تبليغاتX
پول شيرين ايراني

پول شيرين ايراني

جامعه ، اقتصاد ، سياست ، علم و بحران هاي شخصي

 آقايان و خانم ها
اينجانب ... متاسفانه به دليل تبليغات شديد برخي از دوستان ، خام شدم و خانه ام رو عوض كردم ، از اين به بعد من رو در خانه جديدم دنبال كنيد .


من مكتوب
www.saeedsharif.wordpress.com


+ نوشته شده در  2008/8/9ساعت 19:34  توسط ساعد  | 

والله راستش رو بخوايد ، اين روزا خيلي داره بهم خوش ميگذره
سريالم رو تموم كردم و مشغول مذاكره با دوستانم در اقصي نقاط كشورم تا بتونم ازشون سريال هاي ديگه اي رو هم بتونم بگيرم ، البته معمولا اين معامله ها پاياپاي هستن ، يعني من يه چيزي مي دم و در عوض يه چيزي ميگيرم ، اين پسنديده ترين شكل معامله است ، مخصوصا اين نوع معامله در زمينه كارهاي فرهنگي هميشه جواب مثبت داده ، مثلا من يه كتاب دارم و دوستم يه كتاب ، ما كتابهامون رو عوض مي كنيم ، بعد از مدتي كه من اون كتاب جديده رو خوندم ، با يكي ديگه عوضش ميكنم و اين جوري من مي تونم كلي كتاب بخونم ، بدون اين كه پول زيادي داده باشم .
البته اين سريال ها رو مي شه داونلود هم كرد ، ولي از اونجايي كه سرعت اينترنت در شهرهاي كوچيك اصلا خوب نيست و تازه من محدوديت دانلود هم دارم ، ترجيح دادم كه از دوستان بگيرم
مزيت اصلي ديدن اين سريال ها ، علاوه بر تقويت زبان انگليسي ، آشنا شدن با فرهنگ آمريكايي هم هست ، البته آشنايي با اين فرهنگ رو نمي خوام كه خداي نكرده ازشون تقليد كنم ، صرفا به اين خاطر ميخوام، كه باهاش آشنا باشم ، متاسفانه دنيا داره به سمت آمريكايي شدن مي ره و باز هم متاسفانه دانستن فرهنگ آمريكايي ، به معني آشنايي با فرهنگ نصف مردم دنياست كه كوركورانه دارن از اين جريان سيال فرهنگي تقليد ميكنن .
اين تابستون آخرين تابستوني يه كه من اينقدر آزاد مي تونم فعاليت هاي دلخواهم رو انجام بدم و ديگه اين تابستون تكرار نمي شه ، چون تصميم جدي دارم كه از مهر برم و كار كنم و همون طور كه مي دونيد ، دنياي اقتصاد يه دنياي عجيب غريب و اعتياد آوره ، يعني شما پول رو ميخوايد كه باعث بشه به آرزوهاتون برسيد ولي بعد از مدتي بدست آوردن پول تمام دنياي شما مي شه ، و من هم مطمئنم كه روزي همين جوري مي شم ، يعني كوركورانه به دنبال پول افتادن
پول معمولا باعث مي شه كه خودآگاهتون خيلي قوي بشه ، شما مي تونيد خيلي راحت گاز بديد و خيلي راحت هم مي تونيد ترمز بگيريد ، تمام اون چيزايي كه دوست داريد شدني يه ، البته نميخوام بگم كه پول باعث مي شه كه شما به هر چي ميخوايد برسيد ، ولي به خيلي از خواسته هاتون مي تونيد برسيد ، متاسفانه يه ايراد اساسي اين دنيا داره ، وقتي خواسته هاتون دست نيافتني هستين ، احساس ميكنين كه اگه بهشون برسين كلي لذت مي برين ، ولي متاسفانه اين طور نيست ، يعني وقتي بهشون رسيديد مي فهميد كه اون قدرا هم باحال نيستن و اون همه اشتياق صرفا به خاطر اين بود كه نمي تونستيد بهش برسيد ، اين احساس رو زماني كه ماشين داشتم دقيقا دركش كردم ، يعني اون چيزي كه فكر ميكردم نبود ، بعد از يه هفته عادي شد و بعد از يك ماه آرزو ميكردم كه كاش اين رو نداشتم و مي تونستم خيلي راحت قدم زنان برم سمت خونه ، و واسه همين هم هست كه من هميشه مي گم كه اين دنيا دنياي رسيدن نيست ، دنياي نرسيدنه ، پس اين دنيا رو زياد جدي نگيريد
به هر روي اين روزا ، روزاي شادي هستن

+ نوشته شده در  2008/7/27ساعت 12:32  توسط ساعد  | 

اول از همه معذرت ميخوام از غيبت طولاني مدتم
دوم دليلش
دليل اين غيبت: مشغول ديدن سريال فوق العاده جذاب و قابل پيشنهاد " How I met your mother " بودم ، اين سريال ساخته شركت CBS ه و پر از صحنه هاي جالب و ديالوگ هاي بامزه است و همه شخصيت ها هم در حد عالي بازي ميكنند . من سه تا سيزن (season) اش رو دارم و ديدم ، گويا فعلا همين ها ازش اومده به بازار ، چند تا سريال ديگه هم هستن كه مشتاقانه در انتظار ديدنشون هستم ، سريال گمشدگان (lost) ، سريال دوستان (friends) ، سريال "south park " و چند تا سريال ديگه كه به محض رسيدن به يه اينترنت فوق سريع بدون محدوديت ، مثل اينترنت دانشگاه ، حتما مي بينمشون
سريال هاي آمريكايي معمولا هزينه زيادي صرف ساختشون مي شه و روي فيلمنامه شون هم خيلي كار مي شه ، شايد علتش تعداد بيننده هاي اونه (تقريبا بخش اعظم جمعيت انگليسي زبان دنيا )
راستي جادي هم فصل پنجم كتابش رو تو سايتش گذاشته بريد و دانلود كنيد و لذت ببريد
حرف خاصي نيست ، فقط خواستم بهتون پيشنهاد بدم اگه سريال آمريكايي جالبي ديدين ، حتما ببينيد و از دست نديد ، اين سريال خودم رو هم كه اكيدا پيش نهاد ميكنم

+ نوشته شده در  2008/7/25ساعت 11:21  توسط ساعد  | 

نمره تافل ام اومد
نمره ها رو زير مي ذارم
reading...28
listening...22
speaking...20
writing...20
من نمي دونم چرا بايد بدترين نمره ها مال آيتم هايي باشه كه من توشون مسلط هستم ، مثلا من مي تونم مثل بلبل انگليسي صحبت كنم ، ولي بدترين نمره ام مربوط به صحبت كردنم بود
TOTAL : 90
با اين كه اصلا راضي نيستم ، ولي نمره خوبي يه ، اونم تحت اين شرايط كه من زياد انگيزه واسه شركت كردن نداشتم و قبلش هم زياد نخوندم ، فارغ از همه چيز ، خوبيش اينه كه كار من رو راه مي اندازه
با تشكر از شركت ETS  كه نتيجه رو با يك هفته تاخير اعلام كرد ( اينم آمريكا ، همه كشورها سر و ته يه كرباسن)
با تشكر از دوستام كه با شنيدن نتيجه ، اولين چيزي كه به ذهن شون رسيد گرفتن شيريني از من فلك زده بود
با تشكر از دوستم كاوه ، كه زحمت ترنسفر كردن من رو به تهران ، به منظور شركت در آزمون ، به گردنش بود
با تشكر از دولت جمهوري اسلامي ، علي الخصوص شخص محمود احمدي نژاد ، كه با ديدن كليپ هاش در يوتيوب چند روز قبل از آزمون ، كلي شاد شدم و به من روحيه داد
با تشكر از ....( جاي سه نقطه هر كي از قلم افتاده رو بذاريد )
نمي گم از اين نمره خوشحالم ، ولي راضي ام
+ نوشته شده در  2008/7/20ساعت 0:9  توسط ساعد  | 

گاهي اوقات نوشتن اين اجازه رو به آدم مي ده كه روي بخش هايي از زندگي اش كه تن به كثافت روزمرگي داده اند تامل كنه و عميق تر بشه ، و حاصل اون بالتبع به بند كشيدن انگيزه هاي پشت رفتارهاشه ، به گونه اي كه بعدها با خواندن اين يادداشت ها ، دوباره مي تونه همون رفتارها و احساس ها رو بدون هيچ كم و كاستي دوباره توي ذهن اش تجربه كنه ، مزيت بعدي اين نوشته ها ، كمك اون به حفظ بهتر تجربيات فرده
اين روزها ، روزهاي سختيه براي من ، روزهاي خالي ، روزهايي كه من توانايي انجام هيچ كار مفيدي رو ندارم ، وقتي درست تر به زندگي ام نگاه مي كنم ، مي بينم كه زندگي من پر بوده از اين روزهاي خالي ، ولي اون چيزي كه الان حس ميكنم ، اين دردي كه الان به جونم افتاده به علت اين بي ثمري ،دليل اصلي اش نوع نگاه متفاوت من به اين روزهاست . معمولا پس از فارغ التحصيلي ، يا پس از برگشتن از سربازي ، اين احساس خلاء براي مدتي گريبان گير شخص مي شه
زندگي من چند تا مشكل اساسي داره ، يكي اش اينكه دنياي  درونم با دنياي پيرامونم اصلا هم خواني نداره ، به عبارتي دل مشغولي هاي ذهني من رو هيچ كدوم از آدم هاي اطرافم ندارند و همين مسئله باعث فاصله گرفتن من از اونها مي شه ، مثلا من توي خانواده ام و حتي دوستان اطرافم ( در شهر قوچان) كسي رو سراغ ندارم كه عاشق كتاب خواندن باشه و از كتاب خواندن لذت ببره ، كسي رو سراغ ندارم كه به اقتصاد علاقه داشته باشه و توي ذهن اش حداقل چند مدل ساده براي رفتارهاي اقتصادي اش داشته باشه ، يا اينكه كسي رو سراغ ندارم كه فارغ از دردهاي شخصي ، دردهاي اجتماعي هم دغدغه اش باشه و با ديدن دردهاي ديگران هم دلش به درد بياد ، خلاصه اينكه آدم هاي اطراف من بدجوري درگير خودشون و خودخواهي هاي خودشون هستن ، البته اين رو هم ذكر كنم كه قصد ارزيابي هيچ كس رو ندارم و نمي خوام بگم كه من خوبم و بقيه بد ، صرفا قصدم روشن كردن تفاوت هاي بين خودم و دنياي اطرافمه . فاصله بين من و دنياي اطرافم يكي از چيزاييه كه من رو زجر ميده و باعث مي شه كه اين روزها احساس كلافگي كنم
يكي ديگه از مشكلات من اينه كه توانايي تغيير در محيط اطرافم رو ندارم ، با مثالي اين جمله رو روشن ميكنم ، مثلا اگه به من باشه ، سريع مي رم موبايل و سيم كارت ام رو مي فروشم و واسه خودم دوچرخه مي خرم و كل تابستون رو بيرون از خانه مي گذرونم و لذت مي برم از دوچرخه سواري و بودن در فضاي آزاد ، ولي مطمئنا من نمي تونم اين كار رو بكنم ، چرا كه خانواده قيد هاي زيادي براي من گذاشته و اصلا اجازه نمي ده كه بدون اجازه و مشورت اونها كاري رو انجام بدم ، خودم هم قصد مخالفت كردن با اونها رو ندارم ، شايد هم هنوز اعتماد به نفس كافي رو كسب نكردم ، حالا دليلش هر چي كه هست من اين توانايي رو ندارم ، حتي توي يه شهر كوچيك توانايي كار كردن رو هم ندارم ( منظورم كار كردني يه كه با پول حاصل از اون بتونم نيازهاي ثانويه ام رو برطرف كنم ) ، خانواده هم متاسفانه توي وضعيتي نيست كه بتونه نيازهاي روحي من رو برآورده كنه ، خلاصه همين ناتواني باعث كلافگي و بي حوصلگي شديد در من شده
يكي ديگه از مشكلاتي كه اين روزها باهاش مواجه ام ، كم انگيزگيه ، مثلا با وجود اين كه من مي تونم از اين دو ماه باقيمانده تابستان براي مسلط شدن به زبان انگليسي و دادن آزمون "GRE" استفاده كنم ، ولي يه جور بي تفاوتي روحي نسبت به اين مسئله باعث شده كه من حتي يه ورق ساده كتابهاي مربوطه رو نزنم .
بچه هاي شهرهاي بزرگ شايد بعضي از مشكلات من رو نداشته باشند ، مثلا بچه مشهدي ها ، مي تونن اين تابستون رو كلا توي دانشگاه بگذرونن و كارهاي تحقيقاتي بردارن و سرگرم باشن و يا اينكه از اينترنت فوق سرعت بالاي دانشگاه ، فيلم دانلود كنن و هر روز مشغول تماشاي يكي شون باشن و يا اينكه برن و از امكانات ورزشي دانشگاه استفاده كنن ، امكاناتي كه من توي شهرمون به هيچ كدومشون دسترسي ندارم
بگذريم ، سرتون رو به درد آوردم و زيادي غر زدم ، اما فارغ از اين همه بدحالي و بي حوصلگي كه اين روزها دچارشم ، حس مبهمي بهم ميگه كه فرداها روشنه ، اگه اتفاقي براي اين كشور نيفته و از گزند شيطنت سرنوشت مصون بمونه ، دو ماه ديگه من وارد فاز جالب زندگي ام مي شم ، مرحله اي كه توش پر از جايزه هاي رنگ و وارنگه ، منظورم يه عالمه اعتماد به نفسه ، چون من دانشجوي دوره كارشناسي ارشدم ، توانايي كاركردن و كسب درآمد دارم ، مورد اعتماد اساتيدم ، مورد اعتماد دانشگاه و مهم تر از اون اينه كه توي يكي از بهترين دانشگاه هاي پايتخت دارم درس ميخونم ، تمام اينها چيزهايي هستند كه باعث مي شند من بتونم اين دوره سياه فلاكت بار رو تحمل كنم
زياده عرضي نيست ، بدرود

