اين روزا دچار گونه اي از آپاتي( بي تفاوتي ) شدم . هيچ موضوعي نيست كه دلم بخواد دنبال كنم . در آشفته بازار سياست هم هنوز اتفاق خاصي نيفتاده . در عالم سينما هم اثر جنجال برانگيزي معرفي نشده . دلم خوشه به اينكه هي برم سايت هاي مختلف و نظرات ديگران رو درباره سوتي هاي رئيس جمهور ، بخونم . در حالي كه دانشجويان دانشگاه دارن براي ميان ترم هاي عقب افتاده درس مي خونن ، من دارم از بي كاري مي ميرم و خيلي دلم ميخواست كه حداقل يه چند تا ميان ترم داشتم تا من رو از اين آپاتي شديد بيرون بياره . منتظر يه فاجعه هم هستم . منتظر نتايج كنكور كارشناسي ارشد . حتي نمي تونم درباره رتبه ام حدس هم بزنم . اونقدر خراب كردم كه اصلا دوست ندارم بهش فكر هم بكنم
زماني كه واسه كنكور مي خوندم و بعدش كه امتحان دادم به اين نتيجه رسيدم كه معمولا آدم هايي كه توي كنكور شركت مي كنند و قبول مي شند يا Good هستند يا Perfect . منظورم از Good اينه كه من هيچ مشكلي با فهميدن هيچ مسئله اي ندارم و هر مسئله اي رو اگه جلوم قرار بدند در زمان نامحدود مي تونم به ايده حل مسئله برسم و مسئله رو حل كنم . به عبارتي من كاملا مسلط به مفاهيم ام ولي صرفا در حد مفاهيم متوقف ماندم و هيچ طبقه بندي و جمع بندي اي از اين مفاهيم در راستاي حل مسائل ندارم . شما وقتي Good هستيد ، تنها مي تونيد از خودتون انتظار داشته باشيد كه اگر سئوالات بسيار شبيه سئوالاتي باشن كه شما قبل اونها رو حل كرديد بتونين در يك زمان كم حل كنيد .
اما Perfect به چه كسائي مي گند ؟ معمولا اين يك فاز بالاتر از Goodه . به عبارتي شما مفاهيم رو master شديد و حالا ميخواهيد بريد به فاز حل مسئله . معمولا در علوم مهندسي اين طوره كه بخش اعظم درك اين علوم نهفته در سئوالاتشه . يعني اگه ميخواهيد بگيد كه درك تون از درسي كه داريد ميخونيد كامله حداقل بايد تمام مسائل يكي از رفرنس هاي اون درس رو حل كرده باشيد و روي تك تك شون فكر كرده باشيد . هر سئوال در رفرنس هاي مهندسي نماينده الگويي از سئوالاته . و شما بايد تمام الگوهاي مهم رو ديده باشيد و روي تك تك شون فكر كرده باشيد .
معمولا اگر تلاش لازم براي رسيدن به مرحله Good مثل تلاش يك كوهنورد براي رسيدن به دامنه كوه باشه . Perfect به اندازه رسيدن به قله از اون كوهنورد انرژي مي بره .
توي مهندسي برق معمولا بچه ها همگي باهوشن و رسيدن به مرحله Good براشون خيلي راحته و شايد با خوندن يك يا دو بار رفرنس هاي مهم به اين مرحله برسن ولي رقابت اصلي در كنكور كارشناسي ارشد بين اونهايي است كه Perfect هستن . البته كمتر كسي رو ديدم كه توي تمام درس هاي مهندسي Perfect باشه ولي نمونه هاي زيادي رو ديدم كه توي يك يا دو درس مي تونن ادعا كنن كه هيچ مسئله اي نيست كه نتونن حل كنن . يه نمونه اش هم يكي از دوستام توي دانشگاه فردوسي كه براي درس سيگنال ها و سيستم ها چند تا كتاب نوشته و هنوزم كه هنوزه ، هر وقت مي رم سالن مطالعه مي بينم نشسته و يك كتابي مرتبط با سيگنال ها و سيستم ها ميخونه . اين يعني Perfect بودن .
