زندگي مي كنند . نسل اي كه دنيا رو به شكل موجودش قبول نداره . نسلي كه آرمان هاش رو فراموش كرده و صرفا به دنبال پيدا كردن قدرت براي تغيير دنياي شخصي شه و در انتها نسلي كه دنيا رو فقط به همين شكل اش قبول داره و اصلا نمي تونه حالت ديگه اي رو براي زندگي تصور كنه . نسلي كه تغييرات رو نمي تونه تحمل كنه و اصلا هم سعي در همراهي با تغييرات نداره ( يك نسل محافظه كار )
راننده محترم متعلق به نسل سوم بود و نمي تونست قبول كنه كه مثلا پسري با اين مدل مو هم مي تونه آدم خوبي باشه و براي جامعه مفيد باشه و اگه بهش بها داده بشه منشا اثرات بزرگي باشه .

به نظر من ، اين كه اين سه نسل چرا داراي چنين ويژگي هايي هستن ؟ ، يك منشا كاملا طبيعي داره . يعني تمام اين ويژگي ها كه به نظر كاملا انساني مي يان ، كاملا طبيعي هستن .
يعني ميخوام بگم كه تغييرات هورمونيك و خصوصيات فيزيولوژيك اين سه نسل است كه باعث مي شه اونها چنين مواضعي در قبال مسائل مختلف داشته باشند . مثلا يك جوان در اوج آمادگي براي پذيرفتن تغييراته ولي يه فرد كهنسال طبيعت اش بهش اجازه تغييرات رو نمي ده .

وقتي يه جوان با ديدن اين كه مدل موي عجيب و غريب اش باعث شده كه كلي مخاطب پيدا كنه توي كوچه و بازار ،، و سيستم طبيعي بدنش هم به گونه اي است كه اين فيدبك مثبت باعث ايجاد لذت مي شه براش ، چيز عجيبي نيست كه شاهد كلي جوان با مدل موهاي عجيب و غريب و تي شرت هاي مختلف و لباس هاي متفاوت باشيم . شك ندارم كه اگه سيستم طبيعي بدن اون نسل سوم هم مانند جوان ها بود ، الان كلي پيرمرد fashion داشتيم كه با موهاي رنگ كرده و گردنبند هاي اعوج و معوج مي اومدن خيابان و دنبال مخاطب مي گشتن .

اين بحث رو نيمه تمام مي ذارم اينجا و دنبالش نمي كنم . چون بحث خيلي گسترده اي است . ولي به نظر من نسل سوم رو بايد توجيه اش كنيم كه در مقابل اين تغييرات سريع موضع نگيرن . يا حداقل اگر در مقابل مصاديق ، واكنش نشون مي دن با خود تغييرات و نياز طبيعي به " جلب توجه " كردن مقابله نكن و سعي كنن بهش جهت مثبت بدن . اين كار شدني است
+ نوشته شده در  2008/5/2ساعت 10:36  توسط ساعد  | 

اين چيزي كه ميخوام بنويسم رو ايده اش رو از روي كاراي يكي از دوستام گرفتم . كاوه يكي از دوستامه كه براي خودش صاحب سبكه در زمينه دختر بازي .ولي نكته جالب اينه كه متدهاي كاوه خيلي محدوده و در يك محدوده خاصي از صفات انساني جواب مي ده . مثلا اگر دختره خيلي خوشگل باشه ممكنه جواب نده و يا اينكه اگر سن اش بيشتر از بيست و پنج باشه صد در صد جواب نمي ده . نمي خوام بگم كه كاوه داره اشتباه مي كنه ، ميخوام بگم كه سبك كاوه يك سيستم جامع نداره . متدش بيشتر بر پايه punk بازي و تيكه هاي استادانه و جذابه ( خود كاوه خيلي باهوشه و به همين خاطر مي تونه چنين تيكه هاي استادانه اي رو بندازه ) . يه ايرادي كه به نظر من متد كاوه و متدهاي خيلي از ماها داره اينه كه اصلا عميق نيستند . مثلا كاوه هيچ وقت تلاش نمي كنه درك كنه طرف مقابلش چه soft point هايي داره و از طريق اونها نفوذ كنه به قلب و ذهن دختر ، بلكه كاوه سعي در جذاب نشون دادن خودش داره تا به نوعي دختر جذب بشه و از اين طريق كاوه به خواسته اش برسه ( اگه بخوام تشبيه كنم به كار پزشك هايي تشبيه ميكنم كه يه نسخه پر قرص و كپسول به مريض مي دن و بالاخره يكي از اين دارو ها بيمار رو مداوا ميكنه . ولي به هر حال داروهاي ديگه كه بيمار مصرف كرده عوارض جانبي دارند و اين عوارض جانبي مانع از يك رابطه سالم و طولاني مدت بين كاوه و دوست دخترش مي شه )