+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 22:18  توسط ساعد  | 

امروز ساعت سه ظهر زدم بيرون ، اوج گرما بود ، خورشيد مستقيم رو مخ ام بود ، داشتم آتيش ميگرفتم ، ولي بايد مي زدم بيرون ، داشتم مي تركيدم ، بايد يه دوري توي شهر مي زدم ، اين موقع روز و توي اين گرما ، معمولا آدم هاي مرفه شهر نمي يان بيرون ، پس به راحتي مي شه حدس زد بقيه كه توي خيابون ها مي مونن از چه جنس آدم هايي هستن ، نمي دونم شهرهاي بزرگ مثل تهران و مشهد هم اين جوري ان ، اما اون چيزي كه من ديدم ، بدجوري دلم رو به درد آورد ، يه عالمه آدم معتاد و بيكار و آدم هاي فقير و .... ، نمي دونم اينا رو چرا قبلا نديده بودم ، اونقدر تعدادشون زياد بود كه من از تعجب شاخ در آوردم ، تازه مي فهمم وقتي مي گن نرخ بيكاري ايران دو رقمي يه ، يعني چي !!!
يكي از اون چيزايي كه قبلا نديده بودم ، صف هاي طويل شير بود ، معمولا چيزايي كه برام جالب نيست ، به طور اتوماتيك توي ذهنم فيلتر مي شه و من اونها رو هيچ وقت نمي بينم ، يكي از اون چيزا صف هاي شير بود ، ولي اخيرا چند تا مطلب درباره پايين اومدن سطح رفاه مردم و افزايش اين صف ها شنيده بودم ، سر همين قضيه اين بار خيلي دقيق تر نگاه كردم و متوجه مضحك بودن ماجرا شدم ، اون قدر حرف پشت اين صف هاي طويل هست كه ساعت ها مي شه در موردش گفت ، اصلا كشور ايران ، كشور صف هاي طولانيه ، صف هايي كه صرفا براي برآورده شدن نيازهاي ابتدايي شكل مي گيره ، مثل گرفتن حقوق ، پرداختن قبض ها ، گرفتن نون ، گرفتن شير و ..... ، اخيرا يه صف طولاني توي آمريكا براي گرفتن نمونه جديد آي فون كه قراره توي يه تاريخ مشخص بياد بيرون رو مي ديدم ، خيلي خنديدم ، اين يانكي ها چقدر عجيبن واسه ما جهان سومي ها ، حتي انگيزه پشت رفتارهاشون رو نمي تونم درك كنم . بگذريم
توي اون مدتي كه بيرون بودم ، از كنار هر كسي كه رد مي شدم ازش مي ترسيدم ، مي ترسيدم كه نكنه  يه آسيبي بهم برسونه ، يا احيانا پولام رو بزنه ، نمي دونم چرا ، ولي مي ترسيدم ، وقتي خسته شدم و يه گوشه نشستم ، ديدم هر كي مي خواد از كنار من رد شه ، مسيرش رو به شكل ضايع اي كج مي كنه ، گويا اونا هم از من مي ترسيدن ، جالب بود برام ، هيچ كس به هيچ كس اعتماد نداره و همه از همديگه مي ترسيم
توي اون مدتي كه بيرون بوديم ، كلي دلم براي خودم سوخت ، براي اينكه توي يه كشور جهان سوم به شدت ايدئولوژيك به دنيا اومدم ، از اين كه در يكي از شهرهاي كوچك متولد شدم ، از اين كه آدم هاي اطرافم من رو درك نمي كنن و من هم نمي تونم اون ها رو درك كنم ، يه روزي از اين كشور مهاجرت ميكنم و مي رم ، به نظر من " كندي  " داشت هذيان ميگفت ، وقتي گفت كه نگيد كشورتون چيكار براي شما كرده ، اول از خودتون بپرسيد كه شما براي كشورتون چه كرديد ؟!!!
معمولا وقتي يه اتفاق بدي توي كشور مي افته ، فشارش روي اقشار ضعيفه ، به عبارتي بالادستي ها توپ رو مي اندازن توي زمين پايين دستي ها ، ماجراي تورم و گراني و آشفته شدن اوضاع اقتصاد كشور هم نمونه اي از اون اتفاقات بده كه فشارش بر گرده اقشار محرومه ، من خودم رو نمونه اي از اين اقشار محروم مي دونم ، من از زندگي صرفا زنده بودنش رو فهميدم
معمولا توي سنين ابتدايي جواني ، آدم به شدت زندگي اش رو اسير سرنوشت مي بينه و علتش هم اينه كه قدرت تغيير نداره ، پول به آدمي قدرت تغيير مي ده ، در واقع پول ، فشرده شده قدرته ، در واقع پول زياد به معناي قدرت زياده  ، در سنين بالاتر كه آدمي توانايي تغيير مسير زندگي اش رو پيدا ميكنه ، كمتر احساس ميكنه كه زندگي اش اسير سرنوشته  .............منتظر پوليم ، خسته شدم از اين همه ضعف 
+ نوشته شده در  2008/7/13ساعت 22:29  توسط ساعد  | 


اين مطلبي بود كه بايد خيلي پيش تر مي نوشتمش ، ولي تا همين الان مهلت اش پيش نيومد . من تقريبا 5 سال از زندگي ام رو توي شهر مشهد گذروندم و چند روز قبل تقريبا آخرين لحظات بودنم در اين شهر رو هم تجربه كردم و با هزاران خاطره خوب و بد اين شهر رو ترك كردم .
شهر مشهد چند تا ايراد اساسي داره و چند تا حسن . يكي از ايرادش ها اينه كه فضاش خيلي بسته است ، منظورم رابطه بين دختر و پسر نيست ، حتي رابطه بين هم جنس ها هم خيلي بسته و محدوده . كمتر ديدم آدما دور هم جمع بشن و تصميم بگيرن كه جواني كنن يا يه كار اشتراكي بكنن . نمي دونم شايد شهرهاي ديگه هم همين جوري باشن ، ولي با تعريف هايي كه از جاهاي ديگه شنيدم به اين نتيجه رسيدم كه اين فضا خيلي بسته است و اين براي آدم اجتماعي اي مثل من خيلي آزار دهنده بود .
يكي از حسن هاي مشهد ، وجود حرم امام رضا ست . البته شايد تعداد حرم رفتن هاي من در عرض اين 5 سال محدود به تعداد انگشت هاي دستم باشه ( ماكزيمم بعلاوه پاهام ) ولي به هر حال وجودش يه غنيمته براي اين شهر .
يكي از ايرادهاي اين شهر ، مردمشه . مردم دير جوشي داره و يه جورايي هميشه بايد بترسي سرت رو كلاه نذارن . البته من قبل اين كه بيام مشهد ، با خودم مي گفتم كه آدم خوب و بد همه جا پيدا مي شه و يه جورايي در مورد اين شهر اغراق شده ، ولي وقتي خودم اومدم و فضاي اين شهر رو تجربه كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه اصلا هم اغراق نشده و مردم اين شهر به همون بدي اي هستن كه در افواه رايجه و اگه مي گن مشهدي شمع دزد ( به اين معني كه اينها به كوچكترين چيزها هم رحم نمي كنن ) واقعيت داره و اصلا اغراق نشده .
يكي از حسن هاي مشهد ، قيمت پايين مواد خوراكي يه . به نسبت ساير كلان شهر ها و حتي خيلي از شهرستان ها ، قيمت مواد خوراكي در اين شهر خيلي پايينه و همين مسئله باعث شد كه من توي دوران بودنم توي اين شهر ، از لحاظ مواد خوراكي چندان دچار مشكل نشم ، خوشبختانه مواد خوراكي در اين شهر به فراواني يافت مي شه .
من زياد از آب و هواي اين شهر راضي نيستم . جاهاي ديدني اش بدك نيست ( پارك ملت ، كوهستان پارك ، طرقبه ، شانديز ، حرم مطهر ، زيست خاور ، سينماهاش ، الماس شرق ، نمايشگاه بين المللي و ... ) ، محيط دانشگاهي اش خوب بود ( استاداي خيلي خوبي داشتيم ) ، قيمت خونه توش چندان بالا نبود ( البته اخيرا يه موج گراني باعث شد كه قيمت خونه ها به شكل سرسام آوري بالا بره ) ، موسسات زبان و كامپيوترش خوب و باكيفيت بودن ( مخصوصا كالج دانشگاه فردوسي ) و ...
مشهد خيلي چيزا به من داد و من خيلي تجربيات مفيد و جالبي توي اين شهر داشتم و تقريبا مي شه گفت كه به اين شهر مديونم ، شايد يه زمان هايي امكان جواني كردن و تجربه خيلي چيزا رو ازم مي گرفت ولي فضايي برام فراهم آورد كه مي شد توش خيلي عميق شد ، فرصت فكر كردن رو به من مي داد ، من مطمئنم كه اگه تهران بودم ، توي شلوغي اين شهر و ترافيك افكار و اطلاعات ، خودم رو گم مي كردم و نمي تونستم در مورد خودم و دنيايي كه توش زندگي مي كنم عميق بشم و فكر كنم . ماحصل تفكرات و تجربيات اين 5 ساله زندگي دانشگاهي يه نگاه جامع به خودم و آرزوهام و دنياي اطرافمه ، چيزايي كه پشتوانه زندگي جدي تر من توي جامعه است و شالوده فعاليت هاي آتي فرهنگي و اقتصادي و علمي ام خواهد بود .