من خودم رو آدم باهوشي مي دونم . اين رو از خيلي ها شنيدم و البته در مواجهه با آدم هاي ديگه هم مي تونم به راحتي پي به اين موضوع ببرم . همين باهوش بودن باعث شد كه من خيلي راحت صرفا با چهار ماه خوندن مداوم به مرحله Good برسم براي كنكور كارشناسي ارشد . ولي Attitude ام باعث شد كه نتونم از اين سقف شيشه اي بالاتر برم و نتونم به مرحله Perfect بودن برسم .
پنج شنبه يا حداكثر جمعه نتايج مي ياد ، نتيجه رو اينجا مي ذارم و مرثيه نامه اي هم برايش خواهم سرود : دي
+ نوشته شده در
2008/5/13ساعت 10:34  توسط ساعد
|
يادمه وقتي بچه بودم و خواسته هاي غيرمنطقي داشتم ، پدرم من رو به كناري مي كشيد و برام يه ماجرايي رو تعريف مي كرد و اين داستان اونقدر كليشه اي بود كه تقريبا هميشه قبل از هر خواسته اي مطمئن بودم كه قراره بشنوم . پدرم داستان سيبي رو تعريف مي كرد كه نرسيده است و هنوز آب به خودش نگرفته و ترشه و هيچ لذتي خوردنش نداره ولي اگر صبر كنيم و اجازه بديم اين سيب برسه تقريبا به يك ميوه شيرين و پر آب مي شه .
هميشه بهم ميگفت كه " هرچيزي به موقع اش خوبه " و من پس از گذشت مدت ها از اون روزا و چشيدن سرد و گرم روزگار ، به اين نتيجه رسيدم كه اين عبارت اصلا در جاي درستش هيچ وقت استفاده نمي شه و معمولا يه عبارت گمراه كننده است .
يادمه پانزده سالم كه بود گاهي اوقات موتور پدرم رو بدون اجازه برمي داشتم و مي رفتم موتور سواري . لذت اون موتور سواري هاي پنهاني رو هيچ وقت فراموش نمي كنم ولي پدرم بعد از مدتي اون موتور رو فروخت و بهم گفت " هر چيزي به موقع اش خوبه " و من الان در همون سني هستم كه پدرم معتقد بود سن مناسب براي اين كاره و الان مي تونم بدون هيچ دغدغه اي موتور سواري كنم ولي الان اين ماجرا هيچ لذتي برام نداره .
يادمه توي همون سال ها يكي از لذت هام اين بود كه مدت ها با خواهش و التماس ماشين پدرم رو بخوام و توي محوطه كارخانه پدرم ماشين سواري كنم . هيچ وقت اون پز هاي پشت رول رو فراموش نمي كنم . اون ترمز گرفتن هاي خركي و اون تيك آف هاي پر سر و صدا رو . هيچ وقت لذت اون لحظه ها رو فراموش نمي كنم . ولي پدرم بعد از مدتي ديگه اجازه اون كار رو هم به من نداد و بهم گفت " هر چيزي به موقع اش خوبه " و الان مدت ها از اون ماجرا مي گذره و من هشت ماه گذشته رو يه 405 ناز داشتم ولي هيچ وقت از داشتن اش و رانندگي باهاش هيچ لذتي نبردم .( تو رو خدا نگيد ، طرف نفس اش از جاي گرم در مي ياد )
يادمه شانزده سالم كه بود يه روز جلوي استاد بينش اسلامي مون رو گرفتم و ازش خواستم كه برام كتاب " اسفار اربعه " ملاصدرا رو بياره كه بخونم ( من قبلش مطالعات زيادي درباره فلسفه ملاصدرا داشتم ) ولي بازم مواجه با اون جمله ي كليشه اي شدم كه بهم گفت " هر چيزي به موقع اش خوبه " و استاد به بنده فرمودند كه اين كتاب رو دانشجوهاي فلسفه اسلامي در دوره دكترا ميخونند و الان اصلا زمان مناسبي براي خوندن اين كتاب نيست و به من حتي اجازه نداد كتابش رو ببينم . الان خيلي از اون موقع ها گذشته و الان مي تونم برم اين كتاب رو از كتابخانه بگيرم و بخونم ولي ديگه اون لذت اون دوران رو نداره .