من بحث ام روي سيستم جامع دختر بازيه .مثلا نمي شه همه جا از تاكتيك عشق و عاطفه استفاده كرد ، يا از تاكتيك خشن و مردانه . يا همش ناز طرف رو كشيد و يا اينكه همش بي محلي كرد . تمام اين تاكتيك ها اگر در قالب يك سيستم جامع تعريف نشه و محل استفاده شون مشخص نباشه نتيجه عكس مي دند .

يكي از مشكلات ما پسرا اينه كه اساسا نمي دونيم دخترا رو واسه چي ميخوايم (هدف اصلي لذته ولي اين كه مصاديق لذت چي ها هستن و ما با كدوم هاشون راحت تريم براي آدم هاي مختلف متفاوته ) . مثلا اگر دختري رو براي داشتن صرفا يه رابطه جنسي ميخوايم و دختره هزار بار تاكيد كرده كه اهل اين برنامه ها نيست ديگه اصرار كردن و پول تلفن و sms دادن الكي معنا نداره و يا اگر يك دختري محدوديت هاي اجتماعي خاص خودش داره ، مثلا از يك خانواده مذهبي اومده و راه انداختن اش نياز به زمان داره ، بايد يك زمان بندي دقيق و طولاني مدت داشت و عجله كردن در اين مورد جواب معكوس مي ده .

در ايران دختر بازي يك مقوله پيچيده و ظريفه و اگر خيلي پولدار نيستيد و چهره و تيپ آنچناني هم نداريد بهتره انتظار نداشته باشيد كه بدون برنامه ريزي دقيق نتيجه خوبي بگيريد .

ضعف هاي شخصيتي خيلي از ماها مانع از اين مي شه كه نتيجه درست و حسابي بگيريم ، مثلا من امروز پارك ملت بودم . نصف پسراي پارك براي پيدا كردن دختر اومده بودند و يك چهارم دختراي اون پارك هم براي پذيرش يك رابطه دوستي آمادگي كامل داشتند ، تازه هيچ گونه پليس و مانعي هم وجود نداشت ولي چرا حتي يك مورد هم رابطه شكل نگرفت اونجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اينها همه ريشه در ضعف هاي ما پسرا داره كه بايد از طريق تمرين كردن اونها رو برطرف كنيم .

چرا ما پسرا هيچ وقت نمي آييم و بر پايه شخصيت خودمون يك سيستم جامع دختربازي براي خودمون تعريف كنيم ، مثلا من خودم هر تيكه از نظام دختر بازي ام رو از يك تيكه از يك فيلم گرفتم و هيچ وقت در مورد درستي يا نادرستي شون فكر نكردم ، يا مثلا خيلي از دوست هاي من آويزون دوستاشون مي شن و مي رن از كارهاي اونا تقليد مي كنن . در صورتي كه معلوم نيست متدهايي كه براي يكي جواب مي ده براي ديگري هم جواب بده . مثلا اگه محمدرضا گلزار بياد و به يك دختر بگه "جيگرت رو بخورم " ، شك ندارم دختره جيگرش رو دو دستي تقديم مي كنه به گلزار ، ولي من اگه چنين حرفي بزنم بهم ميگه : من جيگرم رو به سگ بدم بخوره بهتر از اينه كه بدم تو بخوري : دي

بعدا بيشتر در مورد اين مسئله صحبت مي كنم و اميدوارم بتونم يك خرده بيشتر در مورد اين نظام جامع دختر بازي بنويسم و تنوير افكار كنم :دي : دي