+ نوشته شده در  2008/7/9ساعت 18:23  توسط ساعد  | 

من الان نياز به كتابهاي GRE دارم . هر كي داره و مي فروشه ، كامنت بذاره .
در ضمن كتاب GRE بارون رو دارم .
كاپلان و دكتر فهيم را نيازمنديم
+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 22:0  توسط ساعد  | 

من ديروز 29 جولاي ميلادي و 9 تير شمسي آزمون تافل iBT دادم .
گفتم شايد بد نباشه از حال و هواي آزمون تافل كمي بگم تا شايد عبرتي باشد براي سايرين .
والله راستش رو بخوايد قبلا توي يه وبلاگي خونده بودم كه يكي از دوستان گفته بود كه آزمون بستگي مبرم به base زبان فرد داره و نه خرخوني هاي يه ماه قبل از آزمون . من توي اين آزمون به شكل روشني اين مسئله رو درك كردم .
تافل iBT از سال 2005 به عنوان آزمون رسمي تافل از سوي ETS ( موسسه برگزار كننده تافل ) معرفي شد ، فرق اين نوع تافل با نمونه هاي قبلي مانند PBT و CBT در اينه كه مهارت هاي تلفيقي بسياري درش مشاهده مي شه ، ضمن اينكه مهارت speaking هم به اون اضافه شده ، مثلا توي بخش speaking شما يه متن رو ميخونيد ، سپس يك conversation و يا lecture در اون زمينه رو مي شنويد ، سپس در مدت زمان يك دقيقه بايد در مورد وجوه اشتراك اين دو صحبت كنيد ، پس هر چقدر هم كه صحبت كردنتون خوب باشه ، اگر مهارت شنيداري و خواندن تون خوب نباشه كلا امتيازي رو نمي تونيد بدست بياوريد .
اگر چه PBT كه به نسبت با حال و هواي ايراني ها كه reading شون خوبه سازگارتره ، توي ايران هنوز هم برگزار مي شه ،اما من iBT رو آزمون بهتري مي دونم .
روش ثبت نام تافل به اين شكله كه اگه شما mastercard   و يا visacard  داريد و يا كسي رو در خارج از كشور مي شناسيد كه داشته باشه ، خيلي راحت مي ريد توي سايت ETS و ثبت نام مي كنيد ، اما اگه اين كارت ها رو نداريد ، مي آييد سنجش و يه فرمي رو پر مي كنيد و اونها شما رو به يه بانك كه كنار خود سازمان سنجشه و داراي بخش " ارزي- ريالي" هست معرفي مي كنند و مي ريد اونجا و مبلغ معادل 160 دلار رو واريز مي كنيد و تاييديه اش رو به سنجش مي ديد ، سنجش به شما يه شماره مي ده كه مي تونيد بريد توي سايت ETS و توسط اون شماره به راحتي ثبت نام كنيد ، هنگام ثبت نام مي تونيد محل آزمون تون رو هم مشخص كنيد ، كه من خود سازمان سنجش رو انتخاب كردم ، ولي شهرهايي مثل اصفهان و شيراز و كيش و چند شهر ديگه هم هستند كه مي تونيد بريد و اونجا امتحان رو بديد .
كيفيت برگزاري آزمون در سازمان سنجش عالي بود ، مراقبين خوبي داشتند ، پذيرايي شون خوب بود ، سيستم تهويه شون عالي بود ، نور كافي بود ، كامپيوترشان بدك نبود و خلاصه من كه راضي بودم .
امتحان تافل يه امتحان استاندارده و سطح اش كاملا مشخصه و شما با زدن دو يا چند تست مشابه كه كتاب هايي مثل Barron's و Longman  براي مخاطبينشون فراهم كردن مي تونيد كاملا به حال و هواي آزمون پي ببريد ، و مطمئنا آزمون اصلي از آزمون هاي آزمايشي نه سخت تره و نه آسون تر .
وقت آزمون به گونه اي طراحي شده كه من هيچ كسي رو نديدم كه وقت كم آورده باشه . مي تونيد به دقت سئوال ها رو جواب بديد و نگران وقت هم نباشيد . چون به اندازه كافي وقت هست و اين يكي از نقاط روشن اين آزمونه .
معمولا بخش listening   بخشي يه كه همه توش مي لنگند و مي ترسن ، ولي listening   تافل فوق العاده استاندارد و قابل فهمه ، برخلاف IELTS كه من اصلا نمي فهميدم چي مي گن و كلا گيج شده بودم ، اين رو هم بگم كه من قبلا IELTS  امتحان دادم و نمره ام 6.5   شده . اگه بخوام IELTS رو با TOEFL مقايسه كنم بايد بگم كه تافل مثل پژو 206 مي مونه ولي آيلتس مثلا پژو 405 ، به عبارتي تافل يه محصول با طراحي زيباست ، زياد شما رو اذيت نمي كنه ، كم مصرفه ( يعني يه ماه خوندن كافيشه ) ، در صورتي كه IELTS طراحي اش معمولي يه ، چندان ابتكاري توي طراحي اش نمي بينيم . خيلي آيتم هاش جون دار و آكادميكه و اشكت رو معمولا در مي ياره . خيلي معتبره چون پشتوانه اش دانشگاه كمبريج انگليسه .
من از خود آزمون خيلي راضي ام ، خيلي خوب برگزار شد ، خيلي استاندارد بود ، با تصور من هم نسبت به آزمون همخواني داشت . 
توي كنكور سراسري ارشد من يه چيزي رو ياد گرفتم و اون اينكه اون چيزي كه مهمه مطالعاتت توي يه پروسه طولاني مدته و چندان نتيجه آزمون ات تحت تاثير اون خر خوني هاي دو – سه هفته آخر نيست و دقيقا اين رو من به عينه توي اين آزمون هم ديدم . من دقيقا سه هفته آخر رو لاي هيچ كتابي رو باز نكردم و كاملا مطمئن بودم كه زياد هم لطمه نميخورم و دقيقا هم همين اتفاق افتاد . پس شما هم اگه پايه قوي اي نداريد و انتظار داريد با يكي دو ماه خوندن نتيجه خيلي خوبي بگيريد ، سخت در اشتباهيد ، هر چند شايد ماكزيمم بتونيد نمره حداقل مطلوب رو بگيريد (75-80(  . پس سعي كنيد پايه تون رو قوي كنيد .
من كتاب هايي رو كه خوندم براي آزمون رو پايين ليست ميكنم شايد به دردتون بخوره
TOEFL BARRON'S PBT                                                              8000t
TOEFL BARRON's iBT  (compact version)                                5000t
TOEFL reading ARCO                                                                 2500t
TOEFL reading PETERSON'S                                                     2000t
Essential words for TOEFL  BARRON's                                     4000t
TOEFL Essays                                                                               3700t
Inside the TOEFL iBT KAPLAN                                                 4500t
Oral reproduction of stories                                                           2500t
Test Preparation Kit ETS                                                              4000t
اينا اونايي هستن كه خودم خريدم و قيمت هاشون رو هم مي دونم ولي چند تا كتاب خيلي خوب ديگه مثلا Mosaic1,2 رو هم خوندم كه خيلي جالب بودن و قيمت شون رو نمي دونم . كتاب 1100 واژه رو هم شروع كردم به خوندن كه وسطش بي خيال شدم ، خيلي سخت بود و به نظرم زيادم واژه هاش براي تافل مفيد نيست ، كتابهايي مثل 504 و ... رو هم امتحان نكردم ، چون كتاب Essential بارون به نظرم جاي همه اين كتاب ها رو ميگيره .
خلاصه حرف آخري كه ميخوام بزنم اينه كه از اين آزمون نترسيد و اگه زبانتون رو حتي كمي خوب مي دونيد هم مي تونيد بريد و توي اين آزمون شركت كنيد و نتيجه خوبي هم بگيريد . نترسيد ، اعتماد به نفستون رو از دست نديد ، خيالتون هم از بابت امتحان راحت باشه ، اونا قصد ندارن كه شما رو اذيت كنن ، اونا صرفا ميخوان ببينن آيا شما اگه بريد يه كشور انگليسي زبان ، مي تونين گليم تون رو از آب بيرون بكشيد . خلاصه اينكه من هيچ وقت تجربه دادن يه آزمون استاندارد رو نداشتم و اين آزمون يكي از دلچسب ترين آزمون هايي بود كه من دادم .
 
 
 
+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 14:28  توسط ساعد  | 

عرض خاصي نبود ............گفتيم يه سري زده باشيم
+ نوشته شده در  2008/6/27ساعت 17:53  توسط ساعد  | 

كسي كه چرايي زندگي را يافته ، با هر چگونه اي نيز خواهد ساخت !!
+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 22:1  توسط ساعد  | 

انسان امروز بهتر از هميشه می تواند زندگی کند اما کمتر از هميشه می داند چگونه بايد زندگی کرد؟
.
.
.
.
ايام اصلا به كام نيست .
گور باباي هر چه درسه .........................من ديگه بريدم.
انگيزه ام رو از دست دادم . توي شرايط اجتماعي و اقتصادي اي كه ملت به اين نتيجه برسن كه ديگه اميدي به بهبود اوضاع نيست ، اين جور بريدن ها و كم آوردن ها و از دست دادن انگيزه ها خيلي چيز طبيعيه.
افسردگي شديدي دامنگير اين حقير ناچيز شده .
سعي نكنيد بهم روحيه بديد كه اصلا فايده نداره .
ادامه ميدم .
.
.
.
اميدوارم دو هفته ديگه به خودم نخندم ....................
اينم عكس هايي منتظر نشده از من . افسرده . لجام گسيخته . شوريده . بريده . بدبين .....به انتها رسيده
+ نوشته شده در  2008/6/19ساعت 1:40  توسط ساعد  | 

همه تراژدي ها با يك سوء تفاهم شروع مي شند .............
خيلي حوصله ام سر رفته ......درسم هم نمي ياد .....ديروز تو دانشگاه همه داشتن در مورد پروژه هسته اي ايران صحبت ميكردن و الان هم توي خيلي از خبرگزاري ها ديدم كه دوستان نويسنده ، هيات حاكمه رو دارن در مورد اصرارشون بر اين قضيه ، مورد سئوال قرار دادن ..........ديشب هم گفتگو با خاوير سولانا در گفتگوي خبري شبكه 2.....من جدي جدي دارم مي ترسم .
استقلال هم قهرمان جام حذفي شد و استقلالي ها داشتن بد جوري از كت و كول ما بالا مي رفتن .....چقدر ملت بي ظرفيت تشريف دارن ...........پرسپوليس شيره .
ماجراهاي دانشگاه زنجان رو هم داريم با شدت دنبال ميكنيم ......... ولي ماجرايي كه خيلي برام جالب تر از خود ماجرا بود دعواي اچ بي و داوود بود ، خيلي خنديديم ............طفلي اچ بي
9 تير ، آزمون تافل دارم و تقريبا روزي 2 ساعت زبان ميخونم و بقيه اش رو دارم FF گردي مي كنم و گوگل ريدر و فيس بوك و ....... ، خدا به دادم برسه .
زياده عرضي نيست ....................بايد يه چيزي مي نوشتم ..............بدرود
.
.
.
.
.
.
.
سمايلي دلم نمي ياد ازتون جدا شم
.
.
گود باي ......... هاگ ........... سمايلي چشم هاي پر از اشك
+ نوشته شده در  2008/6/17ساعت 17:6  توسط ساعد  | 

نمي دونم چرا به شكل شديدي وسوسه شدم كه كوچ كنم برم وردپرس .
يكي بياد منو نصيحت كنه از خر شيطون پياده شم
+ نوشته شده در  2008/6/15ساعت 3:14  توسط ساعد  | 

والله الان ساعت ۲:۳۰ است و اصولا من الان بايد افقي باشم

 

ولي خوب اين كه من چرا الان بيدارم ، دليلش يه جور اعتياده . اعتياد به چند تا سايت وب ۲ كه خواب و خوراك رو از من گرفتن  . من ۹ تير يه آزمون سرنوشت ساز دارم و اصولا بايد تمام وقت و انرژي ام رو در همون راستا مصرف كنم ، ولي مگه اين اعتياد كوفتي ميذاره ( اسمايلي آدم ضعيف النفس )

شبها اين راديو فرهنگ و راديو پيام هم بدجوري من رو اسير كردن ، به اونها هم اعتياد پيدا كردم

بچه ها دعا كنيد ، نمي خوام مفتي مفتي گند بزنم به اين همه پولي كه ريختم تو جيب اين ETS لعنتي

بچه ها به من كه داره خيلي خوش مي گذره  . اميدوارم به شما هم بگذره

 

+ نوشته شده در  2008/6/13ساعت 2:48  توسط ساعد  | 

در اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي بسته است .
بچه ها ممنون كه بهم هنوز سر مي زنيد ولي اين TOEFL لعنتي بدجوري خل شده ، چسبيده به من . كاريش هم نمي شه كرد ، به هر حال بايد براش بخونم . توي اين مدت مطالعه قصد دارم اينترنت رو ترك كنم ، چون مغز من يه جورايي صفر و يكه ، به اين معني كه يا اينترنت يا درس ، دو تاش نمي شه و من در حال حاضر بايد برم درسام رو بخونم .
همتون رو دوست دارم . يه مدتي نيستم بين تون ، درساتون رو بخونين ، يه جورايي اميدوارم اين مدت بهتون خوش بگذره ( البته اگه احمدي نژاد و دوستان بذارن ) ;-)

