تبليغاتX
پول شيرين ايراني

پول شيرين ايراني

جامعه ، اقتصاد ، سياست ، علم و بحران هاي شخصي

راستش اين روزا ، روزاي پوچي هستن
روزهاي خالي ، گاهي وقتا با سيروس مشغول بازي ميشيم ، بازي هاي سگا كه تازه از اينترنت داونلود كردم ، همون هايي كه تو دوره راهنمايي بازي ميكردم ، خيلي نوستالژيكه و خيلي خالي
دست و دلم به كار نمي ره ، اصلا حس باز كردن و ورق زدن كتابهام رو ندارم .
ديروز با سعيد داشتيم بحث ميكرديم ، بحث استقلال . من الان به سني رسيدم كه كم كم بايد بار و بنديل ام رو ببندم و از خانواده جدا بشم و مثل هر شروعي ، اين شروع هم خيلي دردناك و سخته .
تا پيش از اين به خيلي مسائل فكر نكرده بودم ولي حالا بايد كم كم بهشون فكر كنم ، مثلا اين كه نيازهاي واقعي من چه ارزش ريالي اي دارند ؟؟ منظورم اينه كه من چقدر پول بايد ماهانه در بيارم تا بتونم بيشتر نيازهاي واقعي ام رو پوشش بدم ؟؟ وقتي مي رم سراغ پيداكردن كار ، چه پيش نهادهايي رو بايد رد كنم و چه پيش نهاد هايي رو بايد قبول كنم ؟؟ اصلا حضور و كار من چقدر مي ارزه ؟؟ ارزش ريالي من چقدره ؟؟ اينا البته سئوال هاي حاشيه اي هستند ، سئوال هاي اصلي هنوز مونده !!
خيلي چيزها هستند كه بايد خانواده فرهنگ اش رو به من منتقل مي كرد ، مثلا فرهنگ استفاده از پول ، فرهنگ كار گروهي ، فرهنگ مسئوليت پذيري و خلاصه خيلي چيزهاي ديگه
خيلي چيزها هم هستند كه بايد سيستم آموزش و پرورش و سيستم آموزش عالي بهم ياد مي داد كه اونها هم تو كارشون ، غل و غش فراوون بود .
خيلي چيزها رو هم بايد خودم ياد ميگرفتم كه متاسفانه چون هيچ وقت احساس نياز بهشون نكردم ، اصلا نرفتم سراغشون و الان دارن من رو آزار مي دن .
خلاصه من الان بين يه عالمه چيز كه نمي دونم و بايد بدونم ، هاج و واج موندم و نمي دونم بايد چه كار كنم ، اين جور مواقع پدر و مادر به كمك فرزند مي آن و دستش رو ميگيرن و از اين مراحل دشوار عبورش مي دن كه متاسفانه از اون بابت هم من اوضاعم بدجور بي ريخته و هيچ پشتوانه اي ندارم
يه تصميم ميخوام بگيرم كه كلا من رو تغيير مي ده ، اونقدر من رو تغيير مي ده كه شايد يه روزي خودم رو نشناسم و اون اينه كه كارشناسي ارشدم رو انصراف بدم و برم بازار كار . اصلا من چرا دارم براي ارشد ميخونم ، اين دو سال قرار نيست چيزي به من اضافه كنه . اون چيزايي رو كه من ميخوام رو مي تونم با هميني هم كه هستم بدست بيارم . به نظرم ديگه وقت آموختن تموم شده و من بايد از آموخته هام استفاده كنم .
كار كردن هميشه بدترين چيز بوده برام ، هيچ وقت احساس نميكردم كه بايد براش آماده بشم ، هميشه از برعهده گرفتن مسئوليت فراري بودم ، چرا كه اگه مسئوليتي رو قبول مي كردم و يه ذره خطا مي كردم چنان برخورد شديدي از طرف پدرم مي شد كه به گه خوردنم راضي مي شدم ، اين بود كه من هيچ وقت خودم رو مشتاق به عهده گرفتن مسئوليت نشون ندادم و الان هم هيچ آمادگي ذهني اي ندارم .
ولي حقيقت هميشه خشن تر از اين حرفاست ، من بايد تصميم بگيرم ، بايد وارد بازار پول و سرمايه و كار بشم ، بايد وارد جامعه بشم ، بايد بدون حمايت خانواده بتونم زندگي كنم و گليم خودم رو از آب بيرون بكشم ، بسه ديگه وابستگي ، بايد يه نقطه بذارم ته خط وابستگي مالي و عاطفي و ... به خانواده
اين روزها ، روزهاي فكر كردن منه ، به خودم و به آينده ام . سخت ميگذره ولي داره ميگذره ، اميدوارم از اين دوران سخت بتونم سربلند بيرون بيام
همراه باشيد
+ نوشته شده در  2008/7/31ساعت 12:41  توسط ساعد  | 

هوا چندان خوب نيست ، شاد هم باشه ، من كه خودم رو توي زيرزمين خونه مون محبوس كردم ، ديگه از هيچي لذت نمي برم ، كار به جاهاي باريك كشيده ، كار به هذيان كشيده ، كار به ندامت كشيده ، كار به فرياد كشيده ، كار از كار گذشته .
صدام مرده ، موبايلم خيلي وقته صداش در نيومده ، آهنگ هايي كه گوشم مي دم از مرز تكرار گذشتن ، رنگ هاي اطرافم همگي تكراري شدن ، شهر پر از رنگ خاكستري يه ، وقتي  مي رم بيرون آدم ها رو نمي بينم ، همش چشم مي گردونم شايد از دنياي اطرافم بتونم يه اتفاق جالب بيرون بكشم ، يه اتفاقي كه من رو تحت تاثير قرار بده  ، يه اتفاقي كه حداقل براي مدتي سردي زندگي ام رو با گرماش يه تكوني بده .
به شدت خودآگاهم سركوب شده ، اون قدر افسرده شدم كه حتي ناي به فحش كشيدن زمين و زمان رو هم ندارم ، اون قدر دنياي پيرامونم سياه و اون قدر فرداهاي پيش روم مبهمه كه حتي فكر كردن بهش تن ام رو مي لرزونه و اين هنوز روز خوبمه ، روزهاي سياه تر از راه خواهند رسيد .
به هر كي مي گم ، ميگه برو براي زندگي ات برنامه ريزي كن ، ولي هيچ كس ياد اين نكته نمي افته كه وقتي خودآگاهت نسبت به همه چيز بي تفاوت شده ، چطوري مي شه براي زندگي برنامه ريزي كرد ، چطوري مي توني براي رفتارهات اولويت قائل بشي ، اين ها همه توجيهات يه ذهن افسرده است ، يه ذهن فراموش شده ، يه ذهن اي كه زير خروار ها  ناتواني دفن شده ، يه ذهن لجن آلوده ، يه ذهني كه به پستي روزمرگي خو گرفته ، يه ذهن اخته ، يه ذهن ابتر ، يه ذهن اي كه سرطان گرفته ، يه ذهن در آستانه فروپاشي و يه ذهن ....
در حد مرگ از اين زندگي خسته ام ، كاش زودتر اين روزهاي سردرگمي و سرخوردگي تمام بشه و روزهاي " نمي دانم " ، جاش رو به روزهاي " ميدانم " بده .
فشارهاي زندگي ، روح آدمي رو محكم مي كنه ولي بزرگش نميكنه  
اميدوارم يه روزي اين همه فشار از روي روح خسته ام برداشته بشه

+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 19:19  توسط ساعد  |