+ نوشته شده در  2008/5/1ساعت 17:58  توسط ساعد  | 

من سال قبل از اول تير تا اول اسفند يه پژو 405 مشكي خوشگل داشتم كه به دليل بي كفايتي بنده در امر نگهداري اين خودروي نازنين از كفم رفت ( به عبارتي فروخته شد )
تمام لحظاتي كه اين خودرو به من اين امكان رو داده بود كه به محض اراده كردن از اين نقطه شهر به اون ور شهر در يك چشم بهم زدن برم من هيچ وقت احساس لذت آن چناني نكردم . به عبارتي اون قدر داشتن اين خودرو برام عادي شده بود كه اصلا احساس نمي كردم كه كنارمه و باعث شده كه ميليون ها كالري ذخيره كنم و توي اين شهر شلوغ الكي به خاطر پيداكردن اتوبوس و تاكسي نسوزونمشون .
اما نكته جالب اينه كه توي اين مدتي كه اون عزيز از دست رفته در كنارم نيست هر روز ، يعني هر روز دارم زجر مي كشم . مي دونيد . چيزي كه ميخوام بگم اينه كه من نزديك هشت ماه اون ماشين رو داشتم ولي فقط روز اولش خيلي به دلم نشست و كلي حال كردم و بقيه روزا فراموشش كرده بودم و اصلا لذتي نمي بردم ولي الان كه دو ماهه كه ندارمش هر دوماهش رو هم دارم زجر مي كشم .
مي فهميد چي مي خوام بگم . مي خوام بگم كه نظام اين دنيا خيلي غير منصفانه است مثلا تو كلي بدبختي مي كشي تا به يك دستاورد تو زندگي ات مي رسي . اما اون نتيجه نهايي خيلي خيلي كمتر از اون همه فلاكتي كه براي رسيدن بهش متحمل شدي لذت بخشه .
شايد با خودتون بگيد اينم يكي از اون توجيهات هميشگي براي تلاش نكردنه . نه . اصلا هم اين طور نيست و من خودم يه عالمه هدف تو زندگي ام دارم كه براي رسيدن بهش دارم جان مي كنم . ولي خوب از همين الان مي دونم كه اونقدرها كه فكر مي كنم هم لذت بخش نخواهند بود و اساسا ماجراي دنيا و لذت هاش مانند اون الاغ بيچاره است كه يه هويج جلوش بستن و اون هر چي مي ره به اون هويجه نمي رسه و بعضي وقتا هم كه بهش مي رسه مي فهمه كه اين هويجه خيلي بي مزه و نچسبه .
شايد خسته شده باشين از شنيدن اين همه تلخي و نگاه سياه من . ولي خدا اين دنيا رو با رنگ سياه نقاشي كرده و فقط جاهايي كه خدا سياهش نكرده سفيد از آب در اومده .
يادمه يك جايي خوندم كه از چارلي چاپلين مي پرسن خوشبختي چيه و اون جواب مي ده فاصله بين دو تا بدبختي . يعني چارلي چاپلين هم معتقده كه فقط جاهايي از اين عالم سفيده كه خدا اونجاها رو سياه نكرده .
من خيلي سياه فكر ميكنم . شايد دليلش اينه كه تا به حال توي زندگي ام سفيدي رو تجربه نكردم .
+ نوشته شده در  2008/4/29ساعت 13:41  توسط ساعد  | 

اين پست رو تحت تاثير يكي از بحث هايي كه همين چند ساعت قبل با يكي از دوستان اينترنتي داشتم نوشتم . بحث مون در مورد خدا بود و من نظر خودم رو در مورد خدا دادم ولي يكي از نظراتي كه شنيدم احساس كردم نظر جالب انگيزناك تري است . مخصوصا وقتي كه ميخواي استفاده ابزاري از خدا بكني . يكي از دوستان گفت كه چرا خدا رو موجودي ذي شعور در نظر نمي گيري كه اهل منطقه . تو رو درك مي كنه . تو رو ساخته و بهتر از هر كسي نيازهاي تو رو مي دونه و تو هر گاه صرفا براي رفع نيازهاي شديدت كار عجيبي مي كنه نياز نيست كه بري پيش اش و معذرت خواهي كني چون اون تو رو مي فهمه . نياز تو رو بهتر از هر كسي درك ميكنه چون خودش اون نياز رو در تو قرار داده و خلاصه اينكه چرا با خداي خودت دوست نمي شي .