+ نوشته شده در  2008/6/4ساعت 23:48  توسط ساعد  | 

اين روزا كه يه جورايي بيكارم ترجيح دادم كه برم توي يكي از حوزه هاي مورد علاقه ام يعني تاريخ سياست مداقه كنم .
قصد دارم روي تك تك شخصيت هاي برجسته تاريخ معاصر انگشت بذارم و به مطالعه درباره وجوه شخصيتي تك تك شون بپردازم .
يكي از اين شخصيت ها " رجايي " بود كه تقريبا اطلاعات خوبي ازش كسب كردم و به يك جمع بندي از شخصيت اش رسيدم .
الان دارم روي پروژه " بني صدر " كار مي كنم و فقط خدا مي دونه كه چقدر شيفته شخصيت بني صدر شدم .
نفر بعدي مطمئنا " بهشتي " خواهد بود .
هاشمي رفسنجاني رو هم كه هميشه توي نخ اش بوده و هستم و كاراش رو دورادور دنبال مي كنم .
اينايي كه نام مي برم خيلي برام جذابن ، البته همشون روحاني هستند و همين قضيه رو هيجان انگيزتر ميكنه .
امام خميني ، هاشمي رفسنجاني ، خامنه اي ، سيد احمد خميني ، حسنعلي منتظري ، ري شهري ، مصباح يزدي ، آيت الله مشكيني ، فلاحيان ، مصطفي پور محمدي ، دري نجف آبادي ، محمد يزدي ، آيت الله مكارم شيرازي
از غير روحاني ها هم خيلي ها هستن كه جذابن برام
بني صدر ، رجايي ، دكتر سروش ، صادق زيبا كلام ، عباس عبدي ، اكبر گنجي ، سعيد حجاريان ، مير حسين موسوي ، دكتر توكلي ، صادق لاريجاني ، محسن رضايي ، سعيد امامي ، صادق قطب زاده ، ابراهيم يزدي ، مهندس بازرگان ، عزت الله سحابي ، يدالله سحابي ، دكتر احمد مدني ، دكتر شريعتي و ......
اين ليست خيلي آدم توشه ، همشون هم خيلي تاثير گذار بودن .
از كسايي كه به تاريخ معاصر علاقه مندن و مايلن پروژه مطالعاتي مشترك داشته باشيم خواهش مي كنم كه حتما با من تماس بگيرند ، شايد بتونيم از طريق مكاتبه ( منظورم @ ) به جمع بندي بهتري از نقاط كور تاريخ معاصر برسيم .

+ نوشته شده در  2008/6/1ساعت 23:21  توسط ساعد  | 

نمي دونم باز چرا بحث امروز كلاس زبانمون به بيراهه رفت .
قرار بود ما در مورد خرافات هاي غير مذهبي بحث كنيم ، چيزايي كه بعضي از ما معتقديم انجام دادنش يا انجام ندادنش براي ما بد شانسي مي آره ، بحث فوق العاده جالبي بود . اما بحث روي موضوع متوقف نموند و به بحث خداشناسي درز كرد ، و من هم كه سرم براي بحث هاي اين چنيني درد مي كنه ، بحث رو با شدت و حدت فراوان دنبال مي كردم و يه جورايي هم نظريه پردازي ميكردم .
بعد كلاس داشتيم با آيدين ، درباره منشا آفرينش صحبت ميكرديم و آخرش به اين نتيجه رسيديم كه اون واجب الوجود رو اسمش رو خدا بذاريم ، و بقول بسياري از فلاسفه بي خدا ، يه جورايي يه مفهوم به اسم خدا تعريف كنيم كه بتونيم بقيه بحثمون رو بر اون پايه ادامه بديم ، چون به يه جايي رسيديم كه بدون واجب الوجود تمام بحث هامون غير منطقي مي شد .
الان كه تقريبا كلي از جدايي ام از آيدين مي گذره ، دارم باز هم به اون بحث فكر مي كنم و نمي دونم چرا واجب الوجود تو كتم نمي ره .
كسي به اين قضيه فكر كرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  2008/5/31ساعت 14:7  توسط ساعد  | 

همين چند دقيقه پيش آخرين سطور از خاطرات پروانه عليزاده رو در كتاب زيباش تحت عنوان " خوب نگاه كن ، الكي نيست " رو خوندم ، شبيه همين ها رو از پدرم هم شنيده بودم .
باورش براي من سخته ، چون حافظه تاريخي ام بهم اجازه يادآوري اون روزها رو نمي ده ، ولي شنيدنش از زبان خيلي ها كه در اون روزها به ناحق به زندان هاي مخوف حاكمان شرع مي رفتند و دسته جمعي اعدام مي شدند ، قلب آدم رو بد جوري به آتيش مي كشونه .
يه وبلاگي هست تو ليست پيوندهاي وبلاگم تحت عنوان " ناگفته هاي انقلاب 57 " ، از اونجا مي تونيد اين كتاب رو دانلود كنيد و بخونيد .

+ نوشته شده در  2008/5/28ساعت 15:30  توسط ساعد  | 

والله من منتظر بودم كه نتايج بياد ، كه اومد . حالا ديگه ميخوام برم سراغ كار اصل كاري ام .
من 9 تير ، آزمون TOEFL دارم از نوع iBT اش ، تا همين الان هم لاي هيچ كتابي رو باز نكردم ، پس در نتيجه خيلي كلام پس معركه است و بايد توي اين مدت خيلي خيلي كوتاه ، بگيرم و بتركونم .
پس به همين خاطر ، قصد دارم  مدتي وبلاگ نويسي ( كه تقريبا مثل اعتياد شده ) رو ترك كنم و بگيرم مثل بچه آدم درس ام رو بخونم . توي اين مدت ، مرتب به اينترنت سر مي زنم و اگه سئوالي داشتيد ، جواب ميدم و به ميل ها هم جواب ميدم ، ولي ديگه فكر كنم مطلبي ننويسم ;-)
به اميد ديدار دوباره
+ نوشته شده در  2008/5/26ساعت 19:47  توسط ساعد  | 

نام دانشگاه  گرايش  دوره  كد رشته مربوطه  ظرفيت رشته
دانشگاه صنعتي شريف سيستم هاي قدرت روزانه  3077 6
دانشگاه تهران سيستم هاي قدرت روزانه  3057 8
دانشگاه صنعتي اميركبير G روزانه  3070 14
دانشگاه صنعتي شريف مديريت و كنترل شبكه هاي قدرت روزانه  3078 8
دانشگاه صنعتي شريف الكترونيك قدرت و ماشين هاي الكتريكي  روزانه  3079 8
دانشگاه تهران الكترونيك قدرت و ماشين هاي الكتريكي  روزانه  3058 7
دانشگاه صنعتي شريف سيستم هاي قدرت شبانه  6556 3
دانشگاه تهران تجديد ساختار روزانه  3056 20
دانشگاه علم و صنعت  سيستم هاي قدرت روزانه  3082 16
دانشگاه تهران سيستم هاي قدرت شبانه  6540 6
دانشگاه صنعتي اميركبير مديريت انرژي  روزانه  3159 4
دانشگاه صنعتي شريف مهندسي هسته اي - راكتور روزانه  3094 3
دانشگاه تربيت مدرس G روزانه  3052 10
دانشگاه صنعتي اميركبير مهندسي هسته اي -گداخت روزانه  3093 2
دانشگاه صنعتي اميركبير مهندسي هسته اي -راكتور روزانه  3092 1
دانشگاه صنعتي اميركبير G شبانه  6549 12
دانشگاه صنعتي خواجه نصير سيستم هاي قدرت روزانه  3072 6
دانشگاه علم و صنعت  حفاظت شبكه  روزانه  3081 8
دانشگاه صنعت آب و برق  G روزانه  3066 10
دانشگاه فردوسي مشهد  G روزانه  3084 11
دانشگاه علم و صنعت  ماشين هاي الكتريكي  روزانه  3083 9
دانشگاه صنعتي خواجه نصير ماشين هاي الكتريكي  روزانه  3073 6
دانشگاه صنعتي اصفهان  سيستم هاي قدرت روزانه  3068 7
دانشگاه صنعتي اصفهان  ماشين هاي الكتريكي و درايو روزانه  3069 7
دانشگاه صنعتي شاهرود  G روزانه  3075 10
دانشگاه صنعتي بابل  G روزانه  3071 4
+ نوشته شده در  2008/5/25ساعت 23:7  توسط ساعد  | 

اين مطلب رو فقط بچه هاي مهندسي برق - قدرت بخونن ، به درد بقيه نمي خوره .

با چه مشقتي دفترچه 2 مگابايتي رو از سايت سنجش دانلود كردم .
عليرغم انتظاري كه همه داشتيم كه ظرفيت ها افزايش پيدا كرده باشه ، شاهد هيچ گونه افزايش چشم گيري من در رشته خودم نبودم . به هر رشته اي يه صندلي اضافه شده و تازه نكته مضحك اش اينه كه دانشگاه تهران ظرفيت پذيرش اش رو نصف كرده ، شريف هم كاهش داده پذيرش روزانه اش رو .
اميركبير پارسال 3 تا روزانه ميگرفت ، امسال 14 تا . علم و صنعت تقريبا يك و نيم برابر ظرفيت اش رو بالا برده و بقيه هم تقريبا افزايش نه چندان محسوسي دادن ظرفيت شون رو . شبانه هم زياد تغيير نكرده ، تغيير عمده اش برميگرده به اميركبير كه از 7 به 12 رسيده ، شريف هم يه دونه سيستم بيشتر مي گيره . بقيه هم ماكزيمم دو تا اضافه كردن به دوره شبانه شون .
شهريه ثابت دوره شبانه براي سه تا دانشگاه اول كشور ، 450000، و شهريه متغير براي هر واحد تئوري 100000 و براي هر واحد عملي 125000 تومنه كه رقم خيلي زيادي يه .
اگر چه اين رقم زيادي يه براي شبانه ، ولي اداره رفاه اين دانشگاه ها براي كاهش فشار مالي بر روي دانشجوهاي شبانه ، تا 70 درصد رقم شهريه رو وام ميده و همين قضيه باعث شده كه ترس از دوره هاي شبانه تقريبا ريخته بشه .
مشكل ديگه اي كه دوره هاي شبانه دارن ، نبود خوابگاهه كه اين مسئله هزينه زيادي رو به دانشجوهاي دوره شبانه تحميل ميكنه ( در جريان وضع مسكن در شهرهاي بزرگ هم كه هستيد ، تازه اجازه بها هاش كه ديگه هيچ حساب و كتابي نداره ) . مخصوصا دانشجوهاي دانشگاه تهران كه هزينه يه خونه كوچيك اطراف دانشگاه سر به فلك ميكشه ، شريف از اين بابت وضعش بهتره چون ايستگاه مترو از كنارش عبور ميكنه و همين مسئله باعث مي شه كه در هر كجا در راستاي مترو كه خونه بگيري ، مشكل حمل و نقل ديگه نداشته باشي .
مشكل بزرگي كه من و امثال من توي اين دوره باهاش مواجهن ، عدم وجود يك بانك اطلاعاتي متمركز در مورد رتبه هاي قبولي دانشگاه ها در سال هاي گذشته است ، كه اين مسئله باعث افزايش ريسك در انتخاب رشته مي شه . هر چند با توجه به 50 انتخابي كه شخص داره ، تا حدودي اين مسئله جبران شده ، ولي به هر حال دانشجو بايد تا موقع اعلام قطعي نتايج صبر كنه تا بفهمه دقيقا قراره مهرماه سر كدوم كلاس و توي كدوم دانشگاه بايد بره .
اينم يه ذره خرده اطلاعات كنكوري
+ نوشته شده در  2008/5/21ساعت 1:30  توسط ساعد  | 

امروز توي كلاس زبان بحث تبعيض بود و بازم همه شروع كردن به غر زدن .
نتيجه گيري اخلاقي : همه دارن از تبعيض رنج مي كشن .
يكي از بچه ها بحث فرار مغزها رو مطرح كرد و اين بحث اون قدر كش پيدا كرد كه آخرش رسيديم به " فرسايش مغزها " .
ولي من نظرم اينه كه اگه ما فضاي سياسي مون رو اصلاح كنيم ، مهم نيست مغزهاي ما كجا باشن ، بازم مي تونن بدرد كشورشون بخورن و به قولي من زياد نگران اين پنج ميليون نخبه اي كه در عرض اين سي سال از كشور خارج شدن نيستم .
اين نتايج ارشد هم نيومده و من دارم كم كم به مرز جنون مي رسم .
هيچ كس هم اين داستان كوتاه ما رو نخوند . اگه واقعا حسش رو داريد ، پيش نهاد مي دم كه بخونيد نه ضرري ميكنيد و هم اينكه بنده رو مورد التفات خودتون قرار مي ديد :دي
زياده عرضي نيست ، فقط ياد يكي از دوستام افتادم كه چند روز قبل بهم گفت :  " تحليل ات خيلي زيبا بود ، اما مرده شور نتيجه گيري تو ببره " ، امروز فهميدم كه اين جمله رو خيلي ها قبلا بهم گفتن : دي

+ نوشته شده در  2008/5/17ساعت 23:32  توسط ساعد  | 


اين اولين داستان كوتاه منه و تنها به كساني توصيه ميكنم كه به خوندن داستان هاي كوتاه علاقه دارن .