نمونه اين خاطرات و احساس هاي نوستالژيك رو زياد دارم و تمام اين خاطرات من رو به اين نتيجه مي رسونن كه هر كي گفته " هر چيزي به موقع اش خوبه " يك عبارت منطقي چرت و بي خوده كه معمولا نسل هاي بالاتر در جواب نسل هاي پايين تر براي از بين بردن احساسات آتشين آنها به كار مي برند .
نتيجه اخلاقي : هميشه خيلي قبل تر از موقعي كه به نظرمي ياد زمان مناسب چيزي فرا رسيده ، اون چيز براي شخص حاوي لذته و اصلا لذت يعني اين كه زماني كه همه مي گن يه كاري رو نكن تو اون كار رو بكني
( خرداد 76 من چند ماه به سن راي ام مونده بود ولي رفتم مدت ها (شايد يك ساعت و نيم ) توي صف طولاني انتظار كشيدم تا شايد مسئول راي دلش بسوزه و به من اجازه بده به خاتمي راي بدم . ولي هيچ كي دلش به حال من نسوخت )
+ نوشته شده در
2008/5/7ساعت 21:52  توسط ساعد
|
بازم درد هميشگي . بازم شب بيداري . گريزي از جاذبه شب نيست . شبها به اندازه روزها و چه بسا بيشتر و عميق تر زيبا هستند .
و اين بار ميخوام از يك اثر تحسين برانگيز بگم . شبهاي روشن ، منظورم شبهاي روشن اثر فرزاد مؤتمن نيست . منظورم يك نسخه اصيل تره . شبهاي روشن اثر لوچيني ويسكونتي است .
شبهاي روشن نام رمان جاودانه تئودور داستايوفسكي يه .
داستان يك مثلث عشقي يه . داستان يك احساس عميق نوستالژيكه . داستان يك عشق ريشه داره . هميشه مثلث هاي عشقي تراژيكه . اساسا عشق در ذات خودش تراژيكه
يادمه وقتي تازه اومده بودم دانشگاه ( سال 82 ) ، براي اولين بار اثر فرزاد مؤتمن (شبهاي روشن ) رو ديدم . بازي ها فوق العاده بود . ديالوگ ها استادانه بود و كارگرداني فيلم درخشان . اونقدر عاشق فيلم شده بودم كه چندين بار نگاهش كردم . ديالوگ هاش رو حفظ بودم . عاشق شده بودم ، من با اون فيلم زندگي كردم
و الان چيزي در حدود چهار سال از اون موقع مي گذره و من به مرور اعتقادم رو به عشق از دست دادم ، ديگه اون كسي نيستم كه نامه هاي عاشقانه اش دست به دست بين بچه ها توي دانشكده مي گشت و عشق اش زبانزد خاص و عام شده بود ، آره ، همه مي دونستند كه من عاشق شدم جز خود معشوق . افسوس
الان چهار سال ميگذره از اون دوران عشق هاي آتشين و من ديگه اون آدم سابق نيستم
امشب كه روايت سينمايي اصيل تري رو از رمان شبهاي روشن مي ديدم ، اون هم از نگاه يكي از نوابغ سينما ، ديدم كه چقدر فرق كردم . ديگه احساس درد سراسر وجودم رو فرا نمي گيره . ديگه از اين شكست عشقي قهرمان فيلم شوكه نمي شم . ديگه ...