مثل هميشه وقتي يكي يه ايده جالب بهم مي ده . CPU ذهن ام شروع به پردازش مي كنه و خلاصه مي گرده ببينه كه چطور مي شه از اين ايده خوب به بدترين وجه ممكنه استفاده كرد و اينكه چطوري مي شه از اين ايده استفاده ابزاري كرد : دي
استفاده ابزاري از خدا ...............شايد براتون چيز عجيبي باشه ولي من راهش رو بلدم .
مي دوني ، يكي مثل من تونسته به يه رابطه معقول بين خودش و خداي خودش برسه . مثلا خداي من وقتي كه گناهي مي كنم روش رو اونور مي كنه و من مطمئنم كه خداي من اون كار من رو نمي بينه ولي خيلي ها اينطور نيستند و خداشون چسبيده به چشماشون و هر كار اشتباهي كه مي كنن مي دونن كه خداشون هم اون كار رو مي بينه و خلاصه خداشون شروع مي كنه به اذيت كردنشون و هي تلنگر مي زنه به وجدانشون ( مطمئنم تا حالا فهميديد كه منظورم چيه و مي خوام چي بگم ) . حالا شما اگه بتونيد طرف مقابل تون رو با يه سري استدلال هاي سوفسطايي متقاعد كنين كه اون چيزي كه اون مي خواد رو خداش هم ميخواد و اساسا خداي اون دختر ، اون رو درك ميكنه به هدف شوم دلخواهتون رسيدين ( فهميدين ديگه . منظورم زمانيه كه ميخوايد يه دختري رو وادار به ... كنين )

ببخشيد از كسايي كه معتقدن نبايد از خدا استفاده ابزاري كرد ولي خوب گاهي اوقات يه عده يه خداي غيرمنطقي توي ذهن شون درست ميكنن كه نمي ذاره يه سري كارهايي رو بكنن . اين خداي لجباز و غير منطقي رو بايد ادب اش كرد : دي
+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت 20:17  توسط ساعد  | 

طبيعت در هر لحظه ميليون ها و بلكه ميلياردها حق حيات رو بين ساكنانش در زمين پخش مي كنه و بنا به تصادف ما يكي از اشكال حيات در زمين مي شويم. مثلا من در لحظه شكل گرفتن نطفه ام مي تونستم جور ديگري باشم يا حتي زماني كه قرار بود سهميه حيات ام رو از طبيعت تحويل بگيرم مي تونست شكل ديگري از حيات متعلق به من باشه مثلا مي تونستم يه شير وحشي در جنگل هاي افريقا باشم و يا اينكه يه كرم ابريشم كه تمام زندگي اش داره برگ ميخوره و اصلا واسش مهم نيست كه كره زمين در عرض اين صد سال چندين جنگ بزرگ رو به خودش ديده و ميليون ها گونه جانوري و گياهي صرفا به خاطر ندانم كاري يكي از گونه هاي حيات كه سهم اش به اندازه بقيه اس نابود شده و يا در معرض نابودي اند . حتي مي تونستم يه پرستو باشم كه تمام عمرش تو مسير رفت و آمد مهاجرت هاي فصلي يه و يا حتي يه سنجاب . يه سنجاب خوشگل و بانمك كه اگه گير مي افتادم و مي رفتم باغ وحش . هر دختر بچه اي كه گونه هاي تپل ام رو مي ديد كلي تو دلش قند آب مي شد و بخش پاداش مغزش قل قلك مي شد . كاش يه سنجاب بودم يه سنجاب آزاد و رها توي يه جنگلي كه دست هيچ آدمي زادي بهش نرسيده و درخت هاي صد ساله اش رو تبديل به روزنامه و هفته نامه و ...نامه نكرده . كاش يه سنجاب بودم يه سنجاب سالم كه كمرش به خاطر هزينه هاي درمان توي اين كشور لعنتي خم نشده . كاش يه سنجاب بودم.