اصلا نمي دونست كه انتهاي باغ كجاست ، انگاري اين باغ تموم شدني نبود ، هيچ كدوم از درخت ها رو هم نمي شناخت . با يه نگاه گيج به همشون نگاه مي كرد و دنبال يه چيز جالب مي گشت ولي هيچ چي نبود . هي با خودش مي گفت بسه ديگه بهتره برگردم . انگاري اين باغ آخر نداره ولي يه چيزي بهش مي گفت كه بايد آخرش رو ببينه ، با خودش لج كرده بود . نمي شد هم از خير اين همه راهي كه اومده بگذره . هر چي جلوتر ميرفت كنجكاوتر مي شد . توي ويلا كه بود پر از آدم بود دور و برش . ولي اون زبان هيچ كدومشون رو نمي فهميد . بچه ها خيلي بهش محبت داشتن . همش ميخواستن كه اون رو هم قاطي بازي هاشون كنن ولي اون نمي تونست خودش رو قاطي بازي اونا كنه . چون بازي هاشون مستلزم اين بود كه زبانشون رو بدوني ولي اون زبون اونها رو نمي دانست . همين بدجوري پكرش مي كرد . توي دخترا يه دختر بود به نام شيرين . شيرين رو بيشتر از همه دوست داشت . شيرين خيلي سعي كرد كه بهش زبان خودشون رو ياد بده ولي مگه ميشد در عرض دو هفته زبونشون رو ياد گرفت . يه روز كه با شيرين تنها بود و داشتن با زبان اشاره با هم حرف مي زدن شيرين رفته بود توي باغ و ديگه اون روز شيرين رو نديده بود. با خودش مي گفت كه انتهاي باغ چه خبره . شيرين كجا رفت كه اون روز ديگه پيداش نشد ؟ كاش زبونشون رو مي دونست و مي تونست از شيرين بپرسه . حالا خودش مجبور بود بره و انتهاي باغ رو پيدا كنه ولي انگار اين باغ نهايت نداشت . همش درخت بود . اين يكي از بزرگترين باغ هاي منطقه بود . پدرش قبلا اين رو بهش گفته بود . پدر زبون اونها رو مي دونست . پدر صبح ها اون رو تنها مي ذاشت و با دوستاش مي رفتن شهر . اونجا بايد كاراش رو انجام مي داد . پدر كارش صادرات و واردات بود و دوستاي زيادي توي كشورهاي مختلف داشت . اين اولين سفري بود كه با پدر مي اومد . تا اين جا كه خاطراتش رو مرور مي كرد مي ديد كه بغير از شيرين، نكته جالبي رو نمي تونه توي سفر پپدا كنه . شيرين هميشه پيش اش بود . شيرين تنها كسي بود كه از ايما و اشاره ها و گيج بازي هاي اون خسته نمي شد . شيرين زيباترين دختري بود كه تا حالا تو زندگي اش ديده بود. يه بار پدر بهش گفته بود كه مبادا با شيرين كار خاصي بكنه و اون با خودش فكر مي كرد كه اساسا چه كار خاصي مي شه با شيرين كرد ؟ نمي فهميد چرا پدر اين حرف رو بهش زده ، پدر قصد داشت چي رو بهش بفهمونه . كاش شيرين الان اينجا بود . اون باغ رو مي شناخت و مي دونست كه انتهاي باغ كجاست . حتما انتهايي وجود داره . الان بيست دقيقه بود كه فقط داشت درخت مي ديد . درخت هاي  مختلف . درخت هاي پر از شكوفه . به نظر نمي رسيد انتهايي داشته باشه . بار اولي نبود كه چنين كاري مي كرد قبلا هم چنين كاري كرده بود . وقتي كه محرم با بچه هاي فاميل از روستا تا امامزاده سبز رفته بودن همين جوري شده بود . هيچ كدومشون قبلا اين راه رو نيومده بودن و نمي دونستن چقدر طول مي كشه كه به مقصد برسن . فقط مي دونستن اگه جاده رو دنبال كنن به امامزاده سبز مي رسن . يادش نمي اومد كي اين فكر رو انداخت تو سرشون كه برن امامزاده سبز . اون مسير هم تموم نمي شد وقتي كه راه افتاده بودن فكر مي كردن كه يه ربع ديگه به امامزاده سبز مي رسن ولي دقيقه ها از پس هم و ساعت ها از پشت هم مي گذشت و اونها به امامزاده سبز نمي رسيدن . اونجا هم همه فكر مي كردن كه گم شدن . انتهايي وجود نداره . هيچ كس هم دلش نمي اومد برگرده . همه فكر مي كردن همين الانه كه برسن . بعد پنج ساعت پياده روي به امامزاده سبز رسيده بودن . پاهاشون تاول زده بود. اصلا نمي دونستن كه چرا چنين حماقتي كردن . امامزاده سبز هيچ چيز جذابي نداشت . تمام دسته هاي عزا داري روستاها از اين امامزاده رد مي شدن و مدتي در اونجا عزاداري مي كردن . با خودش فكر كرد اگه اين مسير طولاني رو با همين دوستاي غريبه اش كه زبان اونها رو نمي فهمه قرار بود بره چه بلايي سرش مي اومد . پنج ساعت طولاني كه هر ثانيه اش مثل پتك كوبيده مي شه توي سرت ، ولي اگه شيرين همراهشون بود ديگه مهم نبود كه چند ساعت طول مي كشه . داشت به اين فكر مي كرد كه آيا شيرين هم به اندازه اون از هم نشيني با اون لذت مي بره . اصلا چرا شيرين اين قدر بهش محبت مي كرد ؟ چرا بايد كسي رو كه اصلا نمي شناسه رو اينقدر باهاش صميمي بشه ؟ شيرين تنها بهانه اون براي تحمل اين مسير بي پايان بود . با خودش ميگفت نكنه اين مسير هم مثل مسير امامزاده سبز بشه ؟ با خودش فكر مي كرد كه اگه قرار اين هم مثل اون بشه بهتره برگرده . چون امامزاده سبز هم اصلا جذاب نبود براش .  سرش داشت گيج مي رفت . صبحانه نخورده بود. اصلا با غذاهاشون حال نمي كرد . يك سبك متفاوت براي آشپزي داشتن . مزه غذاهاي خودمون رو نمي داد . حتي صبحانه شون هم مزه خوش آيندي نداشت . چاي سبز مي خوردن و به جاي قند هم از يه سري شكلاتاي بي مزه يا بدمزه استفاده مي كردن . داشت ضعف ميكرد . سرش چند بار گيج رفته بود . هر كدوم از درخت ها رو مثل يه امامزاده سبز مي ديد . شايد پدر تا حالا براي ناهار برگشته باشه . نگران شد . پدر حتما از نديدن اون ناراحت و دلواپس مي شه . به هيچ كس نگفته بود كه مي ياد توي باغ . به هيچ كس هم نمي تونست بگه . همه سرگرم كار خودشون بودن . شايد واقعا انتهايي نداره . يه احساس سمجي بهش مي گفت كه بايد حتما آخر باغ رو ببينه . يه صدايي به گوشش رسيد . نكنه سگ باشه . چون سگ بازيگوش باغ يك بار اومده بود دنبالش و پريده بود روي پشت اش . همه خنديده بودند . همه مي دونستند كه اين سگ ترس نداره جز اون . همش با خودش فكر مي كرد كه اگه تنها بود چه بلايي سرش مي اومد . همه ماجرا رو براي پدر تعريف كرده بودن و با هم كلي خنديده بودن . پدر خيلي ناراحت شده بود . پدر احساس خجالت كرده بود . خجالت از اين همه بزدلي اون . هيچ كس ترس بي اندازه اون رو درك نمي كرد .  اگه سگ بود چي . سگ هاي اينجا با هيچ كس شوخي ندارن . ترس از روبرو شدن با سگ در تنهايي بدجوري مي ترسوندش . داشت با خودش فكر مي كرد كه اگه سگ باشه چطور مي شه از شرش خلاص شد ؟ مي شد رفت بالاي يكي از اين درخت ها . اما تا كي مي تونست روي درخت بمونه . مسلما پدرش خيلي نگرانش مي شد و شايد باز دوباره خجالت بكشه . اصلا نميخواست باعث بشه پدر به خاطر اون خجالت بكشه . ولي ترس از سگ يه لحظه هم رهاش نمي كرد  صدا خيلي وقت بود كه از بين رفته بود ولي اون داشت هنوز به سگ فكر مي كرد . اگه الان شيرين همراهش بود ديگه لازم نبود بترسه . انگار باغ تموم شدني نبود . صداي قار و قور شكمش بهش فهموند كه ديگه بايد برگرده . شايد هم برگشتن بهترين كار بود . شايد اگر برمي گشت و به پدر مي گفت ، پدر راه بهتري رو براي رسيدن به انتهاي باغ پيش نهاد ميكرد .دلش نمي اومد برگرده ، شايد الان يك ساعت بود كه داشت مي اومد و اصلا دلش نميخواست كه به برگشت فكر كنه . شايد انتهاي باغ چند قدم اونورتر باشه . بايد برميگشت . اين باغ تموم شدني نبود . ياد كتاب "روبوت فراري " افتاد . وقتي مدرسه بود از كتابخانه قرض گرفته بود و خيلي خوشش اومده بود. ولي از اون جايي كه بايد پس مي داد و دلش نمي اومد اون كتاب رو ديگه نداشته باشه شروع كرد به نوشتن اون كتاب صد صفحه اي توي يكي از دفترهاي صد برگش . اولش صد صفحه چيز زيادي به نظر نمي رسيد ولي بعد از يه مدت فهميد كه خيلي سخته تموم كردن اين كتاب . سي چهل صفحه رو نوشته بود و اصلا دلش نمي اومد ول كنه . ولي ديگه حس اش نبود .  ديگه نمي شد ادامه اش داد . اون موقع هم هيچ رغبتي به بازگشت نداشت . انگار اين خود مسير بود كه اون رو به جلو مي برد . احساس مي كرد مجبوره ادامه قصه رو بنويسه . از كتاب بدش اومده بود . اون موقع هم رفت و به پدرش گفت . اون موقع هم پدر خجالت كشيد . كارهاش هميشه عجيب بودن . هيچ كس اون رو درك نميكرد . شايد تنها دليلي كه كسي بهش گير نمي داد اين بود كه اون شاگرد اول مدرسه بود . شاگرد اول مدرسه كه بي دليل كاري رو نمي كنه . ولي اون هيچ وقت نمي تونست دليل كاراش رو براي ديگران توضيح بده . پدر براش اين كتاب رو خريد و بهش داد ، ديگه كتاب جالب نبود در نظرش . اين همه زحمتي كه كشيد بود به نظرش مسخره مي اومد . شايد اگر برميگشت باز هم پدر كاري مي كرد كه اون ديگه اينقدر زجر نكشه . ولي پدر هميشه اون رو سئوال پيچ مي كرد و از علت كاراش مي پرسيد و اون هيچ وقت نمي تونست بگه چرا ؟ چرا اون بايد حتما انتهاي باغ رو ببينه . چرا ؟ نمي تونست خودش رو به اين راضي كنه كه صرفا بدونه انتهاي باغ چيه ، بايد حتما خودش مي ديد اون رو . خيلي لج باز بود ، ولي بايد حتما برمي گشت . نمي خواست پدر رو ناراحت كنه . شايد هم واقعا اين باغ پاياني نداشت . اصلا امكان داره چيزي توي دنيا پايان نداشته باشه ؟ تا حالا اين سئوال رو از خودش نكرده بود . چوابي هم براش نداشت . سئوالهاي بدون پاسخ زيادي توي ذهنش انباشه شده بود و اون اميدوار بود كه روزي به جواب همه شون برسه . داشت جدي جدي برمي گشت . احساس سرخوردگي مي كرد . كارهاي بيهوده زيادي توي زندگي اش انجام داده بود . راه هاي نرفته زيادي رو به خاطر داشت . ولي هميشه در انتهاي هركدومشون يك احساس بدي داشت . انگار كه عده زيادي شاهد اين شكست اش بودن و الان دارن اون رو هو مي كنن . انگار كه همه مي دونن كه اون توانايي به پايان رساندن كاري رو كه شروع كرده رو نداره . احساس مي كرد زمان زودتر از موقع رفت داره مي گذره . دقيقه ها سيال تر شده بودند . شايد به اين خاطر بود كه انتهاي باغ رو از اين سمت مي دونست . مي دونست انتهاي اين وري باغ چه شكليه ، حتي مي دونست كه كي قراره بهش برسه . اون احساس مبهم و گيج رو بيشتر دوست داشت . بيشتر دوست داشت توي اون مسير باشه . بازم شيرين اومد تو خاطرش . كاش مي تونست از خود شيرين بپرسه كه آخر باغ چه خبره . ترجيح داد كه ديگه به آخر باغ فكر نكنه تا برسه به ويلا . يه لحظه اومد به ذهنش كه نكنه انتهاي باغ يه ديوار باشه . اگه يه ديوار مي بود چي ؟ اگه قرار بود بعد اون همه پياده روي فقط يه ديوار ببينه چي ؟ ولي به هر حال خيلي از باغ ها به يك ديوار ختم مي شن و اين اصلا چيز عجيبي نبود ، ولي نمي تونست خودش رو متقاعد كنه . حتما چيزي وجود داشته كه شيرين رفت و توش گم شد . حتما چيزي وجود داره كه ارزش اين همه پياده روي رو داره . كم كم داشت از دور ويلا رو ميديد . ميدونست كه ده دقيقه ديگه مي رسه و ميتونه از پدر تمام سئوال هاش رو بپرسه . تابه حال خيلي ها بهش گفته بودن كه خيلي كنجكاوه . مخصوصا معلم عربي . يه بار كه توي كلاس درس يه سئوالي پرسيده بود كه خيلي عجيب به نظر مي رسيد ، معلم عربي بهش گفته بود كه پسر معلومه تو خيلي كنجكاوي  و اون تا مدت ها داشت به اين فكر مي كرد كه از روي اين سئوال اصلا معلوم نمي شد كه اون كنجكاوه . توي همين حال و هوا بود كه ويلا رسيد . باورش نمي شد كه اين قدر زود به ويلا برسه . چقدر مسير رفت و برگشت متفاوت بودن از هم . وقتي برگشت همه چيز مثل قبل بود . انگار كه غيبت دو ساعته اون هيچ كس رو نگران نكرده . شايد هم هيچ كس متوجه اين غيبت نشده . تقريبا توي اون خانه مثل اشباح بود ، ديده نمي شد . تنها شيرين اون رو ميديد .بقيه هم گاهي اوقات سر راهش قرار مي گرفتن ولي مثل شيرين نبودن . شيرين با روح اون حرف مي زد . شيرين ميدونست چطوري بايد با اون حرف بزنه . انگار شيرين رو سالهاست كه مي شناسه . پدر هنوز نيومده بود . رفت توي خانه و خودش رو ، روي كاناپه رها كرد ، اصلا نفهميد چطور خوابش برده . وقتي چشماش رو باز كرد ديد هوا تقريبا تاريك شده . خيلي خوابيده بود ، پدر هم اومده بود . داشت با دوستش بگو و بخند مي كرد . كار هميشگي اش بود . براي هم سن و سالاش آدم جذابي بود . اون هم رفت ميانشون ، همه گفتگوها قطع شد و همه به اون نگاه مي كردن . به چيزي هم مي خنديدن ، شايد چشاي بادكرده اون براشون خنده دار بود ، شايد هم به اين مي خنديدن كه اون شب قراره چطور بخوابه . باز هم چاي سبز ، چقدر از اين چاي نفرت داشت ولي هيچ راه فراري نبود ، بايد مي خورد . شايد اگر اونها هم قند داشتن راحت تر مي شد مزه تلخ چاي سبز رو تحمل كرد ولي چاره اي نبود ، بايد نوشيده مي شد . بچه ها همه به سمت تلويزيون دويدن . انگار كه برنامه جالبي نشون مي ده ولي اون هيچي نمي فهميد . اصلا هم دلش نميخواست بره پيش شون . وقت تلف كني بود . بيشتر حوصله اش سر مي رفت . نميخواست گفتگوي پدرش رو قطع كنه . چون با بي حوصلگي اون وقت جوابش رو ميداد و اون از اين بي حوصلگي هاي پدر خيلي بدش مي اومد . پدر معمولا وقتي تنها بودن بي حوصله نبود . تازه يادش مي اومد كه پدره . شايد بايد خيلي صبر مي كرد . شايد بايد كار ديگري مي كرد . هيچ كاري نبود كه انجام بده . گاهي وقتا مي رفت و عكس هاي كتاب هاي كتابخانه رو ميديد . شايد الان هم بهتر بود مي رفت اين كار رو مي كرد .اين كار براش خيلي لذت بخش بود . مخصوصا اينكه خيلي از اون كتابها عكس هايي رو داشت كه اون قبلا مثلش رو نديده بود . بلند شد از جاش و رفت سمت كتابخانه . يكي از كتابها رو برداشت و بي حوصله ورق زد ، يه نيم نگاهي هم گاهي به پدر مي كرد . ولي صحبت پدر حالا حالا ها تمومي نداشت . خيلي دلش ميخواست بدونه دارن از چي صحبت ميكنن . سفره رو داشتن مي ذاشتن . خوبيش اين بود كه اين يه رسمشون مثل ما بود ، يعني لازم نبود روي ميز بشينيم . غذا رو آوردن . مثل معمول از گوشت ساخته شده بود . چقدر از گوشت بدش مي اومد .مخصوصا گوشت قرمز . چطور آدما راضي مي شدن كه گوشت يك موجود زنده رو بخورن . اون گوسفند هم قبلا مثل اونها نفس مي كشيده و زندگي مي كرده . اون هم ادبيات خاص خودش رو داشته . چرا آدما به خودشون اجازه اين كارا رو مي دن . گرسنه بود ، از صبح هيچ چيزي نخورده بود ، اولين لقمه رو كه برداشت احساس كرد كه مزه سابق رو نمي ده ، به نظرش خوشمزه تر مي اومد . شايد به خاطر گرسنگي بود . ولي اين بار غذا رو تا آخر خورد . خودش هم باورش نمي شد  كه اون همه اين غذا رو خورده باشه . سفره كه جمع شد معلوم بود كه پدر ديگه نمي تونه مجلس رو گرم كنه . معمولا بعد غذا موقع خواب بود ، پدر معمولا هيچ وقت بعد شام نمي تونست جلوي خوابش رو بگيره ، پدر از دوستش خداحافظي كرد و سمت اتاق خوابش رفت ، منم دنبالش . وقتي افتاد توي رختخوابي كه براش پهن شده بود ، اون هم كنارش دراز كشيد . از پدر درباره انتهاي باغ پرسيد و پدر لبخندي زد و از علت سئوال پرسيدنش پرسيد . اون هم جواب داد كه فقط يك كنجكاوي ساده است . پدر گفت كه انتهاي باغ يك انباري بزرگه كه معمولا تمام مايحتاج خانواده اونجاست . تمام ذخيره غذايي هنگام زمستان اونجا انبار مي شه و تمام نوشيدني ها هم اونجاست. در ضمن يك خانه بزرگي هم هست كه معمولا مال مهموناست و اونها هم قرار بوده اولش برن اونجا ، تازه يك در هم داره كه ميخوره به باغ بغلي كه شيرين هم مال اونجاست . اون كه شوكه شده بود پرسيد كه تا اونجا چقدر راهه و پدر اظهار بي اطلاعي كرد و گفت شايد پياده يك ساعت راه باشه ولي از كنار باغ با ماشين پنج دقيقه هم طول نمي كشه .ديگه سئوالي نپرسيد . احساس كرد كه چقدر دنياي واقعي با اون چيزي كه اون فكر مي كنه متفاوته ، ولي خوشحال بود كه حداقل انتهاي باغ يك ديوار نيست . تا حالا نمي دونست كه شيرين مال يك خونواده ديگه است . البته مي ديد كه شبا پيش اونا نمي مونه ، ولي دخترا معمولا شبا مي رفتن و پيداشون نمي شد . كم كم فكر باغ داشت توي ذهنش كم رنگ مي شد ، داشت دوباره به شيرين فكر مي كرد . به اين كه اگه زبونشون رو مي فهميد شايد اين سفر چندين برابر لذت بخش تر مي شد . با خودش مي گفت كه اگه بزرگ شه حتما زبون اونها رو ياد مي گيره ، ولي آيا اون موقع هم شيرين هست . فكر اين كه بازم فردا با شيرينه خوشحال اش ميكرد و توي همين افكار غوطه ور بود كه پلكاي سنگين شده اش روي هم رفت و اون رو به سمت جهاني تيره و تاريك هدايت كرد ، با اين كه خواب بود ولي لبخند كوچكي گوشه لباش جا خشك كرده بود ، شايد يه خواب شيرين مي ديد .
پايان
26 ارديبهشت 1387