" Le notti bianche " ، اثر لوچينو ويسكونتي (يكي از نوابغ سينما ) محصول سال 1957 ايتالياست . برگرفته از رمان " شبهاي روشن" تئودور داستايوفسكي و با بازي تحسين برانگيز ماري شل و مارچلو ماسترياني .
خلاصه فيلم رو مي تونيد از imdb بگيريد و بخونيد و اونهايي هم كه فيلم شبهاي روشن فرزاد موتمن رو ديدن كه ديگه لازم نيست چون دقيقا همون داستانه ، تم داستان هيچ تغييري نكرده و صرفا جزئيات فرق كردن .
سينما خيلي عميقه ، سينما جايي يه كه عميق ترين انديشه هاي بشر رو مي شه بهش جان بخشيد و زنده كرد ، سينما زبان بيان ناممكن هاست . من عاشق سينما م
+ نوشته شده در
2008/5/5ساعت 4:50  توسط ساعد
|
...... اگه يه وقت سرت رو از تنت جدا كنند و تو باز هم زنده باشي
مي گي چي ؟
" من و سرم " يا " من و بدنم "
سرت چه حقي داره كه خودش رو " من " بنامه .
......
اين يكي از ديالوگ هاي محشر فيلم "Tenant" اثر رومن پولانسكي يه . مثل همه فيلم هاي قبلي اش دنياي نيهيليستي اش رو به زور به من براي مدتي تحميل كرد . من عاشق پولانسكي ام . البته توي فيلم هاش از همه بيشتر از " Bitter Moon" خوشم اومد . حتما مي دونيد چرا ...... : دي
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 17:5  توسط ساعد
|
امروز ديدم خواهرم كتاب "Secret" رو خريده و من هم كه فيلمش رو ديده بودم ، گفتم بگيرم كتابش رو هم بخونم .
يك بيست صفحه از كتاب رو خوندم و ديدم كه كتاب به مرز تكرار رسيد . معمولا تكراري شدن مطالب در اين گونه از كتابها امري رايج و عاديه .
خواستم براي دوستاني كه كتاب رو نخوندم در چند جمله ، كل كتاب رو تشريح كنم .
در كشورهاي پيشرفته ، تعداد زيادي معلمان " موفقيت " وجود دارند كه ميخواهند روند رسيدن به موفقيت رو فرموليزه كنند ، علت اصلي هم اينه كه عده ي بيشتري رو وادار به كار و تلاش كنند ، اين كار و تلاش باعث مي شه كه جامعه و اقتصاد تحرك بيشتري پيدا كنه و اون كشورها قوي تر از ايني كه هستند بشند . شعار آنها اينه " لازم نيست نابغه باشي ، تا موفق باشي " ، عده اي از اين معلمان موفقيت بر روي ضعف هاي انساني تكيه مي كنند و به مخاطبانشون سعي مي كنند القاء كنند كه اگر اين ضعف ها رو از بين ببري به موفقيت مي رسي .البته بيشتر اوقات هم اين متد جواب مي ده . چون يكي از دلائل عدم موفقيت ماها ضعف هاي ماست . ضعف هاي انساني مثل نااميدي ، تلاش كم ، روياپردازي و ..... ، عده اي هم هستند كه فرمول هاي ديگري رو بيان مي كنند
حالا بحث من كتاب " راز " ه . رازي كه قراره شما در اين كتاب به اون دست پيدا كنيد يه قانونه ، يك قانون به نام قانون " جذب " . مولف كتاب بر اين باوره كه اين قانون هم مثل تمام قوانين فيزيكي حاكم بر عالم بدون نقصه ، و از اونجا كه قانونه مهم نيست شما چه جور آدمي باشيد و چه موقعيت اي داشته باشيد ، هر وقت بخواهيد از اين قانون استفاده كنيد ، قانون به شما كمك مي كنه . مثل قانون جاذبه كه مثلا مهم نيست شما آدم خوبي باشيد يا نه ، به محض اين كه از يك ساختمان بلند بپريد پايين عمل مي كنه و اصلا براش مهم نيست كه شما چه جايگاه اجتماعي اي داريد ، چقدر استعداد داريد و .... .
