تبليغاتX
پول شيرين ايراني - اين روزهاي بي حاصل

پول شيرين ايراني

جامعه ، اقتصاد ، سياست ، علم و بحران هاي شخصي

گاهي اوقات نوشتن اين اجازه رو به آدم مي ده كه روي بخش هايي از زندگي اش كه تن به كثافت روزمرگي داده اند تامل كنه و عميق تر بشه ، و حاصل اون بالتبع به بند كشيدن انگيزه هاي پشت رفتارهاشه ، به گونه اي كه بعدها با خواندن اين يادداشت ها ، دوباره مي تونه همون رفتارها و احساس ها رو بدون هيچ كم و كاستي دوباره توي ذهن اش تجربه كنه ، مزيت بعدي اين نوشته ها ، كمك اون به حفظ بهتر تجربيات فرده
اين روزها ، روزهاي سختيه براي من ، روزهاي خالي ، روزهايي كه من توانايي انجام هيچ كار مفيدي رو ندارم ، وقتي درست تر به زندگي ام نگاه مي كنم ، مي بينم كه زندگي من پر بوده از اين روزهاي خالي ، ولي اون چيزي كه الان حس ميكنم ، اين دردي كه الان به جونم افتاده به علت اين بي ثمري ،دليل اصلي اش نوع نگاه متفاوت من به اين روزهاست . معمولا پس از فارغ التحصيلي ، يا پس از برگشتن از سربازي ، اين احساس خلاء براي مدتي گريبان گير شخص مي شه
زندگي من چند تا مشكل اساسي داره ، يكي اش اينكه دنياي  درونم با دنياي پيرامونم اصلا هم خواني نداره ، به عبارتي دل مشغولي هاي ذهني من رو هيچ كدوم از آدم هاي اطرافم ندارند و همين مسئله باعث فاصله گرفتن من از اونها مي شه ، مثلا من توي خانواده ام و حتي دوستان اطرافم ( در شهر قوچان) كسي رو سراغ ندارم كه عاشق كتاب خواندن باشه و از كتاب خواندن لذت ببره ، كسي رو سراغ ندارم كه به اقتصاد علاقه داشته باشه و توي ذهن اش حداقل چند مدل ساده براي رفتارهاي اقتصادي اش داشته باشه ، يا اينكه كسي رو سراغ ندارم كه فارغ از دردهاي شخصي ، دردهاي اجتماعي هم دغدغه اش باشه و با ديدن دردهاي ديگران هم دلش به درد بياد ، خلاصه اينكه آدم هاي اطراف من بدجوري درگير خودشون و خودخواهي هاي خودشون هستن ، البته اين رو هم ذكر كنم كه قصد ارزيابي هيچ كس رو ندارم و نمي خوام بگم كه من خوبم و بقيه بد ، صرفا قصدم روشن كردن تفاوت هاي بين خودم و دنياي اطرافمه . فاصله بين من و دنياي اطرافم يكي از چيزاييه كه من رو زجر ميده و باعث مي شه كه اين روزها احساس كلافگي كنم
يكي ديگه از مشكلات من اينه كه توانايي تغيير در محيط اطرافم رو ندارم ، با مثالي اين جمله رو روشن ميكنم ، مثلا اگه به من باشه ، سريع مي رم موبايل و سيم كارت ام رو مي فروشم و واسه خودم دوچرخه مي خرم و كل تابستون رو بيرون از خانه مي گذرونم و لذت مي برم از دوچرخه سواري و بودن در فضاي آزاد ، ولي مطمئنا من نمي تونم اين كار رو بكنم ، چرا كه خانواده قيد هاي زيادي براي من گذاشته و اصلا اجازه نمي ده كه بدون اجازه و مشورت اونها كاري رو انجام بدم ، خودم هم قصد مخالفت كردن با اونها رو ندارم ، شايد هم هنوز اعتماد به نفس كافي رو كسب نكردم ، حالا دليلش هر چي كه هست من اين توانايي رو ندارم ، حتي توي يه شهر كوچيك توانايي كار كردن رو هم ندارم ( منظورم كار كردني يه كه با پول حاصل از اون بتونم نيازهاي ثانويه ام رو برطرف كنم ) ، خانواده هم متاسفانه توي وضعيتي نيست كه بتونه نيازهاي روحي من رو برآورده كنه ، خلاصه همين ناتواني باعث كلافگي و بي حوصلگي شديد در من شده
يكي ديگه از مشكلاتي كه اين روزها باهاش مواجه ام ، كم انگيزگيه ، مثلا با وجود اين كه من مي تونم از اين دو ماه باقيمانده تابستان براي مسلط شدن به زبان انگليسي و دادن آزمون "GRE" استفاده كنم ، ولي يه جور بي تفاوتي روحي نسبت به اين مسئله باعث شده كه من حتي يه ورق ساده كتابهاي مربوطه رو نزنم .
بچه هاي شهرهاي بزرگ شايد بعضي از مشكلات من رو نداشته باشند ، مثلا بچه مشهدي ها ، مي تونن اين تابستون رو كلا توي دانشگاه بگذرونن و كارهاي تحقيقاتي بردارن و سرگرم باشن و يا اينكه از اينترنت فوق سرعت بالاي دانشگاه ، فيلم دانلود كنن و هر روز مشغول تماشاي يكي شون باشن و يا اينكه برن و از امكانات ورزشي دانشگاه استفاده كنن ، امكاناتي كه من توي شهرمون به هيچ كدومشون دسترسي ندارم
بگذريم ، سرتون رو به درد آوردم و زيادي غر زدم ، اما فارغ از اين همه بدحالي و بي حوصلگي كه اين روزها دچارشم ، حس مبهمي بهم ميگه كه فرداها روشنه ، اگه اتفاقي براي اين كشور نيفته و از گزند شيطنت سرنوشت مصون بمونه ، دو ماه ديگه من وارد فاز جالب زندگي ام مي شم ، مرحله اي كه توش پر از جايزه هاي رنگ و وارنگه ، منظورم يه عالمه اعتماد به نفسه ، چون من دانشجوي دوره كارشناسي ارشدم ، توانايي كاركردن و كسب درآمد دارم ، مورد اعتماد اساتيدم ، مورد اعتماد دانشگاه و مهم تر از اون اينه كه توي يكي از بهترين دانشگاه هاي پايتخت دارم درس ميخونم ، تمام اينها چيزهايي هستند كه باعث مي شند من بتونم اين دوره سياه فلاكت بار رو تحمل كنم
زياده عرضي نيست ، بدرود

+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 22:18  توسط ساعد  |