+ نوشته شده در  2008/5/16ساعت 17:52  توسط ساعد  | 

امروز از كلاس كه مي اومدم خونه . يه مسيري رو پياده اومدم . توي هزارتوهاي ذهني ام غرق بودم كه صداي داد و بيداد يه خانم من رو به اين دنيا برگردوند . نگاه كردم ديدم داره سر بچه كوچولو هفت- هشت ساله اش داد مي زنه كه اگه يه بار ديگه از من جلو بيفتي مي رم و دوچرخه ات رو مي فروشم و بچه طفلي هم سرعت اش رو كم كرد و پا به پاي مادرش اومد .
اين صحنه من رو به عالم خاطراتم برد زماني كه پدرم برام يه دوچرخه دست دوم كه مال دختر دوستش بود رو گرفت تا من دوچرخه سواري كنم . هميشه مراقبم بود . هر اتفاقي كه مي افتاد منت دوچرخه رو سرم مي ذاشت و اين كه اون چقدر زحمت كشيده و براي من دوچرخه خريده و قدردان و سپاسگذار نيستم و اگر اين كارم دوباره تكرار بشه ، حتما دوچرخه رو خواهد فروخت و از اين جور حرفا .
البته من تقريبا سر همه اسباب بازي هام اين مشكل رو داشتم . يه بار كه همسايه مون از اون ماشين هاي كنترل دار خريده بود من هم پامو توي يه كفش كردم كه من هم از اين ماشين ها ميخوام و مادرم اومد و ارزان ترين ماشين ممكنه رو برام خريد . شايد به يك هفته نكشيد كه من دل و روده اون ماشين رو كشيدم بيرون و با آرميچر ماشين براي خودم يك پنكه كوچولو ساختم . بعد اون ماجرا اونقدر منت اون ماشين رو روي سرم گذاشتن و اونقدر تحقيرم كردن كه حد و اندازه نداره . همش مي گفتن تو بي عرضه اي ، عرضه نگهداري يه چيز كوچولو رو هم نداري و از اين جور حرفا .

چرا اين قدر سر بچه كوچولوها منت مي ذارن پدر و مادر . چرا اصلا به اين فكر نمي كنن كه دنياي بچگي بچه ها همين اعمال و رفتار اونهاست . مثلا همين رفتار الان اين مادر شك ندارم بيست سال ديگه هم از ذهن بچه بيرون نمي ره و اون بچه هميشه با خودش فكر ميكنه كه شايد اگر اون روز مادرم سرم داد نكشيده بود من الان آدم شادتري بودم و يا ....