"قانون جذب " : اين قانون حرف حسابش اينه كه اگه شما توي ذهن تون به چيزي فكر كنيد ، اين قانون در عالم فعال مي شه و تمام تلاش اش رو ميكنه كه شما به اون چيزي كه بهش فكر مي كنيد برسيد .
مثلا اگر با خودتون فكر كنيد كه "خدا كنه امروز موقع سخنراني هول نشم " ، اين قانون فعال مي شه و تمام زمينه ها و حالاتي رو كه ممكنه شما هول بشيد رو براتون فراهم مي كنه و شما سر جلسه سخنراني حتما هول مي شيد . يا مثلا اگه با خودتون بگيد " من از لحاظ علمي محكمتر از اوني ام كه سر جلسه دفاع از پايان نامه ام كسي بخواد سئوالي ازم بپرسه كه من جوابش رو ندونم " ، اون وقت قانون جذب فعال مي شه و دنيا رو به گونه اي شكل ميده كه توي اون دنيا شما قادريد به هر گونه سئوالي جواب بديد .
خلاصه اينكه مولف مي گه كه فكرهاي بد رو از ذهن تون بيرون كنيد . چون بنا به قانون جذب اين افكار باعث توليد شرايط بد مي شه و سعي كنيد افكار و آمال مثبت رو جايگزين شون كنيد و حتم داشته باشيد كه قانون جذب باعث مي شه كه شما به اون دست پيدا كنيد . به عبارتي مهم " نيت " شماست .
حالا من آخرش سوء استفاده ميكنم و يه نكته ديگه رو اضافه ميكنم و اون اينكه شما پسرا اگه زماني كه ميخواهيد بريد و با دختري صحبت كنيد ، به اين فكر كنيد كه " من مطمئنم اون به كسي مثل من جواب مثبت نمي ده " شك نكنيد كه جواب مثبت هم نخواهيد گرفت .
اين آخري يه شوخي بود كه خواستم بيشتر " قانون جذب " رو از طريقش براتون روشن كنم . پيشنهاد ميكنم بريد كتاب رو بخريد و بخونيد . اگه آدم مصممي هستيد براي يافتن مسيرهاي موفقيت . اين كتاب مي تونه خيلي بهتون كمك كنه
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 14:12  توسط ساعد
|
اين روزا ديگه همش شبا بيدارم و روزا خواب ، چه لذتي داره وقتي همه خوابن تو بيدار باشي و وقتي هيچ جا چراغي روشن نيست ، تنها چراغ تو روشن باشه
الان سرمست از نشئه فيلم " Le Diable Probablement" ، اثر رابرت برسون و محصول سال 1977 ام . اين فيلم هم مثل كاراي ديگه برسون پر از شخصيت هاي كند بود . منظورم شخصيت هايي كه هيچ عجله اي در روايت زندگي شون ندارن . پر از شخصيت هايي كه درگير دنياي ذهني خودشون هستند . عقايد خودش رو دارن . نظرات خاص خودشون رو درباره خدا دارن ( مثلا يادمه توي فيلم جيب بر ، شخصيت اول فيلم ميگفت كه من فقط سه دقيقه به خدا اعتقاد داشتم ... )
شخصيت اول فيلم يك موجود anti-social بود كه اصلا قابل درك نبود . كاملا مي شد فهميد كه مخلوق شرايط پيچيده دهه 70 در اروپاست . سرخوردگي هايي كه توي اون دوره باعث ظهور گروه هاي ضد اجتماعي بسياري شد ( مثل هيپي ها ) . نگاهش به دنيا خيلي سياهه و نااميدي توي همه ديالوگاش موج مي زنه . چند تاش رو نقل قول مي كنم
.... گاهي اوقات بايد آدم بپذيره كه براي خيلي از مشكلات راه حلي وجود نداره ....
.... من از زندگي متنفرم ، ولي از مرگ هم متنفرم ....
...................