انسان بودن خيلي سخته و سخت تر هم مي شه اگه توي قرون جديد باشي و بيشتر سخت مي شه اگه توي يه كشور جهان سومي ايدئولوژيك مثل ايران باشي و باز هم سخت تر مي شه زماني كه وقتي چشمات رو باز مي كني،متوجه مي شي كه متعلق به طبقه متوسطي و ...... و هر چي هم بيشتر مي فهمي تحمل كردن اين شرايط برات سخت تر مي شه و در انتها غير ممكن .

شايد خيلي ها خوشحال باشن و اين رو يه خوش شانسي بدونن كه طبيعت انسان بودن رو به اونها هديه داده . به عبارتي اونها داشتن شعور چندين برابر و داشتن يه ذهن پيچيده رو يه نعمت طبيعي مي دونن كه طبيعت بهشون ارزاني داشته ولي من اين شعور برتر و اين درك پيچيده تر رو نمي خوام . چون داره همين شعور برتر من رو به مرز يه زندگي سخت و غيرممكن نزديك مي كنه .

دلم ميخواست يه سنجاب بودم . يه سنجاب سالم و رها كه توي يه جنگل بزرگ كه دست هيچ انساني بهش نرسيده داره بازي گوشانه از اين شاخه به اون شاخه مي پره و اصلا براش مهم نيست كه دنيا چقدر مي تونه بي انصاف باشه .


+ نوشته شده در  2008/4/26ساعت 13:49  توسط ساعد  | 

اين مقاله شخصي خودمه . ربطي هم به ديويد نداره .
طبيعت براي اين كه بقاي گونه هاش تضمين بشه سيستم تناسلي رو در تمام موجودات تعبيه كرده . كاري به بقيه گونه ها ندارم ولي در مورد انسان ها به علت اينكه داراي قوه تفكر و تعقل پيچيده تري نسبت به ديگر گونه ها هستند اين سيستم داراي بار معنايي بيشتري نسبت به ساير گونه هاست . تا همين چند صد سال پيش از اين هم انسان تقريبا رابطه هاش شبيه ديگر گونه ها بود به اين معني كه يه زن بود كه نياز به حمايت داشت ( چون از لحاظ فيزيولوژيكي ضعيف تر از مردا بودن )و يك مردي كه بسته به توانايي هاي جسمي و فكري اش قلمرويي داشت و مي تونست در اون قلمرو از تعدادي از زنان حمايت كنه و عشق و علاقه و از اين جور حرفا تقريبا يه مسئله لوكس و اشرافي بود كه بين شاهان و شاهزاده ها و خانواده هاي متول گاها بوجود مي اومد و گاهي اوقات هم بين مردمان پايين دست كه معمولا هم ابرازش همراه با رسوايي بود.
اما روزگار جديد به علت فراهم آوردن فضاي جديد و پيچيده تر به لايه هاي معنايي همه چيز افزوده ، مثلا بهداشت ، درمان ، تفكر ، مفهوم انسان و ... و خوب صد البته روابط بين زن و مرد . روابط امروزي ديگه روابط ساده و كليشه اي چندين سال قبل نيست . بار معنايي غني تري به خودش گرفته . متنوع شده . اگر در ساليان پيشين مسئله بقا بود كه زنان و مردان رو دركنار هم قرار ميداد . حالا مسائل ديگري اضافه شدند كه بسيار پر اهميت تر از مسئله بقا هستند . در دنياي امروز زنان جايگاه خودشون رو در جامعه پيدا كردن و از يه قشر منفعل در جامعه و اقتصاد تبديل به اعضاي فعال شده اند كه ديگر براي زنده ماندن نياز به مردان ندارند . زنان در جوامع مدن زير چتر قانون احساس امنيت مي كنند و ديگر نيازي به قدرت جسماني يك مرد ندارند براي احساس امنيت. هر چقدر كه پيوندهاي نياز سنتي زن به مرد بيشتر گسسته بشه روابط بين اونها به همون اندازه پيچيده تر مي شه .چون نيازهاي جديد جاي نيازهاي قبلي رو مي گيره . مثلا نياز به محبت ، عشق ، عاطفه ، دوست داشتن و دوست داشته شدن ، نياز به احترام و ... ، اما سئوال اينجاست كه آيا مردان هم تونسته اند خودشون رو با اين تغييرات جديد و سريع وفق بدند ، آيا تونستن اين نياز هاي جديد رو بشناسند و درك كنند . يه سري اگه به دادگاه ها بزنيم و پاي درد دل زنان و مردان بنشينيم مي فهميم كه بخشي از اين جدايي ها به علت اينه كه مردا هنوز نمي تونند خودشون رو متقاعد كنند كه زمانه عوض شده . ديگه صرفا نان آور خانه بودن كافي نيست تا زن رو براي ادامه زندگي متقاعدش كني ، ديگه پولدار بودن و ايجاد يه فضاي امن براي زن كافي نيست كه بخواد براي اون مرد بمونه . مسلما اگه زبان جديد زنا ( منظورم زبان نيازهاي اوناست ) رو مردا ياد نگيرن ، نمي تونن زندگي لذت بخشي رو هم در كنار همسرشون تجربه كنن .