فراموش كنيد . اصلا قصد نداشتم يه مطلب در مورد اين اتفاق ساده بنويسم ولي خوب ، خيلي روم تاثير منفي گذاشت . كاش خودمون ياد بگيريم كه دنياي بچگي بچه هامون رو خراب نكنيم
+ نوشته شده در  2008/5/14ساعت 13:24  توسط ساعد  | 

وقتي آدم خودش رو در معرض آراي ديگران قرار ميده ، چقدر ميتونه هولناك باشه بعضي از اظهار نظرات . مثلا يكي از خوانندگان كه گويا تمام پست هاي من رو هم خونده بود من رو لجن : دي خطاب كرده بود و عده خيلي زيادي هم برام متاسف بودن . خيلي ها هم معتقد بودند كه اصولا از آدمي مثل من بعيده كه اين چيزاي خرد و بي اهميت دغدغه هام باشن .
به هر حال من هم براي خودم متاسفم كه در جامعه اي دارم نفس مي كشم كه حتي نمي تونن تحمل كنن كه كسي مثل من ، اينجوري هم مي تونه فكر كنه . اين وبلاگ يك آينه شخصي يه كه گاها خودم رو توش به تماشا مي شينم . به عبارتي خودم رو در معرض ديد خودم قرار مي دم . به من اجازه مي ده منسجم تر فكر كنم . هم فكرام رو پيدا كنم . از راهنمايي هاي ديگران استفاده كنم و ديگران رو هم اگه تونستم راهنمايي كنم .
مثل هر آدمي من هم از چيزاي متفاوت خوشم مي آد و يه بعدي به دنيا نگاه نمي كنم . شايد چيزايي كه بهش فكر ميكنم به مذاق عده اي خوش نياد ولي من هميني هستم كه مي بينيد . حداقل توي اين وبلاگ خودم رو سانسور نكردم و هميني هستم كه مي نويسم .
من دنياي خاص خودم رو دارم . همون جوري زندگي ميكنم كه دوست دارم نه اون جوري كه ديگران دوست دارن . گاهي اوقات سياست ورزي ميكنم . گاهي اوقات دروغ ميگم . گاهي اوقات ديگران رو بازي ميدم ولي همه اينا در راستاي رسيدن به ايده آل هاي شخصي مه . نمي خوام هيچ چيزي توي اين عالم محدودم كنه ، حتي نظر ديگران ، حتي نگاه ديگران ، حتي ضعف هاي شخصي ام . من مي خوام هموني باشم كه از بودنش لذت مي برم و نميخوام كسي باشم كه ديگران از ديدنش لذت مي برند .

زياده عرضي نيست . اميدوارم نوشته هام كسي رو نرنجونه و اگر كسي هم احساس كرد كه رنجيده شده ، مي تونه ديگه در معرض افكار من قرار نگيره . اگر هم ميخواهيد نقد كنيد من رو ، راهش فحش دادن به من نيست .
+ نوشته شده در  2008/5/13ساعت 23:29  توسط ساعد  | 

تغيير عنوان " پول شيرين ايراني " به " در جستجوي يك آغوش گرم " در راستاي طرح افزايش بازديدكنندگان .
ايده اش رو از پيام گرفتم
+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 16:50  توسط ساعد  | 

گاهي اين توهم برام بوجود مي ياد كه نگاهم به عالم اصلا عميق نيست و دانسته هام خيلي سطحي يه ، البته من خودم مي دونم كه آنچه من مي دونم در مقابل آنچه نمي دونم قطره اي در برابر اقيانوسه . اما اين توهم يه توهم خاصه ، يه توهم افسردگي زا . كه حاصل اش اينه كه احساس ميكني عمرت رو تلف كردي

هفته قبل كه داشتم با اتوبوس مي اومدم مشهد ، توي مسير ، كنار جاده دختر و پسري رو ديدم كه نوع رفتارهاشون يه نموره عجيب غريب مي زد ، به عبارتي خيلي ريلكس برخورد مي كردن . برام جالب بود ولي وقتي دقت كردم ديدم براي همه مردم داخل اتوبوس جالبه ، چون همه سرشان رو برگردونده بودن و داشتن به اون دو تا نگاه مي كردن

نگاه كردن هايي از اين جنس رو شنيدم هيچ جا جز ايران باب نيست . يعني اگه توي اروپا دو نفر وسط خيابون با هم س ك س داشته باشند ، يا حتي يه جنايت روي بده ، خيلي كم توجه مردم دور و بر رو جلب مي كنه . نمي دونم اين تفاوت فرهنگي ريشه اش در كجاست ولي اينجا به صورت خيلي زشتي در جريانه . مثلا همين اخيرا كه بازم داشتم مي اومدم مشهد كنار جاده يه تصادف ساده روي داده بود ولي شايد شش هفت تا ماشين ديگه اونجا پارك كرده بودن و اومده بودن فضولي .

به هر حال قصد هيچ گونه اظهار نظر خاصي رو ندارم ولي اين نگاه هاي كنجكاوانه مردم هميشه باعث شده كه من توي خيابون و يا هر محل ديگه اي كه مردم حضور دارند نتونم راحت باشم . كاش مردم ما به جاي اينكه اينقدر هم- آگاهي داشته باشن يه خرده خود– آگاهي داشتن .

نگيد چرا هي غر مي زنم در مورد مردم ايران . نگيد كه من از وضعيت مردم دنيا بي اطلاعم . چون بي اطلاع نيستم . وقتي توي خونه يا محل كارتون نشستيد و كار خودتون رو مي كنيد و كاري هم به كار ديگران نداريد و زندگي روتيني داريد شايد خيلي از چيزا رو نبينيد ولي وقتي ميخواهيد كاري فراتر از كارهاي روتين تون انجام بديد بعد ميفهميد كه چقدر سنگ مي اندازن جلوي پاتون . خيلي از اين سنگ اندازي ها تقريبا يه شق فرهنگي به خودش گرفته ، احساس مي كني كه رفته توي خون اين مردم

بازم عذر ميخوام كه غر زدم . دلم از يه جايي پر بود بايد مي نوشتم

+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 12:46  توسط ساعد  | 

اول از همه عذر ميخوام از دوستاني كه پست قبليم رنجوندشون . اصلا قصد نداشتم كه برنجونمتون و اصلا هم فكر نمي كردم شاهد اين همه واكنش منفي از سوي دوستان باشم .

من هم مثل خيلي هاي ديگه ، درونم يه خدايي دارم كه هميشه باهاش درد دل ميكنم و هر وقت دچار مشكلي مي شم ازش كمك ميخوام . خداي من ، در واقع همون خداي پيچيده و عالمي يه كه من رو با تمام پيچيدگي ها و رازهايي پايان ناپذيرم خلق كرده و بهتر از هر كسي من رو مي شناسه و من رو درك مي كنه . خداي من يه خداي كله شق نيست كه حرف خودش رو بزنه و اصلا به حرفاي من گوش نده . خداي من ، من رو بهتر از هر كسي درك ميكنه .
اين چيزايي رو كه درباره خداي خودم گفتم واسه اين نبود كه بگم كه خداي من با تمام گناهان من كنار مي ياد . بحثم اصلا اين چيزا نيست . بحثم اينه كه گاهي اوقات يه بازي اي به اسم دين شروع مي شه و در زمان خودش جالبه . اما يه زماني مي رسه كه همه مون بايد داد بزنيم كه " Game Over " . ديگه بسه . ديگه اين بازي اصلا براي ما جالب نيست

بي خيال. اصلا نمي خوام بحث ديني اينجا بكنم . اصلا در مقامي نيستم كه از اين بحث ها بكنم . هر چند كه اگر هم بكنم كسي نيست كه من رو سرزنش كنه . توي اين كشور همه در مورد چيزايي كه نمي دونن اظهار نظر ميكنن

به هر حال من رو ببخشيد

+ نوشته شده در  2008/5/6ساعت 17:44  توسط ساعد  | 

اين پست رو در جواب داداش كوچولوي خودم مي نويسم كه خيلي هم دوستش دارم و خير و صلاح اش رو ميخوام .

اين پست ترجمه بخش هايي از مطلبي است كه در ويكيپديا در مورد masturbation نوشته شده .

مزاياي خود ارضايي ( autoeroticism )

از لحاظ فيزيولوژيك
خيلي از متخصصان بيماري هاي مرتبط با روان، معتقدند كه خودارضايي مي تونه افسردگي و استرس رو از بين ببره و باعث سطح بالاتري از احترام به خود ( Self-worth) بشه . خودارضايي همچنين در شرايطي كه زن و شوهر در يك سطح از نيازهاي جنسي نيستند ( مثلا زن سكس خواه تر ازمرده ) مي تونه مفيد باشه و باعث نوعي تعادل بشه .
در سال 2003 ، يك گروه تحقيقاتي استراليايي به اين نتيجه رسيدند كه خود ارضايي مستمر مي تونه به جلوگيري از سرطان پروستات كمك كنه .
در سال 1997 ، مطالعات نشون داد كه رابطه معكوسي بين خطر مرگ از بيماري هاي قلبي و تعداد ارگاسم هاي شخص است .

از لحاظ رواني
زيگموند فرويد به اين اشاره كرده كه هر بچه نرمالي انواع روش هاي تحريك خود ارضايي رو در طول زندگي اش تجربه ميكنه . در دوره ويكتوريايي خيلي از مولفان مشهور كتاب هاي بسياري نوشتند و درآنها جوان ها را تهديد كردند كه خود ارضايي باعث اختلالات رواني و جنون مي شه اگر اونا در خود ارضايي افراط كنند . در حقيقت تاكنون هيچ شاهد علمي مبني بر رابطه علت و معلولي خود ارضايي و هيچ نوع اختلال رواني يافت نشده است .
خود ارضايي هيچ گونه ريسك فيزيولوژيكي ، رواني و عاطفي نداره و حتي باعث كاهش خستگي و استرس هم مي شه .
با تمام اين وجود ، هنوز هم بحث هايي وجود داره كه در مورد خطرهاي " اعتياد جنسي " به پديده خود ارضايي هشدار مي ده و بايد اونها رو جدي گرفت . چون اين اعتياد باعث اختلال در روند عادي زندگي فرد مي شه .
عليرغم تمام بحث هاي فوق ، مذاهب عقيده متفاوتي نسبت به اين مسئله دارند . نظرات مذاهب مختلف در اين زمينه كاملا با يكديگر متفاوته و خيلي از مردان دين در كتابهاي خود كوشيده اند تا به نظرات ديني خود جنبه علمي بدهند و تلاش كرده اند تا با برشمردن پاره اي از بيماري ها و ضعف هاي جنسي ، مخاطب خود را به اين نتيجه برسانند كه خداوند كاملا منطقي و حساب شده اين پديده ( خودارضايي ) رو قدغن كرده .

" امانوئل كانت " خود ارضايي رو نمونه اي از نقض قوانين اخلاقي مي دونه و نوعي بي احترامي به " نفس انساني " ميدونه .

به هر حال خودت مي توني بري و مقاله كامل ويكيپديا رو بخوني .
اما عقيده من به عنوان برادر بزرگت اينه كه روش هاي بهتري هم براي ارضاء شدن وجود داره و بهتره اونها رو تجربه كني . اما اگر هم نتونستي از اين متدهاي آلترناتيو استفاده كني ، عذاب وجدان نگير و زياد هم حرف هاي اين آخوندا رو جدي نگير .

اگر چه اين مسئله كاملا شخصي بود ولي اين جا گذاشتمش تا شما هم بدونيد كه دنيا چطوري به اين پديده شايع بين جوان هاش نگاه ميكنه .

+ نوشته شده در  2008/5/6ساعت 13:40  توسط ساعد  | 

توي باغچه كوچولوي خونه مون يك درخت گيلاس داريم كه شايد تعداد گيلاس هاش به ده تا هم نرسه . الان دارم از توي پنجره نگاهشون مي كنم و سراسر وجودم رو شادي اي وصف ناشدني فراگرفته .