نميخوام داستان رو براتون تعريف كنم چون داستان فيلم اصلا جالب نبود . يه داستان معمولي . يه برش كوچيك از زندگي يك انسان روشنفكر ولي سرخورده در دهه 70 اروپا . اون چيزي كه من رو به خودش جذب كرد فضاي اجتماعي بود كه كارگردان از اون دوره به تصوير كشيده بود .
دهه 70 در اروپا يك دهه خاصي يه . اوج رقابت تسليحاتي آمريكا و شوروي سابق بود . خطر يك جنگ هسته اي مردم دنيا رو تهديد مي كرد و اروپايي ها به عنوان مردمي خود آگاه ، بيشترين فشار رو تحمل ميكردند چون نمي خواستند دوباره جنگي روي بده و دوران سياه جنگ جهاني اول و دوم برگرده .
خيلي برام جالب بود دغدغه روشنفكران دهه 70 . جنگ سرد ، رقابت تسليحاتي دو ابرقدرت كه داشت به جاهاي باريكش مي رسيد ، مسائل زيست محيطي كه قبل اون چندان اهميتي نداشت مثلا ريختن ضايعات نفت نفت كش ها در درياها . ريخته شدن جيوه در دريا . نابودي جنگل ها . ضايعات اتمي نيروگاه هاي هسته اي كه داشتن به صورت گسترده اي مقبوليت پيدا مي كردن نزد دولت ها . تمام اين مشكلات تازه مطرح شده بودن و بشر تازه به فكر حل اين مشكلات افتاده بود ، هنوز هيچ دولتي براي مقابله با هيچ كدام از اين مسائل زيست محيطي چاره اي نيانديشيده بود .
روشنفكران پيشرو در اروپا و آمريكا مبارزه فكري جدي اي رو بر عليه مسائل زيست محيطي آغاز كرده بودن ، كتابهاي بسياري درباره عاقبت دنيا و اينكه داره به چه سمتي پيش مي ره نوشته شده بود. كتابهايي كه پر از امواج منفي و پر از ياس و نااميدي بودن .خيلي ها بر اين عقيده بودن كه حماقت بشر روزي باعث نابودي اش مي شه و دورنماي آينده اونقدر تاريك بود كه خيلي ها به اين نتيجه رسيده بودند كه شايد به صد سال هم نكشه كه بشر در كثافتي كه خودش باعث بوجود آمدنش بوده غرق بشه .
همين قدر بسه . اميدوارم همين يه ذره كه نوشتم باعث كنجكاوي تون شده باشه و برين و اين اثر برسون رو ببينيد .
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 2:5  توسط ساعد
|
امشب بي خوابي زده به سرم و اولش فيلم " كلاه " رو نگاه كردم كه يك فيلم فرانسوي پليسي قديمي بود . با يك دوبله فوق العاده و عالي . تنها ايرادش اين بود دوبله با چيزايي كه تو فيلنامه بود متفاوت بود و اين رو مي شد از زير نويس فرانسه و انگليسي فيلم فهميد .
اما فيلم بعدي كه نگاه كردم فوق العاده بود "chungking express " ، يك فيلم محصول هنگ كنگ . كوئينتين تارانتينو اولش اومد فيلم رو معرفي كرد . آخر فيلم هم خودش اومد و جمع بندي كرد. من زياد ذائقه ام با تارانتينو جور نيست ولي خوب به هر حال kill bill & pulp fiction اش رو دوست دارم ولي از فيلم هاي ديگه اش زياد خوشم نيومد ، كاري ندارم ، به هر حال خوشحالم كه اين فيلم رو ديدم . اونقدر اين فيلم هنري و دقيق ساخته شده بود كه ارزش اين رو داره كه چند بار نگاهش كني و مطمئنم اون قدر ديالوگ هاي قشنگ اين فيلم داره كه حتي براي بار دوم هم اگه اين فيلم رو ببينيد احساس دلزدگي نخواهيد كرد .