...............
اينايي كه نوشتم خيلي كلي بودن ، بعدا وارد جزئيات هم مي شم .
فضاي جديد ، نيازهاي جديد و زبان جديد مسلما روشهاي جديدي رو هم براي نزديك شدن دو جنس به هم نياز داره و من مي خوام تو پست هاي بعدي ام در مورد اين روش ها مفصلا حرف بزنم .
+ نوشته شده در  2008/4/22ساعت 15:55  توسط ساعد  | 

ديگه ميخوام بگيرم بخوابم ولي خوب قبلش ديگه بايد اين رو بنويسم .
اين از اون بحث هايي كه من خيلي ازش خوشم مي ياد .
بحث برنامه نويسي آدما .
من اعتقادم بر اينه كه آدما در چند مقطع حساس از زندگي شون برنامه نويسي مي شن . البته بگذريم كه هر انساني يه برنامه نويسي بيولوژيكي يا همون ژنتيكي شده . منظورم اينه كه شما يه سري صفات رو از پدرتون و مادرتون به ارث مي برين و اونا رو نمي شه تكون اش داد . مثلا اگه ذهن شما با اعداد مشكل داره و نمي تونين با اعداد راحت كنار بياين اين رو ديگه نمي شه عوضش كرد . شما تا آخر عمر رياضي تون ضعيف خواهد بود و هر چه قدر هم كه تلاش كنيد نيوتن نمي شيد ، اما اين فقط يه بخشه . البته درست تر بگم بخش مهمش هم همين بخش برنامه نويسي ژنتيكي يه . اما برنامه نويسي اجتماعي هم در مقاطعي از زندگي مون مي شيم .مثلا سني كه وارد دانشگاه مي شيم . تو همون ترم اول اونقدر چيزا ريخته مي شه تو مخ مون كه معمولا همه دانشجو ها ترم اول دانشگاه رو در يه بهت عجيب به سر مي برن . دارن برنامه نويسي مي شن و نكته بدش همين اينه كه اگه درست برنامه نويسي نشن . كدهايي كه توي مغزشون ريخته مي شه رو نمي شه به اين راحتي عوض اش كرد .
مثلا من خودم شاهد بودم كه بچه هاي زرنگ و خر خون دبيرستاني كه ترم اول و دوم دانشگاه گير دوستاي بد افتادن و از مسير درس دور افتادن هيچ وقت نتونستن كمرشون رو راست كنن و دوباره برگردن تو خط درس و مثل دوران دبيرستان آدم هاي منضبط و مرتبي بشن .
............................
حالا بعدا مفصل در مورد اين برنامه نويسي هاي ژنتيكي و اجتماعي صحبت مي كنم و نگاه سيستمي خودم رو در مقوله انسان رو هم تشريح ميكنم . نمي خوام اينا رو فعلا بگم چون وبلاگ سنگين ميشه و ممكنه يه ذره زننده ( منظورم دل زننده ) بشه .
+ نوشته شده در  2008/4/21ساعت 0:45  توسط ساعد  |