احساس ميكنم هنوز هم چيزهايي هستند توي اين دنيا كه ميتونند من رو شاد كنند ، تازه مي فهمم چرا سهراب ميگه " ... تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد .. "

احساس ميكنم بايد به يه شكلي از اين دنياي پيچيده بورخسي خودم رو رها كنم ، دارم توي هزارتوهاي تاريك ذهنم نابود ميشم ، دنيام به شدت خاكستري يه . بايد بتونم دوباره روي پاهام بايستم ، بايد دوباره "زندگي " رو تجربه كنم

ادامه ندارد ....
+ نوشته شده در  2008/5/5ساعت 14:43  توسط ساعد  | 

خلاصه عرق ملي كار خودش رو كرد و من رو تبديل به 635679 ايراني اي كرد كه رفت و زير تقاضانامه "خليج فارس" رو امضاء كرد . شما هم اين كار رو بكنيد . لينك اش رو پايين مي ذارم
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html

+ نوشته شده در  2008/5/3ساعت 0:34  توسط ساعد  | 

من دقيقا شش ماه زحمت كشيدم براي كنكور كارشناسي ارشد . يك ماه آخرش رو روزي پانزده ساعت مفيد درس ميخوندم . يه چيزي تو مايه هاي خودكشي و الان ميخوام از فرصت ايجاد شده براي لذت بردن ، كمال استفاده رو بكنم و خلاصه دلي از عزا در بيارم .

لذت بردن از ثانيه ها منوط به اينه كه چقدر بر روي ثانيه ها كنترل داشته باشي و اصلا چقدر روي دنياي پيرامونت تسلط داشته باشي و نكته جالبش اينه كه ميزان كنترل بر محيط اطراف و دنياي ساخته و پرداخته خودت تا حدود زيادي وابسته به شرايط مادي ته . يعني پول ..............................درست فهميديد . پول يعني لذت و اگه پول نداشته باشي اصلا لذتي هم در كار نخواهد بود ( اگه مي خوايد عميق تر بحث كنيم مي تونيد مراجعه كنيد به تعريف لذت و ببينيد كه تعريف لذت چقدر ارتباط تنگاتنگ داره با پول و قدرت )

خواهرم معتقده كه با غر زدن چيزي درست نمي شه و من بايد برم كار كنم و پول بدست بيارم ولي يكي نيست به اين خواهرگرامي بفهمونه كه عزيز دلم . من اگه اين وقت آزاد و خالي رو صرف كار بكنم و پول بدست بيارم بعدش ديگه وقت خالي و آزاد ندارم كه با اون پولي كه بدست آوردم توش لذت ببرم و يه جورايي مي شه نقض غرض .

خوب شايد با اين تفاسير به اين نتيجه رسيده باشيد كه من ديگه امكان لذت بردن از اين ثانيه هاي آزاد و خالي رو ندارم ولي يه جورايي بازم راه هاي در رويي وجود داره . مثلا اينكه من بيام و فيلم تماشا كنم . يا اينكه كتاب بخونم و ...... ولي درسته كه اين كارا باعث مي شن كه من لذت ببرم از لحظه هام ، ولي فيلم ديدن و كتاب خوندن باعث مي شن كه ذهنم باز هم فعال باشه و كار كنه و خوب درسته كه من از لحاظ جسمي لذت مي برم ولي ذهنم هيچ آرامشي نداره و همين جوري خسته و خسته تر مي شه .

من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد برم كنار دريا و يه حموم آفتاب بگيرم . من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد برم يه كافي شاپ دنج و حداقل پنج شش تا سان شاين سفارش بدم . من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد با يه قايق تفريحي برم وسط دريا و كل روز رو همون وسط بگيرم بخوابم . اينها هستند كه باعث مي شند ذهنت آروم بشه . فيلم دادن و كتاب خوندن اگر چه نوعي تفريحه ولي هيچ وقت باعث نمي شه كه ذهنت خستگي در كنه .

به قول مجتبي عزيزم من " خسته شدم . از اين كه اينقدر گفتم خسته شدم هم خسته شدم . از اينكه اينقدر خسته شدم هم خسته شدم ........................" و اين درد من تنها نيست . درد همه كساييه كه خسته شدن ولي نمي تونن حتي در وقت هاي بيكاري ( مثلا جمعه ها ) اين خستگي رو برطرف كنن .

" خسته شدن " ، " نااميد شدن " و .... مثل اپيدمي داره توي جامعه پخش مي شه و فقط از خدا ميخوام كه اون ما رو كمك كنه . شايد فردايي بهتر از امروز داشته باشيم . شايد
+ نوشته شده در  2008/4/30ساعت 1:32  توسط ساعد  | 

موندم روزي كه خدا من رو بكشه پاي ميز محاكمه و ازم درباره اين زندگي هزار چهره بپرسه چي بايد بگم . شايد منم اشك تو چشام جمع بشه و بگم : خدايا اين اون چيزي نبود كه من ميخواستم . من هر چي بودم ، خودم نبودم ، اشتباهي بودم . من قرار بود كه يه روشنفكر باشم و با قلمم دنيا رو روشن كنم ولي اشتباها يه ايراني شدم كه هيچ روشني اي رو نمي تونستم باور كنم .


ادامه ندارد
+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت 15:22  توسط ساعد  | 

من فردا مي رم و به كانديداي مورد نظرم كه يكي از اصلاح طلبان جسور و باسواده (هادي شوشتري) راي مي دم . اميدوارم تفكر اصيل اصلاح طلبي كه به نظرم تنها تفكري است كه مي تونه راه برون رفت از بحران هاي اقتصادي و اجتماعي موجود باشه در اين مجلس خيلي پر رنگ تر حضور پيدا كنه و بتونه مفيد هم باشه .

در ضمن يادم نره كه هيچ وقت به هيچ روحاني اي اعتماد نكنم و مسئوليت هيچ پست و موقعيت حساسي رو به دست شون نسپرم . يادم باشه كه جاي اين روحانيون در مساجد و حوزه هاي علميه است و هيچ صلاحيتي براي موقعيت هاي اقتصادي و اجتماعي حساس ندارند .يادم باشه كه با سرنوشت ام شوخي نكنم
+ نوشته شده در  2008/4/25ساعت 0:7  توسط ساعد  | 

تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم مي شد .
+ نوشته شده در  2008/4/22ساعت 16:1  توسط ساعد  | 

اوه . اوه . چه خبره تو اين وبلاگستان و ما خبر نداشتيم . تعداد دوستان داراي استعداد در قلم زدن اونقدر زياده كه ما قافيه رو باختيم .

ولي خوب از اونجايي كه يه مدتي طول مي كشه يه نفر سبك خاص خودش رو در نويسندگي پيدا كنه . ما هم دندان مبارك رو بر جگر مبارك مي نهيم تا شايد فرجي شده و ما هم رضايت از نوشته هاي خود حاصل كنيم .

من از اون جايي كه شروع وبلاگ خواني ام ( موج جديد وبلاگ خوني ام رو مي گم ) با وبلاگ جراح ديوونه بود . هر چي وبلاگ الان دارم ميخونم وبلاگ بچه دكتراست .

من الان دو ماه كه كنكوره كارشناسي ارشد رو دادم و بي كارم و تا موقعي كه نتيجه نهايي بياد چهار ماه ديگه هم در اين وضع اسفناك به سر خواهم برد . براي كار اقدام كردم . رفتم سراغ يه شركتي كه در ارتباط با رشته ام بود (مهام شرق در مشهد ) و توي مصاحبه اون شركت هم شركت كردم ولي خوب خيلي مودبانه عذرم رو خواستند و گفتند كه براي كسي كه فقط چهار ماه مي تونه كار كنه و بعدش بايد بره و ارشد بخونه ما كاري نداريم ولي اگه نتيجه ارشدت مشخص شد مي شه يه كارايي كرد و خلاصه خيلي مودبانه فرستادن ما رو پي نخود سياه . (سناريوي اول )
يكي از دوستام دو ماهه كه فارغ التحصيل شده و افتاده دنبال كاراي سربازي اش كه بره خدمت . ولي خوب از اونجا كه نظام وظيفه نيروي زيادي داره ( پيك نرخ تولد در سال هاي 62-66 رو كه يادتونه ) به افرادي كه اقدام مي كنن يه شش ماه مهلت مي دن . اين دوست من خودش رو به هر دري زده كه شايد بتونه با مدرك مهندسي مكانيك از يه دانشگاه معتبر يه كار موقت شش ماهه پيدا كنه ولي هيچ شركت معتبري دنبال يه آدمي كه هيچ گونه سابق كار نداره و دنبال يه كار موقت شش ماهه هست نيست . (سناريوي دوم )
و خلاصه از اين سناريو ها اون قدر توي اين جامعه هست و مرتب تكرار مي شه كه نهايت نداره . اون چيزي كه توي اين مملكت محلي از اعراب نداره احترام به انسان هاست . احترام به بهترين سالهاي عمر يه جوان . يه جواني كه تحصيل كرده است و به قول آدام اسميت سرمايه محسوب مي شه .

....................
كارم شده فقط غر زدن . ولي قبول كنيد كه غر زدن يكي از راه هاي خوب براي پر كردن يه حفره بزرگ توي زندگي يه انسانه (منظورم حفره بيكاريه )
 
+ نوشته شده در  2008/4/21ساعت 0:49  توسط ساعد  | 

شما رو نمي دونم . ولي براي من پول همه چيزه .
.....................
يه روز با مادرم رفته بودم خريد و توي راه هي غر مي زدم كه اگه پول داشتم اين كار رو مي كردم و اگه پول داشتم اون كار رو مي كردم و مادرم كه خلاصه از شنيدن اين همه غر زدن هاي من حسابي كلافه شده بود براي اين كه من رو آروم كنه و اين نقطه گنده بذاره آخر حرفام بهم گفت كه پسرم حرص پول رو نخور . پول اصلا چيز خوبي نيست و خلاصه حرفايي كه شما هم شك ندارم شنيد . منم اومدم بهش گفتم : مادر من ، تو جدي فكر مي كني اين پوله كه براي من هدفه . نه . اصلا پول برام اصل نيست . پول يه وسيله است . من دنبال يه قلمرو هستم . يه قلمرو وسيع براي خودم كه توي اون قلمرو هر چيزي كه من اراده كنم تحقق پيدا كنه . اون قلمرو براي من مهمه . من دنبال يه قلمرو هستم . پول فقط كلمه عبوره . پسورده . يه كليد دست يابي خيلي شيرين
مي گن پول رفتار آدم رو عوض مي كنه و من در حال حاضر از رفتارهاي كنوني خودم اصلا راضي نيستم و مي خوام اونا رو عوض كنم و اين پوله كه به من اين قدرت رو مي ده . من پول رو ميخوام تا خودم رو عوض كنم و به اون شكلي در بيارم كه دوست دارم باشم .
...................
بي خيال . لب كلام اين كه من پول ميخوام . پول

+ نوشته شده در  2008/4/20ساعت 21:48  توسط ساعد  | 

من خيلي آدم دم دمي مزاجي هستم ولي ديگه نمي خوام اين وبلاگم رو از دست بدم . يه عالمه وبلاگ نصفه نيمه ساختم و توش نوشتم ولي همشون بعد از يه مدتي مورد بي مهري اين جانب قرار گرفتند و از بين رفته اند . يكي شون رو كه خيلي دوست داشتم ولي اون رو هم به تيغ جلاد سپردم عقده شريف بود كه چون نمي ذاشت روي درس هام براي كنكور ارشد تمركز كنم مجبور به حذف اش شدم .
اميدوارم ديگه اين يكي ديگه اين بلا سرش نياد .
توي اين وبلاگ مي خوام از هر دري سخن بگم . اون قدر حرف نگفته دارم و اون قدر چيزا هست كه ميخوام اين جا در معرض آراي اعضاي وبلاگستان بذارم كه نهايت نداره ولي خوب ديگه هيچ وقت نتونستم به طور مستمر به اين كار ادامه بدم ولي اين دفعه با دفعه هاي ديگه فرق مي كنه . اين دفعه حيثيتي يه .
اين كه اسم وبلاگ پول شيرين ايرانيه چندين دليل داره اوليش اينه كه يكي از رشته هاي مورد علاقه من كه معمولا خيلي علاقه مندم كه دنبالش كنم اقتصاده و دليل ديگه اش اينه كه تنها چيزي يه كه ندارم و متاسفانه كلمه عبور تمام روياهام هم پوله كه فعلا ندارم . اميدوارم بعدها بتونم دقيق تر بگم كه اين كلمه عبور چه جادوهايي مي تونه بكنه .
+ نوشته شده در  2008/4/20ساعت 20:11  توسط ساعد  |