گاهي اگر ميخواهيد تست كنيد كه چقدر عشق تون نسبت به يه آدم ديگه عميقه ، از خودتون بپرسيد كه حاضريد به خاطر اين عشق چه كارها بكنيد ؟!!! مثلا حاضريد به خاطر يك نفر آنقدر خودتون رو تغيير بديد كه حتي خودتون هم خودتون رو نشناسيد ؟ به خاطرش كارتان را ترك كنيد و كار ديگري رو شروع كنيد ؟ به خاطرش شهر تون رو عوض كنيد ؟ به خاطرش كشور تون رو عوض كنيد ؟ به خاطرش تمام زندگي تون رو بديد ؟ اصلا فكر ميكنيد عشق تون رو چطور مي تونيد عميق كنيد نسبت به يك انسان ديگه ؟
همه چيز توي اين دنيا تاريخ انقضاء داره ، نظرتون درباره عشق چي يه ؟
+ نوشته شده در
2008/5/3ساعت 4:47  توسط ساعد
|
الان داشتم فيلم زيبا و عميق " دشت هاي گريان " اثر " تئو آنجلوپولوس " ، محصول كشور يونان رو ميديدم كه توي جشنواره فيلم فجر هم به نمايش در اومده بود .
فيلم سه ساعت بود و يه جورايي من رو شديدا تحت تاثير قرار داد . خدا رو شكر كه دوران جواني مون نيفتاد توي يكي از جنگ هاي بزرگ اين صده و گرنه جواني مون خيلي مفت مي سوخت و البته كشورمون .
فيلم " volver " آلمادوار رو هم ديدم . اين بشر خيلي كارش درسته . بازم من رو با روايت يه داستان قشنگ ديگه تحت تاثير قرار داد .
"جيب بر " برسون رو هم دوباره نشستم نگاه كردم و بدجوري كيفور شدم .
نمي خوام تحليل كنم اين فيلم ها رو . بايد رفت و ديد و لذت برد . خلاصه امروز روز جالبي بود برام
+ نوشته شده در
2008/5/2ساعت 1:47  توسط ساعد
|
الان ساعت چهار صبحه و من هنوز بيدارم و دارم لذت مي برم از نشئه فيلم " شهر خدا "
من عاشق رئاليسم جادويي آمريكاي لاتين ام . فيلم متعلق به كشور برزيله و براساس يه داستان واقعي ساخته شده و حتي خيلي از ديالوگ ها دقيقا همونايي يه كه شخصيت هاي واقعي گفتن .
توي فيلم شهر خدا شايد بيشتر از پنجاه اسم رد و بدل مي شه كه ما در جريان زندگي تك تك شون قرار مي گيريم .
شهر خدا ، يه جورايي شبيه يه جنگله كه قدرتمندا هر كدومشون دنبال يه قلمرو هستن و سعي در گسترش قلمرو خودشون دارن و براي رسيدن به اين مقصود از هيچ چيزي دريغ نمي كنن. توي شهر خدا هر كي كه قوي تره داراي شخصيت ضعيف تري يه و هر كي به نظر ضعيف تره يه شخصيت درست و حسابي داره . شايد فرق زندگي مدرن ما انسانها با زندگي بدوي و جنگلي اجدادمون همينه كه توي دنياي ما آدم هاي داراي شخصيت هاي محكم و سازنده ، از قدرت جسماني چندان بالايي برخوردار نيستند .
توي اين فيلم خيلي به زندگي آدم هاي بد نزديك مي شيم و نكته جالب اينكه هيچ وقت دلمون به حال آدم بدا نمي سوزه و هيچ وقت آرزو نمي كنيم كاش زنده بمونن ، فيلم قواعد طبيعي رو رعايت كرده ، يعني هيچ شخصيتي هر چه قدر هم كه مخاطب بهش نزديك شده باشه بي دليل زنده نمي مونه و اين يعني رئاليسم جادويي .
" شهر خدا " يك ساخته تحسين شده است و سبك روايت اش خيلي خاص و دوست داشتنيه . ريتم فيلم خيلي تنده . گاهي اوقات چند تا داستان رو با هم روايت مي كنه ولي مخاطب هيچ وقت ، حتي جزئيات فيلم رو از دست نمي ده . فيلم خيلي چند لايه و عميقه . هيچ وقت به شخصيت ها بيشتر از اون نقشي كه در كل ماجرا دارن بها داده نمي شه و اين خيلي خوبه . مثلا آنجلينا دوست دختر " بني " ، تا اونجا مهمه كه بني زنده است ، وقتي بني مي ميره ديگه آنجلينا گم مي شه . اين يعني براي ما مهم اتفاقاتي يه كه مي افته نه شخصيت ها . شخصيت ها مهم ان چون دليل اون اتفاقات هستند .
برزيل يه كشور محرومه و جمعيت زيادي هم داره كه طبق معيارهاي جهاني بيشترشون زير خط فقر زندگي مي كنند . جرم و جنايت چيز عاديه و پليس هاي فاسد زيادي در سيستم پليس وجود دارند و عملا امكان اصلاح امور وجود نداره . حمل اسلحه قانوني يه و همين باعث مشكلات خيلي زيادي شده . مثل بيشتر كشورهايي كه مردم اش از كارهاي درست و مثبت نااميدن ، مردم برزيل هم گرايش به كارهاي غيرقانوني پرسود دارن . مثل فحشا . مثل مواد مخدر . مثل تجارت اسلحه . مثل باج گيري .
" شهر خدا " روايت مردمانيه كه جز خدا كس ديگه اي رو ندارن و هيچ كس در مقابل نيروهاي اهريمني از اونها حمايت نمي كنه . " شهر خدا " روايت پليس هاي فاسد و سيستم فاسده . " شهر خدا " روايت ضعف هاي آدم هاست .
بهتون پيش نهاد مي كنم اين اثر تحسين شده كشور برزيل رو حتما ببينيد .
+ نوشته شده در
2008/4/30ساعت 4:57  توسط ساعد
|
برام نوشتن يك خرده سخته چون خيلي وقته كه ننوشتم و الان يه خرده سخته كه افكارم رو منسجم كنم .
الان داشتم به فيلم تحسين شده "رهايي از شاوشنگ" اثر دارابونت فكر مي كردم . شايد پي رنگ اصلي داستان همين اميده .
اميد شايد براي بعضي ها يه واژه لوكس و قشنگ باشه ولي براي من همه چيزه . منظورم تنها واسطه من و زندگي يه . به عبارتي وضعيت كنوني من اصلا به نظرم جذاب نيست و اونقدر جاذبه نداره كه من اين زندگي رو بخوام به همين شكل اش براي حداكثر پنجاه سال ديگه تحمل كنم و ادامه بدم و تنها چيزي كه من رو به ادامه اين زندگي ترغيب مي كنه اميد به آينده است كه شايد در آينده وضع بهتر از اين بشه .
اميد يه منبع بي پايانه و مي توني هميشه روش حساب كني . اميد مي تونه زندگي رو خيلي قشنگ تر و قابل تحمل تر كنه .
اميد ..................
وقتي شخصيت اول فيلم دارابونت با برداشتن روزي يه مشت خاك از تونلي كه توي سلولش كنده اميد داره كه يه روزي آزادي رو به معناي واقعي اش لمس مي كنه مني كه آزادم و مي تونم خيلي كارها بكنم رو هيچ چيزي توي عالم نبايد نا اميد كنه .
..........
ادامه نمي دم اين بحث رو . نمي دونم چرا نمي تونم افكارم رو منسجم كنم . اميد از اون واژه هايي است كه وقتي بهش فكر مي كنم بهم انرژي مي ده . اين باور رو توم تقويت مي كنه كه من به انجام هر كاري در اين دنيا توانام .
+ نوشته شده در
2008/4/20ساعت 21:31  توسط ساعد
|